قرآن و شب قدر استاد محمد رضا حكيمي در برخي از احاديث آمده است كه راوي به امام جعفر صادق "ع" مي گويد: درباره شب قدر، به من اطلاعاتي بدهيد! آيا اين شب، فقط در روزگاران گذشته ] مثلا روزگار حيات پيامبر "ص" [ بوده است ] و اكنون ديگر نيست [، يا اينكه شب قدر، در هر سال، هست؟ امام مي فرمايد: "لو رفعت ليله القدر، لرفع القرآن" – اگر شب قدر را بردارند، قرآن را نيز بر مي دارند.1 اين بيان امام صادق "ع" اشاره است به فلسفه غايي نزول انسان به زمين. جهان ارضي، از آنرو منزلگاه انسان قرار داده شد، تا انسان در اين منزلگاه، آزمايش شود، و كامل و ناقص، و سعيد و شقي، از هم باز شناخته آيد، و سرانجام، انسان به حركت تكاملي و كمالي بپردازد، و به سوي خدا برود. اين امر مستلزم برقرار بودن جهان ارض است. برقرار بودن جهان ارض، مستلزم حكمت و تقدير، و اجرا و تدبير است، و اين همه مربوط به شب قدر و تنظيم امور، و حضور ولي و حجت است. پس از برقرار شدن اينها همه، كتاب شناخت و عمل لازم است. پس حكمت بقاي جهان ارضي، حركت تكاملي انسان است، در رابطه با كتاب و حجت. و چون برداشتن شب قدر، به منزله بر هم زدن جهان ارضي است، اين است كه در صورت برداشته شدن شب قدر، قرآن نيز برداشته خواهد شد. و تكليفي و فعلي و حركتي باقي نخواهد بود. پس تا جهان هست، شب قدر هست، و تا شب قدر هست، قرآن است. و تا اين دو هست، حجت هست، كه صاحب شب قدر هست، و حامل علم قرآن. و تا اين هر دو هست، امكان حركت و فعل و تكامل هست. و هر حركت و فعلي، در صورتي تكامل و كمال است، كه به پيروي از اين دو انجام يابد، و در خط تعليمي و ارشادي اين دو (كتاب و حجت) قرار داشته باشد – آري: "… ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا". بدينگونه اين بيان امام نيز اشاره است به همان حكمت عميق، و راز عظيم وجود و ارتباط و امتزاج هدايت تكويني و هدايت تشريعي، و رابطه مستقيم "حجت صامت" – يعني: "قرآن"، با "حجت ناطق" – يعني: امام. و اين تعليم، توضيح سخن معروف پيامبر اكرم "ص" است، در "حديث ثقلين"، كه در پيش ذكر شد. در بسياري از متون "حديث ثقلين" اين جمله نيز آمده است: لن يفترقا حتي يردا علي الحوض. - اين دو نهاد گرانبها (كه در ميان امت مي گذارم و مي روم، يعني: قرآن و امام)، تا روز قيامت، كه در لب حوض كوثر، نزد من باز آيند، از يكديگر جدا نشوند. در پايان اين بحث، مطلب عظيم ديگري قابل اشاره است و آن مطلب، رابطه علم امام است با "شب قدر" از سويي، و با "قرآن كريم" از سويي ديگر. آيا آن چه از امور و مقدرات، در شب قدر، بر امام عرضه مي گردد، و در مرحله تحقق و اجرا، به دست امام اجرا مي شود، در چه ارتباطي با قرآن كريم، و آيات، و علوم و كلمات، و اسرار قرآن قرار دارد؟ اين مسئله، از نظر شناخت ابعاد گوناگون قرآن كريم، و بواطن آيات، و قدرتهاي نهفته در آنها، اهميت بسيار دارد. خواص واقعي آيات، كه گاه در جاهايي ذكر شده است – به اين شناخت بستگي دارد، و تحقق آن خواص نيز، بيشتر، در گرو پيدا كردن علمي از اين رشته است. در تاييد اين موضوع، يادآوري اين امر نيز مفيد است، كه مي بينيم نزول قرآن در شب قدر بوده است، بلكه در سوره "قدر" و سوره "دخان" نخست سخن از نزول قرآن، در اين شب رفته است، و سپس خود شب قدر و محتوي و حقايق آن بيان گشته است. علي و شب قدر امام علي "ع" در حديثي كه برخي از مقامات خويش را براي حارث همداني ياد مي كند مي گويد: "مرا در شب قدر، همه ساله، نيرويي افزون رسد. و اين در فرزندانم كه نگهبانان دينند، چنان آمدن شب و روز، تا قيامت باقي است"2. امام صادق "ع" – به نقل از پدر خويش – گويد: هنگامي، علي "ع"، سوره "انا انزلناه" را مي خواند، و فرزندانش، حسن و حسين، در نزد او بودند. حسين به پدرش عرض كرد: اي پدر، وقتي تو اين سوره را مي خواني، شيريني و حلاوت ديگري از آن حس مي شود؟ علي "ع" فرمود: اي فرزند پيامبر و اي فرزند من! من از اين سوره چيزي مي دانم كه تو (اكنون) نمي داني. چون اين سوره فرود آمد، جد تو پيامبر "ص" مرا خواست. وقتي نزد او رفتم، سوره را خواند، آنگاه دست خويش را به روي شانه راست من نهاد و فرمود: اي برادر و وصي من، و اي ولي امت من پس از من، و اي جنگنده بي امان با دشمنان من … اين سوره، پس از من، از آن تو است، و پس از تو، از آن دو فرزند تو است. جبرئيل – كه در ميان فرشتگان او برادر من است – حوادث يك سال امت مرا (در شب قدر) به من خبر مي دهد. پس از من اين اخبار را به تو خواهد داد. و لها نور ساطع، في قلبك و قلوب اوصيائك الي مطلع فجر القائم – و اين سوره، در قلب تو، و در قلب اوصياي تو، همواره، نوري تابناك خواهد افشاند، تا به هنگام طلوع سپيده دمان ظهور قائم.3 ليله مباركه شب قدر، در قرآن كريم، علاوه بر سوره "قدر"، در سوره "دخان" نيز مطرح گشته است. در آيات آغاز اين سوره، از نزول قرآن در شب قدر، و تعيين امور بر طبق حكمت، سخن رفته است: انا انزلناه في ليله مباركه، انا كنا منذرين. فيها يفرق كل امر حكيم. امرا" من عندنا، انا كنا مرسلين.4 - ما قرآن را، در شبي با بركت و خجسته (شب قدر)، فرو فرستاديم، تا خلق را بياگاهانيم و هشدار دهيم. در اين شب، هر كاري، بر طبق حكمت، فيصله مي يابد، و تعيين مي گردد. اينهمه به فرمان ماست، كه فرشتگان را فرو مي فرستيم. در اين آيات نيز، سخن از شب قدر و شب تقدير و بركت است، و سخن از نزول قرآن است، و فرود آمدن فرشتگان به امر خدا: در اين ليله مباركه، قرآن را فرستاديم. در اين شب، هر امري، بر طبق حكمت، فيصله مي يابد، و جدا جدا تقدير و تعيين مي شود. در اين آيه نيز، فعل به صورت مستقبل (يفرق) ادا شده است، و دلالت بر استمرار دارد، مي فهماند كه اين تفريق و تحكيم امور، همواره در چنين شبي انجام مي پذيرد. در فصل آينده خواهيم گفت كه تنظيم امور، در طول زماني، مستلزم اجمال و تفصيل است، يعني: نخست همه امور را بطور كلي تعيين كنند، و سپس جزئيات آن را در جريان تحقق قرار دهند. فرض كنيد: شما برنامه و مخارج يك ساله خود را، همراه كارها و وظايفي كه داريد، ابتدا در نظر مي گيريد و تعيين مي نماييد. سپس در طول سال، بر طبق آن برنامه تعيين شده، بطور دقيق و منظم، عمل مي كنيد. اين حقيقت كه لازمه طبيعي نظم و تنظيم است، و مربوط است به "تفريق" امور، يعني: فيصله دهي وجدانهي يك يك امور و مسائل، در حديثي ياد شده است. در اين حديث، امام صادق "ع" مي فرمايد: … قال: "فيها يفرق كل امر حكيم" فكيف يكون حكيما، الا ما فرق … 5 خداوند فرموده است: "در اين شب، هر كاري استوار و با حكمت، معين مي شود". و چگونه چيزي، استوار و با حكمت تواند بود، مگر آنچه به طور مشخص، برنامه ريزي و تعيين شده باشد؟ بنابراين، جريان يافتن استوار و منظم امور گوناگون در عالم، با اينهمه ژرفي و پهناوري، با ميلياردها ميليارد اجزا و افراد، و با ميلياردها ميليارد قانون و ناموس چنين است كه نخست در برنامه اي دقيق، و تقدير حكيمانه مقرر مي گردد، و سپس در ارتباط با خليفه خدا در زمين (يعني: مجري وناظر اجرا)، به مرحله تحقق مي رسد. و بدينگونه، اين آيات همه دلالت دارد بر استمرار وجود "حجت خدا" در زمين. و اكنون، حجت خدا در زمين، و واسطه فيض، و ولي مطلق، و به تعبير شيخ بهاء الدين عاملي: "صاحب اسرار خدايي در اين جهان"6، امام موعود، قطب دوران، روح جهان، حقيقت زمان، و عدل قرآن، حضرت حجت بن الحسن المهدي است، صلوات الله و سلامه عليه. و او خود، صاحب شب قدر است، و آستان اعلاي او، محل فرود آمدن روح و فرشتگان است در شب قدر. در حديث است كه: مردمان، در شب قدر، در حال نمازند و دعا و مسئلت كردن از درگاه خدا و صاحب اين امر، سرگرم است به كار فرشتگاني كه نزد او فرود مي آيند و مقدرات و امور و پرونده حوادث سال را پيش او مي آورند … 7 پاورقيها: 1- نورالثقلين، ج 5، ص 621 2- بشاره المصطفي لشيعه المرتضي، ص 4 چاپ دوم نجف. 3- البرهان، ج 4، ص 487 4- سوره دخان آيه 3-5 5- تفسير "البرهان"، ج 4، ص 487. 6- در قصيده معروف او: "وسيله الفوز و الامان في مدج صاحب الزمان"، در اين بيت: امام الوري، طود النهي، منبع الهدي و صاحب "سر الله" في هذه الدار. 29 بيت، از اين قصيده بلند و زيبا، با ترجمه، در "ادبيات و تعهد در اسلام" آورده شده است، صفحات 340 – 348. 7- "نورالثقلين"، ج 5، ص 641.

قرآن و رويان شناسى

حميد رضا شاكرين

مساله تعارض و به طور كلى رابطه علم و دين، با توجه به عدم قطعيت داده‏هاى علمى و تحت تاثير قرارگرفتن برداشتهاى مختلف از قرآن با تحول علوم، صورتى ديگر به خود مى‏گيرد. از طرف ديگر، استفاده از ظواهر قرآن با مبانى مختلف، مانند آنكه همه گزاره‏هاى اخبارى قرآن ناظر به واقع است‏يا اينكه قرآن درصدد تعليم هيچ علمى به بشر نيست و غايت قصواى آن سعادت و هدايت انسانهاست و اگر به نكته‏اى علمى در باب آسمان، زمين، جنين و امثال آن اشارتى دارد از باب تذكر به عبوديت ما و ربوبيت اوست، باز هم مساله علم و دين را پيچيده‏تر مى‏كند. آنچه در اين بين مسلم است، عدم تعارض قطعى و واقعى علم و دين است; يا در يافته‏هاى علمى بايد به ديده شك نگريست، يا در ظواهر قرآن بايد تاملى از نو داشت. مقاله حاضر، به بحث درباره يكى از مسائل رابطه علم و دين مى‏نشيند و از يك برداشت‏خاص حمايت مى‏كند. تامل و بررسيهاى قرآن پژوهان و علم دوستان در نقد مقاله حاضر به غناى اين بحث مى‏افزايد.

چالشهايى كه فرآورده‏هاى علمى قرون اخير با ظاهر برخى از معارف دينى داشته‏اند، منشا كاوشها و نظريه پردازيهاى گوناگونى در باره رابطه و نسبت علم و دين شده است. اين جستار، در پى بررسى همه آيات جنين شناختى قرآن و مقايسه آن با داده‏هاى علم نيست، بلكه بر آن است تا نكات مهم و برجسته‏اى را كه برخى از آنها، اعجازى علمى براى قرآن معرفى شده است، و برخى ديگر بنابر تفسيرى، مغاير با ره‏آوردهاى علمى و با نگاهى ديگر كاملا علمى و مطابق با دانش روز قلمداد شده است، بررسى شود. البته در اين كاوش از روى اختصار بسيارى از ريزه‏كاريها و دقايق مطالب قرآنى را از نظر دور داشته و به بيان مسائل عمده و تا حدودى كلى اكتفا كرده‏ايم.
تاريخچه:

پيش از ارسطو، رحم زن را چون كشتزارى براى رشد و تكامل منى مرد به حساب مى‏آوردند، سپس ارسطو برآن شد كه جنين از خون حيض پديد مى‏آيد و منى نقشى جز درانعقاد آن ندارد، همان طور كه پنير مايه، موجب انعقاد شير مى‏شود. يكى ديگر از نظريه‏هاى پذيرفته شده تا نيمه قرن هفدهم م. فرضيه‏آفرينش خود به خودى. (Generation Spontaneous) است كه مورد توجه فيزيولوژيست‏هاى برجسته‏اى مانند ويليام هاروى بود.

ديدگاه ديگرى كه درقرن هفدهم و هيجدهم حاكميت‏يافت، نظريه تكامل (Evolution) بود كه بعدا عنوان ( Performation) به خود گرفت و كسانى چون لايب‏نيتز، هالر و بونه، طرفدار سرسخت آن بودند. در آن موقع اكثر محققان مى‏پنداشتند كه يا يك حيوان به شكل مينياتور (خيلى كوچك) در تخمك وجود دارد كه اسپرماتوزوئيد باعث تحريك رشد آن مى‏شود و يا اينكه زن و مرد در اسپرماتوزئيد مينياتور مى‏شود، (شكل 1)

و با قرار گرفتن اين مينياتور در داخل اوول، رشد شروع مى‏شود. آنها معتقد بودند ميليونها از اين مينياتورها يكى در داخل ديگرى (مثل جعبه‏هاى چينى) در داخل تخمدان حوا و يا در بيضه حضرت آدم وجود داشته و موقعى كه آخرين و كوچكترين مينياتور خارج شود نسل بشر پايان مى‏يابد!... بر اساس اين ديدگاه، در روند تكامل جنين، هيچ چيز جديدى به وجود نمى‏آيد و تكامل آن جز به معناى ظهور و شكوفايى آن نيست، همانند گلى كه از غنچه مى‏شكفد و سر برمى‏آورد. نقطه مشترك همه آراى جنين شناختى تا نيمه قرن هيجدهم عدم اعتقاد به ارتباط زيستى (Biologic) جنين به پدر و مادر و مشاركت واقعى آن دو در پيدايش آن مى‏باشد.

پس از اختراع ميكروسكوپ در سال 1677، ليون هوك و هام به وجود اسپرم در منى انسان پى بردند و در قرن هيجدهم سپالانزانى و ولف در پى آزمايش‏هاى بسيار، روشن ساختند كه زن و مرد هر دو در پيدايش جنين نقش آفرينند. «ولف‏» معتقد بود كه جنين به صورت كامل نه در اسپرم وجود دارد و نه در اوول، بلكه در آغاز كاملا بسيط مى‏باشد، سپس به تدريج رشد نموده و داراى اجزا و اعضاى مختلف مى‏شود. درسال 1829 «شليدن‏» (Schleiden) و «شوان‏» ( Schwan) اعلام كردند كه موجودات زنده، مركب از ياخته‏ها مى‏باشند. اين ديدگاه زير بناى تشريح، بافت‏شناسى و رويان شناسى جديد قرار گرفت و در سال 1859 دانشمندان به اين نتيجه رسيدند كه اسپرم و اوول چيزى جز همين ياخته‏هاى حياتى نيستند.

در سال 1875 براى اولين بار «هرتويگ‏» (Hertwig) توانست چگونگى گشنگيرى (Fertilization) اسپرم و اوول را مؤثرند و درسال 1883 «وان بندن‏» ( VanBeneden) ثابت كرد كه آن دو در تكوين جنين نقشى برابر دارند.
گذرى بر جنين شناسى نوين

جنين شناسان مراحل حيات درون رحمى را به سه دوره تقسيم مى‏كنند: دوره زايگوتيك، دوره جنينى و دوره فيتال.
1- دوره زايگوتيك (Zygotic Period)
هفته اول:

اين مرحله از هنگام گشن‏گيرى (Fertilization) آغاز و تا پايان هفته سوم ادامه مى‏يابد. عمل گشنگيرى يا لقاح با تركيب سلول «نرينه‏» (Spermatazoa) و «مادينه‏» (Ovum) در رحم صورت مى‏گيرد و به دنبال آن تخم ( Zygote) پديد مى‏آيد. در ميان دويست تا سيصد ميليون اسپرماتوزوئيد پرتاب شده در رحم، تنها يكى براى انجام گشنگيرى كافى است و بقيه اسپرماتوزون لقاح كننده را جهت نفوذ بهتر به داخل اووسيت (Ouvsite) كمك مى‏كنند. (شكل 2)

براى آمادگى عمل گشنگيرى هسته و سيتوپلاسم نطفه مذكر و مؤنث تغييراتى مى‏كنند. اين تغييرات براى دو منظور است:

1- براى كاهش تعداد كروموزوم سلولهاى جرم به نصف سلولهاى سوماتيك، يعنى از 46 به 23 كروموزوم، كاهش كروموزوم براى بقاى گونه (Maintenance of Species) ضرورى است.

2- ... سلول جرم ماده كه در ابتدا تقريبا 30 ميكرون قطر دارد به علت افزايش سيتوپلاسم آن بسيار بزرگ مى‏شود و قطر آن به 200 ميكرون مى‏رسد. در مقابل سلول جرم نر تمام سيتوپلاسمش را از دست مى‏دهد و داراى يك دم شده و فوق العاده متحرك مى‏گردد. (شكل 3)

تقسيمات پياپى (Cleavage)

نطفه پس از گشنيده شدن به تقسيمات پياپى ميتوزى مى‏پردازد. با گذشت چهار روز به شكل يك دانه توت در مى‏آيد كه آن را «مرولا» (morulla) مى‏گويند. سپس مانند مايعى از حفره رحمى (Uterus Cavity) به داخل فضاهاى بين سلولها حفره‏اى به نام بلاستولا (Blastocele) پديد مى‏آيد. و مرولا به تدريج‏به صورت دايره‏اى ميان تهى به نام بلاستولا (Blastola) در مى‏آيد. اين عمل يك هفته تمام به طول مى‏انجامد. در اين هنگام، ياخته‏هاى بلاستولا به دو گروه سلولى داخلى (Mass Imner Cell) و توده سلولى خارجى (Mass Outer Cell) تبديل مى‏شود.
هفته دوم و سوم

در اين هفته، تكامل جنين با عمل الصاق و لانه گزينى (Attachment Implanation) آغاز مى‏شود. و سلولهاى خارجى (Trophoblasts) به نفوذ در بين سلولهاى اپيتاليال مخاط رحم مى‏پردازند.

در روز هشتم سلولهاى آمبريوبلاست (Embryoblast Cells) به صورت دو لايه زاينده اندودرمال ( Endodermal) واكتودرمال (Ochtodermal) در آمده و جنين به صورت يك صفحه دو لايه‏اى (Bilaminar Germ Disk) ظاهر مى‏شود. روز نهم در استروماى اندومترى كه تروفوبلاست را احاطه مى‏كند، احتقان و پرخونى مشاهده مى‏شود. نيز غشاء هوزر (Heuser Membrane) تشكيل و با اتصال آن به لبه‏هاى اندودرم پوشش داخلى كيسه زرده اوليه (Primitive yolk Sac or Exo - Coelomic Cavity) را تشكيل مى‏دهند.

در روز يازدهم و دوازدهم خون مادر وارد سيستم لاكونار (Lacunar System) شده و جريان خون رحمى - جفتى ( Uter Placental Circulation) برقرار مى‏گردد. (شكل 3)

در آغاز هفته سوم لايه زاينده مزودرمال (Mesodermal) تشكيل مى‏شود. در روز هيجدهم مجراى نوتوكورد ( Notochord) به كيسه زرده متصل مى‏شود و مجراى موقتى به نام كانال نوروآتريك (Neuro - entric Canal) بين كيسه زرده و حفره آمنيون (Amnion Cavity) پديد مى‏آيد. در خلال هفته سوم، جنين كه در آغاز گرد يا بيضى مى‏نمود تدريجا به صورت گلابى نمايان مى‏شود و در انتهاى آن يكسرى مويرگهاى كوچك خملى (Tertiary Villi) پديد مى‏آيد كه با مويرگهاى ساقه اتصالى و مزودرم خارج جنين مرتبط شده و درخلال هفته چهارم با سيستم گردش خون داخل جنين ارتباط برقرار مى‏كند.

«البار» بارزترين ويژگى اين مرحله را پيوند و آويختگى مى‏داند. وى در تبيين اين «آويختگى‏» مى‏گويد: «ياخته‏هاى خارجى داراى ريز خملهاى (Microvilli) متعددى است كه آنها را به سلولهاى اندوتليال (Endothelial cells) مخاطى رحم (Endometrium) متصل مى‏سازد. اين خملها در هم تنيده‏اند. سپس تروفوبلاستها ( Trophoblasts) شروع به چسبيدن و شكستن ياخته‏هاى مخاطى رحم مى‏كنند تا به داخل آن راه يابند... آنگاه تعلق آنها به واسطه سينسيتيو تروفوبلاستها (Syncytiotrophoblasts) كه به خملهاى كوريون (Chorionic Villi) تبديل خواهد شد، آغاز مى‏گردد و درست مانند آويختگى پلاستولا به جدار رحم است. سپس پلاستولا تقسيم به دو توده سلولى خارجى تغذيه كننده: (Trophoblasts) كه وظيفه‏اش چسبيدن به جدار رحم و تغذيه از آن است.

(و شامل 90 درصد ياخته‏هاى پلاستولا مى‏باشد) و توده سلولى داخلى (Inner Cell Mass) مى‏كند (كه 10 درصد مجموع ياخته‏هاى پلاستولاست) و خداوند جنين را از اين توده داخلى مى‏آفريند. آنگاه جنين بواسطه ساقه اتصالى ( Connecting Stalk) به كوريون (Chorion) مرتبط و پيوسته مى‏شود.

در اين مرحله، پيوندها و آويختگيهاى متعددى وجود دارد:

1) آويختگى از طريق ريزخملها (Microvilli)

2) آويختگى به وسيله تروفوبلاستها (Trophoblasts)

3) آويختگى به وسيله خملهاى كوريون (Chorionic Villi)

4) آويختگى بين‏جنين حقيقى و كوريون از طريق ساقه اتصالى (Connecting Stalk) (شكل 4)
2- دوره جنينى (Embryonic Period)

اين دوره از هفته چهارم آغاز و تا آخر هفته هشتم امتداد مى‏يابد. در خلال اين‏مدت تمام دستگاههاى اصلى بدن ساخته مى‏شوند. در مرحله اول اين دوره (روز 20 تا30) قرينه‏وار در دو سوى خط وسط توده‏هاى متراكمى به‏نام سومايت ( Somite) تشكيل مى‏شود و به جنين منظره بندبندى مى‏دهد. (شكل 5)

در خلال همين هفته، لوله قلب اوليه ((Heart Tube) ايجاد و در داخل حفره پريكارد آويزان‏مى‏شود. با پيدايش عروق نافى و زرده‏اى، دستگاه گردش خون خارج جنين تشكيل و با جوانه زدن مداوم، وارد بدن جنين شده و به دستگاه گردش خون داخل جنينى متصل مى‏شود. قوسهاى برانشى، ساختمان واضحى را در سطح خارجى جنين پديد مى‏آورند و دهان اوليه (Stomodeum) ظاهر مى‏شود. نيز صفحه عصبى (Neural Plate) ، ناودان عصبى (Groove Neural) ، لوله عصبى Neural Tube) و صفحه شنوايى (Otic - Placode) و سپس حباب شنوايى (Otic - Vesicle) پديد مى‏آيند.

ماه دوم: در آغاز هفته پنجم دستها و پاها بصورت جوانه‏هاى پارو مانندى ظاهر مى‏شوند. انتهاى تحتانى جوانه‏ها پهن و از قسمت فوقانى متمايز مى‏گردد ولى قسمت فوقانى استوانه‏اى مى‏شود و با ايجاد حلقه تنگى بين اين دو قسمت، مچ پديد مى‏آيد. با پيدايش چهار ناودان شعاع مانند، پنج قسمت ضخيم‏تر در قسمت انتهايى جوانه‏ها مشخص مى‏شود كه بعدا تشكيل دهنده انگشتان خواهد بود. همزمان با تشكيل انگشتان، حلقه تنگتر ديگرى ناحيه فوقانى جوانه‏ها را به دو قسمت تقسيم مى‏كند و بدين‏ترتيب بازو، ساعد، ران و ساق مشخص مى‏شوند. (شكل 6)
3- دوره فيتال (Fetal Period)

از ماه سوم تا مرحله تولد را دوران فيتال و جنين را در اين مرحله فتوس (Fetus) مى‏نامند، در اين مرحله بدن رشد سريعترى دارد برخلاف سر، كه رشد كندترى دارد. در آغاز سومين ماه، سر تقريبا نصف طول جنين نشسته را تشكيل مى‏دهد و در آغاز ماه پنجم، يك سوم طول بدن ايستاده و به هنگام تولد حدودا يك چهارم آن است. در خلال سومين ماه، صورت شباهت‏بيشترى به انسان مى‏يابد و در آخرين ماه جنس فتوس قابل تشخيص است و در خلال ماههاى چهارم و پنجم فتوس به سرعت قد مى‏كشد. در نيمه‏هاى حيات درون رحمى تقريبا جنين نصف طول بدن در هنگام تولد (23 سانتيمتر ايستاده و 16سانتيمتر نشسته) را دارد. ولى وزن آن تا پايان ماه‏پنجم به 500 گرم نرسيده است. در اين ماه معمولامادر حركات جنين را حس مى‏كند. در نيمه دوم زندگى درون رحمى، وزن جنين رو به ازدياد نهاده و در دو ماه ونيم آخر به اندازه 50 درصد وزن موقع تولد به آن افزوده مى‏شود، پوست جنين ابتدا به واسطه فقدان بافت همبند و چربى زير جلدى چروكدار مى‏نمايد، ولى در دو ماه آخر پوست كشيده‏شده و حالت عادى به خود مى‏گيرد. در اواخر اين دوره محيط جمجمه از محيط ديگر قسمتهاى بدن‏بزرگتر است و اين يكى از عوامل مهم عبور جنين از مجراى زايمان (مجراى رحمى - مهبلى) است. در هنگام تولد معمولا بيضه‏ها پايين آمده و در كيسه بيضه جايگزين شده‏اند و بند ناف تقريبا در وسط شكم قرار دارد.
ادوار شكل‏گيرى جنين در قرآن

برخى از پژوهشگران مانند «البار» مراحل پيدايش و تكامل جنين از ديدگاه قرآن را هفت مرحله دانسته‏اند: 1- نطفه 2- علقه 3- مضغة (مخلقة وغيرمخلقة) 4- عظام 5- لحم 6- تسويه، تصوير و تعديل 7- نفخ روح.

عمده آياتى كه در اين رابطه مورد استفاده قرار مى‏گيرند عبارتند از:

«... انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا» دهر/2

«و.. جعل نسله من سلالة من ماء مهين ثم سواه و نفخ فيه من روحه‏» سجده/8

«خلق الانسان من علق‏» علق/2

«هو الذى خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم يخرجكم طفلا» مؤمن/67

«ايحسب الانسان ان يترك سدى الم يك نطفة من منى يمنى ثم كان علقة فخلق فسوى‏» قيامت/38

«يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غيرمخلقة‏» حج/5

«ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه‏نطفة فى قرار مكين ثم خلقنا النطفة علقة فخلقناالعلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشا ناه خلقا آخر فتبارك الله احسن‏الخالقين‏» مؤمنون/14

اكنون با توجه به اهميت و بحث انگيزى افزونتر، به‏بررسى سه مرحله نخست از ادوار هفتگانه فوق وميزان انطباق و سازگارى آنها با دستاوردهاى علمى‏مى‏پردازيم.
1- نطفه

نطفه در لغت‏به معنى «آب اندك‏» مى‏باشد و استعمال آن در «منى‏» از همين روست. اين واژه همچنين در سلول نرينه «اسپرم‏» و «مادينه‏» (تخمك) و يا تركيب آندو (تخم) نيز استعمال مى‏شود. چنانكه از آيه شريفه (...ا لم يك نطفة من منى يمنى...) قيامت/38

همين معنا قابل‏استفاده‏است.درترجمه‏هاى‏فارسى‏قرآن از ابتدا تاكنون معمولا اصل اين واژه استفاده شده و معادل‏پارسى‏در برابرش ننهاده‏اند، ولى در ترجمه‏هاى انگليسى قرآن به جاى آن واژه‏هاى زير آمده است:

Sperm Drop (Arbery), Life Germ Shakir, Droped Sperm (H. Palmer),Drop of Seed (Pickthall), Living Germ,Semen.

اختلاف مترجمان در معادل گزينى تا حدودى ناشى از استعمال گوناگون و وجوه مختلف معنايى اين كلمه مى‏باشد.
نطفه امشاج

امشاج جمع مشيج و مشج‏به معناى آميخته ومختلط مى‏باشد.

در رابطه با اينكه مقصود آيه از تركيب نطفه چه مؤلفه‏هايى است، احتمالات گوناگونى وجود دارد كه اهم آنها عبارتنداز:

1- آميختگى و لقاح نطفه زن و مرد. اين نگرش، رايجترين ديدگاه در ميان مفسران پس از نزول وحى تا زمان حاضر بوده است. و كسانى مانند طبرى، ابن كثير، مراغى، طبرسى و.. آن را پذيرفته‏اند. برخى چون مجاهد در تاييد اين معنا آيه شريفه «...انا خلقناكم من ذكر وانثى...» را گواه گرفته‏اند. در «مسند احمد بن حنبل‏» نيز آمده است كه پيامبر درباره چگونگى آفرينش انسان فرمودند: «من نطفة الرجل و من نطفة‏المراة‏»

2- تركيب نطفه از عناصر و اجزاى گوناگون.

موريس بوكاى در اين زمينه مى‏گويد: مايع منوى از ترشحات مختلفى كه از غدد زير ناشى مى‏شود تشكيل شده است:

الف) بيضه‏ها: ترشح غده تناسلى مرد حاوى اسپرماتوزوئيدهاست، سلولهاى دراز واجد تاژك دراز، و غوطه‏ور در مايعى سرم گونه‏اند.

ب) كيسه‏هاى تخمى: اين اعضا كه مخازن اسپرماتوزوئيدند، نزديك پروستات قرار گرفته و ترشح خاصى بدون عناصر بارور كننده دارند.

ج) پروستات: مايعى ترشح مى‏كند كه به منى، ظاهر خامه‏اى و بوى ويژه‏اش را مى‏دهد.

د) غدد ملحق به مجارى ادرار كه عبارتنداز: غدد كوپر (Cooper) يا غدد مرى (Mery) مترشح، مايعى سيال و غدد ليتره (Littre) كه ماده‏اى مخاطى ترشح مى‏كنند. وى سپس مى‏گويد:

«... چگونه مى‏توان از توافق متن قرآنى با شناخت علمى‏اى كه از اين پديده‏ها در عصرمان داريم تحت تاثير قرار نگرفت‏».

به نظر مى‏رسد، مقصود از آميختگى نطفه در قرآن مجيد دقيقا روشن نيست، هرچند آيه شريفه «انا خلقناكم من ذكرو انثى‏» احتمال اول را تقويت مى‏كند ولى نافى وجه مقابل آن نيست، از همين رو برخى از مفسرين، مانند صاحب الميزان گونه خاصى از آنها را ترجيح نداده‏اند. نيز احتمال آنكه گونه ديگرى از تركيب و آميزش نطفه مراد باشد منتفى نيست. در عين حال، با توجه به جمع بودن كلمه «امشاج‏» به نظر مى‏رسد مقصود قرآن، گونه‏هاى مختلفى از آميختگى است و براين اساس مى‏توان هر دو وجه ذكر شده را با اين آيه منطبق دانست.

به هر حال، آنچه مسلم است دو نكته مى‏باشد: 1- ابداعى بودن اصل اختلاط نطفه در قرآن. بهترين گواه بر اين مطلب تاريخ جنين شناسى است كه نشان مى‏دهد تا قرون اخير مساله آميختگى نطفه به هيچ وجه در ميان دانشمندان مطرح نبوده است.

2- انطباق‏پذيرى آن با آخرين ره‏آوردهاى علمى در جنين شناسى.
2- علق / علقة؟

دومين مرحله رشد و تكامل جنين از ديدگاه قرآن، علقة مى‏باشد. اين واژه پنج مرتبه در آيات: (حج 5، مؤمنون 14، غافر 67، قيامت 38) ذكر گرديده است. در يك مورد نيز كلمه «علق‏» آمده است:(علق 2). ليكن در مورد اينكه آيا علق همان علقة است و هر دو بيانگر يك مرحله از ادوار جنينى مى‏باشند يانه، رويكردهاى گوناگونى وجود دارد. از اينرو هريك را جداگانه مورد بررسى قرار خواهيم داد.
علق

علق به معناى: «درآويختن‏»، «دل بستن‏»، «چيز چسبان‏»، «خون‏» و جمع علقة به معناى «زالوى خون مكنده آبزى‏» و «آويزگاه‏» آمده است.

در برخى از ترجمه‏هاى فارسى قرآن، معادلهاى زير را برابر «علق‏» نهاده‏اند:

«خون بسته‏» (مكارم شيرازى)، «آويزك كه همان اسپرماتوزوئيد است‏» (فولادوند)، «خون بسته شده‏» (معزى)، «لخته خونى‏» (آيتى)، «يك نطفه زالووش‏» (بهبودى). در ترجمه‏هاى انگليسى نيز چنين آمده است:

Blood Clot (Arberymere) Clot ofCongealed Blood (Yousuf Ali), Clot (Shakir, Pickthall), Germ Cell (H.Palmer).

صرف نظر از صحت و سقم هريك از ترجمه‏هاى فوق، آنچه در اينجا جالب توجه است اين است كه‏بسيارى از برگردانهاى بالا، چنين مى‏نمايد كه‏مترجمان علق را همان علقة يعنى مرحله بعد ازانعقاد نطفه دانسته‏اند. ولى در ترجمه فارسى بهبودى و انگليسى پالمر به مرحله اول يعنى نطفه نزديكتر است.

مفسران قرآن در گذشته چندان توجهى به مساله اتحاد يا اختلاف معنايى علق و علقة نكرده‏اند و تنها در دهه‏هاى اخير اين مساله مورد بررسى و كاوش قرار گرفته است. در «تفسير الفرقان‏» آمده است:

«علق (نه علقة، زيرا علقه حالت دوم جنين و برآمده از علق مى‏باشد) اسم جنس كرمهاى كوچك چسبنده و جمع آن است. پس علق همان منى است كه بر اثر چسبندگى «به هرچيزى چون لباس، بدن يا جدار رحم مى‏آويزد. و مجموع آن، كه حاوى ميليونها نطفه يعنى، اسپرمهاى چسبان است و برخى به بعض ديگر آويخته و تماما به‏جدار رحم مى‏چسبند، علق مى‏باشد...»

شايد بتوان بر جدايى علق از علقة چنين استشهاد نمود كه قرآن در هيچ يك از مواردى كه مراحل مختلف جنين را بيان نموده از واژه «علق‏» استفاده نكرده و همواره كلمه «علقة‏» را به كار برده است، مانند: حج‏5، مؤمنون 14، غافر67، قيامت 38، و در مواردى كه درباره چگونگى تداوم نسل بشر است تنها به ذكر يك مرحله بسنده مى‏كند و همواره همان مرحله نخست، يعنى، نطفه را كه مبدا اساسى پيدايش جنين است‏يادآورى مى‏كند و هر بار يكى از وجوه و خصوصيات آن را بر مى‏شمرد. مانند: «الم نخلقكم من ماء مهين‏»، «فجعل نسله من سلالة من ماء مهين‏»،«خلق من ماء دافق...»، «انا خلقنا الانسان من نطفة‏امشاج...» در آيات فوق واژه‏هاى «مهين‏»، «سلالة‏»، «دافق‏» و «امشاج‏» هر يك بيانگر يكى از ويژگيهاى نطفه مى‏باشند. اكنون احتمال آنكه مقصود از «علق‏»، كه در اين آيه به تنهايى ذكر شده است، همان مرحله آغازين تكوين جنين با بيان ويژگى كرم‏سان و زالووش بودنش باشد تا حدودى موجه مى‏نمايد، ليكن در حدى نيست كه بتوان با اطمينان كامل آن را پذيرفته و معناى ديگر را مردود دانست.
علقة

علقة به چند معنا آمده است: «زالوى سرخرنگ آبزى‏»، «زالوى خون مكنده آبزى، پاره لخته خون‏»، «انگل سرخرنگ آبزى كه به بدن مى‏چسبد و از آن خون مى‏مكد...»در ترجمه‏هاى فارسى و انگليسى قرآن معمولا علق و علقة يكسان معنى شده است ولى در ترجمه فارسى «بهبودى‏» علقة به معناى «به صورت يك كرم به جدار رحم چسبيده‏» (5:22)، «به صورت كرم چسبان به جدار رحم‏» (14:23)، «به صورت جنين به رحم چسبيده‏» (67:40) آمده است. مفسران قرآن از دير زمان غالبا علقة را به «خون بسته‏» معنا كرده‏اند. در برخى از تفاسير جديد قرآن مانند تفسير طنطاوى، الميزان، نمونه و... اين معنا يافت مى‏شود. برخى از مفسران نيز معناى روشنى از آن ارائه نداده و به اين بسنده كرده‏اند كه حالت‏بعدى نطفه است.
تعارض با علم

اكنون اين اشكال رخ مى‏نمايد كه در رويان شناسى نوين با ابزارهاى سنجش دقيق و چشم مسلح، تمام مراحل پيدايش و تكامل جنين مورد بررسى و كاوش قرار گرفته ولى مشاهده نگرديده است كه انسان از مرحله خون بسته عبور كند. لذا برخى تصريح نموده‏اند كه: «انسان هيچگاه از مرحله خون بسته نگذشته است‏».

بنابراين، با توجه به قطعى بودن مساله فوق از نظر علمى از يكسو و يگانگى نازل كننده كتاب مبين، و احاطه مطلقه علمى او به زواياى هستى «ا لا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير»، و صدق و راستى ترديد ناپذير آيات الهى و نيز اينكه كلمه علق وعلقه داراى معانى گوناگونى هستند، به روشنى درمى‏يابيم كه ترجمه و تفسير آن به «خون بسته‏» صواب نيست. در مقابل، دو معناى سازگار با ره آوردهاى علمى جديد در برابر اين واژه وجود دارد: زالو، شيئى آويزنده و چسبان. برخى معناى دوم را ترجيح داده و كلمه زالو را كه با شكل ظاهرى اسپرم مطابقت دارد براى مرحله اول مناسب ديده‏اند.

موريس بوكاى مى‏گويد: «استقرار تخم در رحم به وسيله رشد ترغابه‏هايى [Villosite] كه دنباله واقعى تخم‏اند به وقوع مى‏پيوندد كه همانند ريشه‏ها در خاك مى‏رويند تا آنچه براى رشد تخم لازم است از جداره عضو برگيرند. اين ترغابه‏ها تخم را به رحم مى‏آويزند. شناخت آنها از زمانهاى جديد است.» وى سپس با اشاره به آيه: «خلق الانسان من علق‏» (علق‏2) مى‏گويد: «چيزى كه آويخته مى‏شود ترجمه كلمه «علق‏» است... [واين] كاملا پاسخگوى واقعيتى است كه امروزه به اثبات رسيده است. اين مفهوم در چهار آيه ديگر كه تطورات متوالى از مرحله قطره منى تا پايان را ذكر مى‏كند ياد آورى شده است.» مقصود وى از چهار آيه عبارت است از: (حج 5)، (مؤمنون 14)، (غافر 67)، (قيامت 37 - 38). نيز «البار» مى‏گويد:

«... اساسا علقة به هر چيزى كه بچسبد و بياويزد اطلاق مى‏گردد... علقة نيز چنين عمل مى‏كند زيرا به جدار رحم چسبيده و در آن لانه مى‏گزيند...» بر اساس اين معنا كلمه «علقة‏» معناى وصفى دارد و بيانگر مرحله لانه گزينى نطفه گشنيده شده مى‏باشد. همانطور كه در اول اين مقاله ذكر شد «البار» مهمترين و بارزترين ويژگى اين مرحله تا پايان دوره زايگوتيك را پيوند و آويختگى مى‏داند و كلمه «علقة‏» را دقيقترين توصيف آن مى‏شمارد.

اكنون اين سؤال پديد مى‏آيد كه چرا مترجمان و مفسران قرآن بويژه قدماى آنها علقة را به خون بسته تفسير كرده‏اند، در حالى كه اين مطلب از نظر علمى مردود است ؟ «البار» چنين پاسخ مى‏دهد: «علقة از هر سو با خون لخته گون احاطه شده است...(شكل 7)

آنگاه اگر بدانيم كه حجم علقه در حال آويختن از14 ميليمتر تجاوز نمى‏كند به زودى در مى‏يابيم كه چرا مفسران پيشين تاكيد مى‏ورزيدند كه علقه خون بسته است... آرى، علقه با چشم غير مسلح ديدنى نبوده، اما از هر سو خون گرداگردش را فرا گرفته است.. بنابراين تفسير علقه به خون بسته ناشى از مشاهده با چشم غير مسلح است...»
3- مضغه

مضغه مشتق از مضغ (جويدن) و به معناى: «پاره گوشت‏»، «مقدارى از گوشت‏به قدر يك بار جويدن‏» و «لقمه جويده از گوشت و غير آن‏» است.

در ترجمه‏هاى فارسى قرآن «مضغه‏» چنين ترجمه شده است: «چيزى شبيه گوشت جويده شده‏»، (مكارم شيرازى)، «مضغه‏» (فولادوند)، «گوشت جويده شده‏» (معزى)، «پاره گوشت‏» (الهى قمشه‏اى)، «به صورت يك قطعه گوشت جويده‏» (بهبودى)، «پاره گوشتى‏»، (آيتى). در ترجمه‏هاى انگليسى نيز آمده است:

a Tissue (Arbery), a lump of Flesh (Shakir), a Foetus lump (Yousuf Ali), an embr yonic lump (H. Palmer), a littlelump (Pickthall), Shapeless lumpof flesh.

در تفاسير نيز آمده است: «(ثم من مضغة) وآن پاره گوشت كوچكى است‏بقدرى كه جويده شود و تحول يافته علقه مى‏باشد»، «فخلقنا العلقة مضغة) يعنى آن را به پاره گوشتى تبديل كرديم.» برخى نيز مضغة را به خون غليظ تفسير نموده‏اند: «واز علقة به مضغه، وآن پاره‏اى از خون غليظ است كه نام و شكل ويژه‏اى ندارد...»، «واز علقة به مضغه، آنگاه كه آن نطفه آويزنده بزرگ شود و به لخته‏اى از خون غليظ مختلط تبديل گردد.» به نظر مى‏رسد تفسير مضغه به خون غليظ نه از نظر لغوى درست است و نه از ديدگاه علمى. ليكن آنچه در ترجمه بهبودى ومكارم آمده است‏با ره‏آوردهاى علمى و يافتى مشاهدات ابتدايى بدون استفاده از ابزارهاى علمى مطابقت دارد.

در بررسى‏هاى علمى معمولا اين مرحله را با تحولاتى كه از هفته چهارم آغاز دوره جنينى (Embryonic Period) و پيدايش سومايتها، تطبيق نموده‏اند.

البار مى‏گويد: ظهور سومايتها با پيدايش قوسهاى حلقى (Pharyngeal Arches) كه در نتيجه شكافهاى ايجاد شده در طبقه خارجى (اكتودرم) و رشد طبقه ميانى (مزودرم) پديد آمده است همراه است. درنتيجه اين دگرگونيها پنج جفت از قوسهاى فارينژيل در ناحيه فوقانى جنين (درست زير گرده سر) پديد مى‏آيد.

بنابراين، مضغة يا پاره گوشتى كه دندانها جويده و بيرون انداخته دقيق‏ترين وصف اين مرحله است، زيرا قوسهاى حلقى و سومايت‏ها به جنين دقيقا شكل مضغه را مى‏بخشد. (شكل 8)

به نظر مى‏رسد در اين مرحله قرآن به نكته علمى ويژه‏اى اشاره ندارد و به بيان شكل ظاهرى جنين كه به صورت «لقمه جويده‏» مى‏باشد بسنده كرده است. البته اگر مضغة به معناى «گوشت جويده شده‏» باشد خالى از شكل (8)

بيان‏جنس‏جنين‏يعنى‏اشتمال‏برموادى‏گوشت‏مانندنيست، در عين حال بايد توجه داشت كه مقصود از گوشت در اينجاغيراز اجرام عضلانى است كه‏پوشش‏استخوانها را تشكيل‏مى‏دهدوقرآن ازآن به‏«لحم‏» تعبير نموده‏است.

با توجه به آنچه گذشت مى‏توان از نكات جنين شناختى قرآن تا مرحله مضغة چنين نتيجه گرفت:

1- قرآن براى اولين بار پرده از آميختگى نطفه انسان برمى‏افكند و اين مطلب هرچند از نظر رويان‏شناسان تا قرن نوزدهم ميلادى پوشيده مانده بود، ولى براى مفسران قرآن بخشى از اين حقيقت‏يعنى تركيب نطفه از منى مرد و آب رحم آن روشن و آشكار بوده و در تفاسير خود از آن سخن گفته‏اند.

2- قرآن مجيد براى اولين بار از آويزندگى و (لانه‏گزينى)تخم سخن به ميان آورده ولى اين حقيقت‏بر مفسران و مترجمان قرآن مخفى مانده، تا آنكه در پى دستيابى به ميكروسكوپ و انقلاب در دانش رويان‏شناسى، معناى درستى از مطالب قرآن به دست آمد.

3- در رابطه با مرحله سوم از بيان قرآن مجيد نكته علمى خاصى استفاده نمى‏شود، كما اينكه هيچ تعارضى نيز با رهيافتهاى علمى نوين ندارد، و گفته قرآن با شكل ظاهرى جنين انطباق كامل دارد.

قرآن و روزه از نگاه مهاتما گاندي
نويسنده : حسين نوري
موهنداس كرمچند گاندهي، مشهور به مهاتما گاندي (1948.1869) رهبر بزرگ استقلال هند از يوغ استعمار پير انگليس ،‌از معدود رهبراني بود كه از روشهاي معمول در مبارزات آزاديبخش استفاده نكرد ،‌بلكه با سلاح عشق و ايمان ، و اهرم مبارزه منفي توانست به سلطه بي چون و چراي استعمار در كشورش پايان بخشد.

الف ) مطالعه قرآن

يكي از منابع آگاهي بخش به او در مسير مبارزه منفي ، قرآن كريم بود. او مي گفت: من عقيده دارم كه تورات و انجيل و قرآن به اندازه وداها ( كتاب مقدس هندوان ) الهامات الهي دارند و مقدس هستند…[i]

و مي افزاود : من همان خدا را كه در كتاب مقدس هندوان مي شناسم ، در قرآن هم مي بينم.[ii]

گفتني است ،‌گاندي مطالعه جدي پيرامون اسلام و قرآن را در سالهاي جواني در دوران اقامت خويش در آفريقاي جنوبي (1914.1893) آغاز كرد و اين كار تا اواخر عمر او ،‌بويژه در خلوت زندان هاي مكرري كه داشت ، ادامه داشت ، ادامه يافت .

جوديت براون در شرح روزگار اقامت گاندي در آفريقاي جنوبي مي نويسد: « معاشران جديد و مسلمان گاندي به او اصرار كردند اسلام را مطالعه كند . مي دانيم او ترجمه قرآن را خريده و خوانده و در آن زمان كتب ديگري هم درباره اسلام مطالعه كرده است .[iii]

ويليام شايرر، خبرنگار مشهور امريكايي كه مدتي با گاندي محشور بوده است،‌ مي نويسد: در جلسات نيايش غروب گاندي…. حضار ،‌دسته جمعي آياتي از كتاب مقدس را زمزمه مي كردند. ادعيه آنها تنها از كتاب مقدس هندو … نبود،‌بلكه قطعاتي از انجيل و آياتي از قرآن نيز قرائت مي شد. او نه تنها خود قرآن را بدقت مطالعه مي كرد،‌ بلكه ديگران را نيز تشويق مي كرد اين كتاب آسماني را نيك بخوانند.

شايرر همچنين مي نويسد:

من « به گاندي واقعا مديون هستم، زيرا روح و فكر مرا آماده ساخت تا نسبت به زيبايي ، درايت …، بوداييسم و تا حدي در مورد قرآن توجه و درك عميق تري پيدا كنم….»[iv]

و بالاخره روزي هم كه گاندي توسط يك هندوي افراطي ترور شد، اموال او به شرح زير صورت برداري شد: يك عينك ، دو جفت كفش چرمي ، يك قاشق چوبي، يك لنگ خونين( كه دور خود مي بست )، دو كاسه چوبي ،‌يك ساعت جيبي ، يك نمكدان و كتب مقدس كليه اديان از جمله ، قرآن كريم).[v]

ب ) اصرار برروزه

گاندي در دوران اقامت در آفريقاي جنوبي ، با دوستان جديدي روبه رو شد كه او را با اسلام آشنا كردند و در مبازره و شكل دادن به زندگي اجتماعي جديدش ، نقش بسيار داشتند.

او در زندگينامه اش به روزگاري اشاره مي كند كه مدرسه اي داشت و جوانان و كودكاني از اديان مختلف در آن تحصيل مي كردند. و در ادامه مي نويسد: در ماه رمضان به مسلمانها گفتم حتماً روزه بگيريد. خودم قصد روزه از صبح تا غروب را داشتم ،‌ ولي مسلمانان و مسيحي ها و هندوان و پارسي ها ( زرتشتي هاي هند) گفتم در اين امر با من همكاري كنند. براي آنها شرح دادم انسان بايد در هر كاري كه فردي به منظور خودداري و تصون از {نگهداري} نفس انجام مي دهد،‌ شركت كند. بسياري از دوستان … از اين پيشنهادم حسن استقبال كردند. جوانان هندو و زرتشتي در هر قسمت ،‌ از مسلمان ها متابعت نمي كردند. زيرا لازم هم نبود.

مسلمانان براي صرف افطار تا غروب آفتاب و چند لحظه بعد از آن صبر مي كردند. ولي ديگران كه چنين نمي كردند،‌فرصت داشتند براي دوستان مسلمان غذاهاي خوب تهيه كنند و سفره بچينند…

نتيجه اين تجربيات آن شد كه عموم مردم به ارزش روزه گرفتن پي بردند و روحيه جديدي به وجود آمد…[vi]

او به اين حد بسنده نكرد « حتي كار را بدانجا كشاند كه در احترام به ماه رمضان ، اعضاي غير مسلمان را نيز وادار نمود روزانه به خوردن يك وعده غذا ،‌آن هم هنگام افطار در كنار مسلمانان،‌ اكتفا نمايند.[vii]

گاندي روزه را به مثابه ابزار مهمي در مبازره منفي مي دانست .

سلاح كارساز او ، كه با آن بن بست ها را مي شكست ، روزه بود ( 16 بارروزه در 35 سال ).

او روزه را با مراسم عبادي خاص همچون قرائت آياتي از قرآن و انجيل و كتاب مقدس هندوان مي گشود.[viii]

مهاتما گاندي همچنين اعلام كرد كه از سيره شخص پيامبر اسلام (ص) آموخته كه روزه انسان را به خدا متوكل مي كند و راه را به سوي مكاشفه الهي مي گشايد.[ix]

توضيح : در اين مقاله از كتاب « مهاتما گاندي ، همدلي با اسلام ،‌ همراهي با مسلمين » تاليف حجت الاسلام علي ابوالحسني ( منذر) فراوان بهره برده ايم .






[i] مجموعه‌اي درباره گاندي، پدر ملت هند، ترجمه محمود تفضلي، ص 48.

[ii] همان ، صفحه 59



[iii] مهانما گاندي ،‌سرگذشت من ، ترجمه دكتر مسعود برزين ، چاپ ششم ، انتشارات بهجت ، تهران 1366، صفحه 130.

[iv] ويليام شايرر، خاطره گاندي ،‌ترجمه دكتر حسن حاج سيد جوادي و مهندس گودرز شيدايي، انتشارات آشتياني ، تهران 1362، صفحه 356.

[v] مهاتما گاندي ،‌همان صفحه دوازده.

[vi] همان صص 344و 345.

[vii] جوديت براون ، گاندي ، زندان اميد، ترجمه محمد حسين آريا ، دفتر نشر فرهنگ اسلامي ، تهران ، 1372 ، صص 82 و 83.

[viii] همان ، ص 569.

[ix] همان ص 319.

قرآن در عصر اصلاح‏طلبى و نوانديشى
مرورى بر كتاب هارتمون بوبتسين

مرتضى كريمى‏نيا

هارتموت بوبتسين، قرآن در عصر اصلاح‏طلبى و نوانديشى: تاريخچه اوليه مطالعات عربى واسلامى در اروپا، بيروت و اشتوتگارت: فرانتس اشتاينر، 1995، 598ص، شابك: 4- 05365 - 515- 03 . (1)

در سال 1543 ميلادى دو كتاب مهم در تاريخ علم جديد منتشر شد كه ديدگاه غربيان از جهان و انسان را به گونه‏اى بنيادى تغيير داد: نخست كتاب نيكولاس كوپرنيك (2) درباره هيئت و منظومه شمسى با عنوان گردش افلاك آسمان (3) بود كه هيئت‏بطليموسى حاكم بر ذهنيت غربيان را به كلى درهم ريخت . دومين كتاب اثر اندرياس وساليوس (4) راجع به آناتومى و تشريح انسان با عنوان ساختمان بدن انسان (5) بود كه سبب تاسيس دانش تشريح عملى گرديد . در همين سال كه اروپاييان خود را براى تحولات فكرى و علمى در شناخت انسان و جهان آماده مى‏كردند، كتب مهم ديگرى در زمينه پژوهش‏هاى دينى اروپايى در راه شناخت اسلام منتشر شد كه از آن جمله مى‏توان به ترجمه كامل لاتينى قرآن (چاپ‏شده در شهر بازل) و تلخيصى از متن قرآن (چاپ نورنبرگ) اشاره كرد .

هرچند نخستين تلاش‏هاى مسيحيان اروپا در ترجمه لاتينى قرآن كريم در قرون دوازدهم و سيزدهم ميلادى به نتيجه رسيد و مجموعه‏هايى در شناخت پيامبر، قرآن و اسلام همراه با رديه‏هايى لاتينى از سوى كشيش‏هاى مسيحى فراهم آمد، اما اين آثار تا پايان قرون وسطا انتشار عمومى نيافت . بنابراين مى‏توان نيمه قرن شانزدهم ميلادى را زمان عرضه و معرفى عمومى قرآن و اسلام در اروپا دانست و اين درست زمانى است كه اروپاييان با ورود به دوره رنسانس، تجربه اصلاحات فكرى و دينى را آغاز كرده بودند .

كتاب حاضر يعنى قرآن در عصر اصلاح‏طلبى و نوانديشى، نوشته هارتموت بوبتسين، قصه ورود و حضور قرآن در عصر اصلاحات اروپا را بازگو مى‏كند، اما در پى‏جويى ماجرا از قرن شانزدهم و هفدهم فراتر نمى‏رود . هارتموت بوبتسين، استاد مطالعات عربى و اسلامى در دانشگاه ارلانگن (6) (آلمان) است كه سردبيرى مجله مطالعات عربى (7) را در همين دانشگاه بر عهده دارد .

كتاب در اصل به بررسى تلاش‏هاى چهار تن از مشاهير غرب براى شناخت، ترجمه و انتشار قرآن كريم در قرن شانزدهم ميلادى اختصاص دارد . اين چهار تن عبارتند از: مارتين لوتر (1483- 1546)، تئودور بيبلياندر (1504- 1564)، يوهان آلبرشت ويدمانشتتر (1506- 1557) و گيوم پوستل (1510- 1581 .) علاقه و روابط اين چهار تن با كتاب آسمانى مسلمانان، درست همزمان بود با توسعه نفوذ و قدرت عثمانى در اروپاى شرقى و نيز مجادلات مذهبى ميان كاتوليك‏ها و پروتستان‏ها . كتاب قرآن در عصر اصلاح‏طلبى و نوانديشى در مقدمه و چهار فصل خود مى‏كوشد تلاش هر يك از اين چهار تن، و نيز حوادث پشت صحنه فعاليت قرآنى هر يك از آنان را با دقت در تمام اسناد و مدارك موجود ارائه كند . كتاب حاوى يكصد صفحه ضمايم و فهرست‏بلندى از منابع چاپى و مخطوط است . همچنين چكيده‏اى كوتاه از محتواى كتاب به عربى و انگليسى در پايان آمده است .

مقدمه كوتاه كتاب (ص 1- 12) تصويرى اجمالى از روابط ميان مباحث كوپرنيك و وساليوس از يك سو و فعاليت‏هاى قرآنى اروپاييان در قرن شانزدهم را از سوى ديگر به‏دست مى‏دهد . در اين مرور كوتاه، افراد مختلفى كه در اين عرصه نقش‏هاى مهم ايفا كرده‏اند معرفى مى‏شوند . يكى از اين شخصيت‏ها يوهانس اپورينوس، (8) صاحب معروف‏ترين انتشاراتى در شهر بازل است كه هم كتاب وساليوس درباره علم تشريح را منتشر كرد و هم ترجمه لاتينى قرآن را همراه با چند رساله دينى و تاريخى درباره اسلام و ترك‏ها به چاپ رسانيد . چاپ ترجمه لاتينى قرآن از سوى اپورينوس مشكلات فراوانى براى او به همراه داشت، اما اين مشكلات به سرپنجه مارتين لوتر، مصلح معروف دينى، سرانجام گشوده شد; چراكه او به شوراى شهر بازل نامه‏اى نوشت و رفع ممنوعيت از است كه مصاحب و جانشين اولريش تسوينگلى (10) از مصلحان دينى در شهر زوريخ (سوئيس) بود . وى پس از آن‏كه مقدمات علمى چاپ لاتينى قرآن در شهر بازل را خود فراهم آورد، به دليل دوستى‏اش با اپورينوس، كار انتشار را به دست اين ناشر معروف سپرد . فرد چهارم، همان يوهان آلبرشت ويدمانشتتر (11) است . وى حقوقدان، ديپلمات و مستشرقى بود كه وسايل چاپ كتاب كوپرنيك در شهر رم را فراهم آورد و از سوى ديگر كتاب مختصرى درباره قرآن را در نورنبرگ (آلمان) منتشر كرد . آخرين فرد هم گيوم پوستل (12) فرانسوى، از جذاب‏ترين عالمان و صوفيان قرن شانزدهم ميلادى است . وى دوست نزديك ويدمانشتتر بود و او را در چاپ و انتشار نخستين نسخه انجيل به زبان سريانى يارى كرد . همچنين با اپورينوس رابطه نزديكى داشت و توسط او بسيارى از كتاب‏هاى خود درباره تصوف، يهوديت و مسيحيت را به چاپ رسانيد; و از سوى ديگر با بيبلياندر دوستى محكمى داشت و اين دو درباره "صلح و آشتى ميان اديان" اعتقادات مشتركى را ابراز مى‏كردند .

فصل نخست كتاب (ص 13- 157) «مارتين لوتر و قرآن‏» نام دارد و مؤلف در آن، كارهاى مارتين لوتر راجع به قرآن را معرفى مى‏كند . لوتر خود ابتدا در سال 1530 قصد داشت قرآن را نه از متن عربى، بلكه بر پايه ترجمه‏اى لاتينى به زبان آلمانى برگرداند، اما در اين كار موفق نشد . معلومات قرآنى لوتر تماما برگرفته از متون درجه دوم و نوشته‏هاى جدلى مسيحيان قرون وسطا به زبان لاتينى بود . برخى از اين متون عبارتند از: عليه مذهب ساراسن‏ها (13) نوشته دومينيك ريكالدو دمونته كروچه (درگذشته 1320 ميلادى) ; نقد قرآن (14) نوشته نيكولاس كوزائى (15) (1401؟ - 1464) ; و مكتوبى از يك اسير گمنام كه مدت‏ها در اسارت تركان عثمانى بوده است‏با عنوان رساله‏اى در آداب و رسوم ترك‏ها (مسلمانان) (16) (نوشته‏شده در 1408 ميلادى .) سرانجام در سال 1542، لوتر به ترجمه‏اى لاتينى از قرآن دست‏يافت كه به دستور پيتر محترم (17) (يا پى‏ير ونرابلس)، رئيس دير كلونى در فرانسه (متوفاى 1156 ميلادى) و به قلم روبرت كتونى (18) فراهم آمده بود . اين متن لاتينى قرآن همراه با چند رساله كوتاه درباره زندگى پيامبر و رديه‏هايى عليه اسلام در مجموعه‏اى به نام مجموعه طليطله (19) گردآورى و در سراسر قرون وسطا به همين نام شناخته مى‏شد، اما همچنان به صورت دستنويس و چاپ‏نشده باقى مانده بود . به جهت اهميت و تاثير فراوان مجموعه طليطله بر افكار و اطلاعات مسيحيان اروپا در چند سده پايانى قرون وسطا، مؤلف در صفحات 37- 90 همين فصل از كتاب خود، به معرفى و بررسى كوشش‏هاى مسيحيان اروپا براى ترجمه قرآن در سده‏هاى 12 تا 15 ميلادى مى‏پردازد . اين بخش از كتاب كامل‏ترين و مستندترين گزارش‏ها در اين زمينه را ارائه مى‏دهد . مؤلف در مقاله‏اى جداگانه به زبان انگليسى، بخشى كوتاه از اين مطالب خود را (تنها راجع به ترجمه‏هاى لاتينى) منتشر كرده است كه اين مقاله با حذف پاورقى‏ها و اندكى تلخيص به فارسى ترجمه شده است . (20)

لوتر همچنين در سال 1542 كتابى ديگر از ريكالدو دمونته كروچه با عنوان رد بر قرآن (21) را از لاتينى به آلمانى ترجمه كرد و خود نيز درباره آيات قرآن در اين كتاب، توضيحاتى افزود . آخرين كار لوتر آن بود كه بر ترجمه لاتينى قرآنى كه در سال 1543 به همت تئودور بيبلياندر در شهر بازل منتشر شد، مقدمه‏اى نوشت و كوشيد موانع انتشار عمومى اين قرآن را از ميان بردارد . اين خود موضوع فصل دوم كتاب است .

فصل دوم كتاب (ص 158- 275) «تئودور بيبلياندر و چاپ قرآن بازل در 43/1542» نام دارد . بيبلياندر (1504- 1564) اهل سوئيس و از دانشمندان پروتستان، ترجمه لاتينى قرآن اثر روبرت كتونى را از درون مجموعه خطى طليطله بيرون آورد و كوشيد آن را با اصلاحاتى به چاپ برساند . بوبتسين با مرورى بر حيات و تحصيلات علمى او، دانش عربى او را بسيار خوب توصيف مى‏كند و معتقد است‏بايد كار بيبلياندر در فضاى تاريخى آن زمان را بخشى از نزاع و درگيرى سياسى ميان اركدوك فرديناند (22) و سليمان خان اعظم (23) (1494- 1566) بر سر مالكيت مجارستان تلقى كرد . قرآن بيبلياندر را دوست صميمى‏اش، يوهانس اپورينوس، در شهر بازل آلمان منتشر كرد و از آن‏جا كه وى بدون كسب اجازه از اداره مميزى اين كار را انجام داده بود، اختلاف شديدى ميان او و شوراى شهر بازل درگرفت . سرانجام با توصيه مارتين لوتر، شوراى شهر بازل اجازه پخش ترجمه لاتينى قرآن را - به شرط عدم توزيع در بازل - صادر كرد و اين آغاز انتشار عمومى ترجمه لاتينى قرآن در اروپا بود .

اختلاف بر سر انتشار يا عدم انتشار ترجمه قرآن كه امرى فراتر از دروازه‏هاى شهر بازل بود، نكات بسيار جالبى از برخورد كليساى مسيحى با اسلام و قرآن در آغاز دوره رنسانس را نشان مى‏دهد . نسخه بيبلياندر نيز تنها ترجمه لاتينى روبرت كتونى از قرآن نبود، بلكه علاوه بر بخش‏هايى از مجموعه طليطله، متون احتجاجى برخى از كشيشان مسيحى عليه اسلام را هم دربر داشت . اين كتاب كه از اين پس "قرآن بيبلياندر" ناميده مى‏شود، در محافل مسيحى و كتابخانه‏هاى اروپا رواج فراوانى يافت و چاپ دوم آن با تيراژى وسيع‏تر در 1550 ميلادى منتشر شد . "قرآن بيبلياندر" كه همان ترجمه لاتينى روبرت كتونى از قرآنى كريم بود، مبناى انتشار بسيارى از ترجمه‏هاى قرآن به ديگر زبان‏هاى اروپايى شد . در 1547، اين نسخه توسط آندره اريوابنه (24) در شهر ونيز به زبان ايتاليايى بازگردانده شده اما مترجم آن وانمود مى‏كند كه آن را مستقيما از زبان عربى ترجمه كرده است . همين ترجمه ايتاليايى قرآن را سالمون شوايگر در سال 1616 (چاپ دوم: 1623) در نورنبرگ به آلمانى ترجمه و منتشر كرد . اين نخستين ترجمه آلمانى قرآن بود كه بعدها با تيراژى بسيار وسيع‏تر در سال‏هاى 1659 و 1664، بدون ذكر نام شوايگر در نورنبرگ (آلمان) به چاپ رسيد . همچنين نخستين ترجمه هلندى قرآن در سال 1641 بر مبناى همين ترجمه ايتاليايى صورت گرفت . بنابراين مى‏توان حدس زد كه ترجمه لاتينى روبرت كتونى كه در فضاى قرون وسطا شكل گرفته، و به‏دست‏بيبلياندر در آغاز عصر اصلاحات اروپا منتشر شده بود، نزديك به 500 سال فهم اروپاييان از قرآن كريم را شكل داده است .

عنوان فصل سوم (ص 277- 363) «يوهان آلبرشت ويدمانشتتر و چاپ قرآن نورنبرگ 1543» است . چنان‏كه از نوشته مؤلف درباره زندگى ويدمانشتتر برمى‏آيد، وى چهره‏اى بسيار متفاوت از مارتين لوتر و تئودور بيبلياندر داشته است . ويدمانشتتر (1506- 1557) در اولم (آلمان) به دنيا آمد و به عكس دو فرد اخير كاتوليك بود . وى در 1530 در مراسم تاجگذارى شارل پنجم (25) در بولونيا (26) حضور داشت و هجده سال بعد از سوى وى به مقامى مهم منصوب شد . ويدمانشتتر در ايتاليا زبان عربى را آموخت و افزون بر همكارى با پاپ در واتيكان، از 1533 تا يك سال پيش از مرگش، مشاغل حقوقى و ديپلماتيك متعددى در آلمان بر عهده داشت . اهتمام و علاقه نخست وى، زبان‏هاى شرقى، به ويژه عربى، عبرى و سريانى بود; اما فراگيرى اين زبان‏ها، هدف اصلى‏اش نبودند . به گفته مؤلف، اين همه ابزارهايى كمكى بودند تا او را در تبليغ مسيحيت و رديه‏نويسى‏هاى مسيحى يارى رساند .

در 1543، يعنى همان سالى كه بيبلياندر ترجمه لاتينى قرآن را در بازل منتشر كرد، ويدمانشتتر در نورنبرگ (آلمان) كتابى با عنوان شرح الهيات محمد بن عبدالله (27) به چاپ رسانيد كه حاوى ترجمه لاتينى بخش هايى از قرآن بود . بوبتسين، مؤلف كتاب حاضر، با بررسى دقيق اين ترجمه كه عنوان مستقل آن، خلاصه قرآن (28) است، مشابهت‏هاى فراوانى ميان آن و ترجمه لاتينى روبرت كتونى به دست مى‏دهد، اما معتقد است تاثير اين ترجمه به هيچ وجه قابل مقايسه با نسخه انتشار يافته از سوى بيبلياندر نيست . بخش ديگرى از اين كتاب، با عنوان مستقل مذهب محمد (29) راجع به "مسائل عبدالله بن سلام" است كه هم در مجموعه طليطله و هم در چاپ بيبلياندر از ترجمه لاتينى قرآن آمده است . "مسائل عبدالله بن سلام" گفت و گويى است ميان پيامبر اكرم (ص) و فردى يهودى به نام عبديه، كه سرانجام با اسلام‏آوردن وى خاتمه مى‏پذيرد . در اين بخش از كتاب ويدمانشتتر، آراى وى راجع به يهوديت و نيز فهم وى از متن قرآنى را متفاوت با بيبلياندر مى‏يابيم .

فصل چهارم (ص 365- 497) «گيوم پوستل و قرآن جامع او، 1544» نام دارد . اين فصل به شرح احوال و فعاليت‏هاى گيوم پوستل (1510- 1581)، خاورشناس فرانسوى مى‏پردازد كه در ميان چهار فرد اخير، تنها كسى است كه به سبب دو سفر مجموعا چهار ساله به خاورميانه، با فرهنگ و جوامع اسلامى از نزديك آشنايى داشته است . پوستل در تاريخ پژوهش‏هاى ادبيات عرب، به سبب كتاب دستور زبان عربى (30) اش بسيار مشهور است . وى اين كتاب را اندكى پس از مراجعت از سفر نخستين‏اش از استانبول (1535- 1537) نگاشت . در مدت دو سالى كه وى كارمند سفارت فرانسه در استانبول بود، زبان عربى را آموخته بود، و از آن‏جا كه وى زبان عربى مى‏دانست و با اين كتاب شهرتى يافته بود، پادشاه فرانسه وى را به سمت استادى زبان‏هاى شرقى در كلژ دو فرانس (31) منصوب كرد . وى در فاصله سال‏هاى 1538- 1542 استاد رياضيات و زبان عربى در اين كالج‏بود، اما از آن پس دوباره به مسافرت‏هايى علمى تحقيقى در اروپا دست زد و از سال 1549 تا 1551، به مدت دو سال به صورت شخصى به برخى از كشورهاى خاورميانه سفر كرد . وى به دليل گرايش‏هاى صوفيانه و دعاوى پيغمبرمآبانه‏اش كه آنها را با نام خود و گاه با اسم مستعار منتشر مى‏ساخت، بارها به دادگاه تفتيش عقايد فراخوانده شد . در سال 1554 وى را رسما ديوانه خواندند و به زندان افتاد . چهار سال بعد، وقتى از زندان آزاد شد، بار ديگر به نشر عقايد و دعاوى خود پرداخت . در سال 1563، پادشاه فرانسه وى را به دير قديس مارتن دشان (32) فرستاد و او تا زمان مرگش در 1581 در همان‏جا ماند .

بوبتسين آثار و فعاليت‏هاى شرق شناسانه پوستل را در دو بخش مجزا معرفى مى‏كند . نخست آثارى كه وى در سال‏هاى 1538- 1540 راجع به زبان و ادبيات عرب نگاشته است . در اين نوشته‏ها، پوستل تنها به زبان عربى نمى‏پردازد، بلكه ساير زبان‏هاى سامى همچون عبرى، سامرى، سريانى و حبشى و نيز زبان ارمنى - از ميان زبان‏هاى غيرسامى - را نيز مد نظر دارد . بوبتسين با بررسى منابع آشنايى و دانش عربى پوستل، معتقد است كه وى با زبان عربى كلاسيك آشنايى خوبى داشته است . سپس مؤلف به معرفى تفصيلى كتاب ديگرى از پوستل با عنوان درباره وحدت عالم (33) مى‏پردازد . پوستل اين كتاب حجيم را كه حاوى افكار فلسفى و كلامى اوست، و بنياد آراى صوفيانه و دعاوى تبشيرى وى را نشان مى‏دهد، در سال 1544 با كمك اپورينوس در شهر بازل منتشر كرد . نيمه دوم اين كتاب - برخلاف موضوع و روال اصلى كتاب - به معرفى پيامبر، سيره وى، صحابه و نهايتا رديه‏اى عليه قرآن مى‏پردازد . اين بخش از كتاب ترجمه بسيارى از آيات قرآن را دربر دارد كه مستقيما از عربى به لاتينى ترجمه شده است . اين نشان مى‏دهد كه پوستل در اطلاعات قرآنى خود بر ترجمه قديمى طليطله (اثر روبرت كتونى و چاپ‏شده توسط بيبلياندر) تكيه نمى‏كرده است . بوبتسين به پاره‏اى از اشتباهات و نقايص ترجمه پوستل اشاره مى‏كند، اما معتقد است كه عربى‏دانى پوستل و اطلاعات قرآنى وى بسيار بيشتر و بهتر از بيبلياندر و ويدمانشتتر بوده است .

آثار پوستل چندان رواج عمومى نيافتند، زيرا وى به سبب كناره‏گيرى از كليسا، نه در ميان كاتوليك‏ها جايگاهى داشت و نه از حمايت پروتستان‏ها برخوردار بود، بلكه حتى خود با اين دسته اخير مخالفت‏هاى جدى داشت . بر اين اساس، اهميت و شهرت او تنها در حوزه زبان و ادبيات عربى و كتاب مهم او درباره دستور زبان عربى محدود شده است، اما توجهات، علايق شخصى و فعاليت‏هاى وى در حوزه قرآن‏پژوهى كه از اهميت‏بسيار بيشترى برخوردارند، همچنان ناشناخته مانده‏اند .

كتاب قرآن در عصر اصلاح‏طلبى و نوانديشى، نوشته هارتموت بوبتسين، با تلاشى بسيار و جست‏وجويى تام و همه‏جانبه در منابع و مدارك كهن اروپايى، نهايتا به ما نشان مى‏دهد كه شمارى از محققان اروپايى در قرون وسطا، چگونه درصدد كسب دانش و اطلاعاتى دقيق از دين اسلام و قرآن بوده‏اند تا در احتجاجات كلامى و رديه‏هاى جدلى خود عليه اسلام از آنها بهره برند، اما اين اطلاعات نه تنها دقيق نبوده، بلكه فرسنگ‏ها به‏دور از واقعيت‏بوده‏اند . در آغاز عصر اصلاحات اروپايى، درك و شناخت ايشان از قرآن، خاستگاه آن و محيط پيدايش وحى نبوى به‏طور كلى قرون وسطايى بوده و اساسا از مجموعه طليطله (تدوين‏شده در قرن دوازدهم ميلادى) ناشى مى‏شده است . بوبتسين البته به يك نقطه تحول اساسى در اسلام‏پژوهى در دوره اصلاحات اروپا اشاره مى‏كند: ويدمانشتتر و گيوم هردو مجموعه‏اى غنى از منابع مخطوط و چاپى درباره اسلام را گردآورى كردند . اين امر كه در قرون وسطا سابقه نداشته و از ويژگى‏هاى دوره رنسانس به‏شمار مى‏آيد، شايد در زمان خود آن دو تاثير قابل توجهى در بسط و تحول مطالعات اسلامى نداشته است، اما ثمرات آن در قرون بعدى نيك نمايان شد .

پى‏نوشت‏ها:

1. Hartmut Bobzin, Der Koranim Zeitalter der Reformation: Studienzur Fruhgeschichte der Arabistik und Islamkunde in Europa. Beirut: Deutsche Morgenlndische Gesellschaft; Stuttgart: Steiner, 1995 (Beiruter Texte und Studien, 42) xiv_598pp. ISBN:
03-515-05365-4.

2. Nicholas Copernicus

3. De revolutionibus orbium caelestium.

4. Andreas Vesalius

5. De fabrica humani corporis

6. University of Erlangen

7. Zeitschrift fur Arabische Linguistik

8. Yohannes Oporinus.

9. Theodor Bibliander.

11. Yohann Albrecht Widmanstetter.

12. Guillaume Postel.

13. Ricoldo da Monte Croce, Contra Legem Sarracenorum.

14. Cribratio Alcorani.

15. Nicholas of Cusa.

16. Libellus de ritu et moribus Turcorum.

17. Peter the Venerable

18. Robert of ketton.

19. Corpus Toletanum (Collectio Toletana)

20 . Hartmut Bobzin, "Latin translations of the Koran: a short 21. Confutatio Alcorani

21. Andrea Arrivabene.

22. Bologna

23. Mahometis Abdallae filii theologia dialogo explicata

24. Epitome Alcorani

25. Doctrina Mahometis

26. Guillaume Postel, Grammatica Arabica, Parisiis: Petrus Gromorsus, 1539/40

27. Collge de France

28. St. Martin des Champs

29. De orbis terrae concordia ... Basileae: J. Oporinus, 1544.

قرآن را هيچ گاه نمي توان برابر اصل ترجمه كرد
دكتر محمد حسن تقيه



در اين مقاله، نارسايي ها و مشكلات اساسي مترجمان اعم از تسلط به هر دو زبان، امانتداري و معادل يابي گذرا اشاره مي شود و سپس راهكارهايي براي رفع اين نواقص ارائه مي شود.

1- اساسي و اصلي ترين اين موارد، نبود روش صحيح ترجمه است. تاكنون مترجمان براساس تجربه و بدون آموزش به ترجمه پرداخته اند؛ بنابراين اصولا ترجمه ها خالي از اشكال نبوده و قرآن گريزي برخي از مردم را در پي داشته است.

2- نبود يا كمبود فرهنگ اصطلاحات علوم قرآني و در مجموع علوم ديني، سبب شده است مترجم به طور وافي و كافي از اين منابع محروم بماند.

3- بلاغت عربي؛ قرآن و ديگر متون ديني ما مشحون از صنايع ادبي، صور خيال و … است.

4- از ديگر مشكلات، متخصص نبودن مترجم است. مترجمي كه هر متني را ترجمه مي كند –و به قولي آچار فرانسه است – نمي تواند مترجم موفقي باشد.

5- آشنا نبودن مترجم با زبان مادري خود؛ برخي مترجمان برآنند كه هر چيزيي را ترجمه كنند، زيرا گمان مي كنند كه هر چيزي ترجمه شدني است. بي خبر از اين كه مترجم بايد بداند برخي اصطلاحات متون مذهبي در زبان مادري اش نيز جا افتاده است و نبايد ترجمه شود؛ زيرا بار معنايي خود را از دست مي دهد.

6- به زور نبودن واژگان و اصطلاحاتي است كه در ترجمه به كار مي رود.

7- از جمله مشكلاتي اساسي يك مترجم، طبقه بندي نكردن مخاطبان است. در عصر حاضر ترجمه ها- بويژه در ترجمه چنين متوني – بايد مخاطب طبقه بندي شود؛ زيرا بدين وسيله مخاطب از هر طبقه اي به معارف قرآني و ديني روي مي آورد؛ تغيير متن براي گروههاي سني كودك و نوجوان، جوانان و بزرگسالان و روشنفكران ضروري است.

8- استفاده نكردن از تفسيرهاي قرآن و موارد مشابه.

9- ورود افراد ناآگاه و بي تجربه و غير متخصص در اين حيطه كه موجب شده عدم آشنايي ترجمه هاي سره از ناسره را در پي داشته است؛

10- نبود يا كمبود منتقدان چيره دست و مخلص كه ترجمه هاي موجود را نقد و بررسي كنند.

11- ويرايش شدن ترجمه ها توسط غير متخصصان.

12- از زمان عقب بودن برخي ترجمه ها.

13- عدم توجه به زبان شناسي در ترجمه ها.

14- تشخيص ندادن ترجمه پذيرها و ترجمه ناپذيرها.

ذكر اين نكته ضروري است كه در سالهاي اخير- بنابر مصالحي- ترجمه هاي فراواني از قرآن كريم به بازار عرضه شده است. گرچه اين امر نشاندهنده توجه بيش از پيش دانشوران به قرآن مجيد و علوم و معارف آن است؛ اما بسياري نيز از روي شتاب و بي تجربگي به چنين امر خطيري دست يازيده اند كه بر صاحبنظران است با نقد عالمانه اين ترجمه ها، راه رسيدن به ترجمه هاي مطلوب، كم غلط و مخاطب پسند را هموار سازند.


راهكارها

با توجه به موارد بالا، اكنون اين سوال پيش مي آيد كه چه بايد كرد؟

«در ترجمه متون ديني و كتب آسماني (از جمله قرآن كريم و انجيل مقدس) مترجم به لحاظ اهميت ويژه اين نوع متون بايد بيش از همه به دو موضوع، توجه خاص مبذول بدارد:

اول- عنصر بافتار؛ بافتار برعكس ساختار كه عناصر ساختاري درون جمله را بررسي مي كند، ساختمان متن و روابط حاكم بر جملات را شامل مي شود.

دوم- مسائل فرهنگي، ممكن است از نظر فرهنگي ناهمگوني وسيعي با فرهنگ زبان مقصد داشته باشد. در اين صورت تنها كاري كه مترجم مي تواند انجام دهد اضافه كردن توضيحاتي در زيرنويس است.»

البته، بحث ما در اينجا، بر سر شايستگي مترجم نيست بلكه سخن از حل مشكلاتي است كه در پيش روي خود دارد. نيز چه راهكارهايي براي آن وجود دارد! قرآن كريم تاكنون بارها و بارها توسط مترجمان مختلف- مسلمان و غير مسلمان – به زبانهاي گوناگوني از جمله به فارسي ترجمه شده است. نگارنده از ترجمه قرآن مجيد به ديگر زبانها اطلاع چنداني ندارد- هر چند براساس شنيده ها حاكي از وجود نابساماني در آنها نيز هست- ولي از ترجمه ها به زبان فارسي تقريبا اطلاع كافي دارد؛ چند ترجمه را نقد كرده و برخي را خوانده و برخي را تورق كرده است. ضمن احترام به همه مترجمان كه قصدشان – ان شاء الله – قرآن پژوهي و تبليغ احكام قرآني بوده است، آنچه در بيشتر آنها مشاهده شد وجود نوعي خيانت در ترجمه ها بود. البته اين خيانت با ديگر خيانت ها متفاوت است. يك ضرب المثل ايتاليايي مي گويد: «مترجم خائن است» به نظر مي رسد؛ وفادار نبودن غالب مترجمان به مفهوم متن، زمينه نوعي خيانت را در ترجمه ها به وجود آورده است. البته ممكن است به طور موقت عوامل ديگري كه ارتباطي به ترجمه ندارد. چون مقام اجتماعي يا رسمي مترجم- در انحراف ترجمه، دخيل باشند كه از بهترين، محكم ترين و صحيح ترين كارها اين است كه مترجم و پژوهشگر، موضوعي را ترجمه كند كه در حيطه تخصص وي باشد. مترجمي كه ادعا مي كند صرف و نحو عربي را بلد نيست و به ترجمه قرآن پرداخته است، حتي اگر شوخي باشد، درد آور است. البته بايد اذعان كرد كه هيچ گاه ترجمه قرآن مجيد همچون اصل نخواهد بود. به ديگر سخن، ارائه ترجمه برابر اصل، در خصوص قرآن امري ناممكن است؛ چرا كه اين كار به مثابه آوردن قرآني است كه خداوند مي فرمايد:

«بگو كه اگر انس و جن، به خاطر آوردن مانند اين قرآن گرد هم آيند، هم چند از يكديگر پشتيباني كنند (نمي توانند) مانندش را بياورند.» (اسراء: 88)

پس هيچ كس نمي تواند مانند قرآن را بياورد، هرچند با ترجمه خود قرآن باشد. نويسنده بر اين اعتقاد است كه ترجمه قرآن به سبب ظرافت هايي كه دارد كار يك فرد نيست بلكه بايد به صورت شورايي و گروهي صورت پذيرد. يك ترجمه خوب، ترجمه اي است كه علاوه بر رعايت دقيق معنا و نكته هايي ادبي، از نظر آهنگ و احساس هم به گونه اي باشد كه مخاطب احساس كند متن به زبان اصلي است و خداوند به طور مستقيم با او سخن مي گويد. همان طور كه پيش از اين ياد شد، مترجم قرآن بايد صرف و نحو، بلاغت، تفسير، اشتياق، فقه اللغه عربي و … را بداند. آيا يك فرد توانايي ادعايي چنين علومي را دارد! آيا مترجمان محترم قرآن كريم علاوه بر شرايط عام ترجمه چون: امانتداري، معادل يابي و تسلط بر هر دو زبان مبدا و مقصد در علوم عربي كه در بالا گفته شد، مهارت يافته اند؟

قطعا جواب منفي است؛ زيرا علوم عربي- حتي در يك گرايش- آنقدر گسترده است و دامنه دار است كه هيچ انسان عاقلي ادعا نخواهد كرد كه در تمام علوم عربي حاذق، ماهر و استاد است.

اكنون چه بايد كرد؟ آيا بايد ترجمه قرآن كريم را رها كرد؟ آيا بايد اجازه داد مترجمان به صورت انفرادي دست به ترجمه هاي قرآن بزنند يا راهكار بهتري وجود دارد؟ بله! راهكار بهتري وجود دارد و آن ترجمه گروهي قرآن است كه متشكل از اين افراد است:

الف – مترجم زبردست؛ (وي بايد ضمن داشتن تخصص در رشته زبان ادبيات عرب با گرايش ترجمه، نظري و كاربردي ترجمه هاي موفقي به جامعه ارائه كرده باشد.)

ب- نحوي؛ (كسي كه سالها در دانشگاه ها به طور علمي و آكادمي در رشته زبان و ادبيات عرب تخصص گرفته و تدريس كرده است).

ج- مفسر قرآن؛ (مفسري كه سالها در حوزه هاي علميه به تحصيل، تحقيق و تدريس در زمينه علوم قرآني و تفسير آن پرداخته است.)

د- استاد بلاغت؛ (مشاراليه بايد سالها به تدريس، پژوهش و تحقيق در زمينه علوم بلاغت پرداخته باشد؛ زيرا آيات، مشحون از بلاغت است.)

ه- دانشمند علوم قرآني؛ (كه هم در دانشگاه و هم در حوزه تحصيل و تدريس كرده و با منابع قديم و جديد علوم قرآني آشنايي كامل داشته باشد.)

و- استاد ادبيات فارسي؛ (مشاراليه بايد با معارف و علوم قرآني تا حدي آشنا بوده و در ويراستاري، از تجربه و سابقه خوبي برخوردار باشد.)

ز- زبان شناسي؛ (بايد ضمن آشنايي نسبي با علوم قرآني در زمينه فقه اللغه عربي نيز با تجربه، خبره و صاحب نظر باشد.)

ح- روان شناس؛ (ضمن آشنايي كافي با معارف و علوم قرآني، بايد در روان شناسي زبان نيز صاحب نظر باشد.)

بدون ترديد، مشكل فرهنگي جامعه امروز ما فقط با حفظ كردن آيات قرآن حل نمي شود؛ بلكه براي گسترش علوم قرآني، جذب جوانان، علاقه مند كردند عموم افراد جامعه و امنيت فرهنگي جامعه، مي تون با برنامه ريزي علمي و مدرن و با بهره گرفتن از استادان متخصص در دانشگاه ها و حوزه ها علميه به كارهاي مهمي چون ترجمه قرآن پرداخت تا به اهداف عاليه خود كه قرآني كردن فضاي جامعه است برسيم. البته به شرط اين كه تمام امور مذكور با عمل به قرآن از سوي كارگزاران علوم قرآني و ديگر قرين شود.

جوان امروز، تشنه مفاهيم و علوم قرآني است؛ لذا مي تواند با خواندن ترجمه قرآن، خود را در برابر هرگونه انحراف مصون و فضاي جامعه را سالم نگه دارد. در اين صورت همه افراد جامعه پيامدهاي استشمام عطر قرآن را عملا احساس خواهند كرد كه اين احساس روحاني، نسلهاي آينده را نيز بهره مند خواهند ساخت. ان شاء الله.

قدمت و ثبات نظريه ولايت مطلقه فقيه درسيره امام (ره)

دكتربهرام اخوان كاظمى
ءاشاره :

مقاله نشان مى‏دهد «ولايت مطلقه فقيه‏» به آن مفهوم كه امام‏«رض‏» مد نظر داشتند، از همان‏ابتدا و نخستين مكتوبات ايشان، مورد توجه و اعتقاد امام بوده و چرخش و تجديد نظرى درديدگاه ايشان واقع نشده است. مقاله، پاسخى مستدل به كسانى است كه براى نظريه ولايت فقيه‏و حكومت اسلامى امام، چند مرحله تجديد نظر قائل شده و ولايت مطلقه فقيه را ايده‏اى‏خلق‏الساعة و شخصى خوانده‏اند و حتى مفهوم ولايت مطلقه را مورد تحريف قرار داده‏اند.
مقدمه

پيروزى انقلاب اسلامى ايران در22 بهمن 1357، يكى ازكهن‏ترين نظامهاى سلطنتى راازميان برد و برويرانه‏هاى سلطنت و «انديشه سياسى شاهى‏»، جمهورى اسلامى رابرپايه «نظريه ولايت مطلقه فقيه‏» امام‏خمينى(ره) بنانهاد.

نظريه ولايت فقيه، درفقه شيعى از قدمتى هزارساله برخوردار است و اگرچه درباره همه جزئيات اختيارات‏ولى‏فقيه، اجماع نظر نبوده اما همواره از آن سخن رانده‏اند. امام(ره) ازكسانى است كه به تفصيل دراين باره‏نظريه‏پردازى كرده‏اند. ويژگى نظريه ولايت مطلقه فقيه امام خمينى(ره)، اعتقاد ايشان به اطلاق و گستردگى‏اختيارات ولى فقيه و هم‏طرازى آن بااختيارات حكومتى پيامبر(ص) و ائمه(ع) مى‏باشد و اين نوع نگرش درتمام آثار شفاهى و مكتوب ايشان آمده است. كتاب كشف‏الاسرار (1322ه) را مى‏توان به عنوان مبدا و يكى ازشواهد خوب اين نظريه به حساب آورد.

پس ازپيروزى انقلاب، نظام جمهورى اسلامى باوجود مشكلات فراوان داخلى و خارجى، هر روز ثبات واستحكام بيشترى يافت، افزايش اين ثبات و بروز مسائل متعدد، شرايط و مقتضيات زمانى ومكانى، اين امكان‏را به وجود آورد كه رهبرانقلاب درطول ده سال رهبرى نظام، به شكل روزافزونى زواياى مختلف نظريه ولايت‏مطلقه فقيه راآشكار سازند. اوج اين آشكارى، پيام ايشان در16 دى ماه 1366 بود كه مى‏توان آن رافصل‏الخطابى در تبيين اين نظريه به شماآورد. ازاين پيام تاكنون تلقى‏هاى نادرى نيز صورت گرفته است. يكى‏ازعمده‏ترين اين تلقى‏ها وتوهمات، اعتقادبه ظهور يكباره نظريه مزبور دراين تاريخ است. نتيجه مستقيم‏چنين باورى اين است كه نظريه ولايت مطلقه امام خمينى (ره) داراى انسجام وثبات نبوده، بلكه نظريه‏اى‏پرگسست و افتراق مى‏باشد كه بعد از انقلاب به دليل شرايط خاصى در16 دى ماه 1366 به يكباره عرضه‏گرديده است. اين نوشتار درپى‏ارزيابى اين قبيل توهمات است.

فرضيه اصلى اين تحقيق، به صورت زير بيان مى‏شود:

«نظريه ولايت مطلقه فقيه، درسيره نظرى و علمى امام‏خمينى(ره) داراى قدمت، ثبات و انسجام قطعى‏است و ارائه و اعلام كامل آن، بخاطر رعايت مصالح اسلام و مردم، و باتوجه به مقتضيات زمانى و مكانى، به‏شكل تدريجى صورت گرفته است.»

از سويى، فرضيه‏هاى فرعى نيز قابل تصوراست كه اثبات يانفى آنها به ارزيابى صحت وسقم فرضيه اصلى‏كمك شايانى خواهدنمود، اين فرضيه‏ها بدين قرارند:

1- نظريه ولايت مطلقه فقيه، ناشى ازاستنباط واجتهاد فقهى، مبتنى برلحاظ مؤكد نقش زمان ومكان امام‏خمينى است وجزيى ازاين مجموعه به حساب مى‏آيد. بااثبات قدمت چنين شيوه اجتهادى در سيره نظرى وعملى ايشان، قدمت وثبات وانسجام نظريه ولايت مطلقه فقيه، ثابت مى‏شود.

فرضيه‏هاى فرعى بعدى به بررسى نقش و ويژگيهاى «مردم‏»، «روحانيت‏» و«اوضاع واحوال كشور» در ارائه‏تدريجى نظريه ولايت مطلقه فقيه، توسط امام (ره) مى‏پردازد وازآن عوامل به عنوان عناصرعمده در زمان‏ومكان ارئه اين نظريه، بحث مينمايد.

2- مردم باويژگيها و قابليتهاى خاص و مقطعى خويش، در ارائه و اعلام تدريجى نظريه ولايت‏مطلقه‏فقيه‏مؤثر بوده‏اند. محورى بودن نقش مردم درسيره نظرى وعملى امام خمينى (ره) واهميت‏به پذيرش و خواست‏عمومى وبلوغ فكرى وسياسى مردم، عامل اساسى در ارائه تدريجى نظريه ولايت مطلقه فقيه بوده است.

3- روحانيت وحوزه‏ها باويژگيها وقابليتهاى خاص و مقطعى، درارائه واعلام تدريجى نظريه ولايت مطلقه‏فقيه مؤثربوده‏اند. رخوت، استعمارزدگى، بى‏ايمانى ودنيازدگى، نافهمى، تقدس معآبى و تحجرانديشى پاره‏اى‏از روحانى نمايان واشكال و مانع تراشى و تهمتهاى پاره‏اى از آنها نسبت‏به نهضت وحركت امام خمينى (ره)وبه طوركلى ركود و آفت‏زدگى‏هاى مقطعى حوزه‏ها، ازعوامل تاخير وتدريج ارائه نظريه ولايت مطلقه فقيه‏بوده است. همچنان كه هميارى وهمكارى روحانيت اصيل و مبارز با اين نهضت، تفصيل نظرى وتحقق عملى‏اين نظريه راپيش انداخته است.

4- وضعيت‏بحرانى واضطرارى كشور، خصوصا درسالهاى اوايل انقلاب ايام دفاع مقدس و ضرورت حفظنظام اسلامى، و آرامش سياسى كشور و پرهيزاز طرح مسائل مناقشه‏پذير، از عوامل تاثيرگذار بر نحوه ارائه‏تدريجى نظريه ولايت مطلقه فقيه بوده است.

مفهوم «ولايت‏»

«ولايت‏» به معناى محبت و نصرت و يارى كردن، موضوع بحث ما نيست. محل بحث، ولايت‏به معناى‏حكومت است. در اين خصوص مى‏توان به تعريف بحرالعلوم ازاين واژه اشاره كرد:

«در اصطلاح، «ولايت‏» به معنى سرپرستى وسلطه داشتن برفرد يا افرادمعين مى‏باشد و در حقيقت‏بيانگرنوعى حق دخالت واعمال نظر درامرى براى شخص خاص است. مصطلح فقها آن است كه «ولايت‏» به كسرو او - سلطه برغير به حكم عقل يا شرع، در بدن يامال و يا هر دو مى‏باشد. اين سلطه مى‏تواند اصالتا يا عرضاملحوظ گردد.» (1)

باچنين تبيينى ولايت، بيانگرقدرت تسلط و سرپرستى فرد براشخاص حقيقى ياديگر افراد است. چنين‏سلطه‏اى داراى ابعاد ومراحل مختلفى است. شرط اين سلطه درتمام ابعادش، حفظ مصلحت ومنافع حقيقى وافراد تحت ولايت مى‏باشد. همچنين درتعبير اسلامى، ازمقام ومنصب زعيم ورهبر سياسى كشور اسلامى كه‏واجد صفات لازم است، با عنوان ولايت امر، يا ولى امرياد مى‏كنند. در كتاب «ولايت فقيه‏» امام (ره)، ولايت‏اينگونه معنا شده است:

«ولايت‏يعنى حكومت واداره كشور واجراى قوانين شرع مقدس.» (2)

مفهوم «اطلاق‏» ولايت فقيه

يكى از اساسى‏ترين مباحث درباره ولايت فقيه، حدود اختيارات «ولى فقيه‏» مى‏باشد. از ديد امام‏راحل(ره)، ولى فقيه داراى كليه اختيارات حكومتى پيامبر(ص) مى‏باشد و حكومت وى شعبه‏اى ازولايت‏مطلقه رسول الله (ص) ويكى از احكام اوليه اسلام است كه بر تمام احكام فرعى، حتى نماز، روزه وحج تقدم‏دارد وبه تعبيرى ديگر«كليه امور مربوط به حكومت و سياست كه براى پيامبر وائمه (عليهم السلام) مقرر شده،در مورد فقيه عادل نيز مقرر است وعقلا نمى‏توان فرقى ميان اين دو قايل شد.» (3)

بايد خاطرنشان ساخت كه آيات متعددى درشان اطلاق ولايت پيامبر(ص) ولزوم تبعيت ازايشان واردشده است (4) كه معتقدين به ولايت مطلقه به آنها استناد كرده‏اند.

ممكن است عده‏اى توهم كنند كه اختيارات ولى فقيه، صرفا همان موارد يازده گانه‏اى است كه دراصل‏110 قانون اساسى آورده شده است. به رغم اين گروه، عبارت ولايت مطلقه فقيه در اصل 57، با اختيارات‏محدود اصل 110 تخصيص خورده ومنحصر به آنها مى‏گردد، درحالى كه اين تصور نادرست است،زيرااختيارات يادشده از باب حصر نبوده و فقط هدف ذكر مصاديقى از وظايف ولى فقيه بوده است.

استاد عميد زنجانى درپاسخ اين توهم مى‏نويسد:

«مطلقه بودن ولايت فقيه دراصل 57 حاكم بر اصل 110، آنهايى كه استناد مى‏كنند به اصل 110،مى‏گويند: يازده اختيار بيان شده پس معنايش اين است كه دوازدهمى را ندارد، اينها بايد توجه كنند به‏اين مطلب كه براى اينكه دوازدهمى وسيزدهمى پيش نيايد كلمه «مطلقه‏» آورده شده است، پس‏درتعارض بين اصل 57 و اصل 110، حاكم اصل 57 است. اصل 57 بيان كننده اين است كه نيازى براى‏اختيارات مازاد نيست... بنابراين براساس اصل 57، ولايت مطلق است و يازده بندى بوده اصل 110،انحصار رانمى‏سازند، چون هر حصرى احتياج به مفهوم مخالف دارد - به تعبير حقوقى - اصل 57 مطلق‏است... اكنون مى‏توان تصريح كرد كه به استناد اصل 57، «ولايت مطلقه‏» حاكم براصول قانون اساسى است‏و يازده‏بندى بودن اصل 110، حصر رانمى‏سازد.» (5)

توهمى ديگر، اين است كه ولايت مطلقه فقيه به معناى انحصار قدرت اجرايى و عدم تفويض آن است،درحالى كه چنين نيست. امام (ره) دركتاب «البيع‏»، تفويض قسمتى ازقدرت اجرايى توسط فقيه را مايه‏توانمندى وى دراداره امورمى دانند و معتقدند تدبير امور كشور مى‏بايستى درهرحكومت‏باتشريك مساعى‏كثيرى از افراد متخصص و ارباب بصيرت انجام گيرد همانگونه كه در زمان حضرت على(ع) نيز تمام كارهابدست‏خودايشان انجام نمى‏گرفت. (6)

ازسويى نيايد تصوركرد كه ولايت مطلقه به معناى ولايت رها و بى‏قيد و شرط و بدون ضابطه فقيه است كه‏بخواهد بدون درنظر گرفتن معيارهاى اسلامى ومصالح عمومى كارى راانجام دهد، دراين حكومت، شخص‏حقيقى ولى فقيه نيست كه حكومت مى‏كند بلكه شخصيت فقيه ومقام فقاهت، ولايت وحكومت دارد. به‏عبارت ديگر شخصيت‏حقوقى او كه همان فقاهت، عدالت وكفايت است، حكومت مى‏نمايد. اين نوع ولايت‏درحقيقت مظهر اجرايى ولايت الهى است‏به همين خاطر، اعتبار آن مربوط به شخص خاصى نيست‏بلكه به‏شخصيت ويژه اومرتبط است.

باوجود همسانى اختيارات حكومتى ولى فقيه بااختيارات حكومت پيامبر(ص) وائمه (س)، مى‏توان‏ترسيم حدودى براى اعمال ولايت مطلقه فقيه پرداخت. بايد گفت كه اساسا«اطلاق‏» ولايت مطلقه فقيه‏دربرابر ولايت نسبى مطرح مى‏شود: يعنى نبايد اختيارات ولى فقيه را محدود و مقيد به امور خاصى دانست،مانند آنكه گفته شود فقيه صرفا درقضاوت و تعيين قاضى حق دخالت دارد، اما در تعيين فرمانده جنگ حق‏دخالت ندارد. لذا هيچ محدوديتى جز محدوده مصالح مردم و قوانين الهى و موازين و ضوابط اسلامى در زمينه‏اختيارات فقيه عادل وجود ندارد و مفهوم اطلاق آن، به معناى نسبى نبودن ولايت‏براى فقيه درچارچوب‏مقررات اسلامى است. برخى براى اطلاق رهبرى ولى فقيه، موارد كنترل كننده‏اى رابرشمرده‏اند كه ازجمله‏آنها، كنترل صفاتى، كنترل قانونى، كنترل مالى، كنترل به وسيله مشورت رهبر است. ازاين ديدگاه رهبرحكومت اسلامى ناگزيراز مشورت با متخصصين و كارشناسان مسائل مختلف جهت اخذ تصميم مقتضى‏است. (7) بنابراين «ولايت مطلقه به معناى سرپرستى ودخالت درتمامى امور كشور است كه معمولا با مشورت‏عده‏اى صاحب‏نظر انجام مى‏گيرد» (8)

محدوديتهاى ولايت مطلقه ازديدگاه امام راحل (ره)

الف - اعتبارى بودن «ولايت فقيه‏»

از ديدگاه امام (ره) همسان بودن اختيارات حكومتى فقها با اختيارات حكومتى پيامبر وائمه عظيم الشان‏به معناى همپايى مقام معنوى آنها نيست. «جعل خلافت‏براى فقها در رتبه جعل آن براى ائمه نيست‏وبرخلاف آنچه بعضى گمان برده‏اند، اين دو نوع خلافت درعرض يكديگر قرارندارد». (9)

امام خمينى (ره) با تقسيم خلافت‏به 1- خلافت اعتبارى وقراردادى و 2- خلافت تكوينى الهى به تشريح‏دقيق به اين مطلب مى‏پردازند و ضمن معتبرشمردن اختيارات پيامبر(ص)وائمه (س) براى فقهاى عادل وهمسنگ دانستن آنها، فقط اجازه جهاد ابتدايى را خارج از حيطه وظايف ولى فقيه مى‏دانند. (10) ازاين ديدگاه‏پيامبر وائمه معصومين (ع) داراى دو شكل خلافت پيش گفته هستند وخلافت تكوينى الهى تنها مختص آنهااست و فقها درخلافت اعتبارى و قراردادى با ايشان مشابه بوده و ميراث دارشان مى‏باشند. (11)

ب - ولايت مطلقه فقيه، مقيد به چارچوب قوانين الهى است

حكومت اسلامى، حكومت قانون است و همه مجريان و دست اندركاران آن مطيع قانون هستند، حتى‏«ولايت مطلقه فقيه‏» نيزبا اختيارات گسترده‏اش تابع قانون ومقرات اسلامى است، قانون كه باكوچكترين رفتارمستبدانه‏اى در هر شكل وصورت وعنوانى، شديدا مخالف است. امام راحل درآبان 58، بلافاصله پس ازتصويب قانون اساسى و اصل ولايت فقيه، ضمن تصريح به اين مطلب، همه اعم ازپيامبر، فقيه وغيرفقيه راتحت‏حاكميت قانون مى‏دانند. (12)

ازديدگاه ايشان اسلام بنيانگذار حكومتى است كه در آن نه شيوه استبداد حاكم است كه آراء وتمايلات‏يك‏تن، بر سراسر جامعه تحميل شود، و نه شيوه مشروطه و جمهورى‏كه متكى بر قوانينى باشد كه گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن‏وضع مى‏كنند، بلكه حكومت اسلامى نظامى است ملهم ومنبعث ازوحى الهى كه در تمام زمينه‏ها از قانون الهى مدد مى‏گيرد، و هيچ يك‏از زمامداران و سرپرستان امور جامعه حق استبداد راى ندارند، تمام‏برنامه‏هايى كه در زمينه زمامدارى جامعه و شؤون و لوازم آن، جهت‏رفع نيازهاى مردم به اجرا درمى آيد، بايد براساس قوانين الهى باشد.اين اصل كلى حتى درمورد اطاعت از زمامداران و متصديان امرحكومت نيزجارى و سارى است. (13)

ج - ولايت مطلقه فقيه، مقيد به چارچوب مصلحت عمومى است

اطلاق ولايت ولى فقيه مشروط به آن است كه در جهت منافع حقيقى‏افراد تحت ولايت و مصالح مردم باشد. بدين ترتيب رعايت مصالح عامه‏وتاكيد برمنافع جمعى به جاى منافع فردى از لوازم اعمال ولايت مطلقه فقيه‏مى‏باشد. در كتاب «ولايت فقيه‏»، مصالح فرد در مصالح عامه، فانى مى‏گردد:

«كسى كه برمسلمين وجامعه بشرى حكومت دارد، هميشه بايدجهات عمومى و منافع عامه را در نظر بگيرد، و ازجهات خصوصى‏وعواطف شخصى چشم بپوشد، لهذا اسلام بسيارى از افراد را درمقابل مصالح جامعه فانى كرده است، بسيارى ازاشخاص را در مقابل‏مصالح بشراز بين برده است.» (14)

امام (ره) در كتاب «البيع‏»، نيز مى‏فرمايند:

«حاكم اسلامى مى‏تواند در موضوعات، بنابرمصالح كلى مسلمانان يا طبق مصالح افراد حوزه حكومت‏خود،عمل كند. اين اختيار هرگز استبداد به راى نيست، بلكه مصلحت اسلام و مسلمين منظور شده است; پس‏انديشه حاكم جامعه اسلامى نيز، همچون عمل او، تابع مصالح مسلمين است.» (15)

بعد ازپيروزى انقلاب نيز چنين نظرى دربيانات متعدد امام (ره) بخوبى قابل مشاهده است. (16) بدين‏ترتيب مشخص مى‏شود كه «ولايت مطلقه به معناى تصرف درهمه امور كشور لدى المصلحه مى‏باشد» (17) البته بايد اذعان داشت كه برحسب نظرايشان، ولايت فقيهى كه بر خلاف مصلحت جامعه عمل مى‏كند، ساقط‏است. (18) پس رعايت مصالح عمومى، شرط عمده در تجويز ولايت مطلقه است.

د - «ولايت فقيه به معناى نظارت وكنترل فعال است نه حكومت مطلقه شخص حاكم:

از ديد امام (ره)، حكومت ولى فقيه به معناى «نظارت واشراف برامور» است وفقيه نظارت فعال و توام بااختيارات مى‏كند يعنى بر اجراى قوانين اسلامى كنترل دارد واساسا درنظام اسلامى، حكومت‏به معناى استيلاو «تغلب‏» حاكم برمحكومين وجود ندارد. ولى فقيه، نه جزء دولت است ونه خارج از آن، بلكه به شكلى فعال‏هدايتگر جامعه و مجريان كشور درمسير صحيح اسلامى است و دولت ونظام سياسى، به واسطه اين نوع‏دخالت وكنترل فقيه، مشروعيت مى‏يابد. امام مى‏فرمود:

«ما بايد به مردم ارزش بدهيم و خودمان كنار بايستيم وروى خير و شر كارها نظارت كنيم.» (19)
ويژگى كلامى - فقهى «نظريه ولايت مطلقه فقيه‏»

در فقه سياسى تشيع، ولايت فقيه، قدمت ديرينه دارد. مرحوم نراقى مى‏نويسد:

«ولايت فقيه فى الجمله بين شيعيان اجماعى است و هيچ فقيهى در ولايت فقيه، اشكال نكرده است‏». (20)

آيت الله يوسف صانعى، تصريح مى‏كند كه بجز يكى دو نفر، هيچ كس نگفته كه فقيه به هيچ وجه ولايت‏ندارد. (21) البته در زمينه محدوده اختيارات فقيه جامع الشرايط، نظرات متفاوتى بين فقها مطرح گشته است.امام (ره) نيز به رواج بحث ولايت فقيه دربين فقهاو اختلاف آراء آنها درحدود اختيارات ولى فقيه، اذعان‏نموده‏اند و در كشف الاسرار براين اعتقادند كه ولايت مجتهد، هم دراصل داشتن ولايت ونداشتن وهم درحدود ولايت ودامنه حكومت، از روز اول ميان خود مجتهدين مورد بحث‏بوده است. (22)

درباب اختيارات ولى فقيه وحاكم اسلامى، فقهاى معظم اصولا دو مبنا رابرگزيده‏اند، عده‏اى از آنهامعتقدند. كه ولايت فقيه تنها درمواردى كه دليل شرعى مشخصى وجود دارد، ثابت است. ازنظر اين دسته ازفقها، برخى ازموارد مذكور با توجه به دلايل قطعى شرعى از اين قبيل است:

1 - حفظ وسرپرستى اموال يتيمان و سفيهان و ديوانگان.

2 - حفظ اموال غايبان و كسانى كه به دليل عدم حضور، امكان سرپرستى اموال خود راندارند.

3 - برخى از امور مربوط به زناشويى، مثل تزويج‏سفيهان و...

4 - حفظ وسرپرستى اموال امام (ع)، مثل نيمى ازخمس، اموال مجهول المالك وارثيه بدون وارث .

فقهاء بزرگى نيز مانند امام (ره) اعتقاد دارند كه براساس دلايل عام ولايت فقيه، در تمام امورى كه‏پيامبر(ص) و امام معصوم (ع) ولايت واختيارات داشته‏اند، فقيه داراى ولايت و اختيارات و مسئوليت است.مگر آنكه ادله شرعى وجود داشته كه امرى ازاين اختيارات رااستثناء و خارج نمايد:

درهر حال بايد به اين واقعيت اعتراف كرد كه درفقه شيعى تاكنون كسى بحث‏حكومت اسلامى و نظريه‏ولايت مطلقه فقيه را مبسوط از امام (ره) طرح نكرده است و مباحث ايشان در اين زمينه مستوفى بوده وازگستردگى، جامعيت وتفريعات وعمق كاملى بهره‏منداست. يكى از دلايل اين ادعا آن است كه « اگرمرحوم‏نراقى‏ها مساله ولايت فقيه راطرح مى‏نمودند، در همان محورفقه مطرح مى‏كردند و يكى از مسائل فقهى‏رابه عنوان ولايت فقيه به شمارمى آوردند» (23) ضمن آنكه «بايد اعتراف كرد علامه نراقى بحث ولايت فقيه‏را با ياس ازتشكيل حكومت اسلامى ودر دوران اختناق حكومتهاى طاغوتى به رشته تحريردر آورده‏است‏» (24) درحالى كه امام (ره) «بحث ولايت فقيه مظلوم راازقلمرو فقه بيرون كشيد وبه جايگاه اصليش كه‏مساله كلامى است نشانده، آنگاه بابراهين عقلى وكلامى اين مساله راشكوفاكرد»، (25) به تعبير بهتر«امام‏امت اولا، مساله ولايت فقيه رابه دنبال امامت قرار داد. ثانيا، امامت و ولايت رادر جاى خود نشاند. ثالثا،اين درخت‏برومند امامت وولايت را شكوفاكرد، رابعا، آنرابرسراسر ابواب فقه سايه افكن كرد» (26) و بدين‏ترتيب با ارائه نظريه ولايت مطلقه فقيه و عملى كردن آن «مجددالمذهب درقرن‏پانزدهم‏» گرديد. (27)
توهم گسست در «نظريه ولايت مطلقه فقيه‏»

درباره اعتقاد به گسست درنظريه ولايت مطلقه فقيه، عواملى وجود دارند كه درحقيقت مى‏توان آن رازمينه‏ساز اين توهم به حساب آورد. به عنوان نمونه، تحول وتعبير جايگاه نظريه ولايت مطلقه فقيه، درقانون‏اساسى وطرح تدريجى وتكامل اين نظريه درقانون از علل ايجاد اين شبهه است. در تبيين اين مطلب بايدگفت كه درگذشته درمورد قواى حاكم درج 101 دراصل 16 پيش نويس قانون اساسى مصوب 1358 اسمى ازولايت فقيه نيست و ارتباط سه قوه را رئيس جمهور برقرار مى‏كند اما در اصل 15 پيشنهادى گروه بررسى‏اصول درهمين سال، قوه رهبرى به عنوان قواى پنجم و برقراركننده ارتباط بين سايرقوا ذكر مى‏شود. سپس‏دراصل 57 قانون اساسى مصوب سال 1358 كلمه «ولايت امر» جايگزين قوه رهبرى گشته است. ازسوى ديگرشاهد آنيم كه دراصل 57 قانون اساسى بعد از بازنگرى سال 1368، «ولايت مطلقه امر» بجاى كلمه ولايت‏امرجايگزين شد.

همچنين براى برخى، وجود اختيارات يازده‏گانه ولى فقيه دركنار عبارت «ولايت مطلقه فقيه‏» اصل 57، به‏اين توهم كمك مى‏كند. از ديداين دسته، وجود اختيارات محدود اصل 110 درتقابل بااختيارات مطلق ولى‏فقيه دراصل 57 قانون اساسى 1368 است و تازگى اصل مزبور، اين تصور را ايجاد مى‏كند كه شايد نظريه‏ولايت مطلقه امام (ره) نظريابى مستدام نبوده است.

ازسويى نفس پيچيدگى نظريه ولايت مطلقه فقيه، درپيشينه فقه سياسى علماى شيعى وعدم اجماع فقهادرباره ميزان تك تك اختيارات ولى فقيه وعدم بحث كافى و صريح آنها دراين زمينه، وعدم اطلاع عمومى‏ازآن، ازعواملى است كه باور برخى رانسبت‏به تداوم اين نظريه در سيره امام (ره) تضعيف يامحو مى‏كند.

موجد ديگر اين شبهه، برداشتهاى متفاوت ازاسلام و بدبينى نسبت‏به اختيارات مطلقه فقيه است، از اين‏ديدگاه، چنين حكومتى با توجه به الگوهاى غربى، استبدادى و ضد دموكراسى است. القاى چنين تصورى درصحنه عمومى باعث‏شده است كه بعضى باتوجه به رهبرى الهى و مردمى امام راحل، جهت پيراستن چنين‏خدشه هاچندان به نظريه ولايت مطلقه فقيه ايشان وتداوم آن اصرارواستناد نورزند.

بسيارى ازتاريخ نويسان انقلاب اسلامى به درستى به نقطه آغازين نظريه ولايت مطلقه فقيه اشاره‏نكرده‏اند، زيرا اولا به جاى مبدايابى نظريه ولايت مطلقه فقيه، تنهابه زمان پيدايش نظريه «ولايت فقيه‏» توجه‏نموده‏اند ويا بدون روشنگرى لازم، اين دو واژه را به شكل مترادف وهمسان به كاربردده‏اند، ثانيا آغاز حكومت‏اسلامى و ولايت فقيه را به سال 1348 ه. ش - يعنى تاريخ ارائه رساله ولايت فقيه درنجف - نسبت داده‏اند.البته منظور بعضى از ارائه چنين مبدايى آن بوده است كه ازاين تاريخ، طرح جدى وپيگيرى وتفصيلى‏حكومت اسلامى وتلاش درجهت تحقق ولايت عينى فقيه آغازگشته است، اما به هرحال چنين افرادى حتى‏اگر در مواردى به قدمت نظريه امام (ره) ودراين باره وقبل ازاين مقطع 1348 - عقيده داشته باشند، به شكل‏صريح ومقتضى آن را مورد تاكيد همه جانبه وتوضيحات فراگيرقرار نداده‏اند.

همچنين بعضى، درآثارخويش، بدون دقت وتوضيح لازم، ازاشاره مجدد ومفصل امام (ره) به ولايت‏مطلقه در16 ديماه 1367، به گونه‏اى صحبت كرده‏اند كه ازآن، ارائه آغازين اين نظريه القا مى‏گردد، اين‏درحالى است كه امام خمينى (ره) يك ربع قرن پيش ازرساله «ولايت فقيه‏»، به طورصريح درسال 1323ه. ش‏دركتاب كشف الاسراربه اختيارات وسيع ولايت مطلقه فقيه اشاره كرده‏اند وبعد ازآن نيزاين نظريه رادرآثاروبياناتشان تكرارنموده، بر شرح وتفصيل آن افزوده‏اند. بنابراين، خلط تكامل تدريجى نظريه مزبوربا انقطاع‏وگسست آن، اشتباه فاحشى است كه بايد از آن پرهيز كرد.

مآلا بايد گفت كه توهم گسست نظريه ولايت مطلقه فقيه مورد اعتقاد پاره‏اى ازگروههاو افراد نيز مى‏باشد.به عنوان نمونه پس از اشارات مجددو صريح امام خمينى (ره) به ولايت مطلقه فقيه - درشانزده ديماه 1366-گروه نهضت آزادى به موضع‏گيرى دراين باره پرداخت و مجموعه نظرات خود را در كتابى تحت عنوان «تفصيل‏و تحليل ولايت مطلقه فقيه گردآورى نمود. (28) اين گروه ضمن حمله شديد به ولايت مطلقه به نوظهورى اين‏نظريه تصريح كرده و مبدا بروز آن را 16 ديماه 1366 مى‏داند كه توسط امام (ره) در منشور صادره دراين‏تاريخ به صورت مكتبى جديد و فقهى و پويا عرضه شده و فقه سنتى را كنار زده است. (29) افراداين گروه‏باانتساب امام(ره) به صنف بازار، درتعليل پردازش نظريه ولايت مطلقه فقيه، آن رانظريه‏اى مقطعى وبديع‏وپيرو منافع صنف مزبور به شمارمى آورد. از ديد اين دسته افراد، ظهور نظريه مزبورناشى از اختلافات درونى‏هيئت‏حاكمه بوده وبه خاطر شكستن بن بستهاى اجتماعى و اعتقادى طرح گرديده‏است. (30) به همين‏خاطرمى توان گفت كه، نهضت آزادى معتقد به گسست وعدم ثبات درنظريه ولايت مطلقه فقيه است. فردديگرى درهمين راستا، نظريه ولايت مطلقه فقيه رامخلوق قانون اساسى جمهورى اسلامى و ناشى از ادغام‏ونظام حقوقى فقه شيعه وحقوق عمومى سياسى دول جديد دانسته است. (31)

درعين حال بعضى قصد داشته‏اند ولايت فقيه را از ابتداء مورد نظر مجلس خبرگان اول به شمارآورند،ازديد اين دسته، تاييد اصل ولايت فقيه به خاطر آن بوده كه اكثريت اين مجلس به روحانيون اختصاص داشته‏است وآنها به خاطرتعلقات و منافع صنفى و طبقاتى خويش، تصويب آن راتحميل نموده‏اند. مى‏توان گفت كه‏تا حد زيادى نظرات «نيكى كدى‏» - نويسنده زن آمريكايى - به چنين باورى نزديك است. (32) برخى نيزبرداشتى مغاير از چنين آرايى ارائه داده‏اند و نهاد ولايت فقيه راحاصل تحول نگرش سنتى نسبت‏به اسلام‏مى‏داند. از اين منظر، نهادهاى سنتى مانند امامت، تقليد و ولايت فقيه به وسيله زمان وتجربه تاريخى صيقل‏يافته و در قالب نهادهاى جديدى احياء و در اشكال حقوقى مدرنى نمود يافته‏اند. (33)
«ولايت مطلقه فقيه‏» در آثار امام(ره)

الف - «كشف الاسرار»

كشف الاسرار اولين اثر مكتوبى است كه امام راحل طى آن به ولايت مطلقه فقيه اشاره نموده‏اند. اين كتاب‏درسال 1323 ه. ش نگاشته شده وباوجودآنكه مقصود اصلى نگارش آن، رد شبهات رساله «اسرارهزارساله‏» وشبهات وهابيت‏بوده است، امادراين كتاب به شكل مقتضى به ارائه نظريه ولايت مطلقه فقيه نيز پرداخته شده‏است. بايد اذعان داشت كه بسيارى به اين نوشتار توجه كافى مبذول نداشته‏اند. امام دراين كتاب به غيرقابل‏قبول بودن كليه حكومتهاى غير اسلامى وازجمله حكومت مستبدانه رضاخان، ونفى مشروعيت همه آنهااشاره مى‏نمايند، آنگاه به ترسيم حكومت آرمانى اسلامى و مصداق آن در عصر حاضر يعنى «حكومت مطلقه‏الهى اولى الامر» مى‏پردازند وبراى آن حق تصرف گسترده و اختيارات مبسوط قائلند:

«... تنهاحكومتى كه خرد حق مى‏داند وبا آغوش گشاده وچهره باز آن را مى‏پذيرد (حكومتى است) كه همه‏كارش حق وهمه عالم وتمام ذرات وجود حق خود اوست. به استحقاق او در هر چه تصرف كند، درمال‏خود تصرف كرده و از هركس هرچه بگيرد، مال خود را گرفته وهيچ‏كس انكاراين سخن را نتواند كرد، مگرآنكه به اختلال دماغ دچارباشد، اينجاست كه حال حكومتها همه معلوم مى‏شود و رسميت‏حكومت اسلامى اعلام مى‏گردد.» (34)

امام (ره) درنفى «اولى الامرى‏» حكومت رضاخان، به معناى صحيح‏حاكم اولى الامرى مى‏پردازد، كه حكومتش همسان حكومت الهى‏پيامبراست واين تصريح به اطلاق ولايت فقيه است:

«اولى‏الامر بايد كسى باشد كه در تمام احكام از اول امارتش تا آخركارهايش يك كلمه برخلاف دستورات خدا و پيغمبر نگويد و عمل‏نكند و حكومت او همان حكومت الهى كه پيغمبر داشت، باشد، چنانچه از مقارن نمودن اطلاعت اين سه‏به هم معلوم مى‏شود كه از يك سرچشمه آب مى‏خورند.» (35)

ب - «الرسائل‏»

شايد بتوان گفت كه بخش «الاجتهاد و التقليد» كتاب الرسائل، يكى از ناشناخته‏ترين آثار امام(ره) درزمينه‏معرفى افكارسياسى ايشان باشد واگرعنايتى هم بدان مبذول شده، بيشتربه خاطر اهميت فقهى واصولى آن‏بوده است. اهميت اساسى اين نوشتار، آن است كه علاوه بر طرح بعضى آراى فقه سياسى امام(ره) به شكل بارزو بسيار صريحى حاوى نظريه ولايت مطلقه فقيه وطرح آن درتاريخ 1370 ه. ق - 1329 ه. ش - مى‏باشد.

در اين نوشتار، در بحث از حديث «العلماء ورثة الانبياء»، امام (ره) درجواب تفسيرهايى كه ارث بردن علمااز انبياء را منحصر به علم ياحديث مى‏دانند، مى‏فرمايند:

«مقتضاى حديث علما وارث انبيا هستند اين است كه براى علما وراثت در هر چيزى، هم شان پيامبران‏باشد و از شؤون انبياء حكومت وقضاوت است. پس بايد حكومت‏براى فقها به شكلى مطلق جعل واعتبارگردد تا اين اطلاق واخبار صحيح واقع شود» (36)

امام (ره) درجاى ديگر به اثبات ولايت مطلقه فقيه پرداخته‏اند:

«ازآنچه برحق قضاوت، بلكه مطلق حكومت‏براى فقيه دلالت مى‏كند، مقبوله عمربن حنظله است.» (37)

ج - «ولايت فقيه‏» يا «حكومت اسلامى‏»

اين كتاب درنزد بسيارى، مشهورترين نوشتار سياسى امام (ره) درباب ولايت فقيه وحكومت اسلامى‏است. ويژگى ارائه نظريه ولايت مطلقه فقيه در كتاب مزبور، صراحت تبيين و تفصيل بيشتر آن است وهمين‏خصوصيت‏باعث آن گشته كه اكثرا به اشتباه اين كتاب را(1348 ه. ش) رابه عنوان سرآغاز طرح ولايت فقيه‏تصور بنمايند، درحاليكه نظريه ولايت فقيه وبيان اطلاق آن دريك ربع قرن پيش ازاين مقطع دركتاب كشف‏الاسرار مورد اشاره قرارگرفته است. برخى اشاره‏هاى امام راحل، به ولايت مطلقه فقيه دركتاب «ولايت فقيه‏» به‏شرح زيراست:

«همين ولايتى كه براى رسول اكرم(ص) وامام در تشكيل حكومت واجراوتصدى هست‏براى فقيه هم هست... (38) اين توهم كه اختيارات حكومت رسول‏اكرم(ص) بيشتر از حضرت امير(ع) بود يا اختيارات حكومتى حضرت على(ع)بيش از فقيه است‏باطل و غلط است... (39) در اين امور معقول نيست كه رسول اكرم(ص) وامام بافقيه فرق داشته‏باشد.» (40)

د - «البيع‏»

يكى از شيوه‏هاى بديع در سيره نظرى امام (ره) طرح و بسط آراى سياسى درخلال مباحث فقهى واصولى‏است. علاوه بر كاربرد اين روش در كتاب «الرسائل‏» مى‏توان چنين سبكى را در كتاب «البيع‏» مشاهده كرد.

جلد دوم كتاب البيع كه حاوى بحث مهم ولايت فقيه است، درسال 1391ه. ق / 1350 ه. ش درنجف به‏چاپ رسيده است. اشاره‏هاى مبسوطى دراين كتاب به موضوع ولايت مطلقه فقيه شده است. به عنوان مثال‏امام(ره)، در شرح حديث امام زمان (ع) - انا حجة‏الله وهم‏حجتى عليكم - نتيجه مى‏گيرند كه ائمه(ع)تنهامرجع بيان احكام اسلامى نيستند، بلكه امام داراى منصب الهى وصاحب ولايت مطلقه است وفقها نيز ازطرف ايشان داراى همين اختيارات هستند، و مرجع اين حقوق جعل ولايت از جانب خداوند براى امام(ع) وجعل ولايت ازجانب امام براى فقيهان است. . . و به واسطه اين حديث كليه اختيارات امام براى فقهاثابت‏مى‏شود،... (41) واين درست، تعبير ديگرى از ولايت مطلقه در مورد ايشان است. (42)

«ولايت پيامبريعنى «اولى‏» بودن حضرتش برمؤمنين نسبت‏به خودشان وامور راجع به حكومت وزمامدارى، به فقها انتقال مى‏يابد... (43) بنابرآنچه گفتيم، كليه امور مربوط به حكومت و سياست كه براى‏پيامبر و ائمه - عليهم‏السلام - مقرر شده، در مورد فقيه عادل نيز مقرر است و عقلا نيز نمى‏توان فرقى ميان‏اين دو قايل شد.» (44)

ولايت مطلقه فقيه دربيانات قبل و بعد ازانقلاب اسلامى

شايد صريحترين بيان امام (ره) دراين‏باره، در پاسخنامه 16 دى ماه 1366 نهفته باشد كه درفاصله هفده‏ماه مانده به ارتحال ايشان (13 خرداد 1368)، وشش ماه قبل ازقبول قطعنامه 598 (27 تير1367) در ايام‏دشوار جنگ تحميلى صادر شده است ويژگى اصلى اين نامه صراحت و تفصيل بيشتر و اتمام حجت قاطعانه‏امام(ره)، پيرامون اختيارات وسيع فقيه است. كه در آن، حكومت فقيه رابه معناى ولايت مطلقه‏اى مى‏دانند كه‏ازجانب خدا به نبى‏اكرم(ص) واگذار شده و اهم احكام الهى و بر جميع احكام فرعيه تقدم دارد:

«حكومت‏شعبه‏اى از ولايت مطلقه رسول الله - صل الله عليه وآله وسلم - است، يكى ازاحكام اوليه اسلام‏است و مقدم برتمام احكام فرعيه حتى نماز و روزه و حج است...» (45)

ذكر بعضى ازمصاديق نظرى و عملى اعتقاد امام (ره) به ولايت مطلقه فقيه، مسبوق به سابقه بودن اين‏نظريه وثبات تداوم آن را در ساير بياناتشان نشان مى‏دهد. جالب اينجاست كه اين مصاديق از ابتداى مبارزه‏آشكار امام (ره) بارژيم گذشته به چشم مى‏خورد، به عنوان مثال درقضيه مخالفت‏با انجمن‏هاى ايالتى وولايتى ايشان امر كردند كه جهت اعتراض به رژيم، نماز جماعت در سرتاسر كشورتعطيل گردد دراين مقطع‏ولى فقيه در راستاى حفظ مصالح عمومى ازاختيارات وسيع خود استفاده نموده، حتى دستور تعطيلى امرى‏كه در شرع اسلام مستحب است، مى‏دهند. (46) درجريان همين مبارزات امام خمينى (ره) درآبان سال 43 طى‏نطقى عليه كاپيتولاسيون، و كلامى مجلس رژيم سابق رابه دليل موافقت‏بالايحه اين موضوع، با حكم خويش‏عزل و تصويبنامه‏هايشان را باطل شمردند. (47) ايشان چند روز پس ازافتتاح مجلس بررسى نهايى قانون‏اساسى (28 مرداد 1358)، طى پيامى به مناسبت‏حوادث كردستان، به مدير عامل شركت نفت دستورمى‏دهند يك روز پول نفت رابه كردستان اختصاص دهد. (48) اين دستورها و عملكردها نشان مى‏دهد كه‏امام(ره) به اختيارات وسيع شرعى خويش، به عنوان ولى مطلقه فقيه، اعتقاد عملى داشته، وحتى قبل ازتاييداصل ولايت فقيه درقالب اصل پنجم قانون اساسى، آن رابرحسب لزوم به كارمى برده‏اند .

امام طى بيانات ديگرى در چهاردهم آبان همان سال - يعنى تقريبا يك ماه قبل از همه پرسى قانون‏اساسى در11و12 آذر1358 - به اختيارات وسيع ولى فقيه در چارچوب مصالح عمومى اشاره مى‏كنندومعتقدند كه ولى فقيه دراين راستا حق دخالت وتصرف دراموال ديگران را دارد و مى‏تواند آن رامحدود كند. (49) ايشان در اواخر مهرماه سال 1360 با استفاده ازاختيارت وسيع ولى‏فقيه، به مجلس اختيارات عمده‏اى دروضع قوانين برحسب احكام ثانويه مى‏دهند (50) ويا اينكه در بيست و سوم مهر 1362 با درخواست نخست‏وزير وقت، حكم به اقامه نماز جماعت در ادارات بعد از اتمام كار مى‏دهند. (51) چنين حكمى همانند حكم‏ايشان درتعطيلى نماز جماعت درقضيه انجمنهاى ايالتى و ولايتى و نظرايشان درپاسخنامه 16 دى ماه 1366است كه مبتنى برتقدم احكام حكومتى بر احكام فرعيه، مانند نماز و روزه وحج است. مصاديق مشابه در اين‏موارد به فراوانى درسيره نظرى وعملى امام (ره) قابل مشاهده است كه به ذكر همين حد كفايت مى‏شود.
عنصر اجتهاد در نظريه «ولايت مطلقه فقيه‏»

اجتهاد مصطلح كه بيشتر مورد استفاده فقهاى متاخر ومعاصر امام خمينى (ره) بوده به علت عدم توجه‏كافى به نقش زمان و مكان، ازسوى امام (ره) ناكافى شمرده شده است زيرابه تعبيرموضوعات احكام تحت‏تاثيرايندو عامل عنايت كافى نمى‏نمايد. اجتهاد مطلوب امام (ره)، شيوه اجتهادى است كه مهمترين ويژگى‏آن لحاظ نمودن نقش زمان و مكان دراجتهاد است. چنين اسلوبى در حل مسائل فقهى وحكومتى بسياربالنده‏و راهگشااست، زيرا دراين روش، هم درمرحله نظرى و هم در مرحله عملى، تفريع وتطبيق صورت مى‏گيردوبعد ازسنجيدن ابعاد قضاياو بررسى ويژگيهاى موضوعات دربستر زمان، اجتهاد براساس منافع شناخت انجام‏مى‏پذيرد. و درآن شرايط زمان و مكان و احوال كه در تعبير موضوعات احكام نقش دارند رعايت مى‏شودومطابق آنها اجتهاد بر اساس منابع اصلى استنباط متحول مى‏شود و در نتيجه هيچ رويدادى نيست كه با اين‏شيوه بى پاسخ بماند. به‏علاوه موجب غنا و سرشارى و گسترش فقه اسلامى ازنظر فروع و مصاديق مى‏شود وحكومت اسلامى را مبسوط‏اليه در همه زمينه‏هاى اجتماعى وحكومتى نگه مى‏دارد. (52) بدين‏ترتيب مى‏توان‏به اين استنتاج رسيد كه نظريه ولايت مطلقه فقيه، اساسا محصول شيوه اجتهادى امام(ره) و ملازم باآن است.

ازاين منظراسلام چون دين جامع وخاتم است، لذا فقيه جامع الشرايط بايد علاوه براجتهاد به اين شيوه،مبسوط‏اليه بوده و از اختيارات گسترده‏اى برخوردارباشد، يعنى بايد اساس حكومتى را بنا گذارد كه تمام‏شؤون فردى واجتماعى جوامع بشرى را دربرگرفته، معضلات انسانها را كارسازى و پاسخگويى نمايد. در اين‏صورت است كه اسلام واجتهاد ونقاهت، جنبه عملى يافته وتمامى زواياى زندگى فرد و جامعه را شامل‏مى‏شود. بنابراين، جامعيت وخاتميت اسلام بااجتهاد به شيوه مزبور ودارابودن اختيارات وسيع حكومتى ولى‏فقيه، معنى پيدا مى‏كند و لازم و ملزوم يكديگرند. (53) ازنظر امام (ره) اساسا ماهيت و حقيقت اسلام،بااستنباط به شيوه لازم مكشوف مى‏گردد و عقلا و نقلا نيز ولايت مطلقه فقيه رانيز بدين شكل بايد ازمنابع‏اسلامى استنباط كرد. (54) باتاملى كوتاه درآثار مكتوب امام (ره) (كشف الاسرار، الرسائل، ولايت فقيه، البيع) به‏شواهد متعددى دست مى‏يابيم كه ثابت مى‏كند امام (ره) ازدير باز وحداقل اززمان نگارش كشف الاسرار داراى‏اين شيوه اجتهادى بوده، و در كليه اين آثار ويژگيهاى اين سبك اجتهادى بطور ملموس آشكاراست. شيوه‏اى‏كه كاملا متلازم با اختيارات مبسوط ولايت فقيه است و اطلاق آن را مد نظردارد. (55)
مردم و «ولايت مطلقه فقيه‏»

در فرضيه ما ارائه واعلام كامل نظريه مداوم ولايت مطلقه فقيه، بخاطر رعايت مصالح اسلام و مردم و باتوجه به مقتضيات زمانى ومكانى، به شكل تدريجى صورت گرفته است. خوشبينى به مردم وتوان عظيم آنهاواهميت‏به پذيرش وخواست عمومى بلوغ فكرى، سياسى ملت وتكريم ازايشان، درهمه آثار معظم له به چشم‏مى خورد در فقاهت و سياست وعرفان امام، نقش عمده مردم قابل رؤيت است ومردم پس از ركن الهى، ركن‏دوم انديشه ونهضت وى راتشكيل مى‏دهند. البته بعد الهى (اسلامى) اين تفكر، بربعد مردمى، احاطه داشته وجنبه مردمى مقيد به آن است. اين دو ركن بى‏ترديد رمز پيروزى و بقاى انقلاب اسلامى به زعامت ايشان بوده‏است. امام (ره) نيز با اتكال به ذات احديت و استظهار مردم، نهضت را رهبرى و به ثمر رساندند. وبى دليل‏نيست كه سيره نظرى و عملى ايشان مملو ازعبارات «مردم‏» و «ملت‏» است و شايد به جرات بتوان گفت كه هيچ‏فقيهى در طول تاريخ به اندازه وى، مردم را واجد نقش ندانسته و آنها را مورد خطاب و تكريم و استظهارقرارنداده است. (56) اما مردم چه نقشى در تحقق ولايت فقيه دارند؟ پاسخ آن است كه بدون هيچ ترديدى نظرايشان در مورد جايگاه ونقش مردم درتحقق ولايت فقيه، مطابق با نظريه ولايت انتصابى است وامامت‏ورهبرى رامنصوب الهى و نه مجعول دست‏بشرمى دانند (57) واساسا نفس نظريه ولايت مطلقه فقيه امام (ره)همطرازى و همگونى اختيارات حكومتى فقيه جامع الشرايط باپيامبر(ص) و ائمه معصومين (ع) و آبشخورالهى واحد اين اختيارات لالت‏براين دارد كه منصب حكومت امرى الهى است واختيارات حاكم نيز منصوب ومجعول ازسوى خداى متعال است ونه مردم، وعزل ونصب فقيه متولى، مطابق «نظريه ولايت انتخابى‏» بدست‏مردم نيست. از سويى تاكيد مكرر امام (ره) برنقش بااهميت مردم و اعتقادبه ولايت انتصابى موجد هيچگونه‏شبهه وتوهم و تناقضى نيست زيرا ايشان اگر چه به اين نظريه باور قطعى داشته‏اند، اما به دلائلى ازجمله،احترام وعلاقه وافر به مردم واهميت‏بيش ازحد مردم به پذيرش وخواست آنها وضرورت حفظ اسلام ومصالح‏عمومى و درنظر گرفتن موقعيتهاى زمانى و مكانى جديد، عملا «نظريه احتياطى راپيش گرفته‏اند، تابه هر دونظريه ولايت انتصابى وانتخابى عمل شود. (58) عمل به نظريه احتياطى، عمل به همه آراء است وبراين دلالت‏دارد كه فقيه درصورتى «ولى امر» مى‏گردد كه مردم او رابپذيرند. بدين ترتيب امام (ره) باعلاقه مفرط به مردم وچشم‏پوشى ازحق شرعى خويش، ضمن رعايت احتياطهاى شرعى در امر زعامت، به مردم نقش بيشترى‏اعطاء كرده‏اند و بدينوسيله درعصرى كه خواست مردم دربسيارى از نطامهاى سياسى ملاك ومناط اصلى‏عملكرد حكومت راتشكيل مى‏دهد، به مردم و خواست آنها استناد جسته‏اند وبدين گونه بنا به قاعده «الزام‏» (59) همگان راملزم به پذيرش مطلوب مردم - حكومت اسلامى فقيه وتوابع آن - نموده‏اند وحجت را برهمگان‏بااستوارى بيشترى تمام كرده‏اند. ايشان حكومت اسلامى رابرخواسته ازآراء و انتخاب مردم دانسته و ايشان راناظر برهمه امور و ازجمله ولايت فقيه مى‏دانند وحتى تخلف ازاين خواست رابرهيچكس و ازجمله خودشان‏جايز نمى‏دانند:

«اينجا آراى ملت‏حكومت مى‏كند. اينجاملت است كه حكومت را در دست دارد، واين ارگانها راملت تعيين‏كرده است، وتخلف ازحكم ملت‏براى هيچ يك از ما جايزنيست وامكان ندارد. (60) ما تابع آراى ملت‏هستيم (61) انتخاب باملت است. (62) ملت‏بايدهمه اشان ناظر امور باشند. (63) هيچ گروه و شخصى‏نمى‏تواند با خواست ملت ايران مخالفت كند، اولا محكوم به نابودى است ملت ايران خواستارحكومت‏اسلامى است.» (64)

اين مطلب تائيد مجددى برمحوريت نقش مردم در انديشه امام (ره) دارد و مى‏توان اينطوراستنتاج نمودكه به همين جهت نيز، ارائه نظريه ولايت مطلقه فقيه - كه عاليترين بخش نظريه سياسى ايشان است واحتياج‏به قدرت هضم بيشترى دارد - درهمه ادوار، بستگى به پذيرش، آمادگى، قابليتها وهمراهى مردم داشته است.بنابراين، ارائه اين نظريه، تدريجى و داراى مراتبى بوده است تا باگذشت زمان وانجام روشنگريهاى لازم‏وافزايش بلوغ فكرى مردم، زمينه پذيرش وآمادگى آنها فراهم گردد واين مهم در اواخر جنگ تحميلى كه مردم‏رشد وتعالى خود را با رشادتهايشان نشان دادند، حاصل گرديد و امام راحل (ره) درشانزدهم ديماه سال‏1366، طى پاسخنامه‏اى، رواياى بيشترى را ازاين نظريه آشكار نمودند.
روحانيت و «ولايت مطلقه فقيه‏»

همانطوركه ذكر شد، امام (ره) دركتاب «ولايت فقيه‏»، اوضاع حوزه‏هاى علميه راخصوصا از عوامل عدم‏توجه به موضوع ولايت فقيه شمرده‏اند. روحانيت وحوزهاى علميه درگذشته وحال عظيم‏ترين نقش رادرحفظ و تدريجى اسلام ايفا نموده‏اند به همين دليل بخش عمده‏اى ازبيانات وآثارمبسوط امام خمينى (ره)مملو ازتجليل وشرح خدمات و مجاهدات روحانيت اصيل است. (65) اما اين نيز قابل انكاراست كه اين نهادخصوصادر طول دهه‏هاى پيشين با آفات زيادى مواجه بوده است و همواره فكر اصلاح حوزه‏ها دل مشغولى‏بسيارى از زعماى شيعى و از جمله امام(ره) را به خود اختصاص داده است. به همين دليل وى نيز درابتداى‏نهضت‏حركت اصلاحى و روشنگرى خود را از آنجا آغازكرد. مى‏توان اذعان نمود كه اساسا روحانيت و نهادحوزه درتعادل با امام (ره) و نهضت انقلابى ايشان داراى نقشى دوگانه - مثبت ومنفى - بوده است. دريك‏سوروحانيت اصيل وآگاه باادامه خط امام(ره) و جانفشانيهاى بسيار، به عنوان بازوى قدرتمند قيام وحركت‏ايشان عمل نموده است و در تحقق انقلاب حكومت اسلامى نقش كاملا مؤثرى داشته است، و درسوى ديگرروحانيونى قرار دارند كه شامل صنوف مختلفى هستند و نسبت‏به اين حركت‏يابى تفاوت بوده و يا باابزارهاى‏مختلف سعى نموده‏اند كه آن رامنكوب و متوقف سازند. خطرناكترين صنف اين دسته، جماعت مقدس مابان ومتحجرين هستند كه بيشترين مقابله رابانهضت امام خمينى (ره) انجام داده و مى‏دهند و وى بارها تخديرواحساس خطرخويش را ازآنها اعلام كرده است. (66)

صف بندى ومواضع تقابلى بخشى از روحانيون مقدس نما ومتحجر درباره نوانديشى‏هاى سياسى فقهى وشيوه اجتهاد امام بر كسى پوشيده نيست و حتى مراجع مخلوعى مانند شريعتمدارى رانيز مى‏توان دراين صف‏بندى ومواجه با امام مشاهده كردكه مستقيما به موضع‏گيرى عليه نظريه ولايت مطلقه فقيه واختيارات‏مبسوط وى پرداختند. (67)

امام (ره) درپيام تاريخى اسفند سال 67 به مراجع روحانيون سراسر كشوربه خوبى عليه اين صنف ازروحانيون هشدار داده واز رويه و كارشكنيهاى آنها بشدت انتقاد مى‏نمايند. ازجمله مى‏فرمايند:

«آن قدرت كه اسلام ازاين مقدسين روحانى نما ضربه خورده است، ازهيچ قشر ديگر نخورده است ونمونه‏بارزآن، مظلوميت و غربت اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه در تاريخ روشن است... ولى طلاب جوان بايدبدانند كه پرونده تفكراين گروه همچنان باز است وشيوه مقدس مابى و دين فروشى عوض شده است‏شكست‏خوردگان ديروز سياست‏بازان امروز شده‏اند... امروز مى‏گويند: مسئوولين نظام كمونيست‏شده‏اند! تا ديروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حكومت ظالمان را براى ظهور امام زمان -ارواحنا فداه) رامفيد و راهگشا مى‏دانستند، امروز ازاين كه در گوشه‏اى خلاف شرعى كه هرگز خواست‏مسؤولين نيست رخ مى‏دهد، فرياد وا اسلاما سرمى‏دهند!. . . راستى اتهام آمريكايى و روسى و التقاطى، اتهام حلال كردن حرامها و حرام كردن حلالها، اتهام كشتن زنان آبستن وحليت قمار و موسيقى از چه‏كسانى صادرمى شود؟ از آدمهاى لامذهب يا ازمقدس نماهاى متحجر و بى‏شعور؟فرياد تحريم نبردبادشمنان خدا و به سخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهيدان واظهار طعن‏ها وكنايه‏ها نسبت‏به مشروعيت‏نظام كاركيست؟ عوام ياخواص، خواص ازچه گروهى؟ به ظاهرمعمين ياغير آن؟ بگذريم كه حرف بسياراست. همه اينها نتيجه نفوذ بيگانگان درجايگاه و فرهنگ و حوزه‏هاست و برخورد واقعى هم با اين خطرات‏بسيار مشكل وپيچيده است.» (68)

به نظرنگارنده، آنچه مسلم است، دوران پر التهاب دهساله رهبرى امام (ره) - درجمهورى اسلامى -مساعده طرح نهايى مسائل مناقشه پذيرى مانند نظريه ولايت مطلقه فقيه نبود، زيرا وقتى حتى بعدها برخى‏متحجرين امام را به ناسبت‏حكم حليت‏شطرنج، خارج ازدين دانستند، (69) مسلم است كه درحضور چنين‏طايفه‏اى ودرآن دوران حساس، طرح صريح اين نظريه به صلاح اسلام و مسلمين نبوده است، لذا امام در اواخرعمر خويش و همزمان با افشانمودن چهره مقدس مآبان ومتحجرين، ابعاد كاملتر اين نظريه راآشكارساختند.
وضعيت‏بحرانى كشور و «ولايت مطلقه فقيه‏»

امام درطول حيات سياسى خويش، به حفظ ائتلاف و وحدت همه نيروها در جهت مصالح اسلام اعتقادداشتند وبه همين دليل از هرآنچه كه اين وحدت رامخدوش كند وبقاى حكومت اسلامى رادرشرايط بحرانى‏آنروز متزلزل سازد پرهيز مى‏نمودند. درواقع عدم اصرار ايشان بر تبيين كامل اطلاق نظريه ولايت مطلقه نيزدرسالهاى اوايل انقلاب نيز باچنين توجيهى، تبيين مى‏شود. امام (ره) در دمادم پيروزى انقلاب واوايل آن،جهت ارائه نظريه ولايت مطلقه فقيه براى عموم مردم و گروههاى «غير خط امامى‏» به شكلى مداراگونه عمل‏كرده‏اند لذا اطلاق اين نظريه رابه دليل حفظ وحدت كلمه مسلمين واجتناب از طرح مسائل مناقشه‏پذير،ورعايت مدارا با ساير گروههاى سياسى، آنچنان كه بايد وشايد مورد تاكيد و تشريح قرار نداده‏اند والبته اين امرخللى بر تداوم اين نظريه وارد نمى‏سازد. ايشان با وجود آنكه ازماهيت ومواضع ليبرالى بسيارى از اعضاى‏دولت موقت اطلاع داشتند ولى باز سعى مى‏كردند تا آنجا كه خطرى اسلام را تهديد نكند، و در آن شرايطبحرانى صبر پيشه نموده و ازتوان آنها براى مصالح نظام استفاده كنند. (70) همين سيره و موضع تحمل ومدارادرقضيه عزل بنى صدر مشاهده مى‏شود و امام جهت‏حفظ آرامش كشور درشرايط جنگى، فرمان عزل‏بنى‏صدر را در26 خرداد1360 - پس ازيكسال صبر ورعايت مصالح صادر مى‏نمايند. (71) به همين شكل فرمان‏عزل منتظرى هم توسط ايشان پس از دو سال كوشش صبورانه صادر گرديد. (72) درامر ارائه نظريه ولايت‏مطلقه فقيه نيز امام (ره) سعى داشتند كه آرامش و وحدت كلمه جامعه رابه خاطر موقعيت‏حساسى كه نظام‏اسلامى در آن قرارداشت‏حفظ نمايند و اساسا با شعارهاى فراگير، همه طبقات واصناف جامعه را درمسيرمبارزه با ايادى داخلى وخارجى، همراهى ورهبرى كنند، به همين دليل هم ايشان در تصويب اصل ولايت‏فقيه در قانون اساسى سال 1358 واختيارات محدود آن كوتاه آمدند:

«اينكه درقانون اساسى يك مطلبى ولو به نظرمن يك قدرى ناقص است‏وروحانيت‏بيشتر ازاين، در اسلام اختيارات دارد و آقايان براى اينكه‏خوب ديگر با اين روشنفكرها مخالفت نكنند، يك مقدارى كوتاه آمدند.اينكه درقانون اساسى هست، بعض شؤون ولايت فقيه است نه همه شؤون‏ولايت فقيه، و ازولايت فقيه به آن شرايطى كه اسلام قرار داده است، هيچ‏كس ضرر نمى‏بيند.» (73)

البته بايد اذعان داشت كه رعايت‏شرايط بحرانى اضطرارى‏كشور توسط امام تنهادر نحوه ارائه نظريه مزبور مشاهده نمى‏شود،بلكه تاخيرمسائل مهمى مانند بازنگرى قانون اساسى نيز به همين‏علت‏بوده است. ايشان درقضيه تتميم اين قانون وصدور فرمان آن‏اظهار داشتند:

«من نيز بنابر احساس تكليف شرعى و ملى خود از مدتها قبل در فكر حل‏آن بوده‏ام كه جنگ ومسائل ديگر مانع از انجام آن مى‏گرديد.» (74)

شايان ذكر است كه برداشت امام (ره) درمورد كوتاهى قانون‏اساسى نسبت‏به اختيارات وسيع ولايت مطلقه فقيه مقرون به‏واقعيت‏بود و بعدها بامساعد شدن مقتضيات وبه خاطر حفظمصالح اسلام وتقويت نظام و حل معضلات جديد جامعه، ايشان به‏طور صريح وتفصيلى، كليت واقعيت نظريه پر قدمت و ثابت ولايت‏مطلقه فقيه راتشريح نموده، و هر روز رواياى بيشترى راهمزمان بارخداد وقايع مستحدثه ونيازهاى جديد، نمايان ساختند كه اوج‏اين تصريح درپيام 16 ديماه سال 1367 رخ نمود. جالب اينجاست‏كه حتى دراين پاسخنامه هم‏چنين اظهار مى‏دارند كه:

«من ميل نداشتم كه دراين موقع حساس به مناقشات پرداخته شود وعقيده دارم كه دراين مواقع، سكوت‏بهترين طريقه است.» (75)

بدين ترتيب ايشان به خاطر اوضاع بحرانى كشور، ارائه نهايى وصريح نظريه خويش راتاجاى ممكن به‏تاخير انداخته‏اند.
پاسخ به پاره‏اى شبهات

بعضى ممكن است در رد قدمت و تداوم و ثبات نظريه ولايت مطلقه فقيه اين اشكال را واردكنند كه‏دربيانات امام (ره) در دهه‏هاى 20 و30 و اوايل دهه 40 شمسى، مواردى وجود دارد كه ايشان به قانون اساسى‏استناد واتكاء نموده و خواستار تحقق آن گشته‏اند. واين مغاير ثبات راى امام (ره) درمورد اين نظريه است.

پاسخ اين امر، در بيانات ايشان بوضوح داده شده است وايشان علت استناد خود را قاعده‏«الزام‏» ذكركرده‏اند. قاعده وشيوه‏اى كه در بين سيره پيامبران وائمه معصومين (ع)رايج ويكى از علل اساسى تكيه على(ع)به بيعت مردم درامر حكومت‏بوده است. (76) از آنجا كه اصل دوم متمم قانون اساسى رژيم پهلوى، تصويب‏هرقانون خلاف قرآن را بى‏اعتبار فرض كرده بود، امام خمينى نيز با استناد به قانون اساسى مورد اتكاى رژيم،قصد ملزوم نمودن آنها رابه انجام اين امور داشتند و مى‏خواستند اعمال ضد اسلامى آنها رابا چنين استنادى‏افشا نموده ودر صورت امكان از آن جلوگيرى نمايند. (77)

ازسويى درعصر نگارش كشف الاسرار كه امكان اقامه حكومت اسلامى ميسرنبوده است، اگر امام(ره)اشاراتى به عدم مخالفت‏خود و علماء بااصل تشكيلات وحكومت نموده‏اند، به خاطر اعتقاد فقه اسلامى،وشيعى به ضرورت دايمى وجود حكومت است. ازديدگاه ايشان علماء پيشين، سلطنت الهى را حق وسايرسلطنتها را جور مى‏دانستند ولى به دليل عدم امكان استقرار وپذيرش آن، به نظامهاى غير الهى و بيهوده،اضطرارا بسنده نموده وبه خاطر رعايت مصلحت - عدم مخالفت‏با اصل تشكيلات، اسمى ازحكومت نبرده‏اند واساس همين حكومتهاى نيم بند رابر هم نزده‏اند واز وظايف فقها فقط به فتواو قضاوت و دخالت درحفظ مال‏صغير و قاصر بسنده كرده‏اند. (78)

بنابر باورامام (ره)، نهى ومقابله بامنكر «حكومت نامشروع‏» وتاسيس حكومت‏برحق براى فقيه يافقهاى‏واجد شرايط، امرى واجب وسقوط ناپذيراست وبه شكل كفايى بر عهده آنها است، داشتن قدرت يا عدم آن نيزدر مبادرت به‏اين مساله، رافع تكليف ايشان نيست، بنابراين، آنها بايد با كوشش درجهت تحصيل قدرت،هرقدر كه مى‏توانندبه اين وظيفه قيام كنند.

قاعده فقهى «الميسور لايسقط باالمعسور» نيز همين معنا رادربردارد ومنظورآن اين است كه «براثر سختى‏وعسر، انجام وظيفه به اندازه‏اى كه درتوان است ازگردن ساقط نمى‏شود» وبراساس سلسله مراتب تدريجى‏امربه معروف ونهى ازمنكر، تاجاى ممكن مى‏بايستى به مدارج نازله تكليف عمل نمود. (79) سيره امام راحل‏مشعربرآن است كه اگر زمانى تاسيس حكومت اسلامى دشوار وناممكن باشد وحكومت اشخاص جايز نيز اصل‏دين را مورد هدف قرارندهد، توسل به قانون اساسى مشروطه جهت كاهش فشارو ستم آنها مفيد خواهدبود.امام(ره) هم، درزمان رضاخان ومقطعى ازحكومت‏شاه عملااينگونه رفتار نمود. زيرا اگر چه حكومت اسلامى،حكومتى بسيار آرمانيتى ازمشروطه است، ولى مشروطه نيز بر استبداد ترجيح دارد.

«اگر ورود بعضى ازعلماء دربرخى از شؤون دولت (طاغوتى) موجب به پاداشتن فريضه يا فرايض ويا ازبين‏رفتن منكريا منكراتى گردد و محذور مهمترى مانند هتك حيثيت علم و علماء و تضعيف عقايد افراد كم‏ايمان، درپى نداشته باشد واجب كفايى است كه شركت جويند». (80)

برهمين مبنا، امام (ره) دركتاب كشف الاسراراز همراهيهاى بسيارى ازعلماى بزرگ عالى مقام درتشكيلات مملكتى باسلاطين ياد مى‏كنند، (81) البته مبناى ديگر چنين همكاريهايى، اعتقاد فقيه شيعى به‏ضرورت وجود دائمى حكومت است، بنابراين توصيه مشروط اينگونه همكاريها و يا استناد به قانون مشروطه‏درمقاطعى خاص، به هيچ وجه به ثبات نظريه ولايت مطلقه فقيه خدشه‏اى وارد نمى‏كند ومترادف باقبول‏سلطنت - چه به شكل محدود و غير محدود - نيست. اساسا بيان تفصيلى طرح حكومت اسلامى ونظريه ولايت‏مطلقه فقيه و ذكر تفريعات آن از سوى امام (ره)، چيزى جز عمل به تكليف شرعى نبوده است. اين تكليف به‏اقتضاى ملاحظه عناصرى درقالب زمان و مكان صورت پذيرفته است، مثلا درموقع نگارش كتاب «كشف‏الاسرار به دليل ضرورت وجود حكومت وعدم امكان تاسيس حكومت اسلامى، نظريه ولايت مطلقه بعد عملى‏نيافته ومورداصرارقرار نگرفته است. بلكه فقهابا گذشتن ازحق زعامت وحكومت‏خويش وبه خاطررعايت‏مصالح مردم، كه قوامش مبتنى بر وجود حكومت است، به همان حكومت نيم‏بند آن زمان بسنده كرده‏اند. (82) همچنين درمقطع پس از انقلاب، بدليل حفظ مصالح نظام اسلامى كه ازديد امام (ره)، بالاترين تكليف است‏وادله ديگرى كه درهمين چارچوب جاى مى‏گيرند، ذكر تفصيلى وكامل فروعات نظريه ولايت مطلقه فقيه‏تاجاى ممكن توسط امام راحل به تاخير افتاده وبنابه سياست تدريج گرايى - كه رويكرد ومبناى عملى‏پيامبران عضلام بوده است - تدريجا بيان شده است. اين نحوه ارائه بدين خاطر است كه رفته رفته بسترمناسب زمانى ومكانى وشعور سياسى دينى مردم مهياى دريافت آن گردد. زيراچگونه ممكن است كه رهبردرشرايطى كه تنهانسيمى ازاسلام آمده است‏به ارائه نهايى‏ترين سطح نظريه حكومت اسلامى وفروعات آن‏بپردازد وبايد اذعال نمود كه ايشان براساس سياست تدريج گرايى، منتظرآماده شدن كامل جو و ظهورمقتضيات لازم ازجمله بلوغ فكرى ومذهبى مردم بودند وبايد گفت كه اين رشد در واپسين سالهاى حيات امام(ره) بيشتر شده بود ونفس همين امر باعث تكامل تدريجى نظريه ايشان گرديد وعجيب آن است كه برخى‏تكامل مزبور راباانقطاع وگسست نظريه وعدم ثبات آن، خلط نموده‏اند. تجربه تدريجى حكومت اسلامى‏وپيش آمدن جنگ ومشكلات روح افزون وضرورت ارائه راه حلهاى جديد وگشايش دشواريهاى نو، كاربردولايت مط‏لقه راتوسط امام (ره) ايجاب مى‏نمود. ارائه كار ويژه‏هاى متنوع ولايت مطلقه فقيه درطول زمان‏جهت‏حل معضلات باعث تطور وافزايش موارد اعمال اين ولايت گرديد كه برخى اين تطور رابانفس ظهورنظريه مذكور اشتباه گرفته‏اند. كه اين نيز، توهم غلطى است.

مساله شبهه‏ساز ديگر، برخى ازاظهارات امام راحل در مصاحبه‏هاى قبل از انقلاب و روزهاى اول پيروزى‏است. ايشان در پاسخ سؤالات خبرنگاران خارجى كه مصرانه از ايشان مى‏خواستند، نقش آينده خودرا دردولت انقلابى مشخص كنند، بارها در مضامينى فرموده‏اند: «كه من فقط نظارت مى‏كنم و شغل دولتى‏نمى‏گيرم يا من همان كه قبلا بوده‏ام، درآينده نيز هستم.» و عباراتى ازاين قبيل. (83)

بعضى باعدم درك منطق درونى اين بيانات، دچاراين توهم مى‏گردند كه اظهارات مذكور باقبول رهبرى وولايت مطلقه ايشان منافات دارد و اعمال و قبول چنين وظيفه‏اى نشانه گسست درتداوم نظريه ولايت مطلقه‏معظم‏له است.

به اختصار مى‏توان گفت كه يكى ازعلل اينگونه پاسخهاى امام (ره) آن است كه ولى فقيه به قول ايشان‏«نظارت‏» مى‏كند نه «حكومت‏»، وبراجراى قوانين اسلامى كنترل فعال دارد وهادى مردم دراين مسير است.دليل ديگر دراين نظر ايشان نهفته است كه اساسا دراسلام حكومت، به معناى استيلاى حاكم برمحكومين‏وجود ندارد. (84) از سويى، پاسخ منفى امام به در راس حكومت قرار گرفتن، بخاطر سن و موقعيت و رغبت‏شخص ايشان و دشوارى رهبرى بوده است وبعدهانيز امام، پذيرفتن اين امر بخاطر احساس تكليف وخواست‏مردم عنوان نمودند:

«... البته ملت‏يك چيزى را خواستند وما همه تابع او هستيم.» (85)

ازسويى امام (ره) همواره اعتقاد به ترجيح نقش ارشادى فقها وروحانيت داشتن وبراستقلال آنهاو عدم‏آميختگى اين قشر بادولت پاى مى‏فشردند. به تعبيرى ايشان، روحانيت رانه جزء دولت ونه خارج از آن‏مى‏دانستند و ترجيح مى‏دادند كه وظيفه روحانيت در مراقبت ونظارت خلاصه شود (86) ودر مورد رئيس‏جمهور و نخست وزير شدن آنها مى‏فرمودند كه «صلاحشان هم نيست كه اينهابشوند» (87)

اماپس ازتجربه تلخ روى كار آمدن دولت موقت ودوران حكومت‏بنى صدر وآسيبهايى كه در اين ميان به‏انقلاب اسلامى وارد گرديد، بنابه پيشنهاد و در خواست‏ياران امام وپذيرش وتائيد مردم، امام خمينى به‏حسب اضطرار و به خاطر ضرورت واولويت‏حفظ نظام، با رياست روحانيون در مناصب كليدى نظام، موافقت‏نمودند هر چند ايشان تا آخر حياتشان ازترجيح نظرى خود دراين باره عدول نكردند:

«اين مطلب رابارها گفته‏ام كه روحانيون بايد وضعى ارشادى داشته باشند نه اينكه بخواهند حكومت كنند.كارى نبايد بكنيم كه مردم بگويند اينها دستشان به جاى نمى‏رسيد، حالا كه رسيد ديديد اينطور شدند.استبداد دينى خود تهمتى است كه ازكنارش نبايد گذشت.» (88)

البته نبايد فراموش كردكه امام راحل بشدت وهمواره روحانيان وحوزه‏ها رابه دخالت در امرسياست‏تشجيع و تحريص مى‏نمودند وبرعدم تنافى سياست و دينانت پاى مى‏فشردند و سياست گريزى را از آفات‏گذشته و حال حوزه‏ها مى‏دانستند بااين توضيحات مشخص مى‏گردد كه هيچگونه تعارض و دوگانگى‏درپاسخهاى رهبر راحل ديده نمى‏شود البته لازم به ذكر است كه امام اگرچه باصداقت‏به تبيين و روشنگرى‏حكومت اسلامى وطرح ولايت فقيه براى جهانيان پرداخته است اما پاسخهاى وى به خبرنگاران خارجى‏دراين مواضع، بادرايت و رازدارى كامل واختضاربيان شده وحتى گاهى ازبيان بعضى مطالب سرنوشت‏سازطفره رفته و يا سؤال را عامدانه به گونه‏اى پاسخ گفته‏اند كه امكان سوءاستفاده ازآن در مقابله با نهضت‏ميسرنگردد. (89) پرسشهاى مصرانه خبرنگاران در يكصدوبيست مصاحبه درمورد حكومت اسلامى و ولايت‏فقيه ونوع مشاركت روحانيون در سياست و نظام جديد و...، حاكى ازاين خواست وكنجكاوى شديد غربيها بودكه بدانند آيا رژيم اسلامى جديد، ازنوع رژيمهاى اسلامى تشريفاتى است‏يا جنبه عملى و راديكال وضد منافع‏آنها را بخود خواهد گرفت؟ واساسا با فهم شكل حكومت اسلامى و زير و بمها و زواياى پنهان آن، چگونه بايد بارژيم جديد مواجهه شد وبا آن مقابله كرد؟ اين يك واقعيت است كه علاوه بر امدادهاى غيبى، اظهارات امام -درمصاحبه‏هاى پيش ازانقلاب، خصوصا درباره حكومت اسلامى و ولايت فقيه - درملايم نمودن طرفهاى‏داخلى وخارجى درگير با انقلاب اسلامى بسيارمؤثر بوده است وايشان با اعمال درايت‏آميز تاكيتك رازدارى،ومعرفى صادقانه چهره‏اى صلح طلب و مردمى از حكومت ولايت فقيه، باعث تسكين نسبى حساسيتهاى غرب‏نسبت‏به انقلاب گشتند، ضمن آنكه بدون راه انداختن جارو جنجالهاى زايد، با بياناتى كاملا حساب شده، راه رابراى تاسيس نظام اسلامى وبازگشت‏به ايران هموار نمودند. كدى - نويسنده آمريكايى - نيز بر اين اعتقاد است‏كه بسيارى ازسياستمداران آمريكايى بنابه اظهارات امام و بى‏تجربگى سياسى وى گمان مى‏كردند درصورت‏پيروزى انقلاب، ايشان ازكار كنار كشيده وزمام حكومت رابه افراد ميانه‏رو خواهد داد. (90) اما تاريخ و فراز ونشيبهاى آن ثابت كرد درايت امام باعث اين خوشبينى ودرنتيجه تمهيد فرصت‏به مقصود رسيدن نهضت‏اسلامى گرديد و منجربه رفع مزاحمتهاى غربيها، حداقل درهمان اوايل كار شد.

بدين ترتيب فهم وتفسير درست‏بيانات امام (ره) درمصاحبه‏هاى مزبور، بخوبى رافع توهم گسست نظريه‏ولايت مطلقه فقيه است وحتى خلاف آن را ثابت مى‏كند.

پى‏نوشتها:

1. محمدبن محمد بحر العلوم. بلغه الفقيه، ج 3. تهران، منشورات مكتبة الصادق، چاپ چهارم 1362، ص 210.

2. امام خمينى، ولايت فقيه، قم، انتشارات آزادى [بى‏تا]، ص 56.

3. امام خمينى، شؤون و اختيارات ولى فقيه، ترجمه مباحث ولايت فقيه از «كتاب البيع‏». تهران، وزارت فرهنگ و ارشاداسلامى، چاپ اول، بهمن 1365، ص 35.

4. ر. ك به، احزاب 5، 36 و نساء، 80.

5. پرسش و پاسخ با آيت‏الله عميد زنجانى در مورد قانون اساسى و ولايت مطلقه فقيه، روزنامه رسالت، شماره 1850، 20/3/71.

6. امام خمينى (ره)، شؤون و اختيارات ولى فقيه، ص 80.

7. ر. ك به; مصطفى كواكبيان، دموكراسى در نظام ولايت فقيه، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، ج اول، 1370 ص 150.

8. احمد آذرى قمى، ولايت فقيه از ديدگاه فقهاى اسلام، قم، مؤسسه مطبوعاتى دارالعلم، 1371، ص 15.

9. امام خمينى (ره)، پيشين، ص 61.

10. براى اطلاع بيشتر ر. ك به; آيت‏الله يوسف صانعى، ولايت فقيه، تهران، واحد مطالعات و تحقيقات بنياد قرآن، اميركبير چاپ‏دوم، 1364، صص 242-241.

11. ر. ك به امام خمينى(ره)، پيشين، صص 35-33.

12. صحيفه نور، مجموعه رهنمودهاى امام خمينى(قدس سره)، ج 10، تهران، مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى وزارت ارشاداسلامى، بهمن 1361، ص 53 (مورخ 3/8/58)

13. امام خمينى(ره)، پيشين، صص 21-20.

14. امام خمينى(ره)، ولايت فقيه، ص 95.

15. امام خمينى(ره)، شؤون و اختيارات ولى فقيه، ص 21.

16. براى نمونه ر. ك به; صحيفه نور، پيشين، ص 138، (بيانات مورخ 14/8/85).

17. آذرى قمى، پيشين، ص 170.

18. ر. ك به; صحيفه نور، ج 10، ص 29.

19. صحيفه نور، ج 18، ص 206، (بيانات مورخ 27/5/64)

20. صانعى، پيشين، صص 15-14.

21. همان، صص 31-30.

22. امام خمينى(ره)، كشف الاسرار، [بى‏جا]، نشر ظفر، [1323]، ص 185.

23. آيت‏الله عبدالله جوادى آملى، «نقش امام خمينى در تجديد بناى نظام امامت‏»، كيهان‏انديشه، شماره 24، خرداد و تير 1368،ص 10.

24. ملا احمد نراقى، شؤون ولى فقيه، مترجم دكتر سيد جمال موسوى، تهران، واحد تحقيقات اسلامى بنياد بعثت، 1367،(مقدمه مترجم، ص 10)

25. جوادى آملى، پيشين، صص 10-9.

26. همان، ص 11.

27. اين تعبير و توصيف از امام(ره)، توسط مرحوم آيت‏الله العظمى اراكى صورت گرفته است. ر. ك به; مصاحبه با ايشان در روزنامه‏رسالت، 14/11/72.

28. تفصيل و تحليل ولايت مطلقه فقيه، تهران، نهضت آزادى ايران، [بى‏تا].

29. همان، ص 134.

30. همان، ص 133.

31. سعيد امير ارجمند، «قوانين اساسى ايران در چارچوب تاريخى و تطبيقى‏»، نگاه نو، مهر و آبان 1372، ص 11-10.

32. ر. ك به; نيكى، آر. كدى، ريشه‏هاى انقلاب ايران، ترجمه عبدالكريم گواهى، تهران، انتشارات قلم، 1369، ص 380.

33. ر. ك به; حسين بشيريه، «نهادهاى سياسى توسعه‏»، مجله فرهنگ و توسعه، شماره 3، آذر و دى 1371، ص 3.

34. امام خمينى، كشف الاسرار، پيشين ص 222.

35. همان، صص 112-111.

36. امام خمينى، الرسائل، ج 2، مع تذبيلات لمجتبى الطهرانى، قم، چاپخانه مهر، 1358، ص 108.

37. همان، ص 104.

38. امام خمينى، ولايت فقيه، پيشين، ص 57.

39. همان، ص 55.

40. همان، ص 56.

41. امام خمينى، شؤون و اختيارات ولى فقيه، ترجمه مباحث ولايت فقيه از كتاب «البيع‏»، پيشين، ص 47.

42. همان، ص 44.

43. همان، ص 58.

44. همان، ص 35.

45. صحيفه نور، ج 20، صص 171-170. (مورخ 16/10/66).

46. ر. ك به; صانعى، پيشين، ص 219.

47. صحيفه نور، ج 1، ص 107، (مورخ 4/8/43)

48. همان، ج 8، ص 262، (مورخ 31/5/58)

49. همان، ج 10، ص 138، (مورخ 14/9/58)

50. همان، ج 15، ص 188، (مورخ 20/7/60)

51. همان، ج 17، ص 145، (مورخ 23/7/62)

52. محمد ابراهيم جناتى، «نقش زمان و مكان در اجتهاد، فقه اجتهادى، كيهان، 14/10/72.

53. ر. ك به; صحيفه نور، ج 20، صص 171-170 و ج 21، ص 61.

54. ر. ك به; ولايت فقيه، صص 70-69.

55. بهران اخوان كاظمى، قدمت و تداوم نظريه ولايت مطلقه فقيه از ديدگاه امام خمينى، تهران، انتشارات سازمان تبليغات‏اسلامى، 1377 ص 124-111.

56. ر. ك به; همان، 156-137.

57. ر. ك به; امام خمينى، ولايت فقيه، پيشين، ص 57.

58. يوسف صانعى، پيشين، صص 31-30. و آيت‏الله آذرى قمى، پيشين، صص 169-168.

59. «والزموهم بما الزموا عليه انفسهم‏». آنها را بدانچه خود را ملزم مى‏دانند، الزام نمائيد.

60. در جستجوى راه از كلام امام (دفتر نهم) ملت، امت، تهران، اميركبير، 1362، ص 343.

61. صحيفه نور، ج 10، ص 181، (بيانات مورخ 19/8/58).

62. همان، ج 3، ص 145، (بيانات مورخ 22/8/58).

63. همان، ج 13، ص 70، (بيانات مورخ 19/6/59).

64. در جستجوى راه از كلام امام (دفتر نهم) ملت، امت، صص 14-13.

65. براى مثال، ر. ك به; در جستجوى راه از كلام امام، (دفتر هشتم) روحانيت، تهران، اميركبير، 1362، صص 16-15.

66. ر. ك به; صحيفه نور، ج 21، صص 93-92.

67. براى ملاحظه آراى شريعتمدارى دراين‏باره ر. ك به;

احمد سميعى، طلوع و غروب دولت موقت، تهران، شباويز، 1371، صص 224-209، (بيانات مورخ مهرماه 58)

68. صحيفه نور، ج 21، صص 93-92، پيام به مراجع اسلام و روحانيون سراسر كشور (بيانات مورخ 3/12/67)

69. ر. ك به; مصاحبه با آيت‏الله احمد آذرى قمى، حضور، شماره 1، خرداد 1370، ص 21.

70. ر. ك به; حجت الاسلام موسوى خوئينيها، «نكات ناگفته‏»، حضور، شماره 2، آبان 1370، ص 12.

71. نگاهى كوتاه بر اهم رويدادهاى انقلاب، واحد مطالعات سازمان تبليغات اسلامى، 1370، ص 44.

72. ر. ك به; همان، ص 133، و صحيفه نور، ج 21، ص 116، پيام به نمايندگان مجلس، (بيانات مورخ 26/1/68).

73. صحيفه نور، ج 11، ص 133، (بيانات مورخ 7/10/58).

74. همان، ج 21، ص 122، (بيانات مورخ 4/2/68).

75. همان، ج 20، ص 170، (بيانات مورخ 16/10/67).

76. براى مثال ر. ك به; على(ع)، نهج‏البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 173، ص 558.

77. بيانات امام(ره) در 11 آذر 1341 (حميد روحانى، نهضت امام خمينى، ج 1 قم، دارالفكر، [بى‏تا]، ص‏200.

78. امام خمينى، كشف‏الاسرار، پيشين، صص 187-186.

79. امام خمينى، ولايت فقيه، پيشين، صص 58-57.

80. امام خمينى، تحريرالوسيله، ج 1، نجف، مطبعة الادب [بى‏تا]، ص 475.

81. ر. ك به; امام خمينى، كشف‏الاسرار، پيشين، صص 189-187.

82. ر. ك به; همان، صص 187-186.

83. براى اطلاع بيشتر از اين مصاحبه‏ها ر. ك به; طليعه انقلاب اسلامى (مصاحبه‏هاى امام خمينى در نجف، پاريس، قم) .تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1362. صص 346، 318، 266، 261، 146، 145، 131، 30، 29، 14.

84. ر. ك به; صحيفه نور، ج 11، ص 36. (بيانات مورخ 27/9/58).

85. همان، ؟؟؟، 134، (بيانات مورخ 7/10/58).

86. ر. ك به همان، ص 133.

مرحوم مطهرى از كسانى است كه اظهار مى‏دارد كه امام معتقد بوده‏اند كه روحانيت‏بايد مستقل و به صورت مردمى مانند هميشه‏باقى بماند و با دولت آميخته نشود. مطهرى بر اين باور است كه گرچه اشتغال پست دولتى براى روحانيون تحريم نشده ولى‏انجام اين امر بيشتر از باب اضطرار بوده است. ر. ك به; مرتضى مطهرى. پيرامون جمهورى اسلامى، تهران، صدرا، ج ششم،بهار 1370، صص 27-25.

87. صحيفه نور، ج 11، ص 134.

88. همان، ج 19، ص 50، (بيانات امام خمينى در جمع فقها و حقوقدانان شوراى نگهبان، مورخ 11/6/63)

89. براى اطلاع بيشتر از تفسير مصاحبه‏هاى امام، ر. ك به; اخوان كاظمى، پيشين، صص 232-223.

90. ر. ك به; نيكى. آر. كدى، ريشه‏هاى انقلاب اسلامى، عبدالكريم گواهى، تهران، قلم، ج اول 1369، صص 373-372.

فمنيسم و سياست

فاطمه متوليان
مقدمه

انديشه فمنيسم در واقع همان جنبش زنان است و ريشه‏هاى آن به دوران روشنگرى اروپا و بيدارى اين قاره از خواب قرون وسطايى مى‏رسد، اما ايده‏هاى انقلاب كبير فرانسه (1) زمينه‏ساز جدى و واقعى شكل‏گيرى نخستين نطفه‏هاى جنبش فمنيستى است; آنجا كه ايده حقوق بشر براى نخستين بار به شكل مدون و البته بيشتر در رابطه با حقوق مردان فرمول بندى شده بود. آنچه كه فرانسه در دهه 90 قرن هجدهم به صورت شركت فعال زنان در جنبش انقلابى و سپس تاسيس انجمن‏هاى سياسى ويژه زنان شاهد آن بوده، به مرور ريشه‏هاى خود را به سراسر اروپا گستراند. (2)

«جنبش آزادى زنان‏» مهمترين روايت فمنيستى در جامعه معاصر غرب است. البته خود اين عنوان نيز نشان دهنده زمينه سياسى ظهور آن و كليدى براى درك بعضى از تفاوت‏هاى آن با اشكال پيشين فمنيسم است. فمنيست‏هاى اوليه از «حقوق‏» و «برابرى‏» زن سخن مى‏گفتند، اما در دهه 60 ميلادى «ستم‏» و «آزادى‏» در فعاليت‏هاى سياسى چپ‏نو، (3) كلماتى كليدى به شمار مى‏رفت. با افزايش جنبش‏هاى آزادى بخش; از قبيل جنبش آزادى بخش سپاهان، جهان سوم و...، فمنيسم جديد، به ناگزير عنوان «جنبش آزادى بخش زنان‏» را براى خود برگزيد كه اين تغيير نام بازتاب تحولى مهم در دورنماى سياسى فمنيسم معاصر، ايجاد كرد. (4)
تعريف فمنيسم

فمنيسم لغتى فرانسوى است كه به آنچه در قرن 19 در امريكا، تحت عنوان «جنبش زنان‏» معروف بود، اطلاق مى‏شد. جنبش زنان مجموعه متنوعى از گروه‏هايى بود كه هر يك به نحوى در «پيش برد» موقعيت زنان تلاش مى‏كردند. (5)

فرهنگ علوم سياسى فمنيسم را اين گونه معرفى مى‏كند:

«دفاع و جانبدارى از حقوق زنان و عقيده به برابرى زن و مرد در زمينه‏هاى فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى، سياسى و مبارزه در راه وصول به اين برابرى.» (6)

از نظر تاريخى، در دهه 1980 ميلادى فمنيسم به عنوان يك لغت، معانى متفاوتى را پيدا كرد. در اين دوره حاميان نقش اجتماعى زنان كه از حقوق آنان به عنوان يك موجود مستقل نيز دفاع مى‏كردند «فمنيست‏» نام گرفتند. اما طى سال‏هاى گذشته با تحول در نقش‏هاى اجتماعى و فردى زنان، تحولاتى نيز در بيان و معرفى فمنيسم ايجاد شده است، تا اندازه‏اى كه نمى‏توان قالب واحدى را از اين تعاريف استخراج نمود. از جمله اين تعاريف عبارتند از:

- «آرين ايچ‏» نويسنده امريكايى معتقد است: فمنيسم از يك سو يك لقب پوچ و سبكسرانه به نظر مى‏رسد و از سوى ديگر به منزله نوعى اخلاق - روش‏شناسى و يا يك طريقه پيچيده تفكر و عمل درباره شرايط زندگى‏هاست.

-«كريس ونيرون‏» جامعه شناس انگليسى، در بيان خود از فمنيسم آن را واژه‏اى سياسى معرفى مى‏كند كه در جهت تغيير روابط موجود قدرت ميان زن و مرد حركت مى‏كند.

- از ديد «بل هوكس‏» فمنيسم محصول يك تعهد سياسى - اقتصادى و اجتماعى است كه سعى دارد تسلط جنسى، سياسى و نژادى را نابود كرده و جامعه‏اى را بازسازى كند كه در آن رشد شخصى فرد به منافع امپرياليسم، توسعه‏طلبى اقتصادى و تمايلات مادى از جمعيت‏بستگى دارد .

با نگرشى دقيق به اين تعاريف، به اين نكته واقف خواهيم شد كه فمنيسم تنها يك رويكرد عملى يا اجتماعى واحد نيست و به همين دليل است كه امروزه فمنيسم به شاخه‏هاى متعددى از جمله ليبرال، ماركسيست، سوسيال، راديكال، روانكاو، و فرامدرن تقسيم مى‏شود. (7)

با اين بيان پس از گذرى كوتاه بر ديدگاه‏هاى فمنيستى به دنبال پاسخ به اين سؤال هستيم كه آيا بين فمنيسم، انديشه سياسى، رويكرد سياسى و سياست، ارتباطى وجود دارد يا خير؟

ليبرال فمنيسم: فلسفه ليبرالى (8) با رشد سرمايه دارى ظهور كرد و با اعتقاد به تساوى ذاتى انسان‏ها، خواستار دموكراسى و آزادى‏هاى سياسى شد. اين نوع تفكر، شرايط زندگى را براى زنان و مردان دچار تغييراتى كرد كه زن بورژوا (9) عليه سلطنت‏سنتى مردان در خانه به‏پاخاست همانطور كه مردان ساختار سياسى موجود را رد كردند .

از اين رو در سال 1700 مرى آستل اين سؤال‏ها را مطرح مى‏كند:

«اگر حاكميت مطلق در يك كشور ضرورى نيست، پس چرا در خانواده لازم است؟ و اگر در خانواده ضرورى است، چرا در كشور نباشد؟ اگر همه انسان‏ها آزاد به دنيا مى‏آيند، پس چرا همه زنان بايد برده به دنيا بيايند و هستى آنها در شرايط بردگى كامل، تابع اراده نامعلوم و دلخواه مردان باشد؟»

ليبرال فمنيست‏ها در قرن هجدهم - براى اثبات برابرى حقوق زن و مرد تلاش زيادى كردند. در قرن نوزدهم خواستار برابرى حقوق زنان تحت لواى قانون شدند و سرانجام در قرن بيستم، خواهان انجام اصلاحات گوناگون اجتماعى جهت تضمين و امكانات برابر براى زنان شدند. (10)

همانطور كه در ابتدا ذكر شد، اين نحوه نگرش، پايه‏هاى تفكر خود را بر اساس تساوى انسان‏ها(مردان و زنان) استوار كرده است. اين نحوه تفكر سعى كرد تا سايه اصلى خود را بر قوانين و حقوق بيفكند تا در نتيجه آن و در سايه قوانين، موارد تبعيض نسبت‏به زنان كاهش يافته و زنان نيز از حقوقى مشابه مردان برخوردار شوند. اين برخوردارى از حقوق و قوانين، اثرات عينى خود را در سطح جامعه كما بيش نشان داد كه در نتيجه آن زنان همانند مردان، واجد شرايط شناخته شده و در عرصه اشتغال، حرفه و... به فرصت‏هاى برابر همانند مردان دست‏يافتند.

در اين بخش از فمنيسم، مى‏توان ليبراليسم را پايه اصلى معرفى نمود، به لحاظ آن كه ليبراليسم در قرون 16 و 17 كه به ليبراليسم كلاسيك شهرت دارد، دو نوع آزادى را براى هر فرد قائل است: آزادى مثبت و آزادى منفى. در آزادى مثبت انسان صاحب امتياز شد و در آزادى منفى به نفى هر گونه سلطه مى‏پردازد كه البته بايستى به شكل منفى تحقق يابد; يعنى فرد ابتدا بايد از سلطه حاكم رها شود و يا از يك موجود و تابع به موجود مستقل تبديل گردد و در مرحله بعدى است كه اجازه، حق تعيين سرنوشت مى‏يابد. (11)

به عبارت ديگر مى‏توان گفت: فمنيسم ليبرال زاييده شرايطى است كه بر جامعه حاكم است، همانطور كه در سخنان مرى آستل آمده است. سايه افكندن ليبراليسم بر جامعه و نفى سلطه حاكم در تعامل بين مردم و حاكم در نهايت‏به زندگى فردى، شخصى و خانوادگى افراد آن جامعه تسرى يافته و در نهايت اين ندا سر برآورده‏است كه:

اولا: انسان‏ها با يكديگر برابر بوده و هيچ جنبه برترى بر يكديگر ندارد;

ثانيا: نفى سلطه و امتيازى به نام آزادى بر اساس اصول ليبراليسم براى انسان‏ها پذيرفته مى‏شود;

ثالثا: در نتيجه، اين امتياز براى زنان نيز پذيرفته مى‏شود.

و اين نتيجه يكى از پايه‏هاى اساسى شكل‏گيرى فمنيسم ليبرال است. در واقع مى‏توان گفت: ليبراليسم نحوه نگرش انسان‏ها به پديده‏ها و معرفت او را نسبت‏به جهان هستى تغيير مى‏دهد كه اين تغيير لاجرم نيمى از قشر موجود در جامعه - زنان - را در بر خواهد گرفت.

پى‏نوشت‏ها:

1) سال 1789 ميلادى.

2) شباهنگ، ملاحظاتى پيرامون جنبش فمنيسم، بولتن فمنيسم.

3) چپ نو (New Left) جنبشى با گرايش‏هاى نئوماركسيستى، سنديكاليستى، آنارشيستى، اگزيستانسياليستى كه عمدتا در مراكز دانشگاهى متمركز است و در انگلستان از سال 1956 توسط گروه روشنفكرانى كه گرد مجله بررسى چپ نو جمع شده بودند، آغاز شد و در امريكا در اواخر دهه 1950 ضمن مباحث آزاد سياسى «درباره تبعيض نژادى، جنگ ويتنام، مجتمع نظامى - صنعتى كه در دانشگاه كاليفرنياى بركلن برگزار مى‏شد، ظهور كرد و در فرانسه با الهام از فلسفه سارتر جريان يافت. دامنه جنبش چپ نو در دهه 1960 بالا گرفت و با حوادث ماه مه 1968 به اوج خود رسيد. چپ‏نو به خلاف چپ كهن (سوسياليسم، كمونيسم، ماركسيسم‏» فاقد نظم، رهبرى و هدف‏هاى مشخص است و تاكيدش بيشتر به اعتراض، اقدام مستقيم، اصلاح‏طلبى، فرد گرايى و آزادى است و ضمن به مبارزه طلبيدن نظم اقتصادى، اجتماعى و سياسى مستقر، خواستار جامعه‏اى با اين مشخصات است: (دموكراسى مبتنى بر مشاركت، سازماندهى جامعه از طريق ايجاد بازارهاى كوچك، مالكيت عمومى بر كليه صنايع بزرگ، كاهش توليد كالاهاى غير ضرورى، برقرارى ازدواج بر مبناى انتخاب آزاد و تعليم و تربيت كودكان درون كانونهاى زندگى اشتراكى .

4) آليسون، جك ; چهار تلقى از فمنيسم. مجله زنان، شماره 28.

5) همان.

6) آقا بخشى، على ; فرهنگ علوم سياسى، ص 123.

7) مطيع، ناهيد ; فمنيسم در ايران، در جستجوى يك رهيافت‏بومى، مجله زنان، شماره 40.

8) ليبرال در اصل; يعنى كسى كه در دوره مبارزه بورژوازى صنعتى عليه اشرافيت فئودالى، در جناح معتدل بورژوازى قرار داشت و طرفدار آزادى از قيد و بندهاى اقتصادى و اجتماعى عصر فئوداليسم، آزادى اقتصادى و آزادى‏هاى فردى بود. اكنون معمولا به كسى ليبرال مى‏گويند كه از نظر اقتصادى، موافق عدم دخالت‏يا كاهش نظارت دولت در فعاليت‏هاى اقتصادى و به بيان ديگر، طرفدار اقتصاد اجتماعى مبتنى بر بازار و محدود كردن قدرت انحصارات اقتصادى است و از نظر سياسى موافق حكومت پارلمانى و آزادى‏هاى فردى است.

9) بورژوا يا بورژوازى: اين واژه در اصل و در فرانسه به طبقه‏ى متوسط سوداگر و كاسبكار و يا شهر نشينانى كه بر ملاك دارايى از حقوق سياسى برخوردار بودند، اطلاق مى‏شد و در اصطلاح ماركسيستى به معناى سرمايه‏داران، سوداگران، كاسبكاران و دارندگان مشاغل آزاد است.

10) آليسون، جك ; چهار تلقى از فمنيسم، ترجمه: س، اميرى، مجله زنان، ش 28.

11) آيزايا برلين; چهار مقاله درباب آزادى; ترجمه: محمد على موحد;(انتشارات خوارزمى، تهران، 1368)، ص 237.




فلسفه دين

ملويل واى.استوارت / مهدى ذاكرى


فلسفه دين رشته‏اى از مطالعات انسانى است كه به يكى از مهمترين عوامل مؤثر در زندگى انسان مى‏پردازد. دين حقيقتى است كه خواه‏ناخواه و فارغ از بحثهاى انتزاعى، در جهان حضور دارد و بر همه ابعاد زندگى انسان سايه افكنده است. بحث از مبانى عقلانى مؤلفه‏هاى اين عامل سرنوشت‏ساز و تاثيرگذار، وجهه همت فيلسوفان دين است كه اگرچه ريشه‏هاى آن در قرون وسطاى مسيحيت و اندكى در اسلام وجود داشته، در چند دهه اخير در غرب رواج فراوانى يافته است و به تبع آن كشور ما نيز بى‏نصيب نمانده بحثهاى فلسفه دين در مجلات تخصصى و ترجمه‏هاى آثار غربيان ظاهر گشته است. اثر حاضر كتابى است جامع در اين موضوع كه چهل‏ودو مقاله از سى‏وپنج فيلسوف از سنت‏هاى مختلف مسيحى و الحادى، همچون جان هيك، ويليام الستن، الوين پلا نتينجا و مايكل مارتين را دربردارد. كتاب مشتمل بر مقدمه و هفت‏بخش است; هر يك از بخشهاى كتاب به يكى از سرفصلهاى اصلى فلسفه دين پرداخته است: ايمان و عقل، ادله اثبات وجود خدا، مسئله شرور و راه حل‏هاى آن، صفات خدا، معجزات، مرگ و جاودانگى و پلوراليسم دينى. مؤلف در مقدمه سيزده صفحه‏اى خود، سير تاريخى و نظريات مطرح‏شده در هر يك از بخشها را مطرح كرده آنگاه به اختصار به محتوا و هدف هر يك از مقالات كتاب پرداخته است. اين مقدمه چشم‏اندازى كلى به مسائل فلسفه دين است و مى‏تواند در فهميدن نسبت‏بين ديدگاههاى متفاوت در هر مسئله مفيد باشد. در اين راستا و در جهت آشنايى با مقالات كتاب ترجمه اين مقدمه ارائه مى‏گردد: فلسفه معاصر غربى به دو سنت تقسيم مى‏گردد: سنت تحليلى و سنت قاره‏اى (اروپايى). سنت اول، سنت غالب در جهان انگليسى‏زبان است. فيلسوفان قاره‏اى نوعا توجه زيادى به ادله اثبات وجود خدا ندارند، اما علاقه شديدى به هرمنوتيك و تجربه دينى نشان مى‏دهند. در مقابل، فيلسوفان دين تحليلى ادله اثبات وجود خدا و مفاهيم مربوط به اعتقادات دينى را مورد دقت فراوان قرار داده‏اند و بحث پيرامون صفات خدا به خصوص صفات مطلق در ميان آنها شدت دارد. مجموعه‏اى كه در اين كتاب گردآورى شده است در محدوده عناوين اصلى‏اى است كه در اكثر كتاب‏هاى فلسفه دين رايج در غرب وجود دارد. به منظور ارائه سير تاريخى انديشه‏ها و استدلالها، خلاصه‏اى از هر كدام از اين عناوين ارائه مى‏گردد:

1. ايمان و عقل

هنگامى كه سيرمان را به وادى فلسفه دين آغاز كنيم، شايد اصلى‏ترين موضوعى كه خودش را بر ما تحميل مى‏كند، مسئله رابطه بين ايمان و عقل است. اين مسئله به شكل‏هاى گوناگون، به عنوان رابطه بين ايمان و علم، بين كليسا و مدرسه، بين اورشليم و آتن، تعبير شده است. اينكه چگونه به ساير بخش‏هاى فلسفه دين نگاه كنيم و آنها را به هم بپيونديم، تا حد زيادى به روشى كه مفاهيم مرتبط با اين موضوع را تنظيم مى‏كنيم و نتايجى كه مى‏گيريم، بستگى دارد. كاملا قابل پيش‏بينى است كه شخص ايمان‏گرا، اگر اصلا علاقه‏اى به ادله اثبات وجود خدا داشته باشد، اين علاقه اندك خواهد بود، هرچند كه آن ادله با دقت و به شكل متقاعدكننده‏اى طرح شده باشند. ايمان‏گرايان احتمالا كسانى را كه به شكل تحليلى به بحث مى‏پردازند و دليل ارائه مى‏كنند به عنوان افرادى افراطى و خشك رد مى‏كنند، هرچند آن دليل‏ها دقيق و قانع‏كننده باشند. اما با كمال تعجب، مى‏توان حتى مخالف سرسخت‏سنت رقيب و دستاوردهايش را در بين كسانى كه داراى گرايش تحليلى هستند نيز يافت. از لحاظ تاريخى چهار ديدگاه در مورد رابطه بين ايمان و عقل را مى‏توان بازشناخت: (1) عقل تنها (عقل‏گرايى دينى، رنه دكارت); (2) ايمان تنها (ايمان‏گرايى، سورن كى يركگور); (3) عقل مقدم بر ايمان (توماس آكويناس); (4) ايمان به عنوان پيش شرط معرفت (آگوستين، آنسلم). با اين وجود موضع پنجمى نيز قابل‏تشخيص‏است كه تقدمى براى هيچ كدام معتقد نيست، بلكه‏آنها را مكمل‏هم و هميشه مربوط به يكديگر مى‏داند. بخش‏اول كتاب به‏بحث‏هاى‏معاصر در موضوع عقل‏ايمان عنايت دارد. بحث‏هايى كه: (1) در جهت نزديك كردن عقل به ايمان كار مى‏كنند، (2) به بررسى ايمان‏گرايى سورن كى يركگور مى‏پردازند، (3) گونه‏هاى متداول بنيان‏انگارى و قرينه‏گرايى را مورد ملاحظه قرار مى‏دهند. ما بحث را با متكلم عقل‏گراى نظام‏مند، ولف هارت پانن برگ و گزينش او از كتاب سؤالات اساسى در الهيات آغاز مى‏كنيم، به خصوص به دليل آگاهى و علاقه او به همكنشى عقل و ايمان و به خاطر تاكيد او بر تبيين‏هاى بسيارى كه توجيه‏كننده قرار دادن او در زير پرچم عقل‏گرايى است. شايان ذكر است كه تبيين او از عقل با آگاهى از «ماهيت پيش‏انگارانه مطلق عقل‏» آميخته با تلاش در جهت اينكه آن را داراى بافتى آخرتى بداند، تقويت‏شده است. افزودن اين بعد به ايمان، نقش مستقيمى در معرفى آينده‏اى ايفا مى‏كند كه عقل از آن، ارزش و معنايى كاملتر اخذ مى‏كند. به علاوه، آينده‏اى كه ايمان بدان‏سوى جهت‏گيرى مى‏كند، ايمان و عقل را با هم سازگار نه ناسازگار مى‏سازد. نزد پانن برگ، ايمان به واسطه اينكه عقل را «براى خودش در تاملاتش (تاملات عقل) كاملا شفاف مى‏كند» به عقل يارى مى‏دهد، استنتاج او در موضوع مورد بحث اين است كه ايمان را مى‏توان به عنوان «ملاكى براى معقوليت عقل‏» به سبب «جهت‏گيرى‏اش به سوى يك آينده غايى، آخرتى‏» تصديق كرد. بخش مقالات مربوط به كى يركگور شامل مقاله انتقادى رابرت آدامز و دو نوشته ديگر است. مقاله رابرت آدامز تحليل دقيق سه دليل كى يركگور را مطرح مى‏كند: دليل تقريب، دليل واپس‏اندازى و دليل رنج. استنتاج او به‏طور خلاصه چنين است: موضع كى يركگور «ساختارى منطقى‏تر از آن كه انسان در ابتدا فكر مى‏كند» دارد، و اين واقعيت ممكن است اجتناب از توجيه عينى را براى كى يركگور مشكل‏تر از آنچه كه او تصور مى‏كند بگرداند. مارلين پايتى به ديدگاههاى كى‏يركگور در مورد چيستى عقلانيت انسان در زمينه ارتباط بين «تفسيرهاى رقيب از وجود» پرداخته است. او اظهار مى‏دارد كه ديدگاه كى يركگور در مورد عقلانيت، برتريهايى بر روش سنتى‏تر بى‏طرف در تفسير عقل داشته، در عين حال استدلال مى‏كند كه عقل «بى‏گرايش‏» و «بى‏طرف‏» نيست. به علاوه، تبيين او تصوير كاملترى از عقل ارائه مى‏كند; زيرا كه عقل را به عنوان «تجسم مثبت از آنچه ما ذاتا هستيم، اذهانى كه در جريانى كه وجود زمانى ما را مى‏سازد قرار گرفته به شدت گرفتار آن شده‏اند» مى‏نگرد. ملاحظه او به ما اين امكان را مى‏دهد كه «فشارى را كه به نظر مى‏آيد توسط ذات ما براى انتساب به وجود ذهنى‏مان تحميل شده است توجيه كنيم‏». مقاله آخرى كه در خصوص كى يركگور مى‏باشد، بحث استفن ايوانز پيرامون نسبت دليل تاريخى با موضع كى يركگور است. او اظهار مى‏دارد كه راهى براى جدا كردن ايمان مسيحى از «مخاطرات نقادى تاريخى‏» وجود ندارد. نقادى تاريخى در «ميثاق‏هاى ايمان‏» مجسم شده، و ممكن است راه را بر مسيحيان جهت اين استدلال باز كند كه عقايد تاريخى «كه جزئى از ايمان آنها است، وقتى در زمينه مناسب‏شان; يعنى در يك مواجهه دست اول با عيسى مسيح، نگريسته شوند» به حد كافى مستدل خواهند بود. سه مقاله ديگر حول مفاهيم بنيان‏انگارى و قرينه‏گرايى متمركزند. الوين پلانتينجا با اثر دوجلدى اخيرش در باب دليل ( Warrant) ، مرحله اصلى را در شناخت‏شناسى به دست آورده است. شناخت‏شناسى تعديل‏شده او برحسب دليل و نه توجيه بسط يافته است و داراى جهت‏گيرى غير وظيفه شناختى در «توجيه و خداگرايى‏» مى‏باشد. پلانتينجا اظهار مى‏دارد كه يك باور، از چشم‏انداز خداگرايانه، وضعيت‏شناختى مثبت دارد، دقيقا در موردى كه قوه شناختى انسان كه آن را ايجاد كرده است، مختل نباشد و در محيطى مناسب كار كند. نيكولاس ولترستورف اين سؤال را مطرح مى‏كند كه «آيا اعتقاد به خدا اگر هيچ بنيانى نداشته باشد، مى‏تواند معقول باشد؟» دغدغه اصلى او چالش قرينه‏گرايانه با اعتقاد خداگرايانه است، به طور اخص اينكه، آيا اين چالش منطقى و قابل دفاع است‏يا نه؟ در نظر ولترستورف، عقلانيت تنها توجيه ابتدايى ارائه مى‏كند و فقدان آن تنها در وهله اول به «ناروايى‏» منجر خواهد شد. او در ادامه تحقيق خود چالش قرينه‏گرايانه جان لاك را مورد بررسى قرار مى‏دهد و آن را متقاعدكننده نمى‏يابد. فيليپ كوين نظر تندى به شناخت‏شناسى تعديل شده پلانتينجا مى‏افكند و حكم مى‏كند كه او نتوانسته است اين ادعايش را به خوبى مطرح كند كه ملاك بنيان‏انگاران جديد براى بنيادى بودن به معناى اخص، به خودى خود غير منسجم بودنش را آشكار مى‏كند. او چنين استدلال مى‏كند كه اگر چنين چيزهايى به عنوان باورهاى بنيادى به معناى اخص وجود داشته باشد، حتى نزد خداگرايان معاصر كه در مورد باورها و تعهدات دينى خود به دقت مى‏انديشند و انتقادى فكر مى‏كنند، چنين باورهايى احتمالا غير كارآمد خواهند بود. موضوع ايمان و عقل با بررسى فردريك فره از جايگاه شك در مورد تكنولوژى، شان ديگرى پيدا مى‏كند. حتى اگر چنان شكى مجاز باشد، ضرورتا به «ياس و نااميدى از هر تكنولوژى‏» منجر نخواهد شد. او نتيجه مى‏گيرد كه شايد بتوان از تركيب عشق مسيحى با هوش سرشار مسيحى، آن هم با اميد تعديل‏شده مسيحى به آينده‏اى همراه با تكنولوژى اصلاح‏شده اميد داشت.

2. ادله اثبات وجود خدا

از ميان همه سؤال‏هايى كه براى نوع انسان مطرح است، هيچ كدام براى پاسخ دادن اصلى‏تر و ضرورى‏تر از اين سؤال نيست كه آيا خدا وجود دارد؟ آيا دلايل متقاعدكننده و متقنى وجود دارد؟ آيا برهانى بر وجود خدا هست؟ اگر كسى به اين نتيجه برسد كه دليل معتبرى بر وجود خدا نداريم، اين مطلب چه چيزهايى را در پى خواهد داشت؟ ادله وجود خدا از الهيات طبيعى مايه گرفته‏اند. هنگامى كه برخى مبادرت به اين كار را به دلايلى نامناسب مى‏بييند، ديگران چنين مى‏انديشند كه مى‏توانند وجود او را به‏گونه‏اى اثبات كنند كه به همه بحث‏ها خاتمه دهند. كسانى كه اين تلاش را بخشى از هنر خود مى‏دانند، در اين نكته توافق ندارند كه كدام نوع ادله ارزش جستجو و پى‏گيرى را دارند. آكويناس مى‏انديشيد كه استدلال وجودشناختى ارزش تلاش را ندارد و ريچارد سويين برن نيز با او موافق است. ديگر فيلسوفان مانند پلانتينجا، پنداشته‏اند كه بهتر است‏شكل متقاعدكننده‏اى از آن را بيابند. آنسلم كانتربريايى دست‏كم يك راه را ابداع كرد; برخى گمان مى‏كنند او دو يا چند دليل گوناگون در اين مسير ارائه كرده است. اولين بيان، روايت غيرمشروط از دليل وجودشناختى است كه تقريبا به شكل زير است: مقدمه 1: خدا آن هستى است كه چيزى بزرگتر از آن نمى‏توان تصور كرد. مقدمه 2: ما معناى مقدمه اول را مى‏فهميم. مقدمه 3: ما مى‏توانيم بين چيزى كه تنها در ذهن وجود دارد و چيزى كه هم در ذهن و هم در واقع وجود دارد، تمييز بنهيم. مقدمه 4: چيزى كه هم در ذهن و هم در واقع وجود دارد بزرگتر است از چيزى كه تنها در ذهن وجود دارد. مقدمه 5: فرض كنيد چيزى كه بزرگتر از آن نمى‏توان تصور كرد تنها در ذهن وجود دارد، اما در اين صورت من مى‏توانم چيزى را تصور كنم كه بزرگتر از آن چيزى است كه نمى‏توان بزرگتر از آن تصور كرد; يعنى چيزى كه هم در ذهن و هم در واقع وجود دارد، كه اين محال است.

نتيجه: بنابراين چيزى كه بزرگتر از آن نمى‏توان تصور كرد، نه‏تنها در ذهن، در واقع هم وجود دارد. اين استدلال وجودشناختى است; زيرا با مقدمه‏اى آغاز مى‏شود كه ماهيت هستى خدا را به عنوان «چيزى كه بزرگتر از آن نمى‏توان تصور كرد» تعريف مى‏كند. اين مقدمه اين استدلال را «پيشينى‏» نيز مى‏سازد. محققان معتقدند آنسلم روايت ديگرى نيز دارد كه به شكل مشروط است. اين فرضيه شامل اين فرض است كه چيزى كه بزرگتر از آن نمى‏توان تصور كرد، تنها بالامكان وجود دارد. فرضيه مورد بحث‏با روندى مشابه روايت پيشين استدلال، به محال مى‏انجامد، به اين صورت كه انسان مى‏تواند چيزى بزرگتر از آنچه كه بزرگتر از آن نمى‏توان تصور كرد، تصور كند: هستى‏اى كه بالضروره وجود دارد، بزرگتر از چيزى است كه تنها بالامكان وجود دارد. بنابراين، آن هستى كه چيزى بزرگتر از آن نمى‏توان تصور كرد، بالضروره وجود دارد، نه بالامكان.

حدود پانصد سال بعد، رنه دكارت شكل جديدى به استدلال مى‏دهد كه در آن، به وجود به عنوان يك محمول نگريسته شده است: مقدمه 1: خدا واجد همه كمالات است. مقدمه 2: وجود يك كمال است. نتيجه: پس خدا وجود دارد.

اشكالات متعددى به اين استدلال شده است كه به برخى از آنها پاسخ داده‏اند، اما برخى اشكالات، دست‏كم بعضى چنين فكر مى‏كنند كه، هرگز حل نشده است. پلانتينجا روايت مشروطى از اين استدلال را در كتاب چيستى ضرورت ارائه كرده است و ديگران نيز در اين زمينه تلاش‏هايى مبذول داشته‏اند. مقاله اول از ويليام راو، به‏طور انتقادى به بررسى قرائت‏هاى مشروط آنسلم، پلانتينجا و گودل از اين استدلال مى‏پردازد. راو در حاليكه اعلام مى‏دارد كه پلانتينجا مى‏توانسته نشان دهد كه اين استدلال حاوى «مغالطه‏اى برجسته‏» يا «مقدمه‏اى آشكارا اشتباه‏» نيست، در عين حال مى‏گويد اثبات صدق مقدمات آن بسيار مشكل است. آنتونى آندرسون در مقاله «اصلاحاتى در برهان وجودشناختى گودل‏»، برهان گودل را طورى اصلاح مى‏كند كه از اشكالى كه جى. هوارد سابل مطرح كرده است مصون بماند. آن اشكال اين است كه اصول موضوعه‏اى كه به كار گرفته شده‏اند به «اضمحلال منطقى‏» منتهى خواهد شد; زيرا «از آن اصول موضوعه نتيجه مى‏شود كه هر قضيه‏اى كه در كل صادق است، ضرورى است‏». او از مصون نگه داشتن اصول بنيادين برهان گودل راضى و خرسند است. آكويناس و سويين برن و ديگران چنين حكم كرده‏اند كه استدلال وجودشناختى، از آغاز تلاشى ناصواب بوده، لذا ارزش پى‏گيرى ندارد. در عوض توجه آنان به استدلالات پسينى معطوف شده كه با برهان كيهان‏شناختى آغاز مى‏شود. روايت كاملا ساده‏اى از آن برهان به شكل زير است: مقدمه 1: هر چيز علتى دارد. مقدمه 2: هر چيزى كه علت دارد يك علت نهايى دارد. نتيجه: علت نهايى وجود دارد و آن چيزى است كه منظور ما از خداست.

اين استدلال در نوشته‏هاى آكويناس داراى سه صورت مختلف است; در اثر مشهورش «پنج راه‏»، استدلال كيهان‏شناختى على، استدلال كيهان‏شناختى حركتى و استدلال كيهان‏شناختى امكان، يافت مى‏شود. نخستين مطلب ما مقاله ويليام راو تحت عنوان «بررسى استدلال كيهان‏شناختى‏» است. استدلال داراى دو مرحله است، مرحله‏اى كه در تلاش براى اثبات وجود يك هستى موجود بنفسه است، و مرحله‏اى كه هدفش اثبات اين است كه اين هستى موجود بنفسه خداى خداگرايى مسيحى است. او پس از معرفى اصل دليل كافى (اين ايده كه براى وجود هر هستى يا هر امر واقع اثباتى، بايد تبيينى وجود داشته باشد) به بررسى چهار اعتراض وارد شده به اين استدلال مى‏پردازد. او نتيجه مى‏گيرد كه اين استدلال موفق نيست; زيرا مرحله اول جريان نمى‏يابد. در مقاله دوم، ريچارد سويين برن هشت اعتراض واردشده به دليل اتقان صنع را، كه در كتابهاى پژوهش در باب فهم آدمى و گفتگوهايى در باب دين طبيعى ديويد هيوم ديده مى‏شود، بررسى مى‏كند و درمى‏يابد كه هيچ كدام، آن استدلال را از كار نمى‏اندازد. نزد او قوت استدلال حول قياس اصلى صورت گرفته ميان نظم ايجادشده توسط آدميان و نظم كائنات مى‏باشد. سه مقاله در موضوع تجربه دينى در كتاب آمده است: اولى به استدلال از تجربه دينى عنايت دارد، و دوتاى ديگر حداقل به‏طور غيرمستقيم به آن مرتبطند. گرى گاتينگ اظهار مى‏دارد كه قرائت اصلاح‏شده او از دليل تجربه، وجود يك هستى نيك و توانا را اثبات مى‏كند كه علاقه‏مند به آفريدن است و اين توجيهى فراهم مى‏كند براى «هسته مركزى اعتقاد دينى‏». به اين ترتيب او متقاعد مى‏شود كه اعتبار اعتقاد دينى را اثبات كرده است، اما تصديق مى‏كند كه ما به چيزى بيش از اين احتياج داريم; زيرا ما تنها كمترين تبيين قابل اعتنا درباره سرشت او و رابطه‏اش با ما را به دست آورده‏ايم. از اين رو، سه ملاك كه بر حسب آنها مى‏توانيم اعتبار تجربه دينى را بسنجيم، به دست مى‏دهد: «تجربه‏هاى دينى بايد قابل تكرار بوده; توسط انسان در مكان‏ها و فرهنگ‏هاى مختلف تجربه شوند; و در آينده به زندگى‏هاى بهتر به لحاظ اخلاقى منتهى گردند». مرولد وستفال تفسيرى قاره‏اى (اروپايى) از تجربه دينى ارائه مى‏كند. نزد او تجربه دينى به عنوان «تعالى خود» قابل تعريف است. براى الگوهاى اين تعالى خود، لازم نيست‏به تعالى عمدى يا به «خود فراموشى معنوى يا وجدآميز» نظر داشته باشيم; زيرا اينها نفس را محور قرار مى‏دهند، اما از آنجا كه اينها نقش مهمى در دين واقعى دارند، قصور در تعالى آنها «خودفريبى و در نهايت‏بت‏پرستى‏» است. تنها يك راه براى تعالى نفس وجود دارد و آن هنگامى است كه شخص در اخلاق، حدودى را براى اراده قرار مى‏دهد و با سايرين رويارو مى‏شود، اما «حتى در اينجا نيز ممكن است صورت دين حقيقى به خودفريبى در مورد وجود جوهرش كمك كند». او اظهار مى‏دارد كه تجربه دينى نمى‏تواند «هيچ دليلى براى صدق به مثابه عينيت فراهم كند مگر اينكه آزمايش صدق به مثابه ذهنيت را گذرانده باشد». ويليام آلستون شناخت‏شناسى تجربه دينى مسيحى را با شناخت‏شناسى تجربه حسى مقايسه مى‏كند و نشان مى‏دهد كه با آنكه دومى شرايط سخت‏ترى دارد، دلايل كافى براى تفاوت اين دو وجود دارد. در حالى كه ملاك تجربه حسى معتبر، تحقيق‏پذيرى و تعميم‏پذيرى است، هستى خدا ممكن است‏به كلى از اينكه اين ملاك در مورد تجربه دينى قابل استفاده باشد، جلوگيرى كند. دو مقاله به موضوع ارزش و لزوم براهين مى‏پردازد. استفن ديويس در مورد چيستى برهان توضيح مى‏دهد و بحث مى‏كند كه اگرچه مؤمنين نيازى ندارند كه براى دفاع از ايمان برهان ارائه كنند، ليكن چنين تمرينى براى كسانى كه در جهت تكميل باور به وجود خدا هستند، از جهاتى خوب است. وسلى رابينز مى‏پرسد كه آيا ويليام آلستون و الوين پلانتينجا «موفق شده‏اند كه نشان دهند چيز غيرمستدلى در استثنا نمودن برخى قضاياى توحيدى از طبقه قضايايى كه احتياج به برهان ندارند وجود دارد». نظر او اين است كه آنها موفق نشده‏اند. او براى اينكه نشان دهد كه تبيينى كه پلانتينجا و آلستون در مورد اشكال قرينه‏گرايانه به اعتقاد به خدا ارائه مى‏كنند، تنها تبيين ممكن نيست، خود به ارائه تبيين ديگرى مى‏پردازد.

3. مساله شر و راه‏حل‏هاى آن

مطابق نظر آگوستين، دو مسئله اساسى در مورد شر، منشا و توجيه آن وجود دارد. در اينجا نظر عمدتا متوجه دومى است، بيشتر بحث‏هاى معاصر متمركز بر موضوع توجيه است كه به عنوان پاسخ به شبهه‏اى كه ابتدا در مقاله‏اى كه توسط مكى ارائه شده، «شر و قدرت مطلق‏»، مطرح شده است. اعتقاد مكى اين است كه خداگرا با يك مشكل منطقى نسبت‏به عقايدى كه از نقش محورى در ايمان مسيحى برخوردارند روبروست. آن عقايد اينها هستند: 1. خدا وجود دارد. 2. خدا قادر، عالم و خيرخواه مطلق است. 3. شر وجود دارد. در واقع، مجموعه عقايد مورد بحث‏به نظر نمى‏رسد كه اين عيب [مشكل منطقى] را داشته باشند، اما اگر اعتقاد ديگرى او دو اعتقاد را برمى‏شمرد كه معادلند با چيزى كه در (4) مطرح شده است اضافه شود -يعنى: 4. خداى توصيف شده در (2) اجازه وجود هيچ شرى را نخواهد داد- در اين صورت آن چيزى را خواهيم داشت كه او «مشكل منطقى‏» مى‏نامد; يعنى اينكه عقايد مورد بحث ناسازگارند. دفاع‏هاى گوناگونى كه در واقع راه‏حل‏هاى سازگارى هستند، به شيوه‏هاى متعدد اين اشكال ناسازگارى را مورد چالش قرار داده‏اند. اين‏كه گزاره‏هاى الف و ب را مى‏توان سازگار نشان داد، اگر آنها منطقا با گزاره ديگرى يعنى ج سازگار باشند. هريك از راه حل‏هاى دفاع، نوع خاصى ج است، به‏گونه‏اى كه الف و ب سازگار با ج به نظر آيند. كيت‏ياندل در مقاله «دفاع خير بزرگتر»، دفاع مولد را پيشنهاد مى‏كند كه بر حسب آن خدا چنين در نظر گرفته مى‏شود كه شرها را مجاز ساخته است تا خيرها زاده شوند. به تعبير تمثيلى، ج نزد ياندل دفاع خير بزرگتر است; به اين معنى كه خداى عالم مطلق، قادر مطلق و خيرخواه مطلق چنين به نظر مى‏آيد كه شر را ممكن ساخته است‏به خاطر يك خير بزرگتر. جان هيك در اثر اخيرش شر و خداى محبت، تبيين سنتى دفاع «تهذيب نفس‏» را صورت‏بندى مى‏كند كه شر را بر اساس اينكه نفوس به وسيله آن ترقى مى‏يابند و رشد معنوى و اخلاقى را تجربه مى‏كنند، تبيين مى‏كند. نزد هيك آن ج، تهذيب نفس است. الوين پلانتينجا دفاع مبتنى بر اختيار آگوستين را اخذ مى‏كند و بر حسب جهان‏هاى ممكن و جهان گذرا به آن شكل جديدى مى‏دهد. او اظهار مى‏دارد كه ناسازگارى منطقى وجود ندارد; زيرا دفاع مبتنى بر اختيار نشان مى‏دهد كه امكان شر با وجود خداى قادر، عالم و خيرخواه مطلق سازگار است. دفاع مبتنى بر اختيار، آن ج پلانتينجا است. باز سير دفاعى ديگرى را لوئى دوپره در ارتباط با شر اخذ كرده است. او اظهار مى‏دارد كه تلاش‏هاى جديد در الهيات استدلالى منحرف هستند; زيرا با مفهومى عقل‏گرايانه نسبت‏به خدا سروكار دارند. مفهومى كه بر اساس تبيين او دور از ايمانى سرزنده مى‏باشد. به جاى آن، او ارتباطى نزديك‏تر و اساسى‏تر بين خالق نامتناهى و هستى متناهى مطرح مى‏كند. در اين الگو، استقلال و مسئوليت‏بيشترى براى مخلوق و فرصتهاى بيشترى براى خالق در جهت فرصت دادن [به مخلوق] و منجيانه عمل كردن به سود مخلوق وجود دارد. ملحدين كه به واسطه استحكام راه حلهاى دفاعى خداگرايان لااقل خسته شده‏اند، اگر دلسرد و بى‏جرئت نشده باشند، در عوض راه احتمال‏گرايانه را آغاز كرده‏اند. ويليام آلستون بر اين استراتژى احتمال‏گرايانه بر حسب حالت‏شناختى انسان متمركز مى‏شود و در نقد استدلال «مبتنى بر تخمين‏هاى بى‏ارزش قواى شناختى انسان در كاربردى خاص‏» وارد مى‏شود. توجه او به صورتبندى ويليام راو از اين استدلال است. او نتيجه مى‏گيرد كه استدلال استقرايى «شكلى بهتر از همتاى مصيبت‏زده قياسى‏اش‏» نيست. جيمز سنت نوعى راه حل دفاعى در مقابل استدلال استقرايى از شر كه از سوى ويليام راو ارائه شده است پيشنهاد مى‏كند كه مبتنى است‏بر اين بيان كه يك فرض كليدى در استدلال راو «اينكه خيرهايى كه ما مى‏شناسيم به ما زمينه‏هاى استقرايى خوبى مى‏دهند براى استنتاجات يقينى در مورد خيرهايى كه هستند» موجه نيست. نتيجه‏اى كه او مى‏گيرد اين است كه نمونه‏اى كه در استدلال راو هست‏يك «نمونه‏گيرى استقرايى مناسب‏» نيست.

4. صفات خدا

من تعجب مى‏كردم اگر فيلسوفان دين، حداقل در دوره جديد، بيشتر از متكلمان به صفات خدا توجه نكرده بودند. روال بحث‏ها در مورد صفات خدا، اغلب در ارتباط با مسئله شرور; يعنى صفات قدرت مطلق، علم مطلق و خيرخواهى مطلق قرار گرفته است. مقالات ما تنها در مورد صفت اول و صفت‏سرمدى بودن خداست. قدرت مطلق علاقه رياضيدانان و فيلسوفان را به يكسان به كمك گرفته است. قدرت مطلق را چگونه بايد تعريف كرد؟ آيا خدا مى‏تواند سنگى خلق كند كه نتواند آن را بلند كند؟ اينكه انسان چگونه مى‏تواند به سؤال دوم پاسخ دهد مبتنى است‏بر اين‏كه آيا خدا خصوصيت مورد بحث را ضرورتا داراست‏يا تنها به صورت امكانى. در مقاله جورج ماورودس، او ديدگاه توميستى قدرت مطلق را در پارادوكس سنگ به كار مى‏گيرد و مى‏گويد چون اين پارادوكس مستلزم انجام چيز متناقضى است، آن را مى‏توان حل كرد; زيرا آن كار يك «شبه‏كار» است. پيتر گيچ بين مفهوم «قدرت مطلق‏» (توانايى انجام هر چيزى) و مفهوم «قدرت كامل‏» (قدرت خدا بر همه چيزها) فرق مى‏گذارد و استدلال مى‏كند كه مفهوم دوم، مفهومى برگرفته از كتاب مقدس است، اما اولى چنين نيست: او چهار قرائت از قدرت مطلق در نظر مى‏گيرد و همه را ناقص مى‏يابد و قدرت كامل را با مشكل كمترى مواجه مى‏بيند. ويليام هاسكر كه در اينجا گزيده‏اى از كتابش تحت عنوان خدا، زمان و معرفت، برگرفته شده است‏به بررسى آموزه معرفت متوسط، آنچنانكه در قرن شانزدهم شكل يافته است، مى‏پردازد و برخى از استدلالهايى را كه كامل‏تر شده بودند بررسى مى‏كند. او آنگاه با تبيين پلانتينجا، آن‏گونه كه در دفاع مبتنى بر اختيار آشكار گشت، به زمان حال مى‏پردازد. اشكالات متعددى بررسى مى‏شوند و يكى از آنها باعث مى‏شود كه هاسكر آن آموزه را رد كند. در گزيده مقاله از ويليام آلستون در خصوص علم پيشينى خدا، او بر «تمايز قاطع بين فهم اختيارگرايانه و سازگارگرايانه از واژه‏هايى همچون در قدرت شخص‏» تمركز مى‏يابد. آنگاه با اين بحث ادامه مى‏دهد كه اگر بر تلاش براى «نشان دادن اينكه در قدرت هيچ شخص نيست اينكه كارى غير از آنچه كه انجام مى‏دهد، انجام بدهد» متمركز شويم، آنگاه تذكر راه‏هاى متعدد تشريح در قدرت شخص مهم خواهد نمود و سپس با يادآورى اهميت فهميدن معناى اين عبارت در هر سياق مفروض، مطلب را ادامه مى‏دهد. مقاله تحت عنوان «سرمديت‏» كه اثر النور استامپ و نورمن كرتس مان است و اخيرا در ادبيات اين موضوع به متن كلاسيك شهرت يافته است از ديدگاه بوئيتوس در مورد سرمديت‏خدا دفاع مى‏كنند. در اين ديدگاه، سرمديت‏خدا فراتر از زمان است، با اين توضيح كه دو نحوه از وجود هست: نظام الهى، با مقولات زمانى مانند «قبل‏» و «بعد»، و جايى كه قضايايى كه به‏طور زمانى مرتب نشده‏اند نمى‏توانند با اوضاع واقعى كه مطابق آنها به‏طور زمانى مرتب شده‏اند، منطبق شوند، و نظام زمان كمى. آنها اين گرايش بوئيتوسى خود را اين چنين بيان مى‏كنند: «در حيات او گذشته يا آينده، قبل يا بعدى وجود ندارد; يعنى حوادثى كه حيات او را تشكيل مى‏دهند، نمى‏توان به ترتيب زمانى از مبداء سرمديت مرتب كرد، اما به علاوه، هيچ هويت‏يا حادثه زمانى نمى‏تواند نسبت‏به كل زندگى يك هويت‏سرمدى، زودتر يا ديرتر يا گذشته يا آينده باشد. استامپ و كرتس مان لوازم تبيين‏شان را تحليل مى‏كنند، دلايل غيرمنسجم دانستن آن را بررسى مى‏كنند و نمونه‏هايى از نتايج‏حمل آن بر موضوعات فلسفه دين را ذكر مى‏كنند. الان پاجت در بخش چهارم كتابش تحت عنوان خدا، سرمديت و ماهيت زمان، آموزه غيرزمانمند بودن نسبى خدا را بسط داده، از آن دفاع مى‏كند. آنگاه اشكالات را پيش‏بينى مى‏كند و اين ديدگاه را كه خدا رئيس زمان است‏به پيش مى‏برد.

5. معجزات

مايكل مارتين، هيومى معاصر، كه مخالف خداگرايى است ...، در بخش هفتم كتابش، تحت عنوان الحاد، استدلال از معجزات بر وجود خدا را بررسى مى‏كند. او در حالى كه اعلام مى‏دارد كه دلايل پيشينى براى كم‏اهميت‏شمردن معجزات وجود ندارد، مى‏پندارد كه موانع پسينى وجود دارد كه خداگرا قبل از اينكه بتواند ادعا كند كه معجزات به‏طور مستقيم يا غير مستقيم رخ داده‏اند، بايد آنها را از سر راه بردارد. به علاوه، او استدلال مى‏كند كه حتى اگر شخص ادعا كند كه معجزات به‏طور مستقيم يا غيرمستقيم رخ داده‏اند، اين به خودى خود به اين معنا نيست كه اين رخ دادن‏ها به عنوان دليل استقرايى براى صدق خداگرايى به شمار مى‏آيند. در طرف اثباتى چهار مقاله گزينش شده‏اند. ريچارد سويين برن در اين گزينش ما، با قوت با هيوم معارضه مى‏كند. ملاحظه اول او اين است كه آيا مى‏تواند دليلى وجود داشته باشد كه يك قانون طبيعى تخلف كند؟ ملاحظه دوم اين است كه آيا انسان مى‏تواند ثابت كند كه تخلفى از اين نوع، نتيجه عمل الهى باشد؟ لازمه پرسش اول او اين است كه «دليل خوبى وجود داشته باشد براى باور» اينكه استثنايى بر آنچه كه ما دليل داريم كه آن را قانون طبيعت‏بدانيم، وجود دارد. همچنين بايد دليل داشته باشيم بر اينكه حادثه مورد نظر با فرض وجود اوضاع و احوالى كه همراه حادثه اصلى بود، قابل تكرار نيست و يا بايد در پى صورتبندى قانونى [براى طبيعت] باشيم. او بحث مى‏كند كه براى اينكه به قانون طبيعى به عنوان معجزه استثنا بزنيم، آن استثنا بايد كار يك عامل الهى باشد. در مورد اينكه انسان براى باور دخالت‏يك هستى الهى در جهان ما، چه نوع قرينه‏اى نياز دارد، او مى‏گويد «قرينه كافى از اوضاع و احوال‏» لازم است. بر مبناى تبيين او، اجابت دعا شرايط لازم را خواهد داشت. ريچارد پارتل نقادى هيوم را، كه با سويين برن آغاز شده بود، ادامه مى‏دهد و بحث مى‏كند كه مى‏توان براى معجزه يك جريان دومرحله‏اى شكل داد: مرحله اول استدلالى است‏براى امكان كلى معجزات و مرحله دوم، استدلال براى عليت‏يافتن معجزات. پارتل با مقايسه قوانين طبيعت‏با قوانين يك ملت، استدلال مى‏كند كه معجزه شبيه استثنايى است‏بر قانون آن ملت. براى مثال اينكه پرزيدنت فورد، ريچارد نيكسون را بعد از واترگيت‏بخشيد. در مورد اين پرسش كه آيا دليلى داريم بر اينكه معجزه‏اى تاكنون اتفاق افتاده است، پارتل نظرى بر گزارش‏هاى متعدد معجزات مى‏افكند و ملاك‏هايى وضع مى‏كند. براى مثال: 1) معجزه نبايد مانند «قصه پريان‏» باشد. 2) «امر معجزه‏آميز بايد جزء لا ينفك داستان اصلى دين باشد». 3) بايد دليل مستقلى [غير از معجزه] براى دين مورد نظر وجود داشته باشد. پارتل سپس به بررسى معجزه‏هاى مسيح بر اساس اين ملاك‏ها مى‏پردازد و نتيجه مى‏گيرد كه بسيار محتمل است كه اين معجزات حقيقى باشد. اگر ما قبلا دليلى داشته باشيم براى اعتقاد به خدايى كه در امور انسانى فعال است، مى‏توانيم معجزات را بپذيريم، اما اگر چنين دليل مستقلى براى اعتقاد به خدا نداريم، احتمال بسيار ضعيف دارد كه به دخالت الهى اعتقاد پيدا كنيم. جورج ماورودس بحث مى‏كند، اگر كسى معجزات را به عنوان «تخلف‏» تعبير كند، در اين صورت قانون طبيعت‏بايد ويژگى نوعى، امكان را داشته باشد، اما در اينجا بايد معنايى از امكان داشته باشيم كه قانون باستانى منطق استدلال از وجود به امكان، استنتاج معتبرى است آن را نمى‏پذيرد. او قانون‏هاى وضع‏شده توسط مجلس‏ها را مثال مفيدى مى‏داند و اظهار مى‏كند كه چنين قوانينى «بوسيله تخلف از بين نمى‏روند». همين‏طور، قوانين طبيعت آنچه را كه «در طبيعت امكان دارد» مشخص مى‏كنند و بدون اينكه از اعتبار ساقط شوند، استثنا مى‏پذيرند; بنابراين، معجزات هيومى «امكان خالص‏» هستند. جان ايرمن در مقاله‏اش «بايس، هيوم و معجزات‏» صورتبندى‏هاى اخير بايس از استدلال هيوم عليه معجزات رامورد تحليل انتقادى قرار مى‏دهد. تحليل بايس به عنوان توضيح و شرح ساختار و جوهر استدلال هيوم نگريسته شده است، اما از «ادعاهاى متعدد» هيوم كه يكى از آنها اين است كه دليلى براى اثبات اينكه معجزه‏اى هرگز اتفاق افتاده است نداريم، حمايت نمى‏كند. برعكس، ايرمن اظهار مى‏دارد كه اين تحليل شرايطى را روشن مى‏كند كه تحت آن شرايط مشخص مى‏تواند «ادعاهاى جالب توجه‏تر هيوم‏» را به‏طور مستقل رد كند.

6. مرگ و جاودانگى

همه انسانها دير يا زود در سفر زندگى‏شان بطور گريزناپذيرى مرگ هستند. اگر نگوييم براى همه، براى بيشتر اشخاص، پرسش از اينكه آيا زندگى پس از مرگ وجود دارد اجتناب‏ناپذير است. افلاطون اعتقاد داشت كه نفسى وجود دارد و آن فناناپذير است چون نمى‏تواند از بين برود. برخى به‏طور جدى پرسيده‏اند كه آيا مفهوم زندگى پس از مرگ مى‏تواند معنايى داشته باشد و آيا دليلى براى زندگى اخروى وجود دارد. خداگرايان مسيحى اميدوارند كه از مفهوم جاودانگى به اين انديشه كه پيروان حضرت مسيح اميد به رستاخيز دارند، فراتر بروند. برتراند راسل اشكالات عمده‏اى به ايده زندگى پس از مرگ وارد مى‏كند. او استدلال مى‏كند، اين باور اين كه شخصيت و محفوظات ما، پس از تلاشى بدن‏هايمان باقى خواهند ماند، معقول نيست. او ادعا مى‏كند كه گرايش به اعتقاد به جاودانگى ناشى از عوامل عاطفى به خصوص ترس از مرگ است. بروس رايشنباخ در دفاع از اعتقاد خداگرايانه مسيحى در بخشى از كتابش، آيا انسان ققنوس است، تحليلى از ثنويت اين انديشه كه اشخاص جسم و روحند، پيشنهاد مى‏كند، و نتيجه مى‏گيرد كه استدلال قانع‏كننده‏اى به سود اين ديدگاه وجود ندارد. او در عوض يگانه‏انگارى را ترجيح مى‏دهد و اعلام مى‏دارد كه اگرچه با مرگ، ديگر بقا امكان ندارد، اما زندگى پس از مرگ از طريق خلق مجدد اشخاص توسط خدا ممكن است. پيتر فن اينواگن در مقاله «امكان رستاخيز» بحث مى‏كند كه آموزه مسيحى رستاخيز جسم ممكن است. ما در يك زندگى آينده قادر به تشخيص همديگر خواهيم بود، زيرا همان بدن‏ها را خواهيم داشت و خواهيم توانست‏با يكديگر ارتباط برقرار كنيم. او ابتدا عليه مفهوم بدن بازساخته كه خدا اجزاء بدن شخص را در هنگام مرگ جمع مى‏كند و در آسمان دوباره گرد هم مى‏آورد آنچه كه او ديدگاه «ارسطويى‏» مى‏نامد استدلال مى‏كند. آنگاه فرضيه‏اى را مطرح مى‏كند كه بقاء جوهرى جسمانى را تامين مى‏كند. سويين برن در بخشى از كتابش تحت عنوان تكامل نفس استدلال مى‏كند كه نفس تنها در صورتى كه با يك مغز فعال در ارتباط باشد «عمل خواهد كرد»، اما در ادامه مطلب براى حفظ امكان آن، اين را پيشنهاد مى‏كند كه در برهه‏اى از زمان خداى قادر مطلق ممكن است «دوباره مغز را بازسازى كند» و اجزايش را گرد هم آورد و به اين وسيله شرايط را براى زندگى نفس فراهم مى‏كند.

7. كثرت‏گرايى دينى

گزينه‏هاى دينى بسيارى وجود دارد كه بديل يكديگرند. آيا مجموعه خاصى از باورهاى دينى حقيقت است؟ آيا در دين خاص حقيقتى بيش از ساير اديان وجود دارد؟ آيا ممكن است‏حقيقت اين باشد كه تنها يك راه به خدا وجود دارد؟ و اگر چنين است آن راه در كدام دين است؟ آيا ملاك‏هاى عينى براى پاسخ‏گويى به اين سؤالات وجود دارد؟ دست كم سه‏گونه كثرت‏گرايى دينى وجود دارد، انحصارگرايى‏مدعى است كه باورهاى اصلى دين خاصى، حقيقت است و رستگارى منحصر به همان دين خاص است. بسيارى از موحدان مسيحى براى مثال اين اعتقاد را داشته‏اند كه بيرون از كليسا رستگارى وجود ندارد. گونه دوم، شمول‏گرايى است، اين ديدگاه كه هسته خاصى از باورهاى دينى حقيقت نيست و رستگارى ممكن است در اديان ديگر هم يافت‏شود. گونه سوم، كثرت‏گرايى است، ديدگاهى كه جان هيك و همفكرانش آن را ترويج مى‏كنند. آنها منكر اين ايده هستند كه خداوند خود را انحصار در دين واحدى متجلى كرده باشد، بلكه بطور مساوى در همه اديان متجلى است. آيا راهى وجود دارد كه بتوان در مورد اين مطلب تصميم گرفت؟ آيا ممكن است كه يك دين در مورد خدا، بيشتر از ساير اديان به حقيقت نزديك باشد؟ چه نوع معيارى ممكن است وجود داشته باشد براى رسيدن به حقيقت در موضوعات مرتبط با اعتقاد دينى، به طورى كه انسان بتواند تا حدى مطمئن باشد كه جهت‏گيرى دينى كه دارد همان جهت‏گيرى صواب است؟ رهيافت جان هيك در مسائل كثرت‏گرايى دينى در ميان دعاوى سنتهاى گوناگون براى رستگارى، پيشنهاد رستگارى عمومى است; تغيير وضع انسان از خودمحورى به «واقع‏» محورى. نزد او اين رهيافت‏به تصديق اديان بزرگ جهانى به عنوان «فضاى رستگارى‏» منتهى مى‏شود، هيك ادعاهاى مختلف حقيقت را صرفا دريافت‏هاى دينى مختلف از «يك واقعيت الوهى نهايى‏» مى‏داند. به نظر او تفاوتهايى در ناحيه اطلاعات مربوط به «مبدا و سرنوشت‏» در بين اديان قابل تشخيص هستند، اما اين تفاوتها براى رستگارى مهم نيستند. ديويد بازينجر در مقاله‏اش تحت عنوان «پلانتينجا، كثرت‏گرايى و باورهاى دينى موجه‏» ديدگاه «غير مبتنى بر قرائن‏» پلانتينجا را اين چنين تعبير مى‏كند كه نه عقايد شكل گرفته و نه «مكانيسم شكل‏دهى عقايد» شخص، هيچ‏كدام نياز به حمايت دليل پيشنهادى ندارند، اگرچه بازينجر در پاسخ به گزينه‏هاى رقيب كه تكثرگرايى طرح مى‏كند تاكيد دارد كه «خداگراى دانش‏مدار» به ارزش چنين دليلى خواهد نگريست، در عين حال معتقد است كه او مى‏تواند «عقايد شكل گرفته‏» را به عنوان «عقايد بنيادى به معناى اخص‏» حفظ كند. مارك‏هايم در مقاله پايانى «تامل در مورد مسيح‏شناسى خدامحورانه‏» اظهار مى‏دارد كه كتاب پل نيتر تحت عنوان آيا نام ديگرى وجود ندارد؟ استدلال دقيقى است‏براى حركت الهيات معاصر به‏سوى «مسيح‏شناسى خدامحورانه‏». در چنين رهيافتى، توجه از مسيح به عنوان راهنماى به سوى خدا به خدا به عنوان كليد تفسير كلامى مسيح صعود مى‏كند. آنگاه مى‏توان به ويژگى «انحصارگرايانه‏» ايمان مسيحى مسيح محورى‏اش بدون كاستن از اعتبار و قدرت آن، غلبه كرد. او توضيح نيتر را از خدامحورى در مسيح‏شناسى در دو سرفصل اصلى تحليل و نقادى مى‏كند. اول، پرسش‏هايى در باب انسجام و معناى «خدامحورى‏» در الهيات مطرح شده است. به خصوص اين پرسش كه ويژگى و سر منشا، آن معرفتى از خدا، كه در نسبى پنداشتن ساير هنجارهاى دينى بتوان به آن اشاره كرد، چيست؟ دوم، اين بحث نيتر كه «مسيح‏شناسى خدامحور» مبناى محكمى در كتاب مقدس و سنت مسيحى دارد، بررسى شده و متقاعد كننده تشخيص داده مى‏شود.

فلسفه از ديدگاه ويتگنشتاين اول و دوم

فلسفه، انديشه‌ها را منطقي مي‌كند
عليرضا حسن‌پور

ويتگنشتاين اول: آنچه درباره‌اش نمي‌توان سخن گفت، مي‌بايد درباره‌اش خاموش ماند

ويتگنشتاين دوم: فلسفه، نشان دادن راه خروج به مگس از بطري مگس‌گير است

لووديگ ويتگنشتاين در سال 1889 در وين چشم به جهان گشود. پدرش از صاحبان صنايع فولاد در اتريش بود. ويتگنشتاين از كودكي شيفته ماشين‌آلات بود و تحصيلات خود را بيشتر به خواندن رياضيات و فيزيك اختصاص داد. پس از به پايان رساندن دوره مهندسي مكانيك در برلين، سه سال در دانشگاه منچستر دانشجوي دوره تخصصي مهندسي هوايي بود و به پژوهش درباره هوانوردي و هواپيما پرداخت.

طراحي ملخ هواپيما مستلزم بحث رياضي بود. در همين ايام ويتگنشتاين مجذوب مسائل بنيادين رياضيات شد. اين چيزي بود كه سرنوشت او را با فلسفه گره زد. وي با الهام از كتاب اصول رياضيات برتراندراسل، مهندسي را رها كرد و براي خواندن فلسفه به دانشگاه كمبريج رفت و زير نظر راسل مشغول تحصيل منطق رياضي شد.

اين آغازي بود براي همكاري و دوستي نزديك راسل و ويتگنشتاين. ديري نگذشت كه او هر آنچه را كه ممكن بود از راسل بياموزد، آموخت. از آن پس وارد تفكرات بديع و مبتكرانه‌اي شد كه به نوشتن نخستين كتابش –رساله منطقي-فلسفي-انجاميد. اين رساله حاصل تفكرات منطقي و فلسفي ويتگنشتاين در خلال جنگ جهاني اول بود.

ويتگنشتاين براستي بر اين باور بود كه همه مسائل بنيادين فلسفه را در اين كتاب حل كرده است. بنابراين فلسفه را كنار گذاشت و به كارهاي ديگر (مانند تدريس در مدارس ابتدايي، باغباني در صومعه و طراحي و ساختن خانه‌اي براي خواهرش در وين) مشغول شد. رساله تأثير فراواني در ميان بسياري از فيلسوفان دهه‌هاي نخستين سده بيستم، بويژه پوزيتيويست‌هاي منطقي، به جاي گذاشت.

پي از چندي ويتگنشتاين كم‌كم به اين نتيجه رسيد كه رساله از اساس بر خطاست و دوباره به فلسفه روي آورد. او در سال 1929 به كمبريج بازگشت و سال 1939 در آنجا به مقام استادي فلسفه رسيد و به تدريس فلسفه پرداخت. (ويتگنشتاين به شيوه معمول درس نمي‌گرفت و از يادداشت استفاده نمي‌كرد. درس گفتنش گويي انديشيدن با صداي بلند بود بسيار پيش مي‌آمد كه سكوتي طولاني بين درسش وقفه ايجاد مي‌كرد.)

ويتگنشتاين در دومين دوره اقامتش در كمبريج، رهيافتي يكسره جديد و بكلي متفاوت با گذشته پديد آورد. اين رهيافت در بقيه عمرش فقط به وسيله تماسهاي شخصي رواج يافت، چون تا پيش از مرگش در سال 1951 چيزي منتشر نكرد. دو سال پس از مرگش در سال 1953 كتاب دومش-پژوهش‌هاي فلسفي-منتشر شد.

در اينجا به پديده‌اي شايان توجه و شگفت‌انگيز برمي‌خوريم و آن اين كه فيلسوف نابغه‌اي در دو مرحله مختلف در زندگي خود دو فلسفه متباين به وجود مي‌آورد كه هر كدام يك نسل را تحت‌تأثير قرار مي‌دهد. بيشتر شگفتي اين مسأله از نكته دوم ناشي مي‌شود. اين دو فلسفه با وجود مبانيت، برخي ويژگي‌هاي مشترك نيز دارند: هر دو اهميت زبان را در زندگي و انديشه آدمي در كانون توجه قرار مي‌دهند و در هر دو محور دلمشغولي‌ها و مرزبندي‌ بين كاربرد درست و نادرست زبان است.



نگرش ويتگنشتاين اول نسبت به فلسفه

به نظر ويتگنشتاين فلسفه يكي از علوم طبيعي نيست. او مي‌نويسد: واژه «فلسفه» بايد بر چيزي دلالت كند كه جايگاه آن فراتر يا فروتر از علوم طبيعي است نه در كنار آنها.

اين نظر مستقيما از آموزه ويتگنشتاين در باب «آنچه مي‌توان گفت» ناشي مي‌شود. فلسفه به نظر وي هيچ چيزي درباره حقايق به ما نمي‌گويد، پس وظيفه و كاركرد آن چيست يا چه بايد باشد؟ پاسخهاي ويتگنشتاين چنين است: هدف فلسفه روشن‌سازي منطقي است.

فلسفه يك آموزه نيست، بلكه يك فعاليت است.

يك اثر فلسفي عمدتا از روشن‌سازي‌ها تشكيل شده است.

نتيجه فلسفه گزاره‌هاي فلسفي نيست، بلكه روشن شدن گزاره‌هاست.

بدون فلسفه انديشه‌ها انگار تيره و تار و مبهم است: وظيفه فلسفه روشن كردن آنها و تعيين مرز دقيق آنهاست.

فلسفه براي حيطه چون و چراپذير دانش طبيعي مرز مي‌نهد.

فلسفه مي‌بايد عنصر انديشيدني را كرانمند كند و بدان وسيله عنصر ناانديشيدني را نيز چنين كند.

فلسفه مي‌بايد عنصر انديشيدني را از درون به وسيله عنصر انديشيدني محصور سازد.

فلسفه نشانگر عنصر ناگفتني خواهد بود، بدين طريق كه عنصر گفتني را به روشني باز مي‌نمايد.

ويتگنشتاين در پيشگفتار رساله مي‌نويسد: «پس هدف اين كتاب كرانمند ساختن انديشه است»؛ يعني مرز دقيق نهادن بين آنچه مي‌توان انديشيد (يا گفت) و آنچه نمي‌توان انديشيد. به نظر او فيلسوفان گذشته در فهم منطق زبان خود شكست خورده‌اند».

پس از آن مي‌گويد: «فلسفه سراسر «سنجش زيان» است.»

پس فلسفه در رساله يك فعاليت ايضاح و روشن‌سازي است. فلسفه منطق زبان ما را به وسيله نماياندن آشكار آنچه مي‌توان گفت، نشان مي‌دهد.

اما روش درست فلسفه چيست؟ ويتگنشتاين پاسخ مي‌دهد: «روش درست فلسفه شايد اين مي‌بود: هيچ چيز نبايستي گفت مگر آنچه را مي‌توان گفت؛ يعني گزاره‌هاي علم طبيعي بنابراين چيزي را كه اصلاً با فلسفه سر و كار ندارد؛ پس هر گاه كس ديگري بخواهد چيزي متافيزيكي بگويد، بايد براي او ثابت كرد كه به پاره‌اي از نشانه‌ها در گزاره‌هاي خود نشانگري [= معنا] نبخشيده است.

هر چند اين روش براي فرد ديگر خرسندكننده نيست چون او اين احساس را نخواهد اشت كه ما به او فلسفه مي‌آموزيم ولي شايد اين يگانه روش فرسختانه صحيح است.»

اين تصور از فلسفه در طول تاريخ انديشه‌‌ها بي‌سابقه است و گسست فلسفه ويتگنشتاين را از تفكرات سنتي نشان مي‌دهد.

پس فلسفه از نظر ويتگنشتاين متقدم كاركردي سلبي دارد؛ يعني بايد براي كسي كه مي‌خواهد گزاره متافيزيكي بگويد، ثابت كنيم كه گزاره‌هاي او بي‌معناست.

روش اثبات بي‌معنا بودن اين گزاره‌ها روش تحليل است؛ بدين ترتيب كه اگر كسي گزاره‌اي متافيزيكي بيان كرد، گزاره او را با طرح اين سؤالات تحليل كنيم: «مقصودتان از اين يا آن اصطلاح چيست؟»، «چگونه مي‌گوييد اين گزاره صادق است؟» و مانند اينها. سرانجام او ناچار خواهد بود مقصود خو را بر حسب گزاره‌هاي بنيادي توضيح دهد و سپس مي‌توانيم به او نشان دهيم كه به نشانه‌هاي معيني در گزاره‌اش معنا نداده است.

ويتگنشتاين رساله را اين جمله به پايان مي‌‌برد: «آنچه درباره‌اش نمي‌توان سخن گفت، مي‌بايد درباره‌اش خاموش ماند»، آنچه مي‌توان گفت يعني گزاره‌هاي علوم طبيعي، مي‌تواند به وضوح

گفته مي‌شود؛ آنچه را نمي‌توان گفت رازآلود، فقط مي‌توان نشان داد. تلاش براي گفتن آنچه را نمي‌توان گفت، بلكه فقط مي‌توان نشان داد، نتيجه‌اش بي‌معناست؛ پس بايد خاموش بمانيم. اين كل مفهوم آخرين جمله رساله است. در اينجا «خاموشي» يا «سكوت» را نبايد به مفهوم عادي ادا نكردن صدا تفسير كرد؛ بلكه معناي آن اين است كه «نكوش تا چيزي را بگويي كه نمي‌توان گفت» زير آنچه را مي‌توان نشان داد، نمي‌توان گفت.

يكي از نكات مهم رساله تمثيل، نردبان است. ويتگنشتاين مي‌نويسد: «گزاره‌‌هاي من بدين راه روشن‌كننده‌اند: آن كس كه نگريسته مرا دريابد، هنگامي كه طي گزاره‌هاي من يعني بر پايه آنها از گزاره‌هاي من بالا رود، آنها را بي‌معنا مي‌يابد. (به يك تعبير او پس از بالا رفتن از نردبان، بايد نردبان را به دور افكند)».

ويتگنشتاين در پيشگفتار گفته بود كه «صدق انديشه‌هايي كه در اينجا توضيح داده‌ام، به نظرم قطعي و دست نخوردني مي‌نمايد» اما اكنون او گزاره‌هايش را بي‌معنا مي‌داند. آشكارا تناقضي وجود دارد. راسل هم در ديباچه خود بر رساله، به اين مطلب اشاره كرده است. انتقادهاي فراواني به استعاره نردبان وارد شده است كه در اينجا از ذكر آنها خودداري مي‌كنم.

با تأمل در باب گفته‌هاي ويتگنشتاين درباره فلسفه چند نكته بر ما آشكار مي‌شود:

1-كاركرد فلسفه سلبي است يعني كارش اين است كه به ما نشان دهد چه چيزي را نمي‌توان گفت و درباره چه چيزي نمي‌توان انديشيد (مراد از گفتن و انديشيدن در اينجا معناي خاصي است كه ويتگنشتاين از اين واژه‌ها اراده مي‌كند.) آشكار است كه اين برداشت از فلسفه با تلقي ساير فيلسوفان از اين دانش بسيار متفاوت است.

2-فلسفه براساس تصور ويتگنشتاين، هويت خود را به عنوان يك دانش مستقل از دست مي‌دهد و به فعاليتي ميان رشته‌اي تبديل مي‌شود (چيزي مانند روش تحقيق). هنگامي كه مي‌گوييم كار فلسفه روش‌سازي انديشه‌ها و سنجش زبان است، واضح است كه انديشه و زبان به يك حوزه معرفتي خاص محدود نمي‌شود و در همه حوزه‌ها مي‌توانيم كار فلسفي بكنيم.

3-براساس دو نكته بالا مي‌توان گفت ارتباط فلسفه با جهان و هستي قطع مي‌شود. ديگر فلسفه نه عهده‌دار بحث از هستي است نه وظيفه‌اش بررسي ارزشها و اصول اخلاقي است نه اثبات وجود خدا و نه جاودانگي نفس و به طور كلي نه خداشناسي است نه انسان‌شناسي و نه جهان‌شناسي.



دوره انتقال

برخي از فيلسوفان در طول حيات فكري خود به 2 فلسفه متفاوت قائل شده‌اند. به ديگر سخن زندگي فكري آنها را مي‌توان به 2 دوره تقسيم كرد. (از جمله كانت و هوسرل) ويتگنشتاين هم يكي از همين فيلسوفان است. در اين فصل مي‌خواهم به اين پرسش پاسخ دهم كه «چه عواملي باعث شد كه ويتگنشتاين فلسفه نخستين خود را نامعتبر بداند و به فلسفه ديگري قائل شود؟» در زير به كوتاهي به برخي از اين عوامل اشاره مي‌كنم.

ويتگنشتاين پس از انتشار رساله، فلسفه را رها كرد و آموزگار دبستاني در يكي از روستاهاي اتريش شد. اين شغل جديد تأثير فراواني در انتقال او از فلسفه نخستين به فلسفه متأخرش داشت. در واقع آموزش نوشتن و خواندن و حساب كردن به كودكان و تجربه نوشتن يك فرهنگ لغت براي مدارس ابتدايي سهم و نقش زيادي در ديدگاه پراگماتيستي اخير او در باب معنا داشت. براستي چگونه كسي درمي‌يابد كه آيا كودك معناي واژه را مي‌داند جز با مشاهده اين كه چگونه كودك اين واژه را به كار مي‌برد؟ آيا تبيين و توضيح معناي واژه به كودكان دقيقا عبارت از آموزش كاربرد واژه به آنها نيست؟ تأثيرات تجربه تدريس بر فلسفه متأخر او كاملا آشكار است. ويتگنشتاين خاطر نشان مي‌سازد كه براي دريافتن معناي واژه بسيار مفيد است كه از خود بپرسيم «اين واژه چگونه آموخته شده است؟»پس تدريس در دبستان در قائل شدن ويتگنشتاين به نظريه كاربردي معنا مؤثر واقع شد.

عامل و علت ديگر تغيير ديدگاه ويتگنشتاين از رساله به پژوهش‌ها انتقاهاي فرانك رمزي و ببرو سرافا، اقتصاددان ايتاليايي بود. ويتگنشتاين در پيشگفتار پژوهش‌هاي فلسفي مي‌نويسد: «انتقادهايي كه فرانك رمزي به انديشه‌هاي من وارد ساخت و در گفتگوهايي متعدد با او درباره آنها بحث كرده‌ام، به من در فهم اين اشتباه‌ها… كمك كرد. حتي بيش از اين انتقاد هميشه مطمئن و نيرومند مديون انتقادهايي هستم كه يكي از آموزگاران اين دانشگاه، سرافا، سالهاي لاينقطع روي انديشه‌هاي من اعمال كرد.» (ص 26، متن فارسي) در اينجا نمي‌توان به محتواي انتقادهاي رمزي و سرافا پرداخت. فقط بايد گفت كه گرايش پراگماتيستي رمزي بيشترين تأثير را بر تفكر متأخر ويتگنشتاين گذاشت.

يونستوس هارتناك مي‌نويسد: «روزي ويتگنشتاين [نزد سرافا] نظر خود را راجع به اين كه قضاياي كلام، داراي همان صورت منطقي وقايعي هستند كه نمودار مي‌‌سازند، دفاع مي‌كرد. سرافا حركتي كرد كه معمولا اهالي ناپل براي اظهار تحقير و نفرت از خود ظاهر مي‌سازند و از ويتگنشتاين پرسيد: صورت منطقي اين حركت چيست؟ بنا به خاطرات خود ويتگنشتاين همين سؤال بود كه او را متوجه ساخت كه امر واقع نمي‌تواند داراي صورت منطقي باشد».1

عامل ديگري كه در تغيير ديدگاه ويتگنشتاين نقش داشت، تأثير انديشه‌هاي ويليام جيمز بر اوست. كتاب اصول روان‌شناسي جيمز يكي از معدود كتابهايي بود كه ويتگنشتاين به عنوان كتاب درسي textbook از آن استفاده مي‌كرد. كتاب ديگر جيمز كه مورد توجه و علاقه ويتگنشتاين بود، تنوع تجربه ديني است. حمله ويتگنشتاين متأخر به ذاتگرايي تصور او از شباهت خانوادگي، استفاده فراوان او از مثالها و نمونه‌ها يقينا ارتباط تنگاتنگي با انديشه‌هاي جيمز دارند. آماجهاي حمله جيمز كه عبارت بودند از ذهن نظريه‌پرداز، ساده‌سازي بيش از حد، ديدگاه يكسويه، جزم‌انديشي و جستجوي يك ذات احد دقيقا همان مشخصه‌هاي تفكر ويتگنشتاين متأخر است.

فيلسوفان و نويسندگان ديگري هم در گذر ويتگنشتاين به فلسفه متأخرش مؤثر بودند. از جمله قديس اوگوستينوس، پاسكال، كركه گور، داستايوفسكي و تولستوي كه از ذكر جزييات تأثير ايشان بر ويتگنشتاين خودداري مي‌كنم.

نظر ويتگنشتاين متأخر در باب زبان همان طور كه گذشت، آنتي تز آموزه متقدم اوست. اختصاصي‌ترين ويژگي اثر متأخر او مخالفتش با چيزي است كه اشتغال فيلسوفان به زبان را چونان امري متمايز از كاركرد مي‌خواند. وي كوشش هميشگي‌اش را براي نيل به دقت و فرسختي توهم مي‌انگارد و ابهام را تا آنجا كه به كار اهداف عادي بيايد، همچون واقعيت مي‌پذيرد.

ويتگنشتاين متأخر به جاي جستجوي اصول متحدكننده كه امور جزيي را تيره و تار مي‌كنند و به انتزاع ذوات رهنمون مي‌شوند، توجه ما را به مورد به مورد كاربردهاي واقعي و عادي زبان معطوف مي‌كند. طرح «بازيهاي زباني» در نوشته‌هاي اخيرش نشاندهنده اين واقعيت است كه به نظر ويتگنشتاين زبان كاربردهاي متعددي دارد و واژه‌ها و عبارات فقط در بستر اجتماعي يا در جريان زندگي معنا دارند.

با چنين برداشتي از زبان، روشها و وظايف فلسفه چيست؟ ويتگنشتاين نه براي خود زبان؛ بلكه به خاطر فلسفه به زبان علاقه‌مند بود. وظيفه ويتگنشتاين در پژوهش‌ها درست مانند رساله، طرح پرسشهايي درباره حدود و مرزهاي معناست و نشان دادن آنچه مي‌توان گفت و آنچه نمي‌توان گفت؛ البته اين مرز به نحو متفاوت و با دلايلي متفاوت در 2 كتاب رسم مي‌شود. پس هنوز هم مرز گذاشتن وظيف اصلي ويتگنشتاين به عنوان فيلسوف و بنابراين وظيفه فلسفه است.

تصور اخير ويتگنشتاين از فلسفه از شيوه جديد نگريستن او به زبان برمي‌خيزد. به نظر او مسائل فلسفي عمدتا از سوي تفسير صور زبان نشأت مي‌گيرند. «مسائلي كه از تفسير نادرست شكلهاي زباني ما ناشي مي‌شوند، داراي خصلت عميق و ناآرامي‌هايي ژرف هستند. ريشه‌هاشان در ما به اندازه شكلهاي زبانمان ژرف است و اهميت آنها به اندازه اهميت زبان ماست.» پس به نظر ويتگنشتاين فلسفه با حيرت آغاز مي‌شود و پرسشهاي فلسفي، پرسشهاي آزاردهنده‌اي هستند كه از شكلهاي زبان ما برمي‌خيزند. آنها با نوعي بيماري رواني قابل مقايسه‌اند.

ويتگنشتاين در يكي از درس گفتارهايش گفت كه فيلسوفان درباه چيزها دچار سردرگمي‌اند و از غريزه خاصي پيروي مي‌كنند كه آنها را به طرح پرسشهايي بدون فهميدن اين كه منظور از اين پرسشها چيست رهنمون مي‌شود. طرح اين پرسشها از تشويش ذهني مبهمي ناشي مي‌شود. مانند تشويشي كه كودك را به پرسيدن «چرا» رهنمون مي‌شود. پس مسأله فلسفي اين شكل را دارد؛ نمي‌دانم از چه راهي بايد بروم.

ويتگنشتاين معتقد است: فلسفه به هيچ‌رو نمي‌تواند در كاربرد بالفعل زبان دخالت كند. در آخر فقط مي‌تواند آن را توصيف كند. اين نظر در تقابل كامل به نظريه نخستين او و پيروان اوليه‌اش، پوزيتيويست‌هاي منطقي قرار دارد.

ويتگنشتاين در جاي ديگري مي‌نويسد: فلسفه همه چيز را پيش روي ما قرار مي‌دهد و نه چيزي را توضيح مي‌دهد و نه چيزي را استنتاج مي‌كند؛ چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است و چيزي براي توضيح نمي‌ماند… هنچنين مي‌توان نام فلسفه را به آنچه پيش از همه كشفها و ابداع‌هاي تازه امكان‌پذير است، داد.

پس از اين مي‌نويسد: كار فيلسوف، عبارت است از گردآوردن يادآوري‌ها براي يك مقصود خاص.

آشكار است كه برداشت ويتگنشتاين از فلسفه كاملا نو و مبتكرانه است.

ويتگنشتاين در جايي (در تقابل با آموزه متقدمش) مي‌گويد: هدف ما پالودن يا تكميل نظام قاعده‌هاي كاربرد واژه‌هامان به شيوه‌هاي تاكنون نشنيده نيست؛ چون روشني‌اي كه متوجه آن هستيم در واقع روشني كامل است؛ اما اين فقط بدان معني است كه مسائل فلسفي بايد كاملا ناپديد شوند. كشف واقعي، كشفي است كه مرا قادر به دست كشيدن از فلسفيدن هنگامي كه مي‌خواهم اين كار را بكنم سازد-كشفي كه به فلسفه آرامش مي‌دهد تا ديگر مسائلي كه خود آن را زير سؤال مي‌برد، آن را زجر ندهند… يك روش واحد فلسفي وجود ندارد، ‌هر چند روشهايي وجود دارند مانند شيوه‌هاي درماني متفاوت.

اين يكي از فقرات بسيار مهم پژوهش‌ها درباره فلسفه است. ويتگنشتاين را براساس اين فقره و برخي گفته‌هاي مشابه، منادي پايان و مرگ فلسفه خوانده‌اند و فلسفه او را جزو فلسفه‌هاي پايان به شمار آورده‌اند.

ويتگنشتاين درباره درمانگري فلسفه مي‌گويد: پرداخت فيلسوف به يك مسأله همانند مداواي يك بيماري است. درست همان طور كه يك درمان منحصر به فرد براي همه بيماري‌ها وجود ندارد، يك روش واحد فلسفي هم وجود ندارد. درماني كه بايد به كار رود، بستگي به نوع بيماري و شخصي دارد كه به آن مبتلاست.

در جاي ديگر ويتگنشتاين تصور خود را از فلسفه چنين بيان مي‌كند: هدف شما در فلسفه چيست؟ نشان دادن راه خروج از بطري مگس‌گير به مگس.

از گفته‌هاي ويتگنشتاين دوم درباره فلسفه، مي‌توان چنين برداشت كرد كه فلسفه به عنوان يك دانش مستقل هويت خود را از دست مي‌دهد. (اين دقيقا همان چيزي است كه ويتگنشتاين اول هم بدان باور داشت) هنوز هم فلسفه يك فعاليت است؛ اما اكنون كارش توصيف است نه سنجش

زبان. هنوز فلسفه كار ايجابي چنداني نمي‌تواند بكند.

در پايان بد نيست مقايسه‌اي براساس شخصيت ويتگنشتاين بين 2 دوره فكري را انجام دهيم. فلسفه‌اي كه در رساله مطرح مي‌شود، فلسفه‌اي فوق‌العاده فردي است. انديشه‌هاي انسان تنهايي است كه در زندان ذهن خود و دانسته‌هاي خود اسير است. هيچ نشانه‌اي در آن نيست كه زبان ابزار مفاهمه با ديگران است. زبان صرفا ابزاري است براي توصيف امور واقع.

اما فلسفه ويتگنشتاين دوم انديشه انساني است كه چيني نازك تنهايي خود را شكسته و به دنياي ارتباط با ديگران گام نهاده است. كار زبان صرفا توصيف امور واقع نيست. زبان كاربردهاي فوق‌العاده‌ متعددي دارد. از توصيف واقعيات گرفته تا حل جدول تا دعا كردن و حتي دشنام دادن و لطيفه تعريف كردن. اينها همه نشاندهنده آن است كه ويتگنشتاين دوم وجود انسان‌هاي ديگر را در برابر خود به رسميت مي‌شناسد و بايد با آنها به گفتگو بنشيند.



پانوشت‌:

1-هارتناك، يوستوس؛ ويتگنشتاين، ترجمه منوچهر بزرگمهر، ص 82

فلسفه‏ى حكومت عدل جهانى على اصغر رضوانى يكى از سؤال‏هايى كه ممكن است در باره‏ى مهدويت در ذهن‏ها پديد آيد، اين است كه «فلسفه‏ى حكومت عدل جهانى چيست؟ چرا بايد در آخر الزمان، حكومتى توحيدى و عالمى بر پا شود؟ آيا صرفا جنبه‏ى تعبدى دارد و از جمله امورى است كه قرآن و سنت‏به آن خبر داده و تعبدا بايد به آن اعتقاد پيدا كرد - و لذا در بعضى از كتب، اين قيام جهانى، از علائم قيامت‏شمرده شده است - و يا اين كه از غير راه تعبد نيز مى‏توان آن را اثبات كرد و به آن ايمان آورد؟» . به نظر مى‏آيد كه از غير راه تعبد نيز مى‏توان ضرورت تحقق اين حكومت و قيام را در آخر الزمان، به اثبات رساند و براى آن، زير بناى عقلى يا عقلايى فرض كرد. ما، در اين مقاله، اين موضوع را از دو منظر، بررسى خواهيم كرد: 1- ضرورت حكومت عدل جهانى از ديد انديشه و خرد. 2- لزوم حكومتى عادل در آخر الزمان. يكم - ضرورت حكومت عدل جهانى ضرورت حكومت عدل جهانى را از چند راه مى‏توان اثبات كرد: الف) راه فطرى; ب) راه عقلى; ج) راه تاريخى. الف) راه فطرى ايمان به حتميت ظهور منجى عالم در فكر عموم انسان‏ها وجود دارد. منشا اين فكر، يك رشته اصول قوى و متين است كه از سرشت و فطرت اصيل انسانى سرچشمه گرفته است; زيرا، بشر، فطرتا، طالب رسيدن به كمال در تمام مجالات مربوط به خود است و او مى‏داند كه اين كمال، تنها، در سايه‏ى حكومت عدل توحيدى الهى تحقق مى‏يابد. معناى فطرت دانشمندان، معتقدند كه انسان، از نوعى كشش و ميل همراه با آگاهى كه عقلى و كلى است و از غريزه آگاهانه‏تر است، مثل حس حقيقت جويى، حس و گرايش به زيبايى، حس پرستش، حس كمال جويى، برخوردار است كه آن را فطرت مى‏گويند. در اثبات آن، همين بس كه آن را در خود مى‏بينيم. خداوند متعال مى‏فرمايد: «انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر» ; (1) همانا، تو، تذكر دهنده‏اى و تو مسلط و توانا بر آنان نيستى. نيز در جايى ديگر مى‏فرمايد: «قد انزل الله اليكم ذكرا» (2) ; هر آينه، خداوند، براى شما، قرآن را فرستاد. نيز مى‏فرمايد: «انما يتذكر اولوا الالباب‏» (3) ; منحصرا، خردمندان عالم، متذكر مى‏شوند. از اين آيات و آيات ديگر، استفاده مى‏شود كه انسان، معلوماتى فطرى دارد كه قرآن، در واقع، تذكرى بر آن‏ها است. ويژگى‏هاى امور فطرى 1- انسان، به آن‏ها درك روشن و معرفتى ويژه دارد. 2- ثابت و پايدار و جاودانه‏اند; زيرا، لوازم ذات يك چيز، مانند ذاتيات آن، انفكاك ناپذيرند. 3- همگانى و فراگيرند، كليت و عموميت دارند. 4- با درك و معرفت فكرى و عقلى همراه‏اند. 5- از قداست و تعالى اخلاقى بر خوردارند و دليل آن نيز، فكرى و عقلانى بودن آن‏ها است. راه شناخت فطريات براى اقامه‏ى برهان بر اثبات يك مطلوب، از دو شيوه مى‏توان بهره گرفت: 1- شيوه‏ى مستقيم; در اين شيوه، مقدماتى ذكر مى‏شود و مطلوب، مستقيما، از آن‏ها به دست مى‏آيد. 2- شيوه‏ى غير مستقيم; در اين شيوه، نقيض مطلوب، ابطال مى‏گردد تا درستى مطلوب ثابت گردد. شيوه‏هاى مستقيم 1/1- درون كاوى و مطالعه‏ى حالات روانى; زيرا، گرايش‏هاى فطرى، از نهاد روح و جان انسان سرچشمه گرفته و از پديده‏هاى روانى او است. 2/1- رجوع به آراى روان شناسان كه به فعاليت‏هاى روانى و رفتارهايى كه نمودار آن‏ها است، مى‏پردازد. اقسام فطريات اين فطريات، بر دو قسم است: 1- فطريات در ناحيه‏ى دريافت‏ها كه از اصول مشترك است، مانند محال بودن تناقض. 2- فطريات در ناحيه‏ى خواست‏ها و احساسات و گرايش‏ها. اين نوع از فطريات، از وجدانيات است. روان شناسان، تمايلات فطرى انسان را به سه دسته تقسيم كرده‏اند: 1/2- تمايلات شخصى، مانند تحصيل خوش بختى، استقلال‏طلبى، كسب قدرت، سيادت، كبر و غرور، احتياج به تاثر يا هيجانات روحى و حس تملك. 2/2- تمايلات اجتماعى; اين‏ها موجب نوعى علاقه و دل بستگى نسبت‏به همنوعان خود مى‏گردد. از مظاهر آن، محبت و دوستى خانوادگى و ميهن دوستى و تقليد و الگو پذيرى است. 3/2- تمايلات عالى; اين‏ها عبارت است از حق جويى - كه از كودكى در انسان وجود دارد - و ميل به زيبايى دوستى و تمايلات اخلاقى و حس دينى. ما، در اين مقاله، در صدد بيان اين مطلب‏ايم كه اعتقاد و ميل بشر به ظهور منجى براى عالم بشريت، فطرى و غريزى است و در نهان و كمون همه‏ى انسان‏ها وجود داشته و دارد. مرحوم شهيد صدر ره مى‏فرمايد: ليس المهدى عليه السلام تجسيدا لعقيدة اسلامية ذات طابع دينى فحسب، بل هو عنوان لطموح اتجهت اليه البشرية بمختلف اديانها و مذاهبها، و صياغة لالهام فطرى ادرك الناس من خلاله - على الرغم من تنوع عقائدهم و وسائلهم الى الغيب - ان للانسانية يوما موعودا على الارض تحقق فيه رسالات السماء بمغزاها الكبير و هدفها النهايى، و تجد فيه المسيرة المكدودة للانسان على مر التاريخ استقرارها و طمانينتها بعد عناء طويل، بل لم يقتصر الشعور بهذا اليوم الغيبي، و المستقبل المنتظر على المؤمنين دينيا بالغيب، بل امتد الى غيرهم ايضا، و انعكس حتى على اشد الايديولوجيات و الاتجاهات العقائدية رفضا بالغيب و الغيبيات، كالمادية الجدلية التي فسرت التاريخ على اساس التناقضات، و آمنت‏بيوم موعود تصفى فيه كل تلك التناقضات و يسود فيه الوئام و السلام. و هكذا نجد ان التجربة النفسية لهذا الشعور التي مارستها الانسانية على مر الزمان، من اوسع التجارب النفسية و اكثرها عموما بين افراد الانسان. (4) خلاصه‏ى فرمايش ايشان، اين است كه، اعتقاد به مهدى عليه السلام تنها نشانه‏ى يك باور اسلامى - با رنگ خاص دينى - نيست، بلكه افزون بر آن، عنوانى است‏بر خواسته‏ها و آروزهاى همه‏ى انسان‏ها، با كيش‏ها و مذاهب گوناگون و نيز بازده الهام فطرى مردم است كه با همه‏ى اختلاف‏هايشان در عقيده و مذهب، دريافته‏اند كه براى انسانيت، در روى زمين، روز موعودى خواهد بود كه با فرا رسيدن آن، هدف نهايى و مقصد بزرگ رسالت‏هاى آسمانى، تحقق مى‏يابد و مسير آن - كه در طول تاريخ پر از فراز و نشيب و پرت گاه بوده - به دنبال رنجى بسيار، هموارى و استوارى لازم را مى‏يابد. انتظار آينده‏اى اين چنين، تنها، در درون كسانى كه با پذيرش اديان، جهان غيب را پذيرفته‏اند، راه نيافته، بلكه به ديگران نيز سرايت كرده است تا آن جا كه مى‏توان انعكاس چنين باورى را در مكتب‏هايى كه با سر سختى، وجود غيب و موجودات غيبى را نفى مى‏كنند، ديد. براى مثال، در ماترياليسم ديالكتيك كه تاريخ را بر اساس تضادها تفسير مى‏كند، روزى مطرح است كه تمامى تضادها از ميان مى‏رود و سازش و آشتى حكم فرما مى‏گردد. بدين سان مى‏بينيم كه تجربه‏ى درونى‏اى كه بشريت، در طول تاريخ، در مورد اين احساس داشته، در ميان ديگر تجربه‏هاى روحى، از گستردگى و عموميت‏بيش‏ترى برخوردار است. فيلسوف يونانى زيو - كه 350 سال قبل از ميلاد مى‏زيسته - مى‏گويد: «تنها راه سعادت و نجات بشر، در پيروى از يك نظام واحد است.» پلوتاك، مورخ و نويسنده‏ى يونانى در سال 46 تا 120 ميلادى، مى‏نويسد: «بر مردم است كه مجتمع واحدى را تشكيل داده و قانون واحدى را متابعت كنند تا به سعادت برسند» . متفكر انگليسى، بر تراند راسل، مى‏نويسد: «عالم، در انتظار مصلحى است كه همه را تحت‏يك پرچم و يك شعار قرار دهد» . (5) . آلبرت اينشتاين، صاحب نظريه‏ى نسبيت، مى‏نويسد: «روزى كه تمام عالم را سلامتى و صفا فرا گرفته و همه‏ى مردم با هم دوست و برادر باشند، دور نيست.» . پر واضح است كه اين تعبيرات، برخاسته از فطرت و ميل باطنى افراد است. تبيين راه فطرت به صورت برهان 1- راه فطرت، بر پايه‏ى ميل به حكومت عدل جهانى صورت برهان الف) انسان، در كمون و سرشت‏خود، ميل و گرايش به حكومت عدل جهانى و الهى را احساس مى‏كند. ب) با مراجعه به ديگران، چنين گرايش و تمايلى را نيز در وجود آنان مى‏يابد. ج) انسان، با مراجعه به ساير تمايلات فطرى و غريزى، پى مى‏برد كه همه‏ى آن‏ها به دليل قاعده‏ى: «الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد» ناظر به واقعيات بوده و امرى خيالى نيست. د) اگر چنين تمايلى در انسان وجود دارد، پس بايد آن حكومت عدل جهانى و توحيدى، در زمانى به صورت كامل، محقق گردد; زيرا، ميل و كشش، از امور ذات الاضافه است و تحقق اين امور، بدون تحقق مضاف اليه، امكان‏پذير نيست. ه - ) مصداق كامل حكومت عدل جهانى، همان حكومتى است كه با تاييدات الهى، در آخر الزمان، به دست‏شخصى معصوم تحقق مى‏يابد. نتيجه اين كه ميل و گرايش به اين نوع حكومت، از تمايلات فطرى انسان است و لذا بايد در خارج تحقق يابد. 2- راه فطرت بر اساس اميد به حكومت‏برتر صورت برهان الف) انسان‏ها، در شرايط و حكومت‏هاى مختلف و با قطع اميد از وضعيت موجود جهان، در نهاد خود، احساس نوعى اميد به حكومتى برتر از وضعيت موجود در عالم را دارند. ب) طبق بيان سابق، وجود چنين اميدى، دليل بر تحقق يافتن آن در عالم خارج خواهد بود. ج) اين اميد و آرزو، جز به آن حكومتى كه اسلام و بالاخص مكتب شيعه معرفى مى‏كند، تحقق نخواهد پذيرفت. نتيجه اين كه تحقق يافتن حكومتى برتر در آخر الزمان، ضرورى است. 3- راه فطرت بر اساس احساس نياز صورت برهان الف) انسان، در وجود خود و ديگران، نياز به حكومت عدل جهانى و توحيدى را احساس مى‏كند. ب) اين احساس، انسان را به چنين حكومتى با رهبريت مردى الهى با صفاتى خاص، سوق مى‏دهد. نتيجه اين كه انسان، به هدايت فطرى خود، حاكمى الهى و معصوم و توان‏مند و نيز حكومتى توحيدى و عادل را مى‏جويد كه بتواند بر آورنده‏ى نيازهاى او به صورت كامل باشد و آن، غير از حكومت عدل جهانى و توحيدى كه با تاييدات خاص الهى است، نيست. شهيد مطهرى، رضوان الله عليه، نيز از همين راه براى اثبات معاد و حيات برزخى، استفاده كرده است. او، در كتاب (عدل الهى) مى‏نويسد: ترس از مرگ و نگرانى از آن، مخصوص انسان است. حيوانات، درباره‏ى مرگ، فكر نمى‏كنند. آن چه در حيوانات وجود دارد، غريزه‏ى فرار از خطر و ميل به حفظ حيات حاضر است. البته، ميل به بقا، به معناى حفظ حيات موجود، لازمه‏ى مطلق حيات است، ولى در انسان، علاوه بر اين، توجه به آينده و بقا در آينده نيز وجود دارد. به عبارت ديگر، در انسان، آرزوى خلود و جاويدان ماندن، وجود دارد و اين آرزو، مخصوص انسان است... نگرانى از مرگ، زاييده‏ى ميل به خلود است و از آن جا كه در نظامات، هيچ ميلى، گزاف و بيهوده نيست، مى‏توان اين ميل را دليلى بر بقاى بشر پس از مرگ دانست. اين كه ما، از فكر نيست‏شدن، رنج مى‏بريم، خود، دليل است‏بر اين كه ما نيست نمى‏شويم. اگر ما، مانند گل‏ها و گياهان، زندگى موقت و محدودى مى‏داشتيم، آرزوى خلود به صورت يك ميل اصيل، در ما به وجود نمى‏آمد. وجود عطش، دليل وجود آب است. وجود هر ميل و استعداد اصيل ديگر هم دليل وجود كمالى است كه استعداد و ميل به سوى آن متوجه است. گويى، هر استعداد، سابقه‏اى ذهنى و خاطره‏اى است از كمالى كه بايد به سوى آن شتافت. آرزو و نگرانى درباره‏ى خلود و جاودانگى - كه همواره انسان را به خود مشعول مى‏دارد - تجليات و تظاهرات نهاد و واقعيت نيستى‏ناپذير انسان است... (6) خلاصه‏ى مطلب اين كه عشق به صلح و عدالت، در درون جان هر كسى هست. همه، از صلح و عدل، لذت مى‏برند و با تمام وجود خود، خواهان جهانى مملو از اين دو هستند. آيا اين، يك عطش كاذب است‏يا نياز واقعى كه در زمينه‏ى آن، الهام درونى به كمك خرد شتافته تا تاكيد بيش‏ترى روى ضرورت آن كند؟ آيا هميشه تشنگى ما، دليل بر اين نيست كه آبى در طبيعت وجود دارد و اگر آب، وجود خارجى نداشته باشد، آيا ممكن است عطش و عشق و علاقه به آن، در درون ما وجود داشته باشد؟ ما، مى‏خروشيم، فرياد مى‏زنيم، عدالت و صلح مى‏طلبيم، و اين، نشانه‏ى آن است كه سرانجام، اين خواسته تحقق مى‏پذيرد و در جهان پياده مى‏گردد. اصولا، فطرت كاذب، مفهومى ندارد; زيرا، مى‏دانيم كه آفرينش و جهان طبيعت، يك واحد به هم پيوسته است و هرگز مركب از يك سلسله موجودات از هم گسسته و از هم جدا نيست. روى اين جهت، هر عشق اصيل و فطرى، حاكى از وجود معشوقى در خارج و جذبه و كشش آن است. به هر حال، فطرت و نهاد آدمى، به وضوح، فرياد مى‏زند كه سرانجام، صلح و عدالت، جهان را فرا خواهد گرفت. و بساط ستم برچيده خواهد شد; چرا كه اين، خواست عمومى و فطرى انسان‏ها است. پس بايد اين واست‏بشر، روزى تحقق يابد و هر روزى كه مى‏گذرد، زمينه‏ى ظهور آن قيام، فراهم‏تر مى‏شود. ب) راه عقلى موضوع را از اين زاويه با ذكر چند مقدمه، پى مى‏گيريم: مقدمه‏ى يكم خداوند متعال، انسان را عبث و بيهوده خلق نكرده و آنان را به حال خود وانگذاشته است، بلكه هدف از خلقت - در عين بى نيازى از خلق - همان رسيدن خلق به مصالح بزرگى است كه كمال بشر به سبب آن‏ها، تحقق مى‏پذيرد. خداوند متعال مى‏فرمايد: «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون‏» (7) ; ما، جن و انس را، تنها، براى عبادت خالص خداوند، خلق كرديم. آن چه به يك معناى وسيع از اين آيه استفاده مى‏شود، اين است كه هدف نهايى از خلقت، در دست‏رسى بشر به كمال خود است كه با توجيه عقيده و انحصار رفتار انسان بر طاعت‏خدا و عدالت او در هر حركت و سكونى، حاصل مى‏گردد. اين كمال عالى براى انسان، از چند جنبه قابل طرح است: جنبه‏ى يكم - جنبه‏ى فردى است، به اين معنا كه هدف از خلقت، آن است كه افراد، به كمال مطلوب خود برسند. جنبه‏ى دوم - جنبه‏ى اجتماعى است، به اين معنا كه در جامعه، مجتمعى كامل و بشرى متكامل ايجاد گردد كه زندگى افراد آن جامعه، بر اساس عدل و اخلاص است و از هر كارى كه با هدف عالى خلقت او منافات دارد، دورند. جنبه‏ى سوم - جنبه‏ى حكومتى است، به اين معنا كه در جامعه، حكومتى بر اساس عدل و حق، حاكم شده كه احكام آن، برگرفته از دستورهاى الهى است. مقدمه‏ى دوم حال كه غرض از خلقت، مشخص شد، پس خداوند متعال، بايد هر امرى را كه در جهت اين هدف بزرگ است، ايجاد كند، و هر چيزى را كه ممكن است مانع تحقق آن هدف گردد، از ميان بردارد، ولو تحقق اين هدف، مستلزم بر هم خوردن قوانين طبيعت و ايجاد معجزات است، بايد آن معجزه را در خارج ايجاد كند; زيرا، هدف از ايجاد قوانين طبيعى، به اجرا گذاشتن اهداف خلقت است و اگر تحقق اهداف خلقت، متوقف بر به هم خوردن قوانين نظام طبيعى است، به ناچار، بايد معجزات تحقق يابد. مقدمه‏ى سوم با مراجعه به تاريخ، به طور قطع پى مى‏بريم كه اين هدف الهى كه در اين آيه به آن اشاره شده و عقل نيز به آن پى مى‏برد، در طول تاريخ بشريت، هنوز تحقق نيافته است، پس بايد به اين نتيجه برسيم كه اين حكومت عدل جهانى و توحيدى، در آينده‏ى عمر بشريت، با مشيت الهى، تحقق خواهد يافت. نتيجه‏اى را كه از اين آيه‏ى شريف گرفتيم، به طور وضوح، مى‏توان از آيات ديگرى مانند موارد زير، نيز نتيجه گرفت: 1- «وعد الله الذين ءامنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم، و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا و من كفر بعد ذالك فاولئك هم الفاسقون‏» ; (8) خدا به كسانى كه از شما بندگان (كه به خدا و حجت عصر) ايمان آرد و نيكوكار گردد، وعده فرموده است كه در (ظهور امام زمان عليه السلام) در زمين خلافت دهد (و به جاى امم سالفه، حكومت و اقتدار بخشد) چنان كه امم صالح پيامبران سلف، جانشينان خود شدند و علاوه بر خلافت، دين پسنديده‏ى آنان را (كه اسلام واقعى است) بر همه‏ى اديان تمكن و تسلط عطا كند و بر همه‏ى مؤمنان، پس از خوف و انديشه از دشمنان، ايمنى كامل دهد كه مرا به يگانگى، بى هيچ شائبه‏ى شرك و ريا، پرستش كنند و بعد از آن، هر كه كافر شود، در حقيقت، همان تبهكاران‏اند كه با (وجود) شناسايى حق، از پس شهوت نفس، به راه كفر مى‏روند. دراين آيه‏ى شريف، قرائنى وجود دارد كه نشان مى‏دهد مراد آيه، عصر ظهور حكومت جهانى است: الف) كلمه‏ى «الارض‏» كه با نبود قرينه بر انصراف به موضع خاصى، ظهور در عموم دارد. ب) تمكين تام و استقرار حقيقى دين، بدون سيادت و تسلط دين بر كل عالم، تحقق نمى‏پذيرد. ج) خوف، به طور كلى، به امن و امان متبدل نمى‏شود، مگر بعد از آن كه سلطه‏ى دين، بر كل روى زمين فراگير شود. 2- «هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون‏» ; (9) او خدايى است كه رسول خود را با دين حق، به هدايت‏خلق فرستاد تا بر همه‏ى اديان جهان، تسلط و برترى دهد. در اين آيه نيز، قرائنى وجود دارد كه حكومت عدل جهانى را مى‏رساند. الف) حرف «ل‏» در جمله‏ى «ليظهره‏» دلالت‏بر علت و غايت دارد. به اين بيان كه سبب در فرو فرستادن شريعت اسلام، غلبه دادن آن بر جميع اديان و عقايد است و اين، تنها، با سيطره‏ى دين حق در كل جهان، تحقق مى‏پذيرد. و از آن رو كه اهداف الهى، غير قابل تخلف است، لذا اين هدف، در آينده، تحقق خواهد پذيرفت. ب) ضمير «ه‏» در (ليظهره) به جهت نزديكى آن به واژه‏ى «دين‏» نيز به جهت لزوم سنخيت ميان غالب و مغلوب، به «دين‏» بر مى‏گردد و نه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم . از آن جا كه مغلوب، جميع اديان است، پس بايد غالب نيز از جنس اديان باشد كه همان دين حق است. نتيجه از مجموع مقدمات گذشته، پى مى‏بريم كه براى تحقق اهداف خلقت، خصوصا خلقت انسان - از آن جهت كه افعال خداوند، هدف‏مند است - بايد زمينه‏ى حكومت عدل جهانى و توحيدى فراهم شود، و با عنايات و توجهات خاص الهى، رهبرى الهى و معصوم، ظهور كند تا آن حكومت، در روى زمين، تحقق يابد و افراد جامعه نيز در سايه‏ى آن حكومت الهى، به كمال مطلوب خود برسند. اين حكومت عدل جهانى و توحيدى، ولو تاكنون شرايط‏اش تحقق نيافته، ولى در گذر زمان، با تحقق شرايط‏اش، در آخر الزمان، تحقق پيدا خواهد كرد. تفاوت راه فطرى و عقلى 1- گاه، اشخاص را مى‏يابيم كه بر اثر عوامل مختلف معرفتى و روانى، نسبت‏به مباحث مهدويت موضعى شكاكانه اتخاذ مى‏كنند و به اشكال تراشى و شبهه آفرينى مى‏پردازند. بديهى است كه راه فطرى كه بر پايه‏ى امور فطرى استوار بوده و با وجدان‏هاى بيدار و ذهن‏هاى صاف و بى آلايش مردمان، سر و كار دارد، براى اقناع چنين اشخاصى، كفايت نمى‏كند. در اين جا است كه دليل عقلى، راهگشا مى‏شود و مى‏تواند در خلال احتجاجات و مناظره‏هاى كلامى، حقانيت اعتقاد به مهدويت را به اثبات رساند. بنابراين، امتياز دليل عقلى، آن است كه در مقام احتجاج و مناظره با منكران، كارايى بيش‏ترى دارد، و اگر در هدايت منكران لجوج و متعصب، توفيق نيابد، دست كم، از تاثير شبهات آنان در ساير افراد جلوگيرى مى‏كند و نامعقول بودن ادله‏ى آنان را آشكار مى‏سازد. 2- استدلال عقلى، مى‏تواند در تقويت اعتقاد دينى، مؤثر باشد; زيرا، هر گاه، عقل انسان، در برابر مطلبى خاضع گردد و به آن گردن نهد، قلب و دل او، گرايش بيش‏ترى به آن مى‏يابد. 3- اعتقاد انسان، اگر بر عواطف مبتنى باشد، مى‏تواند بر اثر شبهات ترديد آفرين، دچار تزلزل گردد. در اين موارد، يافتن مبانى استوار عقلى و زدودن شك‏ها و ترديدها در سايه‏ى آن، نقش مهمى در پيشگيرى و يا جبران آسيب‏هاى وارد شده دارد. ج) راه تاريخى با مراجعه به تاريخ گذشته و حال، پى مى‏بريم كه بشر، در طول تاريخ خود، گرفتار انواع عذاب‏ها و شقاوت‏ها و قتل و غارت‏ها بوده است، خصوصا، انسان‏هاى موحد كه به جرم پاسدارى از حق و حقيقت و توحيد، انواع عذاب‏ها را به جان خريدند. قرآن كريم، در رابطه با قضيه‏ى اصحاب اخدود - كه خندق بزرگى حفر كردند و در آن آتشى بس عظيم فراهم آوردند تا مؤمنان و موحدان را در آن انداخته و زنده زنده بسوزانند - مى‏گويد: «بسم الله الرحمن الرحيم و السماء ذات البروج و اليوم الموعود و شاهد و مشهود قتل اصحاب الاخدود النار ذات الوقود اذهم عليها قعود و هم على ما يفعلون بالمؤمنين شهود و ما نقموا منهم الا ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد» ; (10) به نام خداى بخشنده‏ى مهربان. قسم به آسمان بلندى كه داراى كاخ‏هاى با عظمت است. و قسم به روز موعود (قيامت كه وعده‏گاه خلايق است) . و قسم به شاهد (عالم، پيغمبر خاتم) و مشهود (او قيامت و امت) . اصحاب اخدود، همه، كشته و نابود شدند. همان مردم ظالمى كه آتش سختى به جان خلق بر افروختند. كه (بى رحمانه) در كنار آن خندق‏هاى آتش بنشستند. و سوختن مؤمنانى كه به آتش افكندند، مشاهده كردند. و با آن مؤمنانى كه سوزاندند، هيچ عدواتى نداشتند جز آن كه آنان به خداى مقتدر ستوده صفات، ايمان آورده بودند. در صفحه‏اى ديگر از تاريخ مى‏خوانيم كه فرعون مصر، به مجرد ديدن رؤيايى در خواب، چه جناياتى در طول عمر خود انجام داد تا وجودش از گزند بليات محفوظ بماند. باز در صفحه‏اى ديگر از تاريخ، جنايات شخصى ديگر به نام حجاج بن يوسف ثقفى را مشاهده مى‏كنيم كه در مدت بيست‏سالى كه بر عراق حاكم شد، جناياتى هول‏ناك را انجام داد. مسعودى، در كتاب (مروج الذهب) مى‏نويسد: تعداد كسانى را كه شخص حجاج به صورت قتل صبر، از پاى در آورد، صد و بيست هزار نفر بوده است. و اين، غير از آن مقدارى است كه به دست لشكريان او به قتل رسيدند. در زندان‏هاى او، حدود پنجاه هزار نفر مرد و سى هزار نفر زن، به قتل رسيدند كه شانزده هزار نفر آنان، عريان و برهنه بوده‏اند. زنان و مردان را در يك مكان زندانى مى‏كرد در حالى كه براى آن مكان، هيچ سايبانى از گرما در تابستان و پوششى از سرما در زمستان نبود... (11) اين، بخش كوچك از جنايات در تاريخ است كه با مراجعه به صفحات آن، به آن‏ها پى مى‏بريم. جنايات و ظلم بر مظلومان و موحدان، نه تنها پايان نيافته، بلكه به طور سرسام آورى، رو به افزايش نهاده است، به حدى كه روى جنايتكاران گذشته را سفيد كرده است! جنگ جهانى اول بر پا شد و در آن، انسان‏هاى بى گناهى به قتل رسيدند كه بنابر آمار رسمى، تنها، تعداد كشته شدگان اين جنگ، به بيست و دو ميليون نفر رسيد. بعد از مدت زمانى كوتاه، آتش جنگ جهانى دوم، شعله‏ور گشت و با كمال تاسف، آتش آن، دامان هفتاد ميليون انسان را گرفت و به كام مرگ فرو برد. در همين جنگ، فاجعه‏ى عظيم هيروشيما و ناكازاكى رخ داد كه ده‏ها هزار نفر، با سلاح‏هاى اتمى كه به دست همين بشر پيشرفته ساخته شده بود، به كام مرگ فرو رفتند. در قضيه‏ى استعمار كشور مسلمان الجزائر به دست فرانسه، به جهت مقابله‏ى ملت مسلمان آن ديار با استعمارگران، حدود دو ميليون نفر به دست اشغالگران فرانسوى، به شهادت رسيدند. در آن جا، مردمى را كه به مساجد پناه برده بودند، با انفجار بمب، به شهادت رساندند. در تجاوزى كه آمريكا به ويتنام كرد، صدها هزار نفر را با انواع بمب‏ها و سلاح‏ها به قتل رسانيد كه عوارض شيميايى آن جنگ، هنوز هم وجود دارد. با مراجعه به تاريخ پنجاه ساله‏ى ملت مظلوم فلسطين، به بخشى از جنايات صهيونيست‏ها بر اين ملت مظلوم، پى مى‏بريم. در طول اين مدت، ميليون‏ها مسلمان را آواره كردند و ده‏ها هزار نفر را به شهادت رساندند. حال با تاملى نسبت‏به آينده‏ى بشر و خصومت‏هايى كه ميان ملت‏هاى مختلف پديد آمده - كه به مانند آتش زير خاكستر، آبستن جنايت‏ها و فجايعى در آينده‏ى بشريت است - خصوصا با در نظر گرفتن تسليحات خطرناك كشتار جمعى كه كشورها براى نابودى هم ديگر فراهم آورده‏اند كه مى‏تواند ده‏ها بار، كره‏ى زمين را به نابودى بكشاند، و بالاخص با طرح برخورد تمدن‏ها كه از سوى بعضى از روشنفكران آمريكايى از جمله ساموئل هانتينگتون داده شده و امروز، سياست مداران آمريكايى نيز آن را دنبال مى‏كنند، در مى‏يابيم كه چه خطر عظيمى، جامعه‏ى بشر را تهديد مى‏كند. حال، آيا بشر، اميدى به آينده‏ى زندگى خود دارد؟ آيا در صورت عملى شدن آن طرح، احدى در روى زمين باقى خواهد ماند؟ راسل، در كتاب خود به نام اميدهاى نو، مى‏نويسد: احساس حيرت و ضعف و عدم قدرت در عصر حاضر، همه را فرا گرفته است. انسان، در خود مى‏بيند كه هر لحظه، به سوى جنگى خانه‏مان سوز، پيش مى‏رود كه خود، خواهان آن نبوده است، جنگى كه در آينده، بيش‏تر بشر را به كام مرگ و نابودى خواهد كشاند، ولى در عين حال، ما انسان‏ها، به مانند خرگوشى كه به جهت ديدن مارى بزرگ در جاى خود ميخ كوب شده و متحير است كه چه كند و چه مى‏شود، نگاه به آينده‏اى كه بس خطرناك است مى‏اندازيم كه براى انسان پيش‏بينى شده، بدون آن كه كوچك‏ترين كارى از ما براى جلوگيرى از آن برآيد... (12) حال با در نظر گرفتن اين ظلم‏ها و تعدى‏ها و خطرهايى كه آينده‏ى بشر را تهديد مى‏كند، راه حل چيست؟ آيا بشر خود مى‏تواند با طرح برنامه‏اى كه ضمانت اجرايى نيز داشته باشد، صلاح و سعادت را بر كل عالم حكم فرما سازد يا بر اين بشر نوشته شده كه تا آخر عمر كره‏ى زمين، بايد با درد و رنج و مصيبت زندگى كند يا ضرورت اقتضا مى‏كند كه مصلحى غيبى از جانب خداوند متعال، براى هدايت و نجات اين امت ظهور كرده و امت را از اين ظلم‏ها و تعدى‏ها نجات داده و جلوى نابودى و هلاكت كل بشر قبل از رسيدن او به اهداف خود، گرفته و آنان را به سعادت واقعى رهنمون سازد؟ امام مهدى عليه السلام امداد غيبى الهى كلمه‏ى «غيب‏» در مقابل «شهادت‏» به معناى «امر پنهان‏» به صورت مكرر، در قرآن كريم به كار رفته است. خداوند متعال درباره‏ى صفات و خصوصيات متقيان مى‏فرمايد: «الذين يؤمنون بالغيب‏» (13) ; متقيان، كسانى هستند كه به غيب ايمان دارند. ايمان به غيب، مصاديق متعددى دارد كه يكى از آن‏ها، ايمان به امدادات غيبى است كه گاهى به صورت اختصاصى و گاه نيز به صورت عمومى و اجتماعى، براى بشر مى‏رسد. اين، به جهت لطف و عنايت الهى است كه انسان را رها نگذاشته و هر آن و لحظه، او را مورد لطف خود قرار مى‏دهد. خداوند متعال مى‏فرمايد: «و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها» (14) ; در صورتى كه بر پرت گاه آتش بوديد، خدا، شما را نجات داد. ظهور امام مهدى عليه السلام يكى ديگر از امدادات غيبى اجتماعى و الهى است كه كل بشريت را به سعادت و نجات رهنمون خواهد كرد و اعتقاد به آن نيز از واجبات است. شيخ ناصر الدين البانى مى‏نويسد: ان عقيدة خروج المهدي عقيدة ثابتة متواترة عنه صلى الله عليه و آله وسلم يجب الايمان بها; لانها من امور الغيب. و الايمان بها من صفات المتقين كما قال: «الم ذالك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين الذين يؤمنون بالغيب‏» ، (15) و ان انكارها لا يصدر الا من جاهل مكابر. اسال الله تعالى ان يتوفانا على الايمان بها و بكل ما صح في الكتاب و السنة; همانا، عقيده‏ى به خروج مهدى، عقيده‏اى است ثابت و متواتر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه ايمان به آن واجب است; زيرا، اين عقيده، از امور غيب است كه ايمان به آن، از صفات متقيان در قرآن كريم شمرده شده است. خداوند مى‏فرمايد: «اين كتاب، شك در آن نيست (و) راهنماى پرهيزكاران است. آن كسانى كه به جهان غيب ايمان آوردند.» همانا، انكار اين عقيده، جز از فرد جاهل زورگو، صادر نمى‏گردد. از خداوند متعال، مى‏طلبم كه ما را بر ايمان به اين عقيده و به هر امرى كه به طور صحيح، از كتاب و سنت ثابت‏شده، بميراند. همين مطلب را استاد عبد المحسن بن حمد العباد در رد منكران عقيده به مهدويت در دانشگاه مدينه‏ى منوره، ايراد كرد: و التصديق بها داخل في الايمان بان محمدا رسول الله صلى الله عليه و آله ; لان من الايمان به تصديقة فيما اخبر به، و داخل في الايمان بالغيب الذي امتدح الله المؤمنين به بقوله: «الم ذالك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين الذين يؤمنون بالغيب...» . (16) تصديق و اعتقاد به قضيه‏ى مهدويت، داخل در ايمان به رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم است; زيرا، از آثار ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ايمان و تصديق به او است در امورى كه به آن‏ها خبر داده، و داخل در ايمان به غيبى است كه خداوند متعال مؤمنين را به جهت ايمان به آن، مدح كرده است آنجا كه مى‏فرمايد: «اين كتاب، شك در آن نيست (و) متقيان را هدايت مى‏كند. آنان كه به غيب ايمان دارند و...» . خوش‏بينى نسبت‏به جريان كلى عالم مرحوم شهيد مطهرى در كتاب قيام و انقلاب مهدى عليه السلام مى‏نويسد: انديشه‏ى پيروزى نهايى نيروى حق و صلح و عدالت‏بر نيروى باطل و ستيز و ظلم، گسترش جهانى ايمان اسلامى، استقرار كامل و همه جانبه‏ى ارزش‏هاى انسانى، تشكيل مدينه‏ى فاضله و جامعه‏ى ايده آل، و بالاخره اجراى اين ايده‏ى عمومى وانسانى به وسيله‏ى شخصيتى مقدس و عالى قدر - كه در روايات متواتر اسلامى، از او به «مهدى‏» تعبير شده است - انديشه‏اى است كه كم و بيش، همه‏ى فرق و مذاهب اسلامى - با تفاوت‏ها و اختلاف‏هايى - بدان مؤمن و معتقدند; زيرا، اين انديشه، به حسب اصل و ريشه‏ى قرآنى است. اين، قرآن مجيد است كه با قاطعيت تمام، پيروزى نهايى ايمان اسلامى، غلبه‏ى قطعى صالحان و متقيان، كوتاه شدن دست‏ستمكاران و جباران را براى هميشه، و آينده‏ى درخشان و سعادت‏مندانه‏ى بشريت را نويد داده است. اين انديشه، بيش از هر چيز، مشتمل به عنصر خوش بينى نسبت‏به جريان كلى نظام طبيعت و سير تكاملى تاريخ و اطمينان به آينده، و طرد عنصر بدبينى نسبت‏به پايان كار بشريت است كه طبق بسيارى از نظريه‏ها و فرضيه‏ها، فوق العاده تاريك و ابتر است... اميد و آرزوى تحقيق اين نويد كلى جهانى انسانى، در زبان روايات اسلامى، «انتظار فرج‏» خوانده شده است و عبادت - بلكه افضل عبادات - شمرده شده است. اصل انتظار فرج، از يك اصل كلى اسلامى و قرآنى ديگر، استنتاج مى‏شود و آن، اصل «حرمت‏ياس از روح الله‏» است. مردم مؤمن به عنايات الهى، هرگز و در هيچ شرايطى، اميد خويش را از دست نمى‏دهند و تسليم ياس و نااميدى و بيهوده گرايى نمى‏گردند. چيزى كه هست، اين انتظار فرج و اين عدم ياس از روح الله، در مورد يك عنايت عمومى و بشرى است، نه شخص يا گروهى، بعلاوه، توام است‏با نويدهاى خاص و مشخص كه به آن قطعيت داده است. (17) ايشان، در جايى ديگر از كتاب‏اش مى‏فرمايد: آرمان قيام و انقلاب مهدى عليه السلام يك فلسفه‏ى بزرگ اجتماعى اسلامى است. اين آرمان بزرگ، گذشته از اين كه الهام بخش ايده و راه گشاى به سوى آينده است، آينه‏ى بسيار مناسبى است‏براى شناخت آرمان‏هاى اسلامى. اين نويد، اركان و عناصر مختلفى دارد كه برخى، فلسفى و جهانى است و جزئى از جهان بينى اسلامى است، و برخى، فرهنگى و تربيتى است، و برخى، سياسى است، و برخى، اقتصادى است، و برخى، اجتماعى است، و برخى، انسانى يا انسانى - طبيعى است. (18) دوم - وقوع حكومت جهانى توحيدى در آخر الزمان تكامل فرد و در نتيجه ايجاد مجتمع كامل و نيز دولت و حكومت عدل در جامعه، با دو عامل اساسى تحقق‏پذير است: 1- عامل خارجى; 2- عامل داخلى. 1- عامل خارجى، آن است كه هر فرد از افراد جامعه و در نتيجه مجتمع، معناى عدل و كمالى را كه هدف از خلقت او در آن است، بداند، و نيز راهى را كه بايد انسان در رسيدن به آن هدف بپيمايد، بشناسد. از آن رو كه فهم‏هاى بشرى، قاصر از درك اين امور است، لذا بشر در طول تاريخ، محتاج به انبيا براى هدايت و رسيدن به اهداف خود بوده است. اين هدف بزرگ، از جانب خداوند، با ارسال پيامبران و اوصيا، در طول تاريخ، تحقق پيدا كرده است. 2- عامل داخلى، همان شعور بشر به اين مسئوليت و هدف بزرگ است. لذا به جهت رسيدن به هدف، تحقق اين عامل داخلى در وجود انسان، لازم است. اين شعور به مسئوليت، تحقق پيدا نمى‏كند، مگر به اين كه الف) عقل، اهميت اطاعت‏خداوند و خضوع و خشوع نسبت‏به او را درك كند. ب) بداند كه اين اطاعت، ضامن حقيقى براى سعادت خود و جامعه و ايجاد عدل مطلق در جامعه خواهد بود. ج) حقيقت عدل و قسط و آثار و بركات آن را بداند. اين عامل داخلى، با انواع‏اش، از چند طريق قابل پياده شدن است: طريق يكم - اين كه اين ايمان و اخلاص، در افراد جامعه، به صورت معجزه، تحقق يابد. اين احتمال، با قانون معجزات، منافات دارد; زيرا، معجزه، طريق انحصارى است، در حالى كه براى رسيدن به نتيجه و هدف، راه‏هاى ديگر غير از طريق معجزه وجود دارد. و نيز با اختيار انسان - كه كمال او در گرو آن است - منافات دارد. در نتيجه، بشر، بايد خود به خود و بدون جبر، با تجربه و ارشاد، به سطحى عالى از فهم و شعور به آن امور برسد تا بتواند آن هدف عالى را با رهبرى الهى، پياده كند. حال، با ملاحظه‏ى حالات و خصوصيات بشر، پى مى‏بريم كه هنوز، انسان، به آن سطح عالى از فهم و شعور، براى رسيدن به آن هدف كامل، نرسيده است; زيرا، بشر، از ابتداى خلقت، دو شرط اساسى از شرايط تطبيق عدل كامل را نداشته است: 1- شناخت عدل به صورت كامل; 2- آمادگى براى فداكارى در راه تطبيق و پياده كردن عدالت، بعد از شناخت آن. اگر بر فرض، بشر، شرط يكم را دارا باشد، هنوز آمادگى براى شرط دوم را پيدا نكرده است. انبيا، در طول تاريخ بشر، متكفل اين دو شرط بوده و مردم را به غرض اساسى از ايجاد بشر كه همان حكومت عدل جهانى و الهى است، بشارت داده‏اند. خداوند متعال مى‏فرمايد: «و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون‏» (19) ; ما، بعد از تورات، در زبور داود نوشتيم كه «يقينا، بندگان نيكوكار من، زمين را وارث و متصرف خواهند شد.» . و نيز خداوند متعال مى‏فرمايد: «هوالذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون‏» ; (20) او خدايى است كه رسول خود را با دين حق، براى هدايت‏خلق فرستاد تا بر همه‏ى اديان عالم، تسلط دهد. ولى از طرفى ديگر مى‏دانيم كه براى هيچ يك از انبياى الهى، به دو دليلى كه گذشت، شرايط اساسى براى هدايت فعلى كلى بشر و ايجاد حكومت عدل جهانى، ميسر نگرديد. خداوند متعال، در باره‏ى قوم حضرت نوح عليه السلام كه نهصد و پنجاه سال، قوم خود را به حق و حقيقت دعوت كرد، مى‏فرمايد: «قال رب انى دعوت قومى ليلا و نهارا» فلم يزدهم دعائى الا فرارا و انى كلما دعوتهم لتغفرلهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم واستغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا; (21) نوح عليه السلام گفت: «بارالها! من، هر چه قوم خود را شب و روز دعوت كردم، دعوت و پندم، جز به فرار و اعراض آنان نيفزود! و هر آن چه آنان را به مغفرت و آمرزش تو خواندم، انگشت (جهل و عناد) بر گوش نهادند و جامه را به رخسار افكندند (تا مرا نبينند و سخن‏ام را نشنوند) و بر كفر اصرار و لجاج ورزيدند و سخت راه تكبر و نخوت پيمودند!» . نيز حضرت ابراهيم عليه السلام پس از آن همه دعوت به توحيد، به آتش افكنده شد. و قوم موسى عليه السلام در جواب آن حضرت عرض كردند: «فاذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون‏» ; (22) پس تو پروردگارت برويد و با آنان قتال كنيد و ما، اين جا، نشسته‏ايم. خداوند متعال، در اعتراض به جماعتى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى‏فرمايد: «يا ايها الذين ءامنوا مالكم اذا قيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم الى الارض ارضيتم بالحياة الدنيا من الآخرة فما متاع الحياة الدنيا الا قليل‏» ; (23) اى كسانى كه ايمان آورديد! چرا آن هنگام كه به شما امر شود كه براى جهاد در راه دين، بى درنگ آماده شويد، (چون بار گران) به خاك زمين دل بسته‏ايد؟ آيا راضى به زندگانى دنيا، عوض حيات ابدى آخرت شديد در صورتى كه متاع دنيا در برابر عالم آخرت، اندك و ناچيز است؟ حال به اين نتيجه مى‏رسيم كه بشر، تا كنون، به شروط اساسى براى تشكيل حكومت جهانى، دست نيافته و زمينه را براى ظهور آن حضرت فراهم نساخته است. ولو ممكن است كه از ناحيه‏ى خداوند متعال نيز، جهاتى براى اين تاخير، در نظر گرفته شده باشد، ولى به طور قطع مى‏دانيم كه بشر، روزى، براى تاسيس اين حكومت عدل جهانى و توحيدى، برپاخاسته و زمينه و شرايط را، عملا، مهيا خواهد كرد و خداوند نيز از باب لطف، اين حكومت را عملى و پياده خواهد كرد. حكمت تاخير از ديدگاه روايات در روايتى، امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد: دولتنا آخرالدول، ولن يبقى اهل بيت لهم دولة الا ملكوا قبلنا لئلا يقولوا - اذا راوا سيرتنا - : «اذا ملكنا سرنا مثل سيرة هؤلاء.» . و هو قول الله، عزوجل : «والعاقبة للمتقين‏» ; (24) دولت و حكومت ما، آخرين دولت‏ها و حكومت‏ها است. حكومت، براى هيچ اهل بيتى باقى نمى‏ماند، مگر اين كه قبل از ما، به حكومت رسيده و آن را به نهايت رسانده است، به جهت اين كه هرگاه سيره‏ى ما را در حكومت مشاهده كردند، نگويند: «اگر ما نيز مالك و عهده دار حكومت‏بوديم، اين چنين حكومت مى‏كرديم.» . اشاره به اين معنا است قول خداوند متعال كه مى‏فرمايد: «عاقبت، براى پرهيزكاران است.» . مقدمات ظهور از طرفى ديگر مى‏دانيم كه هر عمل اجتماعى، چه كوچك باشد و چه بزرگ، احتياج به آماده شدن ظروف مناسب است تا چه رسد به اين امر بزرگ كه در حقيقت، انقلابى جهانى و فراگير در تمام زمينه‏ها، اعم از اقتصادى و سياسى و اجتماعى و... است. لذا، اين انقلاب، احتياج به مقدمات و آمادگى‏هايى دارد كه بعضا، به آن اشاره مى‏شود: 1- پيشرفت و رشد عقلانى و دينى، و لو در طبقه‏ى خاصى از بشر. 2- انحراف عمومى در ميان بشر. 3- انتشار ظلم و فساد در عالم در نتيجه‏ى دور شدن بشر از دين الهى و متابعت از هواهاى نفسانى. 4- پيشرفت‏بشر در فن آورى; زيرا، تمام امور امام زمان عليه السلام در عصر ظهور، با معجزه انجام نمى‏گيرد. 5- آماده شدن ياران خاص امام مهدى عليه السلام براى نصرت آن حضرت و شركت در برپايى حكومت عدل جهانى. پى‏نوشت‏ها: 1) غاشيه: 21- 22. 2) طلاق: 10. 3) زمر: 9. 4) بحث‏حول المهدي، ص 7- 8. 5) اميدهاى نو، راسل. 6) مجموعه آثار، ج 1، ص 200- 201. 7) ذاريات: 56. 8) نور: 55. 9) توبه: 33. 10) بروج: 1- 8. 11) مروج الذهب، ج 3، ص 166- 167. 12) اميدهاى نو، از راسل. 13) بقره: 3. 14) آل عمران: 103. 15) مجله‏ى التمدن الاسلامي، ش 22، ص 643، چ دمشق. 16) مجله‏ى الجامعة الاسلامية، ش 3، سال يكم، ذوالقعده‏ى 1388، چ حجاز. 17) قيام و انقلاب مهدى عليه السلام، ص 5- 7. 18) همان. 19) انبياء: 105. 20) توبه: 33. 21) نوح: 5- 7. 22) مائده: 24. 23) توبه: 38. 24) بحارالانوار، ج 52، ص 332; الغيبة، طوسى، ص 472; كشف الغمة، ج 2، ص 465.

فطرى بودن دين از ديدگاه معرفت‏شناسى

سيد يحيى يثربى

استاد دانشگاه تبريز

از آنجا كه فطرت و به تعبير ديگر «راه دل‏» در عصر حاضر، در معارف اسلامى بويژه در آثار بعضى از شخصيتهاى مورد احترام و مقبول پنجاه سال اخير كشورمان مطرح شده است و از آنجا كه اين مساله، در نهاد خود پيوند استوارى با الهيات مسيحى دارد، براى اينكه از نفوذ يك اصل نادرست تفكر دينى غرب، در هاله‏اى از مقبوليت‏شرعى جلوگيرى شود، آن را از لحاظ معرفت‏شناسى مورد بحث قرار مى‏دهيم.
كاربردهاى معرفت‏شناختى فطرت

محور بحث ما موارد و مصاديق اطلاق فطرت به لحاظ معرفت‏شناسى است، در يك نگاه گذرا مى‏توان موارد و مصاديق زير را مورد بحث قرار داد:
1 - فطرت به معناى سقراطى آن:

سقراط - چنانكه افلاطون نقل مى‏كند - كار خود را در تعليم، از نوع مامايى مى‏دانست، به اين معنا كه او چيزى به شاگرد نمى‏آموزد، بلكه تنها او را يارى مى‏دهد تا آنچه را به صورت نهفته در خويشتن دارد، آگاهانه و آشكار در نظر داشته باشد و دريابد. بنابراين معلومات را انسان در خويشتن دارد و ظهور اين معلومات، تنها نيازمند دقت و مو شكافى و در پاره‏اى موارد نيازمند كمك و راهنمايى ديگران است; بدون اينكه چنين حالتى محدود به نوع يا قسم خاصى از معارف و معلومات بوده باشد.
2 - فطرت به معناى افلاطونى آن:

افلاطون در ادراك حسى آن توان را نمى‏ديد كه كليات، يعنى حقايق ثابت و تغيير ناپذير را دريابد. آن حقيقت كثرت ناپذير و غير متغير را بايد در جهان ديگرى جستجو كرد، زيرا هر آنچه در اين عالم خاكى است، متكثر و متغير است و آن جهان ديگر، جهان «مثل‏» است، اين يكى از اصول و مقدمات تفكر افلاطون است.

مقدمه ديگر افلاطون آن است كه نفس، پيش از تعلق به بدن انسان، وجود داشته و در جهان «مثل‏» با حقايق ثابت جهان آشنا بوده است; سپس در اثر هبوط، از آن حقايق غافل شده و دور افتاده است; اما ملاحظه جزئيات متكثر و متغير جهان خاكى، او را آماده توجه مجدد به اين مثل مى‏كند.
3 - فطرت به معناى خاص فلسفه غربى آن:

يعنى وجود يكسرى از معلومات در ذهن، بدون استناد به حس و تجربه. فرق اين ديدگاه با ديدگاه افلاطون در آن است كه بنابراين ديدگاه، معلومات از يك زندگى پيشين به ما نرسيده‏اند، بلكه از لوازم و ذاتيات ذهن بشرند; به عبارت ديگر، ذهن اين گونه معلومات را با پيدايش خود به همراه دارد و در دستيابى به آنها نيازمند چيزى جز هستى و نهاد خودش نيست.
4 - فطرت به معناى درك واضح و بيواسطه:

يعنى اينكه همه ذهنها، يك عده از تصورات و تصديقات را بدون نياز به استدلال و ترتيب مقدمات، به صورت واضح و روشن درك مى‏كنند، مانند حكم و باور به واقعيات جهان خارج از ذهن; چنانكه هم مرحوم طباطبايى، به عنوان يك حكيم الهى و پيرو منطق صورى، واقعيت و امكان ارتباط با واقعيت را فطرى مى‏داند و هم «برتراندراسل‏» به عنوان يك فيلسوف مادى و پيرو منطق تحليلى جديد، باور به اين گونه مسائل را «اعتقاد غريزى‏» مى‏نامد. او مى‏گويد: «البته اعتقاد ما به وجود عالم مستقل خارج، در اصل از راه استدلال و برهان حاصل نشده است. اين اعتقاد به مجرد اينكه ما خود را قادر به تعقل بيابيم، در ما حاصل مى‏شود و چيزى است كه مى‏توان آن را «اعتقاد غريزى‏» نام نهاد.
5 - فطرت به معناى درك استدلالى سريع:

«قضايا قياساتها معها»: به اين معنا كه برخى از مسائل، گرچه نيازمند استدلالند، يعنى در آنها اثبات محمول براى موضوع نيازمند واسطه و به اصطلاح «حد وسط‏» است، اين حد وسط چنان آشكار و در دسترس ذهن است كه ذهن و انديشه ما براى به دست آوردن آن واسطه، نيازمند چيزى نيست; مانند حكم به اينكه «عدد چهار زوج است‏»; به واسطه «انقسام چهار به دو قسمت متساوى‏».

فرق اين مورد با مورد قبلى در آن است كه در مورد قبلى خود حكم روشن بود و در دسترس ذهن; اما در اينجا خود حكم، نيازمند استدلال است; ولى واسطه اثبات آن براى ذهن، روشن و در دسترس است.
6 - فطرت به معناى علم بسيط به علت، از ناحيه وجود معلول:

صدرالمتالهين بر اين باور است كه انسان با درك هر معلولى از لحاظ تعلق وجودى معلول به علت، به ادراك حق نائل مى‏شود. اين علم، يك علم بسيط است; يعنى مى‏دانيم، ولى نمى‏دانيم كه مى‏دانيم; و اين را مصداق همان دانش فطرى مى‏نامند.
7 - فطرت به معنايى كه در الهيات مسيحى آمده است:

از آنجا كه بيشتر اصول الهيات مسيحى با عقل و منطق قابل تحليل و استدلال نيستند، طبعا دين از علم و انديشه فاصله مى‏گيرد; در نتيجه متكلمان مسيحى، ايمان ناشى از احساس را جايگزين ديانت معقول و استدلالى كرده و راه دل را به جاى راه عقل پيشنهاد كرده‏اند.
8 - فطرت به معناى تفسيرى و حديثى و كلام اسلامى آن:

علماى تفسير و كلام و حديث، فطرى بودن خداشناسى را به اين معنا مى‏دانند كه: انسان، پيش از پيدايش دنيا با خداشناسى و يكتاپرستى آشنا شده و پيوند يافته است; مانند اقرار به ربوبيت‏حق در «عالم ذر» و خلقت ارواح پيش از ابدان و غيره. البته فطريت‏بر اساس اين ديدگاه، جنبه «نقلى و درون دينى‏» خواهد داشت و نمى‏تواند بعنوان يك مساله فلسفى و عقلى مطرح شود; لذا عده‏اى از مفسران و اهل كلام براى عقلى كردن مساله، آن را چنين بيان كرده‏اند كه: فطرت و خلقت انسان، به گونه‏اى است كه به سوى شناخت و پرستش الهى هدايت مى‏شود; يعنى انسان با عقل و انديشه، به سادگى به وجود آفريدگار پى‏برده و به پرستش او مى‏پردازد.
9 - فطرت به معناى عرفانى آن:

يعنى همان ميل سارى و عشق عام فرعها براى بازگشت‏به سوى اصل. اين ميل طبعا سرچشمه آگاهى و توجه ما به سوى حقيقت‏شده و پس از سير و سلوك، با دستيابى به منبع ديگرى براى معرفت‏برتر - يعنى شهود و بصيرت باطنى - انسان را از معرفتى برتر برخوردار مى‏سازد و انسان، همه اين معارف و مدارج را در باطن خود داشته و دارد و در واقع مى‏تواند همه چيز را از خود طلب كند.
بررسى و ارزيابى كلى اين معانى و مصاديق

براى فطرت از ديدگاه معرفت‏شناسى، نه كاربرد را مطرح كرديم. اينك اين كاربردها را بر اساس اصول و قواعد انديشه، مورد ارزيابى و بررسى قرار مى‏دهيم:

1 - فطرت به معناى سقراطى آن مى‏تواند به يكى از ديدگاههاى زير باز گردد: - ديدگاه افلاطون (ديدگاه دوم اين مقاله) - ديدگاه برخى از فلاسفه عقل‏گراى غرب (ديدگاه سوم) - درك واضح و بيواسطه (ديدگاه چهارم)

با دقت در اظهارات سقراط - بنابر نقل افلاطون - در مى‏يابيم او بر اين اعتقاد بوده است كه انسان انديشمند، شخصا مى‏تواند به معرفت دست‏يابد و معانى اصطلاحات ارجمندى همانند عدالت و فضيلت را دريابد. او با اين كار مى‏خواست مردم را از شيفتگى و حيرت در برابر كسانى كه با قدرت سخنورى مطالب خود را حقيقى جلوه مى‏دادند، نجات بخشد و بدين منظور بود كه خود را حكيم نمى‏ناميد، بلكه دوستدار حكمت مى‏خواند و نيز خود را به جاى آنكه معلم بداند، «ماما»مى‏دانست.

اگر ديدگاه او مطابق ديدگاه افلاطون بود، حتما افلاطون در اين باره داد سخن مى‏داد. ديدگاه او - در مطالبى كه از او نقل شده - با ديدگاه پيروان اصالت عقل مغرب زمين نيز فرق دارد; بنابراين، در واقع او نيز همانند دكارت، تقسيم عقل را ميان مردم عادلانه دانسته و همه كس را به شرط بهره‏گيرى از روش درست و به كار گرفتن حوصله و دقت كافى، بر تحصيل معرفت توانا مى‏دانست.

با توجه به اين موضوع، ديدگاه سقراط ضمن بررسى ديدگاه چهارم مورد ارزيابى قرار مى‏گيرد.

2 - فطرت به معناى افلاطونى آن: درباره اين ديدگاه بايد گفت، داشتن معلومات از پيش، بر اين اساس‏كه شخص در عالم مثل با آن حقايق آشنا بوده است، موضوعى است كه اولا با هيچ مبناى عقلانى نمى‏توان اثباتش كرد; ثانيا ظاهر قضيه هم بر خلاف آن‏است; يعنى هر كسى، ظاهرا چنين وجدان مى‏كند كه مى‏آموزد; نه اينكه به ياد مى‏آورد. ثالثا وقتى كه در توجه به «مثل‏» هم نيازمند تمهيداتى از مشاهدات و تجارب حسى هستيم، ديگر تذكر و يادآورى، مفيد چه فايده‏اى خواهد بود؟

3 - فطرت به معناى خاص در فلسفه غرب; در اين باره مناقشات و تحليلهاى مفصلى در متون فلسفى غرب آمده است كه اين مقاله مجال پرداختن به آنها را ندارد. آنچه مسلم است اينكه «حس‏گراها» و «عقل‏گراها»، هر دو بر نقش قوه تعقل و استدلال انسان در تنظيم و ترتيب اصول و قوانين معترفند و بدون ترديد، اين نقش را از امتيازات دستگاه تعقل انسان مى‏دانند و نيز هر دو گروه حس و تجربه را در تكوين نظام فكرى ما مؤثر مى‏دانند; منتها بحث‏بر سر آن است كه با اصرار و تعصب، يكى از دو فرض زير را بپذيريم: - ذهن و قوه انديشه انسانى، هر چه دارد از ناحيه حس و تجربه به دست آورده است.

- ذهن و قوه انديشه انسانى، مى‏تواند مستقل از تجربه به اصول و مفاهيمى دست‏يابد.

اگر با تعصب و از موضع ستيزه جويانه سخن نگوييم، خواهيم ديد كه در وجود انسان، الزاما عقل‏گرايى و تجربه‏گرايى از يكديگر تفكيك ناپذيرند، تاريخ فلسفه‏گواه اين واقعيت است. رده‏بندى فيلسوفان به دو حوزه اصالت عقل و اصالت‏حس، كارى دشوار و در عين حال غير منطقى است.

انسان همانطور كه بدون تجربه، علم ندارد (من فقد حسا فقد فقد علما)، بدون انديشه هم هيچ تجربه‏اى به معناى فنى كلمه نمى‏تواند داشته باشد و چون انسان هرگز از قوه تعقل جدا نيست، اصولا امكان تجربه ساده، به معنى يك احساس حيوانى محض، در مورد او محل ترديد است. همچنان كه امكان صدور حكم فرض و قانون، بدون استمداد از حس و تجربه برونى يا درونى، براى قوه عاقله غير قابل تصور و تصديق است. بنابراين فطريت‏برخى قضايا و مقولات و مفاهيم براى ذهن، به معنى همراه بودن آنها با ذهن - بدون آنكه مسبوق به تجربه و تلاشى باشند - محل ترديد است، علاوه بر اين، كسى اصول ديانت را جزء اين گونه قضايا و مفاهيم ندانسته است.

4 - فطرى، به معناى درك واضح و بى‏نياز از استدلال; در اين باره بايد گفت اصولا ما اگر در همه چيز ترديد كنيم و همه چيز را غير يقينى و نيازمند استدلال بدانيم، بايد در مرحله شك فراگير و مطلق متوقف بمانيم. از آنجا كه انسانها عملا تلاش كرده‏اند از شك و حيرت مطلق رها گردند، در درياى پرتلاطم شك و حيرت به دنبال پايه‏اى از يقين بوده‏اند تا با تكيه بر آن تصور و تصديق يقينى، دانش و يقين را گسترش دهند. اين پايانها، معمولا همان اصول اوليه فكرند; از قبيل: «امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين‏»، «هو هويت‏» و غيره و (براى برخى) مسائل ديگرى از قبيل «مى‏انديشم پس هستم‏». به هرحال انسانهاى انديشمند هميشه به دنبال اصول بديهى و واضحى بوده‏اند تا سير تفكر را از آنجا ادامه دهند; اما هرگز اصول دين يا يكى از اصول اديان، جزء اين اصول اوليه و بديهى مطرح نشده است، بنابراين، دين به اين معنا نمى‏تواند فطرى باشد.

5 - فطرى; به معناى قضيه‏اى كه به سرعت‏براى ذهن انسان قابل اثبات باشد; وجود قضاياى فطرى به اين معنا، جاى ترديد نيست; اما آيا دين را به اين معنا مى‏توان فطرى دانست‏يا نه؟

بدون شك پاسخ ما به نسبت اديان مختلف و نيز بر اساس اصول مختلف يك دين فرق خواهد داشت; مثلا اگر منظور ما از دين، اديان هندى يا مسيحيت امروز باشد، حتما اين گونه ديانتها را نمى‏توان به معناى مذكور، فطرى ناميد; براى اينكه اصول و مسائل آنها چنان نيستند كه با قطع نظر از پذيرش تقليدى و وابستگى عاطفى، براى ذهن انسان به سرعت و به آسانى قابل اثبات باشند، ولى اگر دين اسلام را در نظر بگيريم، برخى از اصولش - همانند وجود مبدا - را مى‏توان به اين معنا فطرى دانست. بنابراين «فطرى بودن دين‏» به اين معنا، هم به صورت مطلق و در غالب موارد و مصاديق، مبناى عقلانى ندارد و يك ادعاى بى‏دليل است.

6 - فطرى [به اصطلاح] خاص صدرايى; فطرى به اين معنا، يعنى علم بسيط ما به علت، از ناحيه علم به‏معلول. اگر علت را هم مساوى با مفهوم «خدا» بدانيم، بازهم بر اين مبنا نمى‏توانيم دين را فطرى بدانيم; زيرا«ملاصدرا» اينگونه علم را بر فرض صحت آن، علم بسيط مى‏داند و علم بسيطى كه ما از آن در حوزه خودآگاهيمان خبر نداشته باشيم، در حوزه تفكرات فلسفى ما نقشى نخواهد داشت و بود و نبودش مساوى خواهد بود.

بعلاوه، اصل مبناى اين سخن از چندين جهت مخدوش و محل اشكال و تامل است و اگر به صرف دعوى مى‏توانستيم اصل فلسفى به دست دهيم، در آن صورت بايد مبناى شبسترى را همگانى مى‏كرديم كه:

زهى نادان كه او خورشيد تابان به نور شمع جويد در بيابان

نمى‏گوييم چنين ادعايى در قلمروهاى ديگر معرفت درست نيست، اما با اطمينان مى‏توان گفت كه در حوزه انديشه جايى ندارد; وگرنه بايد همه متفكران مسلمان و غيرمسلمان را نادان بدانيم. اين گونه برخورد با مسائل، نتيجه خلط عرفان و فلسفه است، كه به هر حال بايد روزى دقيقا بررسى شود.

7 - فطرت به معنايى كه در الهيات مسيحى آمده; به نظر مى‏رسد اين موضوع بيش از آنكه براى ما قابل تصور باشد، براى علماى دين مسيح حائز اهميت‏بوده است. كلام مسيحى و الهيات غيرمعقول آن، چون با عقل قابل سازش و تبيين نبود، بايد مستند و تكيه‏گاهى در آن سوى عقل و انديشه جستجو مى‏كرد; به همين منظور براى مسائل ايمانى از قبيل: «تثليت‏» و «فداء» تكيه‏گاهى نه در قلمرو عقل و انديشه، بلكه در قلمرو احساس و اراده جستجو كرده و بدين‏سان مشكل را به نوعى براى پيروانش حل كرده است و اصولا همين نياز، اين مساله را در فرهنگ و معارف غرب جايگاه والايى بخشيده است. در اين باره بحث‏بيشترى خواهيم داشت.

8 - فطرت به اصطلاح تفسيرى و حديثى و كلامى; چنانكه گذشت فطرت با اين معنا، مبناى عقلى ندارد و صرفا جنبه نقلى و درون دينى خواهد داشت; لذا نمى‏تواند در قلمرو فلسفه و انديشه مطرح شود; مگر اينكه آن را به اين معنا بگيريم كه خلقت انسان، او را به سوى خدا رهنمون مى‏كند و در اين صورت، «فطرى‏» به معنى اولى و بديهى (قضايا قياساتها معها) خواهد بود. از آنجا كه اثبات جزء اوليات و بديهيات بودن اصول ديانت هرگز ممكن نيست،پس‏فطرى‏بودن دين‏به اين معنا خواهد بود كه برخى ازاصولش‏چنان است كه به آسانى قابل اثبات است. چنانكه گفتيم اكثر اديان چنين وضعى ندارند و در دينى عقلانى مانند اسلام هم، برخى از اصول، اينچنين نخواهند بود.

9 - فطرت به اصطلاح عرفانى آن; در مورد اين معنا از فطرت نيز بايد گفت از آنجا كه عرفا مطالب و موضوعات عرفانى را مستند به شهود و تجارب شخصى مى‏دانند و مدعى عقلانى بودن آنها نيستند و حتى در اين راستا تلاشى هم نكرده‏اند، ما هم نمى‏توانيم دعاوى آنها را به عنوان قضاياى فلسفى مطرح كنيم و اگر هم مطرح كنيم از تصور وتصديقشان ناتوان خواهيم بود و نخواهيم توانست‏با مبادى و مقدمات عقلى به اثبات آنها بپردازيم.
نتيجه و نظر:

حال بايد ديد كه دين را به كدام معناى كلمه مى‏توان فطرى دانست; يعنى اصول اساسى كدام دين يا اديان، به كدام يك از معانى ياد شده فطرى‏اند.

براى روشن شدن جايگاه فطريت دين، نخست‏بايد به اين نكته توجه داشت كه اديان بطور كلى بر دو قسمند: 1) اديانى كه اصول و مبانى اوليه آنها معقولند; يعنى اديانى كه اگر انسان بخواهد آن را بپذيرد، اصول و مبانى آن دين را از معلمان و مبلغان آن دين فرا مى‏گيرد و اگر براى او مورد ترديدى بود، با استدلال و منطق به اقناع وى مى‏پردازند و اصول و مبادى آن، از نوعى معقوليت‏بهره‏مندند. پذيرش چنين دينهايى، تنها بر پايه معقوليت و مقبوليت ذهنى و فكرى آنهاست; لذا نيازى به توسل به مبانى غيرعقلانى مانند: احساس، تجربه درونى، اراده و غيره ندارند، همانطور كه نيازى به تفكيك حوزه عقل و ايمان نيز ندارند.

2) اديانى كه اصول و مبانى اوليه آنها معقول نيستند; منظور ما از «نامعقول‏» يا «غيرعقلانى‏» و به عبارت ديگر «شطحى‏» بودن، آن اصول يا قضايايى است كه با ذهن و انديشه ما قابل تصور و تصديق نباشد، مانند: اصول اديان و مكاتب هندى، تصوف اسلامى و الهيات مسيحى يا اصولى از قبيل: چرخه ارواح، نيل به نيروانا، وحدت وجود، تثليت، گناه و نجات و عشاء ربانى و غيره كه با عقل بشرى قابل تصور عادى نيستند.

براى اديان از نوع دوم، داشتن مبنا و راهى جز عقل و انديشه اجتناب ناپذير است. بنابراين، در اين گونه اديان (از جمله مسيحيت) به خاطر آنكه هم بتوانند دين را و هم علم و انديشه را داشته باشند، مى‏گويند: علم را بايد بر اساس مبانى خاص خودش - عقل و انديشه - داشت و ايمان را بر اساس مبانى خاص خودش - احساس و اراده و كشف و شهود و غيره - و بدون هيچ تضادى.

در چنين اديانى، فطرت به معناى يك احساس يا بصيرت خارج از حوزه عقل و انديشه، الزاما پذيرفته مى‏شود و اين فطرت تنها به آن معنا كه در بندهاى هفتم و نهم‏اين‏مقاله‏آمد،خواهدبود، نه معانى و مصاديق ديگر آن.

اما براى اديانى كه اصول عمده آنها معقول است، دنبال چنان مبانى نامعقول و خارج از حوزه علم و انديشه رفتن لازم نيست; زيرا عقل و انديشه بهترين مبانى انسان در همه مسائل زندگى، از جمله در امر ديندارى هستند. سازگارى دين با علم و عقل، موجب آن مى‏گردد كه تعقل و تفكر را ارج نهيم - چنانكه در اسلام چنين است - و با ارج نهادن به علم و عقل، هرگونه مبناى غير عقلانى ارزش و اهميت‏خود را از دست‏خواهد داد و همه چيز با محك عقل و انديشه ارزيابى خواهد شد.

حال اگر فطرت را با ميزان عقل و انديشه بسنجيم، براى آن (به معناى بندهاى دوم، ششم، هشتم و نهم اين مقاله) هيچ مبناى عقلى نخواهيم يافت، چون در نيم قرن اخير، فطرى بودن دين به معناى وجود يك احساس و كشش بيرون از حوزه عقلانى براى دين (معناى هفتم) مطرح شده است، و من اين امر را متاثر از الهيات مسيحى مى‏دانم; چنانكه اين بحث‏با ترجمه مقاله‏اى با عنوان: «حس مذهبى يا بعد چهارم روح انسانى‏» در حدود سى و پنج‏سال پيش در ايران به اوج خود رسيد. اين مقاله را با بحثى در اين‏باره به پايان مى‏بريم.

بايد به دقت توجه داشت كه با پذيرش عقل و انديشه به عنوان مرجع مطمئن داورى و عامل اساسى انتقال يافته‏ها و تفاهم با ديگران، چنانكه گفتيم براى اثبات معانى دوم، ششم، هشتم و نهم فطرى بودن، نمى‏توانيم هيچ‏گونه تاييد عقلى داشته باشيم. اينك ماييم و معانى ديگر آن، كه به بررسى آنهامى‏پردازيم: 1) فطرى به آن معنا كه فلاسفه غرب مى‏گويند (معنى سوم): علاوه بر آنكه خود اين نظريه، به آسانى قابل اثبات و دفاع نيست و از فيلسوفان اسلامى هم كسى از اين ديدگاه دفاع نكرده است و در مورد اصول ديانت هم مطرح نشده است; يعنى كسى چه در غرب و چه شرق، دين را به اين معنا فطرى ندانسته است.

2) اما فطرى به معناى سقراطى كلمه (معنى يكم) و به معناى درك واضح و بيواسطه (معنى چهارم) و نيز به معناى قضيه‏اى كه استدلالش را با خود داشته و به سرعت‏براى ذهن قابل قبول باشد (معناى پنجم)، براى همه دانشمندان قابل قبول و تاييد است; اما همانطور كه گفتيم اصول دين را كسى جزو بديهيات و اوليات نشمرده و به اصطلاح كسى دين را به معناى چهارم، فطرى ندانسته است.

اما در معانى ديگر (يعنى يكم و پنجم) مى‏توان آنها را با اصول معقول دين تطبيق داد; يا دين معقول را به اين دو معنا، فطرى دانست; اما معمولا در نيم قرن اخير فطرى بودن را به اين دو معنا كمتر مطرح كرده‏اند.

3) آنچه در نيم قرن اخير مطرح بوده است، «فطرى‏» به معنى احساسى كلمه است كه در الهيات مسيحى مطرح است. گرچه چنانكه گفتيم، اين بحث را كه ارمغان غرب است، علماى دين موافق ذوق يافته و نيز به دليل تشابه آن با معناى عرفانى كلمه - معنى نهم - با مبانى و ابيات عرفانى به تاييد و ترويج آن پرداخته‏اند; اما بايد توجه داشت كه در حوزه ديانتى كه ادعاى معقوليت دارد، اصولا نه جايى براى چنين فرضى هست و نه نيازى به آن و اينك توضيح مختصرى درباره اين دو نكته:

در حوزه ديانت معقول، جايى براى چنين فرضى نيست; چون اين فرض به قدر لازم عقلانى نيست. ازانديشمندان جهان، تاكنون كسى هيچ قضيه‏اى را احساسى ندانسته است و اين تنها يك استثنا در الهيات مسيحى است كه قضاياى دين مسيح را احساسى مى‏دانند.

بد نيست در اينجا به بيانى از مرحوم طباطبايى توجه كنيم:

«مقدمتا بايد دانست كه در معلومات فطرى سه اصطلاح وجود دارد:

1 - معلوماتى كه در اولين مرتبه پيدايش وجود انسان به همراه وى پيدا مى‏شود;

2 - قسم دوم از معلومات بديهى - كه در منطق شش قسم معرفى شده‏اند - و قضايا قياساتها معها ناميده مى‏شوند; مانند: الاربعة زوج، كه در باطن قياسى همراه آنها مى‏باشد، مانند: الاربعة منقسمة بمتساويين، و كل منقسم بمتساويين زوج.

3 - معلوماتى كه فطرت، يعنى آفرينش ويژه انسان، اورا به سوى آنها هدايت‏خواهد كرد; مانند اين كه اگر انسان كمترين توجهى پيدا كند، خواهد فهميد كه از هرجهت‏به بيرون از خود محتاج و نيازمند است و ساير اجزاى جهان نيز مانند وى به بيرون از خود نيازمندند; پس‏به ناچار نيازمند مقامى است كه خود از هر جهت‏بى‏نياز مى‏باشد، و همه نيازها را بيواسطه يا با واسطه رفع‏مى‏كند و آن خداست.

انسان جزء ناچيزى است از اجزاء جهان پهناور هستى، كه همه اجزاى آن تحت‏يك نظام كلى منظم و مرتب، با قوانين كلى و استثنا ناپذير اداره مى‏شود; پس پيدايش آنها اتفاقى نخواهد بود، و ناگزير آفريدگارى است; و چون نظام، نظامى است واحد و مرتبط الاجزاء، آفريدگار نيز واحد خواهد بود. به زبان شرع اين گونه افكار، معلومات فطرى ناميده مى‏شود.
واما پاسخ سؤالها:

1 - انسان معلومات فطرى به اصطلاح اول ندارد، و از حكما و فلاسفه ما نيز كسى چنين ادعايى نكرده است.

2 - دين و خداشناسى جزو معلومات فطرى به اصطلاح سوم مى‏باشد و لاغير.

3 - معلومات فطرى به اصطلاح دوم و سوم، دخلى به محسوسات ندارد

4 - غرايز مانند: حب ذات، ميل جنسى، و غير آنها، كيفيتهاى نفسانى هستند نه معلومات; نهايت اين كه كيفيات نفسانى آميخته به علم و ادراكند نه خود ادراك; ولى معلومات فطرى از نوع ادراك مى‏باشند. «محمد حسين طباطبايى‏»

چنانكه مى‏بينيم، از نظر ايشان فطرى به معناى معلومات از ابتدا همراه با ذهن، به معناى افلاطونى كلمه يا به معناى غربى آن - معانى دوم و سوم - واقعيت ندارد; از حكما و فلاسفه ما نيز كسى چنين ادعايى نكرده است و حتى در كتاب «شفا»ى ابن سينا كه مى‏توان آن را نخستين مجموعه نظام‏دار فلسفى جهان اسلام دانست، اين موضوع به طور جدى رد شده است. در آخرين فصل برهان شفا (فصل دهم از مقاله چهارم از فن پنجم) هر گونه قول به فطريت فلسفى انكارشده است. تاريخ فلسفه در جهان اسلام، افتخار دارد كه هرگز فيلسوفى را كه قائل به فطريت‏باشد به خود نديده‏است.

اما اگر فطرى را به معناى قضيه مستدل و روشنى كه قياس و دليلش را به همراه داشته باشد بگيريم، برخى از اصول اديان معقول را به اين معناى (معناى پنجم) هم مى‏توان فطرى دانست; در حالى كه مرحوم طباطبايى با دقت‏خاص، دين را حتى در اين حد هم فطرى ندانسته، بلكه فطرى بودن دين را به اين معنا قبول دارد كه اصول اديان به گونه‏اى است كه انسان با ساختمان خاص وجودى خود، به سوى آنها هدايت‏شده و آنها را درك خواهد كرد. با اين حساب، اصول دين و البته اصول عقلانى يك دين معقول، نه بديهى‏اند و نه در حد قضايايى كه قياس خود را به همراه دارند; بلكه استدلالى‏اند; منتها چندان هم دور از امكانات فكرى و ذهنى انسان نيستند كه نتوان به آنها دست‏يافت و اين را بايد معنى دهم فطرت به شمار آورد.

اما اگر فطرت به معناى يك احساس خاص باشد، ما براى چنين چيزى هيچ دليل منطقى نداريم، اما دلايل مذكور در نيم قرن اخير بر اثبات چنين احساسى، همگى به سادگى قابل نقض و مناقشه‏اند و ما يكى از آنها را متذكر مى‏شويم: - درونكاوى و ملاحظه حالات روانى. به نظر مى‏رسد اين تنها دليل و نيرومندترين دليل باشد. هر كسى با مراجعه به باطن خود، احساس مى‏كند كه خدايى هست و... تنها يك دقت فلسفى كافى است كه ما فريب اين «دليل نما» را نخوريم و آن اين است كه: «كسى كه بايد به باطن خود مراجعه كند، چه كسى است؟» انسانى است‏بدون هيچ زمينه ذهنى و غيرمتاثر از هرگونه تربيت و تلقين و تقليد و ناوابسته احساسى به هيچ يك از عقايد و باورها؟ يا برعكس، انسانى است‏با سابقه طولانى تربيت و تلقين و با عميقترين نوع وابستگى به افكار و عقايد خاص؟ بى‏ترديد در شرايط فعلى بخصوص در جوامعى كه شديدا متاثر از تعليمات و تبليغات دينى‏اند، ذهن ساده و بيرنگ و آزاد، دشوار به دست مى‏آيد. تازه اگر به دست آيد و مورد توجه قرار گيرد، معلوم نيست نتيجه اين طور باشد كه بتوان فطرى بودن دين را تاييد كرد، علاوه بر اينكه وابستگيهاى احساسى در هر دينى، به مجموعه اصول و مسائل آن دين خاص است، نه دين ديگر; پس بايد فطرت هر امتى، فطرت مناسب دين خودش باشد.

- ديانت عقلانى، هرگز نيازمند آن نيست كه براى عقل و انديشه، رقيب يا حريف يا عامل كمكى از حوزه غيرعقلانى پيدا كند. در يك ديانت غيرعقلانى مانند مسيحيت كه ايمان را نه تنها «غيرعقلانى‏» بلكه «ضدعقلانى‏» مى‏داند، و خدايش همان خداى تورات است، از آگاهى انسان ناخشنود بوده، آدم را به خاطر تلاش براى دست‏يافتن به «معرفت‏» از بهشت مى‏راند و بنا به گفته پولس رسول «خدا جهال جهان را برگزيد تا حكما را رسوا سازد! حتما در چنين ديانتى بايد عقل ستيزى و عقل گريزى اساس كار باشد و روشن است كه گريز از عقل، جز به حوزه غيرعقلانى راهى ندارد.

اكنون بزرگترين مشكل انديشمندان غرب، رويارويى و احيانا تحمل ديانتى است كه از عقلانيت‏بى‏بهره است، و اين امر مستلزم فرضهاى نادرست گوناگونى در زمينه فلسفه دين، فلسفه كلام، زبان دين و فهم متون دينى از قبيل «نسبيت تئوريها»، «تلازم شك و ايمان‏» و «جدايى حوزه عقل و ايمان‏» و غيره شده است.

ما از اينكه «راه دل‏» را در كنار دلايل عقلى نيرومندى همچون برهان صديقين داشته باشيم خرسنديم. شايد هم انتظار ما آن است كه اگر كسى با اين برهان قانع نشد، سراغ آن يكى (يعنى راه دل) برود; يا از راه دل، به عنوان تاكيد و تاييد برهان بهره بگيريم كه بسيار خوب و مطلوب است.

اما آنچه ما را وادار مى‏كند كه بر ايستادگى در برابر اين گونه‏مسائل‏وارداتى‏تاكيد و اصرار داشته باشيم آن است كه: اولا با پذيرش و استقبال از اين گونه مسائل وارداتى، در قسمتى از مبانى، عملا با الهيات نامعقول دين غالب غرب همنوا مى‏شويم و اين توفيقى است‏براى فرهنگ غرب كه توانسته تهاجم يا لااقل صدور داشته باشد.

ثانيا در عمل، حوزه غيرعقلانى را - كه اساس تفكرات دينى آنهاست - تاييد مى‏كنيم و اين نوعى تقويت موضع متزلزل آنهاست.

ثالثا بهره‏گيرى از مبانى غيرعقلانى مطرح شده در تصوف اسلامى كه اخيرا دستاويزى براى برخى محققان غرب‏گراى ما شده تا تصوف اسلامى را هم در كنار الهيات مسيحى در صف مكاتب عقل ستيز قرار دهند، اگر دقت‏شود حسابى جدا گانه دارد. اگرچه اين مقاله جاى بحث اين موضوع نيست، اما نظر به اهميت مطلب، دو مورد از تفاوت و اختلاف آن دو را يادآور مى‏شويم: يكى آنكه اگر چه هر دو گروه، حوزه وراى تعقل را با قدرت عقل و انديشه قابل تصور و تصديق نمى‏دانند، اما برخلاف مسيحيت، در عرفان اسلامى ايمان به آن مسائل غيرمعقول، جزو ضروريات و مبانى ديانت نيست.

ديگر آنكه حوزه معرفت‏شهودى عرفان اسلامى - برخلاف حوزه ايمانى مسيحيت - موضع حريف علم و انديشه نبوده و از آن سلب صلاحيت نمى‏كند; بلكه يافته‏هاى عقل و انديشه را در محدوده كارش در تمامى علوم، حتى در عقايد و الهيات، ارج مى‏نهد. در عين حال مردم را به معرفتى برتر - كه همان معرفت‏شهودى است - دعوت مى‏كند و تا خود انسان، به درجه‏اى از كمال و بلوغ كه لازمه دستيابى به معرفت‏شهودى است نرسد، باور به آن معارف را از او نمى‏خواهد; برخلاف مسيحيت كه ايمان به حقايق نامعقول را بر همگان تحميل كرده و بدين سان از عقل و انديشه سلب صلاحيت مى‏كند.

فطرت در قلمرو انديشه و رفتار

على ربانى گلپايگانى


فطرت در فرهنگ و معارف اسلامى جايگاه ويژه‏اى دارد. نخست در قرآن كريم و پس از آن دراحاديث دينى به عنوان يكى از اصول جهان بينى اسلامى مطرح گرديده است. دانشمندان اسلامى نيز با الهام از قرآن و حديث «نظريه فطرت‏» را در كتب تفسير و كلام و اخلاق مورد توجه قرار داده و به آن استناد نموده‏اند.

در روزگار معاصر با توجه به بحثهاى جديد در حوزه معرفت دينى، و در رابطه با خاستگاه دين واخلاق، نظريه فطرت بيش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است، و به ويژه در آثار برجاى مانده از دو اسلام شناس برجسته يعنى علامه طباطبايى و شهيد مطهرى ، جايگاه مهمى را به خود اختصاص داده است، تا آنجا كه شايد بتوان ادعا كرد در همه مجلدات تفسير الميزان از اين مساله ياد شده و استاد مطهرى نيز بحثهاى جداگانه‏اى را به آن اختصاص داده‏اند كه در كتابى با عنوان «فطرت‏» چاپ شده است.

از سوى ديگر برخى از نويسندگان نظريه فطرت و خصوصا ديدگاههاى استاد مطهرى در اين باره را به نقد كشيده‏اند. اهميت و جايگاه ويژه اين اصل در جهان بينى اسلامى، و نقد آن، تحقيق درباره آن را ضرورى مى‏كند. ونوشته حاضر گامى است در همين راستا كه اميد است استوار و آموزنده باشد.

سرفصلهاى مباحث اين نوشتار بدين قرارند:

1 - تعريف فطرت و بيان ويژگى‏هاى آن

2 - فطريات ادراكى و معرفتى

3 - فطريات احساسى و گرايشى

4 - راه شناخت فطريات

5 - فطرت و توحيد
1 - تعريف فطرت

مى‏دانيم كه تعريف دو گونه است: تعريف لفظى و تعريف حقيقى. اينك به بررسى هر دو قسم در مورد «فطرت‏» مى‏پردازيم:
الف: تعريف لفظى

واژه فطرت از كلمه «فطر» اشتقاق يافته است، راغب اصفهانى «فطر» را به شكافتن چيزى از جهت طول تفسير كرده و گفته است : «اصل الفطر الشق طولا» (1) و در قرآن كريم آمده است:«اذا السماءانفطرت‏» (انفطار/1):هنگامى كه آسمان شكافته و قطعه قطعه شود.

طبرسى در معناى كلمه «فطر» گفته است :

فطر عبارت است از فرو ريختن از امر خداوند همان گونه كه برگ از درخت فرو مى‏ريزد، و عبارت «فطرالله الخلق » كنايه از اين است كه خلق از جانب خداوند پديد آمده است. (2)

دراينكه واژه «فطر» آنگاه كه به خدا نسبت داده شود و به‏عنوان فعل الهى از آن ياد شود به معناى آفريدن و ايجاد است‏شكى نيست، ولى لغت‏شناسان معتبر خصوصيت ابداع و بى‏سابقه بودن را نيز در آن ملحوظ داشته‏اند.

بنابراين فطرت معادل خلقت نيست، بلكه معادل ايجاد وابداع است. چنانكه راغب گفته است: ايجاد وابداع نمودن خداوند خلق را به گونه‏اى كه براى انجام فعلى خاص مناسبت داشته باشد. (3)

ابن اثير نيز گفته است: فطر يعنى ابتدا و اختراع. (4)

اكنون بايد ديد مقصود از ابتدايى وابداعى (بى سابقه) بودن چيست ؟

علامه طباطبايى مقصود از آن را ايجاد از عدم و بدون ماده پيشين دانسته كه با خلقت كه نوعى تركيب و صورت پردازى در ماده‏هاى موجود است متفاوت مى‏باشد. (5) ليكن مرحوم مطهرى اين ابداع را مربوط به مدل و الگوى آفرينش دانسته كه از ويژگى‏هاى آفرينش الهى است، زيرا در كارهاى انسان، حتى كارهايى كه آنها را اختراعى و ابتكارى مى‏داند نيز عناصرى از تقليد وجود دارد، زيرا قبل از او طبيعت وجود داشته و مدلها و الگوهايى را به او آموخته است. (6)

روشن است كه دو نظريه فوق با يكديگر منافات ندارند و در برخى از افعال الهى هر دو معناى ابداع تحقق دارد، چنانكه در برخى ديگر فقط معناى دوم موجود است.
ب: تعريف حقيقى

مقصود از تعريف حقيقى، بيان ذاتيات فطرت يعنى تعريف بالحد نيست، بلكه مقصود بيان خواص و ويژگى هاى آن، يعنى تعريف بالرسم است، درتعريف فطرت مى توان چنين گفت:

«فطرت عبارت است از نوعى هدايت تكوينى انسان در دو قلمرو شناخت و احساس‏»، فطريات مربوط به ادراك و شناخت، اصول تفكر بشر بشمار مى‏روند، و فطريات مربوط به تمايل و احساس پايه هاى تعالى اخلاقى انسان قلمداد مى‏گردند.

اين هدايت هاى فطرى در قلمرو شناخت و احساس در اين جهت كه تكوينى بوده و اكتسابى و آموزشى نيستند، با هدايت‏هاى حسى و طبيعى كه در موجودات بى‏جان يافت مى‏شود، و با هدايت‏هاى غريزى كه درجانداران - و به ويژه انواع حيوانى - وجود دارد، يكسانند ولى در عين حال داراى ويژگى‏هايى هستند كه آنها را از هدايت طبيعى و غريزى ممتاز مى‏سازد.
تمايز ميان طبيعت، غريزه و فطرت

طبيعت عبارت است از ويژگى ذاتى اشياء بى‏جان كه منشا آثار مختلف آنها است. و در فلسفه از آن با اصطلاح صورتهاى نوعيه ياد مى‏كنند. اعتقاد به وجود طبيعت‏يا صورتهاى نوعيه از يك فكر فلسفى و عقلى همگانى در بشر سرچشمه گرفته است، و آن، اين است كه از نظر عقل، دو شيى‏ء كاملا همانند، نمى‏توانند آثار مختلف داشته باشند; بنابراين خواص و آثار گوناگون اشياء، دليل بر تفاوتهاى ذاتى آنها است. از اين روى هر يك از عناصر، طبيعت ويژه‏اى دارد; چنانكه مركبات طبيعى نيز كه از تركيب عناصر حاصل شده‏اند، داراى طبيعت‏هاى گوناگون مى‏باشند.

البته اين، يك بحث فلسفى و عقلى است و با آنچه در علم به اثبات رسيده كه تعداد و چگونگى تركيب اتمها در پيدايش اين تركيبات و آثار مختلف آنها مؤثراست، منافات ندارد; زيرا زبان هيچ‏كدام از علم و فلسفه در اين مساله زبان نفى و انكار نيست تا با ديگرى تعارض پيداكند; بلكه هر يك از آن دو، چيزى را اثبات مى‏كند كه ديگرى نسبت‏به آن ساكت است. آرى از نظر تبيين علمى جهان طبيعت، به فرض وجود صورتهاى نوعيه و طبيعت هاى مختلف نيازى نيست، ولى چون اين تبيين علمى به يك امر ذاتى و جوهرى منتهى نمى‏گردد، عقل فلسفى را قانع نمى‏كند، و پاسخ نهايى بشمار نمى‏آيد، پاسخ نهايى و فيلسوفانه آن است كه به ذات و جوهر شى‏ء منتهى گردد، كه به حكم «الذاتى لا يعلل » پس ديگر عقل پرسشى رامطرح نخواهد كرد.

غريزه عبارت است از ويژگى ذاتى حيوانات كه از نوعى شعور و آگاهى برخوردارند; ولى شعور و آگاهى آنها عقلى و كلى‏گرا نيست، بلكه حسى، خيالى و وهمى است مانند آنچه در پرندگان، خزندگان، حشرات و چهارپايان ديده مى‏شود، كه از نخستين لحظه‏هاى پيدايش، برخى از كارها و حركات را كه مشابه حركات ارادى و آگاهانه انسان است انجام مى‏دهند. مانند حركاتى كه از نوزاد جانوران نسبت‏به مادر يا غذا سر مى‏زند، و برخى ديگر پس از گذشت روزها يا هفته‏ها، نظير ساختن آشيانه و مانند آن، البته چون حيوان علاوه بر حيات حيوانى داراى حيات طبيعى نيز هست، از ويژگى ذاتى طبيعت و غريزه، هر دو برخوردار است. و به عبارت ديگر هم به دستگاه طبيعى مجهز است و هم به دستگاه غريزى.

فطرت از ويژگى‏هاى ذاتى بشر(و هر موجودى كه گذشته از دستگاه غريزه مجهز به دستگاه فكرى است) مى‏باشد. فطرت مانند غريزه، نوعى كشش و ميل همراه با آگاهى است و تفاوت آن با غريزه در اين است كه آگاهى غريزى، حسى; وهمى و جزئى است، ولى آگاهى فطرى; فكرى و كلى است، و به خاطر همين تمايز ادراكى ( فكرى و عقلى بودن درك فطرى) است كه فطريات از ويژگى تعالى و قداست نيز برخوردار بوده، عينيت‏بخشيدن به آنها مايه رشد وكمال خواهد بود، واضح است كه انسان علاوه بر دستگاه غريزى و فطرى از دستگاه طبيعى نيز برخورداراست.

از توضيحات فوق بدست آمد كه تفاوت طبيعت، غريزه و فطرت از سنخ تفاوت تشكيكى، و ناشى از تفاوت در مراتب وجودى اشياء است.
ويژگى‏هاى فطرت

صفات و ويژگى‏هاى اشياء دو گونه‏اند: تحليلى و تركيبى .

تحليلى آن است كه از نهاد موضوع بدست مى‏آيد و به انضمام چيزى به موضوع، نياز نيست; مانند صفت «امكان‏» براى ماهيت، و صفت «زوج بودن‏» براى عدد چهار. در منطق و فلسفه اسلامى به اين نوع صفات «محمولات من ضميمه‏» گويند.

تركيبى آن است كه مطالعه ذات موضوع براى انتزاع آن كافى نيست، بلكه بايد چيزى از بيرون به آن ضميمه شود; مانند صفت «نويسندگى‏» و «دانايى‏» براى انسان. اين نوع صفات را دراصطلاح فلاسفه اسلامى «محمولات بالضميمه‏» گويند.

تفاوت اين دو نوع صفت‏يا محمول در مقام اثبات اين است كه دسته نخست كه «لوازم ماهيت‏» يا «لوازم حقيقت‏» شى‏ء نيز ناميده مى‏شوند، به دليل (واسطه در اثبات) نياز ندارند، و از اين نظر حكم ذاتيات (جنس و فصل) اشياء را دارند، ولى دسته دوم به دليل (واسطه در اثبات) نيازمندند.

اكنون مى‏گوييم فطرت كه امرى آفرينشى و صفتى سرشتى و ذاتى است، ويژگى‏هايى دارد كه همگى از تحليل خود فطرت بدست مى‏آيند، و اثبات آنها براى فطرت به دليل (واسطه دراثبات) نياز ندارد، آنچه دليل مى‏خواهد اثبات انيت و واقعيت آنها است، نه اثبات ماهيت آنها، و بحث كنونى ما مربوط به ماهيت‏شناسى (تعريف) فطرت است، نه وجود شناسى فطرت، اين ويژگى‏ها عبارتند از:

1 - تحقق آنها به علتى غير از علت وجود انسان نياز ندارد، زيرا فرض اين است كه آفرينشى و سرشتى انسانند، پس اگر انسان هست، فطريات او هم با او همراهند، آرى عوامل طبيعى، اجتماعى و غيره در رشد يا انحطاط و به عبارت ديگر در ترتب آثار عينى فطرت برآن مؤثرند، چنانكه در رشد و نمو اصل وجود انسان نيز مؤثر مى‏باشند.

2 - انسان به آنها درك روشن و معرفتى ويژه دارد، گرچه ممكن است از نظر علم حصولى مورد غفلت و بى‏توجهى قرار گيرند، چنانكه اين دوگانگى معرفت و جهل از نظر حضورى و حصولى در مورد ذات ونفس او نيز راه دارد.

3 - ثابت ، پايدار و جاودانه‏اند. زيرا لوازم ذات يك چيز بسان ذاتيات آن، انفكاك‏ناپذيرند.

4 - همگانى و فراگير بوده، كليت و عموميت دارند، دليل آن همان است كه در بند سوم گذشت.

5 - با درك و معرفت فكرى و عقلى همراهند، زيرا انسان از ويژگى عقل و تفكر برخوردار است، و چنانكه قبلا بيان گرديد، فطرت نيز از ويژگى‏هاى انسان و مربوط به بعد فكرى و عقلى اويند.

6 - از ويژگى قداست و تعالى اخلاقى برخوردارند، و دليل آن نيز فكرى و عقلانى بودن آنها است. زيرا معيار تكليف، امر و نهى، خوب و بد اخلاقى، عقل و تفكراست; بدين جهت در حيوانات كه فاقد درك عقلانى و فكرى‏اند خوب و بد اخلاقى راه ندارد، خوب و بدهاى آنها طبيعى و غريزى است.

لازم به يادآورى است كه آنچه در شعاع درك عقلانى قرار مى‏گيرد، فطرى ناميده نمى‏شود، بلكه فطرى بودن آن مشروط به اين است كه عقل آن را بپسندد، يعنى با مرتبه عقلانى وجود انسان سازگار بيابد مانند عدالت، راستگويى، وفاى به عهد و مانند آن، ولى آنچه از ويژگى درك عقلانى برخورداراست، ولى انسان تمايل و كشش عقلانى نسبت‏به آن ندارد، بلكه در شعاع تمايلات حيوانى و غريزى او قراردارد، فطرى نخواهد بود، و در نتيجه قدسى و ارزشى هم نيست.

استاد مطهرى ويژگى‏هاى فطرت را امور زير دانسته‏اند:

1 - فطرت از غريزه آگاهانه‏تراست، غريزه به حكم اينكه يك ميل است، با آگاهى همراه است، يعنى حيوان به ميل خود نوعى آگاهى دارد، ولى ديگر به آگاهى خود علم ندارد، ولى انسان آنچه را مى‏داند مى‏تواند بداند كه مى‏داند.

2 - فطريات ماوراء حيوانى‏اند و ملاكهاى انسانيت‏بشمار مى‏روند.

3 - فطريات انتخابگرانه‏اند و با خودمحورى قابل توجيه نيستند.

4 - فطريات از نوعى قداست‏برخوردارند. و ملاك تعالى انسان مى‏باشند. (7)

استاد جوادى آملى نيز درباره ويژگى‏هاى فطرت چنين گفته‏اند:

«فطرت كه همان بينش شهودى انسان نسبت‏به هستى محض و نيز گرايش آگاهانه و كشش شاهدانه و پرستش خاضعانه نسبت‏به حضرت اوست، نحوه خاصى از آفرينش است كه حقيقت آدمى به آن نحو سرشته شد، و جان انسانى به آن شيوه خلق شد، كه فصل اخير انسان را همان هستى ويژه مطلق خواهى تشكيل مى‏دهد.

فطرت كه سرشتى ويژه و آفرينشى خاص است غيراز طبيعت است كه در همه موجودهاى جامد وبى‏روح يافت مى‏شود، و غير از غريزه است كه درحيوانات و درانسان در بعد حيوانيش موجود است، اين ويژگى فطرت از آن جهت است كه با بينش شهودى نسبت‏به هستى محض وكمال نامحدود همراه است، و با كشش و گرايش حضورى نسبت‏به مدبرى كه جهل و عجز وبخل را به حريم كبريايى او راه نيست، آميخته و هماهنگ مى‏باشد، فطرت انسانى، مطلق‏بينى و مطلق‏خواهى است‏». (8)

ممكن است گفته‏شود منحصركردن فطرت انسانى در شهود و گرايش حضورى انسان نسبت‏به هستى مطلق( خدا) شامل ساير فطريات انسان نمى‏شود.

ولى در پاسخ اين اشكال مى‏توان گفت: ساير فطريات انسانى در حقيقت تجليات و تعينات همان فطرت خداخواهى انسان است، زيرا همه آنها از سنخ كمالند، و سرچشمه كمالات همانا ذات اقدس خداوندى است.

نكته‏اى كه دركلام ايشان جاى تامل دارد اين است كه گفته‏اند:

«اگرانسانيت انسان محفوظ بماند، هم آن بينش شهودى نسبت‏به حضرت حق تعالى محفوظ است، و هم اين انجذاب و پرستش خاضعانه، و اگر اين خضوع وآن شهود نبود فصل اخير انسان هم نخواهد بود». (9)

آنگاه به اين كلام امام على عليه السلام استشهاد كرده كه در مورد انسانهايى كه معيارهاى انسانيت را رعايت نكرده وبه صفات حيوانى خو گرفته‏اند فرموده است:

«صورت آنان صورت انسان ولى قلبشان قلب حيوان است، نه راه هدايت را مى‏شناسند تا از آن پيروى كنند، و نه باب ضلالت را تا آن را مسدود سازند، چنين فردى مرده زنده‏ها (زنده‏نما) است.» (10)

در اين جا اين سؤال مطرح مى‏شود كه هرگاه فطرت امرى سرشتى و آفرينشى است، قطعا همگانى و پايدار و تغييرناپذيراست; چنانكه ازآيه فطرت (11) نيزاستفاده مى‏شود، و در كلام استاد جوادى هم به آن تصريح شده است. در اين صورت فرض محفوظ نماندن فطرت وتغييرپذيرى آن درست نيست، مگر اينكه مقصود از انسانيت انسان مراتب عاليه و كمالات معنوى او باشد كه اينها مربوط به ثمرات و آثار عملى فطرت مى‏باشند، نه اصل وجود فطرت; زيرا چون انسان موجودى مختار وانتخابگراست، دربكار گرفتن فطرت وانقياد در برابر رهنمودهاى فطرى كه تجلى هدايت‏خداوندى است، آزادى تكوينى دارد، ومى‏تواند شاكر يا كفران كننده باشد; چنانكه خداوند مى‏فرمايد:

«ما راه را به او نشان داديم او يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاس‏» (12)

چنانكه قوه تفكر و خرد نيز كه خداوند به انسانهاى عاقل ارزانى فرموده است (با حفظ سلامتى جسمى و روانى) قابل تغيير و تبديل نيست، ولى همگان در ميدان عمل منقاد عقل خود نبوده، گروه بسيارى سرسپرده غرايز حيوانى خويش مى‏باشند.«لهم قلوب لايفقهون بها» (اعراف /179).

همين گونه است قرآن كريم كه كتاب هدايت همگانى است، ولى جز مؤمنان و پرهيزگاران از آن هدايت نمى‏جويند.

بنابراين بايد اصل فطرت و هدايت فطرى كه سرمايه‏اى همگانى براى بشر است، را از انقياد و دلسپارى به آن كه مايه تعالى و رشد معنوى انسان است، و پشت پا زدن به آن كه مايه انحطاط و سقوط از مقام عالى انسانيت است تفكيك نمود، تا حكم يكى به ديگرى اشتباه نشود.
2 - فطريات ادراكى و معرفتى

همان گونه كه قبلا يادآور شديم فطريات انسان را مى‏توان به دو نوع فطريات ادراكى يا معرفتى و فطريات احساسى يا گرايشى تقسيم‏كرد، قسم نخست مربوط به عقل وانديشه‏اند، و قسم دوم مربوط به دل و روان.

اصطلاح فطرى در مورد ادراك و شناخت‏به معانى مختلفى بكار رفته است:
معانى تشكيك‏ناپذير يا اصول تفكر بشر

شيخ الرئيس در تعريف فطرت ادراكى كلامى دارد كه حاصل آن، اين است كه فطريات معرفتى انسان دو ويژگى‏دارند:

1 - اداراكاتى تلقينى و متاثر از عوامل مختلف بيرونى نبوده، از درون انسان و سرشت او سرچشمه مى‏گيرند.

2 - جزمى، قطعى و تشكيك‏ناپذيرند.

وى سپس فطريات ادراكى را به دوقسم: 1 - فطريات عقلى 2 - فطريات وهمى تقسيم كرده و يادآور شده‏است كه فطريات عقلى هميشه صادق و راستگو مى‏باشند، ولى فطريات وهمى با صدق و راستى ملازمه ندارند. و علت آن اين است كه وهم گاهى از محدوده خود تجاوزنموده و در قلمرو عقل وارد مى‏شود، اين‏جا است كه داوريها و ادراكات او هرچند جزمى است ولى بر خطا مى‏باشند، و اين خطا را جز عقل متوجه نمى‏شود، و فطريات نادرست وهم «وهميات‏» مى‏باشند. (13)

لازم به يادآورى است كه بديهيات عقلى نيز دو گونه‏اند:

1 - بديهيات عقل نظرى، مانند امتناع اجتماع وارتفاع متناقضين، بزرگتربودن هر كلى از جزء خود، نيازمندى موجود امكانى به علت، مساوى بودن مقادير مساوى بايك مقدار بايكديگر، وجود دنيايى خارج از انسان و...

2 - بديهيات عقل عملى مانند حسن عدل و راستگويى و قبح ظلم و دروغگويى و نظايرآنها كه در مبحث‏حسن قبح عقلى پيرامون آنها بحث‏شده است.

ناگفته معلوم است كه اين نوع از بديهيات به دليل اينكه ريشه در فطرت و نهاد انسان دارند عمومى و همگانى مى‏باشند; بدين جهت مى‏توان آنها را ادراكات عمومى نيزناميد. (14)

اين نكته نيز قابل دقت است كه پاره‏اى از بديهيات عقل نظرى مانند اصل امتناع تناقض، اصل عليت، اصل جهت كافى و... از پايه‏هاى تفكر و معرفت‏بشر مى‏باشند و هرگونه تشكيك يا انكار در مورد آنها موجب تشكيك و انكار در كل عالم شناخت و معرفت مى‏گردد، بدين‏جهت منطق و فلسفه حسى وتجربى كه به‏كلى منكر اين‏گونه فطريات عقلى است‏بسان فردى است كه بربالاى شاخه درختى نشسته و بدون آنكه متوجه باشد آن شاخه را اره مى‏كند، شايسته است كلام استاد شهيد مطهرى را در اين باره يادآور شويم:

«يگانه راه براى ارزش داشتن علم، فكر وفلسفه بشر; قبول كردن فطرى‏بودن اصول اوليه تفكراست، باگرفتن اين (اصل) براى ما جز شك مطلق چيزى باقى نمى‏ماند. پس فلسفه‏هايى كه هم به فطرى نبودن اصول اوليه تفكر قائلند و هم مى‏خواهند بگويند مابه يك فلسفه - مثلا ماترياليسم ديالكتيك - قائل هستيم و جهان جز ماده چيزى نيست، بايد به اينها گفت: خود همين نيز فكرى است كه هيچ اعتبارندارد، زيرا اين مبنايى كه برايش ساخته‏ايد مبنا نيست، يعنى تو درحكم همان شخصى هستى كه روى شاخه درخت نشسته و زيرپاى خود را مى‏برد». (15)
پاسخ به يك اشكال

برخى در نقد اين كلام گفته‏اند: بديهى بودن قضاياى مزبور، دليل براينكه بشر ساختمان وجودى ويژه‏اى دارد نيست، آنگاه درتوضيح آن چنين گفته‏اند: اصل امتناع تناقض را مى‏توان به عنوان يكى از قواعد استنتاج صورت‏بندى كرد، و دراين صورت نه صادق است و نه كاذب، زيرا قواعداستنتاج جنبه آلى دارند و اگر چه برهان منطقى را امكان‏پذير مى‏كند، خود مشمول صدق و كذب نمى‏باشند.

و قضاياى ديگر نيز اگر به نحو تحليلى، (Analytic) قرائت نشوند انكار صدق آنها به تناقض نخواهدانجاميد، در اين صورت منكران آنها يا بايد نقيض آنها رابه‏عنوان اصول موضوعه بپذيرند و يا بر آن اقامه برهان كنند، چنانكه قائلان نيز بايد مفاد آنها را يا به‏عنوان اصول موضوعه قبول كنند و يا برآن اقامه برهان نمايند، در هردو صورت ارزش صدق نزد طرفين مقبول است، ونفى آنها لزوما به نفى علم و نفى درك حقيقت‏به‏طوركلى (سوفسطايى‏گرى) نخواهدانجاميد. (16)
تحليل و نقد

حاصل اشكال فوق اين است كه اولا: اصل امتناع تناقض از معرفتهاى فلسفى يا علمى نيست تا صدق وكذب‏پذير باشد، بلكه يك قاعده و دستورالعمل منطقى است كه استدلال را ممكن مى‏سازد بسان كليد برق كه وسيله‏اى براى روشن يا خاموش‏كردن لامپ است، ولى در مورد آن حكم روشنايى يا خاموشى جارى نيست، اصل امتناع تناقض نيز وسيله‏اى است‏براى صدق يا كذب‏پذيرى معرفتهاى علمى يا فلسفى انسان، ولى حكم صدق و كذب درآن جارى نيست، و از اين روى نبايد آن را به‏عنوان يك معرفت‏بديهى و فطرى و لازمه ساختمان فكرى بشر دانست.

ثانيا: سايراصول عقلى بديهى را مى‏توان به دو صورت تعبير وتفسيركرد، يكى به صورت تحليلى و ديگرى به‏صورت تركيبى، در صورت اول انكار آنها مستلزم تناقض است، ولى در صورت دوم انكار آنها مستلزم تناقض نخواهد بود، و بر اين فرض ارزش صدق و كذب آنهانزد موافقان و مخالفان آنها برابر و يكسان است، يعنى هريك از دو طرف يا بايد آنها را به‏عنوان اصل موضوع بپذيرند، و يا بر صدق يا كذب آنها اقامه برهان نمايند.

در نقد اين اشكال نكات زير را يادآور مى‏شويم:
1 - اصل امتناع تناقض از قواعد صورى نيست

اصل امتناع تناقض را نبايد به‏عنوان يكى از قواعد صورى استدلال دانست، زيرا چنانكه مى‏دانيم قواعد صورى استدلال همان قوانين منطقى‏اند كه مربوط به مفاهيم ذهنى و معقولات ثانيه منطقى مى‏باشند، يعنى مفاهيمى كه به هيچ‏وجه ناظر به علم خارج از ذهن نيستند، مانند مفاهيم معرف، حجت و مفاهيم مربوط به‏آنها، درحالى‏كه هم مفهوم امتناع، و هم مفهوم تناقض به عالم واقع و خارج از ذهن نظر دارند، يعنى تناقض در عالم واقع ممتنع است، هرچند مفهوم تناقض در ذهن موجود بوده، ممتنع نيست، و به‏عبارت ديگر دو مفهوم امتناع و تناقض از معقولات ثانيه فلسفى‏اند، نه از معقولات ثانيه منطقى.

اصولا قواعد منطقى مربوط به صورت استدلال (قواعد صورى) مقدم بر استدلال بوده و روش استدلال را نيز بيان مى‏كنند، ولى‏اصل «امتناع تناقض‏» پس از انجام استدلال بكارمى‏آيد و نتيجه بدست‏آمده از استدلال را مستحكم مى‏سازد، يعنى اگرنتيجه استدلال مثبت است، طرف نفى آن را مردود مى‏سازد، و اگر منفى است طرف مقابل آن (اثبات) را منتفى مى‏سازد.
2 - قواعد صورى نيز صدق و كذب‏پذيرند

اختصاص صدق و كذب‏پذيرى به قضاياى مربوط به فلسفه و علوم درست نيست، زيرا ملاك آن اعم از فلسفه و علوم و منطق است; چه، معيار صدق و كذب مطابقت و عدم مطابقت ادراكات با نفس‏الامراست، و نفس‏الامر اعم از ذهن و خارج مى‏باشد. مثلا قضيه «انسان نوع است‏» صادق، و قضيه «انسان جنس است‏» كاذب است، در حالى‏كه نوع بودن يا نبودن انسان مربوط به وجود خارجى انسان نيست، انسان در خارج نه نوع است و نه جنس، بلكه فرد و شخص است; و به همين صورت ساير قضاياى منطقى.

بدين جهت است كه منطق را بخشى از حكمت و فلسفه دانسته‏اند، زيرا عالم ذهن در مقايسه با عالم خارج از ذهن، ذهنى است، ولى خود بخشى از قلمرو عالم واقع است. خواجه نصيرالدين طوسى در اين باره گفته است:

«بحث از معقولات ثانيه از آن نظر كه معقولات ثانيه‏اند مربوط به فلسفه‏اولى‏است‏» (17)
3 - بديهيات برهان ناپذيرند

اصول بديهى عقلى كه اصل امتناع تناقض در راس آنها است، برهان‏ناپذيرند ولى اين نه بدان جهت است كه نيازمند برهانند ولى عقل از اثبات آنها عاجزاست، بلكه بدان جهت است كه عقل بدون احتياج به تامل و استدلال آنها را شناخته و پذيرفته است، پاسكال دراين باره گفته‏است:

«چون علتى كه اين اصول را برهان‏ناپذير مى‏كند، نه خفا و ابهام، بلكه شدت وضوح آنها است، پس فقدان حجت و دليل براى اثبات آنها نه تنها نقص نيست، بلكه كمال نيز هست‏» (18)
4 - فطرت عقلى مشروط به صدق و كذب‏پذيرى نيست

در اينكه اصل امتناع تناقض از بديهيات عقلى است جاى ترديد نيست; اكنون مى‏گوييم خواه آن را صدق و كذب‏پذير بدانيم يا ندانيم از معرفتهاى فطرى و لازمه ساختار عقل و انديشه انسان است، يعنى عقل و انديشه انسان به گونه‏اى آفريده شده‏است كه بدون هيچ‏گونه تامل و ترديد اجتماع و ارتفاع متناقضين را ممتنع مى‏داند، و انكار اين اصل بديهى عقلى موجب تزلزل پايه‏هاى شناخت‏بشر مى‏شود، و مرحوم مطهرى چيزى بيش از اين مطلب را ادعانكرده است، بنابراين به ميان كشيدن مساله صدق و كذب‏پذيرى معرفت در اين بحث كاملا بى‏ربط بوده و جز مكتوم ساختن چهره حقيقت در زير نقاب مغالطه نتيجه‏اى ندارد.
5 - تحليلى بودن قضايا گزينشى نيست

تحليلى و تركيبى‏بودن قضايا معيار ثابتى دارد، و امرى گزينشى نيست تا انسان به دلخواه خود قضيه‏اى را تركيبى يا تحليلى قرائت كند. معيار تحليلى بودن قضيه آن است كه انكار محمول با فرض وجود موضوع مستلزم تناقض است، مانند قضاياى زير:

1 - جسم، ذوابعاد است

2 - مثلث، سه زاويه دارد

3 - انسان، ممكن الوجود است

4 - عدد زوج، قابل تنصيف است .

در قضاياى يادشده با فرض وجود موضوع، محمول قابل‏نفى نيست; زيرا نفى آن به تناقض مى‏انجامد، محمولات قضاياى فوق، يا ذاتى موضوعات آنهايند، و يا لازمه ذات آنها، كه در هر دو صورت انفكاك آنها از موضوع ممكن نيست; و اين برخلاف قضاياى تركيبى است كه نفى محمولات آنها با فرض وجود موضوعاتشان مايه تناقض نخواهد شد، مانند قضاياى:

1 - جسم، سنگين است

2 - مثلث، متساوى‏الاضلاع است

3 - انسان، دانشمند است

4 - عدد زوج، بزرگ است.

اكنون مى‏گوييم اصول عقلى و فطرى شناخت چون «اصل عليت‏» از قضاياى تحليلى است; زيرا موضوع عليت، ممكن‏الوجود است; يعنى ماهيتى كه به لحاظ ذات خود نسبت‏به وجود و عدم يكسان است، و به عبارت ديگر خود مالك هستى خودنيست; و از طرفى فرض اين است كه موجود است. بنابراين در مورد هر ماهيت ممكنى كه وجود دارد دو قضيه زير صادق است:

1 - وجود دارد.

2 - وجود ندارد.

و اجتماع نفى و اثبات در يك‏چيز همان اجتماع متناقضين است، و راه برونرفت از اين تناقض به اين‏است كه بگوييم اثبات وجود براى ممكن از ناحيه غير است، نه ناشى از ذات آن، و اين همان اصل عليت است ( استناد وجود شئ به غير آن).
فطريات افلاطونى

افلاطون براساس نظريه‏اى كه در باب مثل دارد همه معرفت‏هاى انسان را فطرى مى‏داند، به عقيده وى نفس انسان قبل از آمدن به عالم طبيعت در عالم مثل وجود داشته و نسبت‏به مثل كه واقعيت‏هايى كلى و ثابت مى‏باشند آگاه بوده است، ولى پس از آمدن به اين عالم در اثر مجاورت و آميزش با بدن و امور اين عالم آنها را از ياد برده است، ولى از آنجا كه آنچه در اين عالم است نمونه و پرتوى از آن حقايق مى‏باشد، روح انسان با درك اين نمونه‏ها بار ديگر يادآور مثل مى‏شود. بدين جهت وى علم و معرفت را تذكر و يادآورى مى‏داند و نه كسب معرفت جديد.

اين نظريه هم از طرف ارسطو و هم از طرف حكماى اسلامى مردود دانسته شده است كه فعلا مجال بررسى نيست. (19)
فطريات در اصطلاح عقليون اروپا

اصطلاح فطرى در زمينه ادراكات در منطق و فلسفه عقليون اروپائى نظير دكارت و كانت و پيروان آنان در معناى ديگرى بكار رفته است، و آن عبارت است‏از اينكه پاره‏اى از مفاهيم كلى (ادراكات تصورى) ذاتى عقل بوده و عقل در دريافت آنها به هيچ ادراك جزئى و حسى نياز ندارد.

دكارت مفاهيم نظير وجود، وحدت، زمان، مكان و حركت را مفاهيم فطرى و ذاتى عقل دانسته است، و كانت نيز مفاهيم دوازده‏گانه‏اى (20) را فطرى و ذاتى عقل (ماقبل حس) دانسته كه به مقولات كانت‏شهرت يافته‏اند.

اين نظريه نيز هم از سوى حسيون اروپا و هم از طرف فيلسوفان اسلامى ابطال گرديده است. (21)
دفع يك توهم

ممكن است در يك نگاه سطحى توهم شود كه در بحث فطريات ادراكى نوعى تناقض به چشم مى‏خورد، زيرا در آغاز بحث فطرى‏بودن يك سلسله ادراكات كه مايه‏هاى تفكر بشر مى‏باشند پذيرفته‏شد، ولى از سوى ديگر بانظريه افلاطون و عقليون اروپا كه به ادراكات فطرى معتقدند مخالفت گرديد.

ولى اندكى تامل نادرستى اين توهم را روشن مى‏سازد، زيرا اولا: فطريات مورد قبول در آغاز بحث مربوط به ادراكات تصديقى است، و فطريات موردنظر عقليون اروپا مربوط به تصورات و مفاهيم مى‏باشد، چنانكه فطريات در كلام افلاطون اعم از تصورات و تصديقات است.

و ثانيا: تفاوت معناى فطرى در اصطلاح فلسفه‏اسلامى با معناى فطرى در اصطلاح افلاطون اين است كه وى معتقد است كه نفس انسان از آغاز پيدايش واجد همه معرفت‏ها مى‏باشد گرچه وقتى به اين عالم مى‏آيد آنها را فراموش مى‏كند، ولى فلاسفه اسلامى نه وجود قبلى نفس را قبول دارند، و نه معرفتهاى پيشين او را.

و تفاوت آن با فطرت در اصطلاح عقليون اروپا اين است كه آنان معرفت‏هاى فطرى را لازمه كار عقل مى‏دانند، يعنى اين معرفت‏ها گرچه در ساختمان وجودى عقل تعبيه نشده است، ولى عقل در دريافت آنها به اقامه برهان نياز ندارد، و تنهاتصور اجزاء تشكيل دهنده آنها براى دريافت و تصديقشان كافى است.

از اين جا مى‏توان به مفاد دو دسته از آيات قرآن در اين باره نيز پى‏برد، يكى آن دسته از آيات كه مفادشان اين است كه انسان در آغاز پيدايش واجد هيچ معرفتى نيست (نفى فطريات دراصطلاح افلاطون و عقليون‏اروپا) چنانكه مى‏فرمايد: «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا وجعل لكم‏السمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون‏»(نحل/78) و دسته ديگر آياتى كه مفادشان اين است كه رسالت پبامبر(ص) را تذكر و يادآورى مى‏داند چنانكه مى‏فرمايد: «انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر» (غاشيه/ 21 - 22). و نيز آياتى كه در اثبات پاره‏اى از معارف، داورى را به عهده مخاطبان گذارده و چنين وانمود مى‏كنند كه اين مطلب به‏قدرى روشن است كه شما خود به آن واقفيد و به اقامه برهان نيازى نيست، چنانكه مى‏فرمايد: «هل يستوى‏الذين يعلمون والذين لايعلمون‏» (زمر/1) و نيز مى‏فرمايد: «ام نجعل‏الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى‏الارض، ام نجعل‏المتقين كالفجار» (ص/29) و نيز مى‏فرمايد: «هل جزاءالاحسان الا الاحسان‏» (الرحمن/60) و نظاير آنها.

زيرا مقصود از فطرى‏بودن اين معرفتها اين است كه نياز به آموزش و تعليم و اقامه برهان ندارد، نه اينكه انسان قبل از آمدن به دنيا آنها را مى‏دانسته است، تا در اين صورت ميان اين دو دسته از آيات تنافى باشد. (22)
3 - فطريات احساسى يا گرايشى

يك سلسله احساسات و گرايشهاى روحى ويژه در انسان يافت مى‏شود كه از ويژگى‏هاى او بشمار مى‏روند، برخى از اين احساسات و گرايشها كه انسان با تامل در ضمير خود و مطالعه در حالات ديگران مى‏يابد، عبارتند از:
1 - حس كنجكاوى يا حقيقت جويى:

انسان اين احساس و گرايش را در خود مى‏يابد كه مى‏خواهد به راز و اسرار اشياء و حوادث اطراف خود آگاه شود. آثار اين تمايل و احساس به‏صورت محدود و ضعيف از لحظه پيدايش در او مشاهده مى‏شود و به‏تدريج كه قواى ادراكى او رشد كرده و زمينه‏ها و شرايط لازم براى تبلور يافتن آن فراهم مى‏گردد، آثار و نتايج آن نيز در زندگى او گسترش و تكامل مى‏يابد، و همين ويژگى رشد و تكامل است كه از امتيازات انسان نسبت‏به ساير حيوانات مى‏باشد، و همان‏گونه كه در گذشته بيان گرديد تفاوت غريزه و فطرت، تفاوت تشكيكى در يك حقيقت است، وانسان به حكم برترى و تكامل وجودى كه نسبت‏به ساير انواع حيوانى دارد از يك سلسله تمايلات ويژه برخوردار است، كه حس حقيقت جويى نمونه‏اى از آنها است.

عامل و منشا اصلى پيدايش و تكامل فلسفه و علم بشرى همانا حس كنجكاوى و حقيقت‏جويى او است. هرچند عوامل مختلف اجتماعى نيز دراين امر تاثير داشته‏اند، ولى شالوده آن را حس كنجكاوى و علم‏دوستى انسان تشكيل مى‏دهد. به عبارت ديگر، آنچه فطرى بشر است علم‏دوستى و حقيقت‏جويى او است و آنچه معلول عوامل مختلف اجتماعى مى‏باشد، تفاوتهاى كمى و كيفى در تعين و تحقق يافتن اين گرايش فطرى مى‏باشد. گواه روشن بر اين مطلب وجود دانشمندان و پژوهشگرانى است كه نه‏تنها انگيزه‏هاى اقتصادى و مانند آن نداشته‏اند، بلكه در راه كسب معرفت و ارضاء حس كنجكاوى خود، دست از همه مزاياى اجتماعى برداشته و خطرهاى بزرگى را نيز پذيرا شده‏اند.

داستان معروف ابوريحان در اين مورد آموزنده است، آنگاه كه وى در مرض مرگ بود همسايه فقيه او به عيادتش آمد، وى مساله‏اى در باب ارث از او پرسيد، فقيه از اين سئوال تعجب كرد و گفت: اين سئوال در اين وقت‏براى تو چه سودى دارد؟ ابوريحان گفت: با وجود اينكه در حال مرگ مى‏باشم، ولى آيا اگر پاسخ اين مساله را بدانم و بميرم بهتر است‏يا ندانم؟ فقيه گفت: بدانى بهتر است. گفت پس پاسخ سئوالم را بگو; فقيه پاسخ او را گفت و از جاى برخاست، هنوز به منزلش نرسيده بود كه ابوريحان وفات نمود.

دو سرگذشت مشابه كه از مرحوم حجة‏الاسلام سيدمحمدباقر شفتى و پاستور در مورد شب زفاف آنان نقل كرده‏اند نيز گوياى اصالت احساس علم دوستى در انسان مى‏باشد. (23)
2 - حس نيكى يا فضيلت‏خواهى

يكى ديگر از احساسات يا گرايشهاى ويژه روح انسان حس نيكى يا فضيلت‏خواهى است. يعنى انسان ذاتا و فطرتا آنچه را كه به‏عنوان فضايل اخلاقى بشمار مى‏رود دوست داشته و در نهاد خود طالب و خواهان آن است. اعم از اينكه آن خير و فضيلت جنبه فردى داشته باشد مانند: حلم و شجاعت; يا جنبه اجتماعى داشته باشد مانند: دادخواهى و يارى مظلومان و كمك به محرومان ونظاير آن.

اينكه تا چه اندازه انسان توفيق مى‏يابد كه به نداى فطرت خود پاسخ داده و ارزشها و فضايل اخلاقى را درخود شكوفا سازد بحث ديگرى است، سخن ما مربوط به تمايل و گرايش فطرى انسان به نيكى و فضيلت است، نه تجسم و تحقق يافتن آن.

هرگز نمى‏توان اين احساس فطرى را برپايه غريزه سودجويى و منفعت‏طلبى و به عبارت ديگر، براساس خودمحورى انسان تفسيرنمود، زيرا حس فضيلت‏دوستى و نيكى‏گرايى انسان محدود به مواردى كه نيكى و فضيلت‏برآورنده نفع و سود او باشد نيست، بلكه در مواردى كه متضمن زيان او مى‏باشد نيز اين احساس در او وجود دارد. هرچند به خاطر اغراض ديگرآن را اظهار ننمايد. نمونه روشن اين مطلب فضيلت «ايثار و فداكارى‏» است كه همگان آن‏را مى‏ستايند و مى‏پسندند هرچند عامل به آن نباشند.

و نيز گرايش مزبور را نمى‏توان معلول تعليمات و تلقينات دينى و يا نتيجه فرهنگ و آداب قومى و ملى دانست، زيرا شعاع آن فراتر و گسترده‏تر از عوامل ياد شده بوده و در همه انسانها با عقايد و فرهنگهاى گوناگون به چشم مى‏خورد.

و به عبارت ديگر عموميت و همگانى‏بودن آن گواه براين است كه چنين احساسى ريشه در نهاد و فطرت انسان دارد.
3 - كمال جويى و مطلق گرايى

يكى از ويژگى‏هاى برجسته روحى انسان حس مطلق‏گرايى و كمال‏جويى او است، يعنى اينكه انسان اولا: ذاتا خواهان كمال است ثانيا: خواهان كمال مطلق و نامحدود است، بدين‏جهت پس از دست‏يافتن به درجه‏اى از كمال مطلوب خود، به جستجوى مرتبه ديگرى از آن برمى‏آيد، و دست‏يافتن به كمال محدود اين احساس باطنى او را اشباع نمى‏كند.

در اين جا نيز يادآور مى‏شويم كه سخن ما در طلب و خواستن كمال مطلق است، اما اينكه عملا نيز بدان دست مى‏يابد يانه مورد بحث نيست.

بديهى است كه اين عامل فطرى در تكامل بشر در زمينه‏هاى مختلف علوم و فنون نقش تعيين كننده و بنيادى داشته و دارد.

مرحوم مطهرى دراين‏باره كلام سنجيده‏اى دارد كه يادآور مى‏شويم:

«ازنظرما راز تكامل را در فطرت انسان بايد جستجو كرد واينكه انسان به حسب فطرت خودش كمال‏جو است و در كمال‏جوئى خودش حد يقف ندارد، اين علت اصلى تكامل است... ولى اينها (ماترياليستها) نمى‏خواهند از فطرت كمال‏جو و ميل غيرمتناهى انسان به پيشرفت نامى ببرند، و در عين‏حال مى‏خواهند تكامل را توجيه بكنند، لذا از توجيه تكامل عاجزند، چون بااصول مادى ، تكامل قابل توجيه نيست‏» (24)
4 - تمايل به ابداع وابتكار

يكى ديگر از احساسات و گرايشهاى ويژه روح انسان تمايل به ابداع و ابتكار يا حس خلاقيت و نوآورى است. انسان ذاتا ابداع و خلاقيت را مى‏پسندد و به آن گرايش دارد و بر اين اساس آن را يك ارزش انسانى مى‏شناسد و آن‏را مى‏ستايد. خواه خود او هم به‏صورت بالفعل داراى اين صفت‏باشد يا نه و شايد هم هيچ انسانى يافت نشود كه فاقد هرگونه خلاقيت و ابتكار باشد، زيرا قلمرو بروز و ظهور آن بسيارگسترده مى‏باشد و به فن و هنر ويژه‏اى اختصاص ندارد، ودر هرصورت اولا: قوه و استعداد آن‏را در خود مى‏يابد ثانيا: آن را يك ارزش انسانى دانسته و ستايش مى‏كند.

درست است كه بسيارى از خلاقيت‏ها و نوآورى‏هاى انسان نتيجه نيازمندى‏هاى او در زندگى بوده است، ولى اين امر با فطرى‏بودن آن منافات ندارد، نقش اين نيازمندى‏ها بارورساختن و به فعليت رساندن همان تمايل فطرى است، چنانكه در مورد حس كنجكاوى و علم‏دوستى نيز همين مطلب يافت مى‏شود، و گواه بر درستى اين مدعا - چنانكه گذشت - اين است كه انسان ابتكار و خلاقيت را به صورت مطلق و در همه حالات دوست دارد و آن‏را مى‏ستايد، خواه به صورت بالفعل واجد آن باشد يا نه، و خواه از آن منتفع گردد يا نه.

بديهى است كه انسان چيزى را طالب است و مى‏ستايد كه اولا: نوعى كمال وجودى بشمار آيد ثانيا: مرتبط با هستى او باشد، بنابراين خلاقيت و ابتكار از كمالات و ارزش‏هاى متعالى انسانى است كه مطلوب بالذات او است. هرچند مى‏تواند مطلوب بالغير نيز باشد و در عين اينكه ذاتا خواهان آن است، به خاطر برآوردن پاره‏اى نيازهاى زندگى نيز خواستار آن گردد.

اينها نمونه هايى از فطريات احساسى انسان است، هر چند فطريات انسان منحصر در آنها نمى‏باشد.
پاسخ به يك اشكال

در اين جا اشكالى مطرح شده است و آن اينكه: اين گرايشهاى فطرى در تمام انسانها و به نحو يكسان فعليت نيافته‏اند، بنابراين بايد مقصود از آنها گرايشهاى بالقوه باشد كه در همه انسانها موجود است، ولى دراين‏صورت همان گونه كه انسان مثلا ابليت‏حقيقت‏جويى دارد، قابليت كتمان حقيقت هم دارد، و همان‏گونه كه قابليت عشق ورزى دارد قابليت نفرت‏ورزى نيز دارد، و در طول تاريخ بشر نيز هردو نوع قابليت تحقق يافته است.

بنابراين بر مبناى نظريه فطرت از اين دونوع قابليت، آن كه به لحاظ ارزشى نيك مى‏باشد، فطرى و درخور تحقق است، ولى از سوى ديگر تشخيص نيك و بد امور در گرو فطرى بودن و يا نبودن آن است. و اين البته دور است. (25)

در اين اشكال چند مغالطه بزرگ رخ داده‏است كه يادآور مى‏شويم:

اولا: آنچه فطرى است، حقيقت جويى و علم دوستى است; يعنى انسان به مقتضاى ساختار روحى خود، آگاهى از اسرار پديده‏ها را دوست دارد وآن را مى‏ستايد، و در اين حالت روحى فرض قوه و فعل متصور نيست، اين حالت پيوسته بالفعل است، آنچه در مورد برخى بالفعل و در مورد برخى بالقوه است، اثر و نتيجه عملى و عينى آن است.

ثانيا: نقطه مقابل حقيقت جويى و علم دوستى، جهل گرايى است نه كتمان حقيقت، كتمان حقيقت نقطه مقابل ابراز حقيقت است كه دو مرتبه متاخر از حقيقت جويى است. (1 - حقيقت جويى 2 - يافتن حقيقت 3 - ابراز حقيقت).

ثالثا: اگرچه انسان به لحاظ ذات و سرشت‏خود هم تمايل به نيكى دارد و هم تمايل به بدى، ولى اين به‏خاطر دوبعدى‏بودن نفس و روح او است كه از آن دو به «من علوى‏» و «من سفلى‏» و بعد ملكى و ملكوتى تعبير مى‏شود. و انسان با قدرت عقل و تفكر، نيك و بد امور را در مقايسه با دو بعد مزبور تميز مى‏دهد، آنچه با من علوى هماهنگ است را نيك و آنچه با من سفلى هماهنگ است را بد مى‏داند.

بنابراين تمايلات و گرايش‏هاى فطرى (در مقابل غريزى و حيوانى) آن دسته از گرايش‏ها است كه از جنبه علوى و ملكوتى وجود انسان سرچشمه مى‏گيرد و در راستاى كمال وجودى انسان قرار دارد تا اين‏جا مربوط به فطرت احساسى و گرايشى است; اما تشخيص اينكه گرايش‏هاى مزبور داراى چنين ويژگى مى‏باشند مربوط به فطرت ادراكى و از شؤون عقل و انديشه انسان است.

شايسته است در اين مقام قسمتى از كلام مرحوم مطهرى كه اشكال يادشده ناظر بر نظريه ايشان است را يادآور شويم:

«ارزشهاى انسانى با فطرت انسان جور درمى‏آيد و فطرت انسانى با اين جور درمى‏آيد كه انسان در سرشت‏خودش يك مايه انسانى دارد، مايه‏اى براى همين گرايشهاى مقدس، يعنى در سرشت انسان يك حقيقت مقدسى هست كه ميل به تعالى در ذات او نهفته‏است، تضاد درونى انسان كه در حديث آمده و به‏دنبال آن در ادبيات ما آمده‏است‏بيانگر همين واقعيت است.

در حديثى كه شيعه وسنى روايت كرده‏اند آمده‏است كه خداوند متعال فرشته را آفريد و او را از عقل محض ساخت، و حيوان را آفريد و او را از شهوت محض ساخت، و انسان را آفريد و در او اين دو را با يكديگر تركيب كرد.»

«ان الله تعالى خلق‏الملائكة و ركب فيهم العقل و خلق‏البهائم و ركب فيهم‏الشهوة، و خلق‏الانسان و ركب فيه‏العقل والشهوة‏» (26)

اين تركيب انسان به تعبير حديث از جنبه فرشته‏اى و جنبه حيوانى (يك موجود فرشته - حيوان) قهرا در انسان دو گرايش متضاد به‏وجود آورده، گرايش رو به بالا و گرايش رو به پائين، گرايش آسمانى و گرايش زمينى.

آنگاه خدا به انسان عقل و اراده داده‏است و او را در ميان اين دو راه مختار كرده است: «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» (انسان/3) (27)

براى توضيح بيشتر اين مطلب كلامى را نيز از علامه طباطبائى در تفسير آيه «و نفس و ما سواها × فالهمها فجورها و تقواها» (شمس/7-8) يادآور مى‏شويم:

«متفرع ساختن الهام بر تسويه و آراستن نفس اشاره به اين است كه الهام پليدى و پاكى كه همان عقل عملى است، از مراتب تكميل آفرينش نفس انسانى و از صفات خلقت او مى‏باشد.

و نيز اضافه نمودن فجور و تقوى به ضمير «ها» كه به نفس باز مى‏گردد اشاره به‏اين است كه مقصود، آن فجور و تقوايى است كه به نفس انسان و آنچه در تكليف همانند او است (مانندنفوس جن) اختصاص دارد.» (28)
4 - راه شناخت فطريات

دو تذكر مقدماتى:

1 - مى‏دانيم كه براى اقامه برهان بر اثبات يك مطلوب از دو شيوه مى‏توان بهره گرفت، يكى شيوه مستقيم، و ديگرى غير مستقيم (خلف). شيوه مستقيم آن است كه مقدماتى ذكر شود كه مستقيما مطلوب از آنها بدست آيد. و شيوه غير مستقيم آن است كه نقيض مطلوب ابطال گردد تا نادرستى مطلوب ثابت‏شود.

2 - ادراكات و گرايشهاى فطرى امورى بديهى مى‏باشند، فطريات ادراكى از اوليات، و فطريات احساسى و گرايشى از وجدانيات (در اصطلاح منطق) بشمار مى‏روند. و بدين‏جهت‏بى‏نياز و بلكه فراتر از برهان (به‏صورت مستقيم) مى‏باشند. بنابراين آنچه به‏عنوان برهان مستقيم بر اثبات فطريات ذكرمى‏شود چيزى جز تنبيه و يادآورى نخواهد بود.

اينك با يادآورى اين دو مطلب به بررسى دلايل اصل فطرت برپايه دو شيوه مستقيم و غيرمستقيم مى‏پردازيم:
الف: شيوه مستقيم:

دلايلى كه از طريق مستقيم مى‏توان بر اثبات گرايشهاى فطرى بشر اقامه كرد عبارتند از:

1 - درون كاوى و مطالعه حالات روانى:

از آنجا كه گرايشهاى فطرى از نهاد روح و جان انسان سرچشمه گرفته و از پديده‏هاى روانى او مى‏باشند، نزديكترين راه شناخت آنها مطالعه كتاب نفس و دقت در حالات روحى است. انسان آنگاه كه به ضمير و روان خود توجه مى‏كند اين واقعيت را درمى‏يابد كه او حقيقت‏جو و خيرخواه است، حقيقت گرايى را مى‏پسندد و خيرخواهى را ستايش مى‏كند. و روشنتر از آن كمال‏جويى و مطلق‏گرايى را در عمق ضمير خود احساس مى‏كند. و اين يك نوع علم حضورى است كه واقعيت معلوم نزد عالم حاضر است، زيرا حالات روحى از شؤونات و مراتب نفس مى‏باشند.

بديهى است كه اين روش در اين حد چيزى جز يك تجربه شخصى نيست. و نتيجه آن را نمى‏توان در قالب يك استدلال منطقى ريخت و در مقام اقناع يا افهام به آن استناد نمود، و اين خصوصيت مساله فطرت نيست، بلكه همه وجدانيات اين گونه‏اند. آنچه در اين باره مى‏تواند راهگشا باشد يادآورى شواهد و نشانه‏هايى است كه بر وجود چنين گرايش‏هاى فطرى در وجود نوع انسان‏ها دلالت مى‏كنند. مانند اينكه مى‏بينيم افراد بشر در شرايط معمولى كه نه انتظار سودى مى‏رود و نه احتمال زيانى علم را مى‏ستايند و عالمان را تكريم مى‏كنند، و نيز در گفتار و رفتار انسان‏ها مى‏يابيم كه آنان پيوسته جوياى كمال مطلق بوده و به هر درجه از آنچه آن را كمال مى‏دانند دست مى‏يابند قانع نبوده، خواهان درجه بالاتر مى‏باشند.

اين شيوه‏اى است كه در مورد همه معرفت‏هاى وجدانى و شهودى بكار گرفته مى‏شود، مثلا انسان به‏طور شخصى واقعيت درد و شادى را در نهاد خود احساس مى‏كند، ولى اين دو پديده روحى را ميان خود و انسان‏هاى ديگر مشترك مى‏داند، زيرا نشانه‏هاى آن را در گفتار و رفتار آنان مشاهده مى‏كند.

از اين‏جا پاسخ يك اشكال روشن گرديد و آن اينكه «ارجاع به درك وجدانى، ممكن است نظريه فطرت را از گزند انتقادات ايمن دارد، اما از سوى ديگر آن را آسيب‏پذير خواهدكرد، چرا كه رقيب نيز مى‏تواند نظريه خود را مستند به درك وجدانى و علم حضورى بداند و خود را در حصار امن وجدانيات درآورد، به‏اين‏ترتيب بحث منطقى و بررسى دلايل له و عليه نظريات ناممكن خواهد شد.» (29)

پاسخ اين است كه با مراجعه به شواهد و نشانه‏هاى فطريات كه در گفتار و رفتار انسان‏ها نمايان است، نظريه فطرت تحكيم و نظريه رقيب ابطال مى‏گردد، چنانچه در مورد ساير پديده‏هاى روحى - اعم از غريزى و فطرى - نيز روش مقبول و معمول همين است.

همچنين بايد گفت مطلب يادشده اختصاص به وجدانيات و مشاهدات درونى ندارد، در مورد مشاهدات بيرونى كه اصطلاحا حسيات ناميده مى‏شوند نيز از همين قاعده و دستور پيروى مى‏شود. مثلا حكم به اينكه آتش گرمابخش و سوزنده است را انسان نخست از طريق حس خود درك مى‏كند، او با اين تجربه شخصى نمى‏تواند به حكم كلى دست‏يابد. مگر بعد از آنكه اولا: در موارد و شرايط مختلف حرارت و سوزندگى آتش را حس كند ثانيا: هماهنگى ديگران را در اين احساس تجربه نمايد. در چنين صورتى به حكم كلى نايل مى‏گردد. عين اين روش و دستور در مورد وجدانيات نيز جارى است.

2 - رجوع به آراء روان‏شناسان:

يكى از رشته‏هاى علوم تجربى، علم روان‏شناسى است كه به بحث و تحقيق درباره فعاليت‏هاى روانى و رفتارهايى كه نمودار آنها هستند مى‏پردازد، تا منشاء پيدايش و نحوه روابط و مناسبات ميان آنها و قوانين حاكم بر آنها را بشناسد. فرق ميان روان‏شناسى علمى و روان‏شناسى فلسفى اين است كه در فلسفه درباره خود روان بحث مى‏شود تا ماهيت و چيستى آن، و ماديت‏يا تجرد و بقاء يا فناى آن روشن گردد، ولى در روان‏شناسى علمى درباره فعاليت‏ها و پديده‏هاى روانى بحث مى‏شود، همان‏گونه كه در علم فيزيك درباره اصل ماده و ماهيت آن بحث نمى‏شود بلكه بحث‏هاى علم فيزيك ناظر به آثار و خواص ماده است.

در روان‏شناسى تجربى اصل فعاليت‏ها و حالات روانى ( نفسانيات) امورى مسلم و غيرقابل ترديد تلقى مى‏شوند، از اين روى براى مطالعه و بررسى آنها بايد همان روش معمول در علوم طبيعى و فيزيك يعنى مشاهده وتجربه را پيش گرفت.

اندكى توجه معلوم مى‏دارد كه حقيقت وجودى نفسانيات حتى از حقيقت وجودى خواص ماده (رنگ، حرارت، مقاومت ...) كه موضوع بحث علم فيزيك هستند مسلم‏تر است، در وجود خارجى اين خواص ممكن است ترديد كرد، زيرا علم به آنها حصولى است، درصورتى كه حالات نفسانى هركس مستقيما در دسترس او قراردارند و علم او به آنها حضورى است.

روان‏شناسان تمايلات غريزى و فطرى انسان را به سه دسته شخصى، اجتماعى و عالى تقسيم‏كرده‏اند.

الف: تمايلات شخصى

تمايلات يا انگيزه‏هاى شخصى را «خوددوستى‏» نيز مى‏نامند، يعنى هركس خويشتن را دوست مى‏دارد و خير و صلاح خود را بيشتر از هركس ديگر مى‏جويد و بالاتر از هرچيز قرار مى‏دهد. اين ميل طبيعى نخستين قانونى است كه افراد بشر به سائقه غريزه از آن پيروى مى‏كنند و تا زمانى كه جنبه فساد پيدا نكرده و از حدود خود خارج نگرديده‏است، يعنى به تمايلات اجتماعى و عالى لطمه نزده است، مفيد و براى ادامه حيات و ترقى آن ضرورى مى‏باشد.

تمايلات شخصى نيز به دوگونه جسمانى و نفسانى (روانى) تقسيم مى‏شوند، ميل‏هاى بدنى و جسمانى مربوط به احتياجات بدنى مى‏باشند مانند احتياج به تنفس، حركت، تغذيه و استراحت. از ويژگى‏هاى اين تمايلات اين است كه اولا: با تغييرات و حركات بدنى معين همراهند ثانيا: ادوارى، متناوب و سيرى‏پذيرند. تمايلات غريزى حيوانات - به ويژه انواع پست آنها - منحصرا از اين قبيلند.

ولى در انواع بالاتر - به‏ويژه انسان - تمايلات شخصى روانى نيز يافت مى‏شود كه مربوط به احتياجات روانى آنهاست، اين تمايلات را تحت عنوان «ارضاء عزت نفس‏» ذكر مى‏كنند، اين تمايلات نه جاى معينى در بدن دارند و نه ادوارى و سيرى‏پذير مى‏باشند. ارضاى عزت نفس مظاهر مختلفى دارد كه برخى از آنها عبارتند از:

1 - تحصيل خوشبختى كه راه‏هاى نيل به آن در علم اخلاق مورد بحث است.

2 - استقلال طلبى و كسب قدرت و سيادت.

3 - كبر و غرور كه شهرت طلبى و جاه و جلال‏دوستى از مظاهر آنند.

4 - احتياج به تاثر يا هيجانات روحى، مانند احتياج به نوازش و مهر و محبت.

5 - حس تملك كه سبب مى‏شود شخص به تصرف اشيايى پرداخته آنها را به خود منتسب سازد، و با اينكه از دايره وجود او خارج هستند، تا اندازه‏اى جزء شخصيت‏خويش بشمارآورد، بويژه آنگاه كه اشياى مزبور در نتيجه كار و زحمت‏خود شخص تحصيل شده باشند.

ب: تمايلات اجتماعى

تمايلات اجتماعى انسان موجب مى‏شوند كه نوعى علاقه و دلبستگى نسبت‏به همنوعان خود احساس نمايد و در غم و شادى آنان سهيم باشد، اين تمايلات نيز مظاهر مختلفى دارد كه مهمترين آنها عبارتنداز:

1 - محبت و دوستى خانوادگى كه در دايره محدود افراد يك خانواده متجلى مى‏گردد.

2 - ميهن دوستى، يعنى علاقه‏اى كه هركس نسبت‏به جامعه‏اى كه عضو آن است دارد، و هر اندازه اين جامعه كوچكتر باشد دلبستگى متقابل اعضاى آن بيشتر خواهد بود، زيرا اشتراك آنان در منافع و تكاليف روشن‏تر احساس مى‏شود.

3 - تقليد يا الگوپذيرى: هركس رفتار و گفتار اشخاصى كه مورد محبت او هستند سرمشق خود قرار مى‏دهد، مخصوصا اگر براى آنان نوعى برترى نسبت‏به خودقائل باشد، اين اصل در تربيت‏حائز كمال اهميت است، و قرآن كريم بر آن تاكيد بسيار نموده است: «ولكم فى رسول الله اسوة حسنة‏»

ج: تمايلات عالى

تمايلات عالى چهار گونه‏اند:

1 - حقيقت جويى: اين يكى از احتياجات و تمايلات روحى انسان است كه از همان اوان كودكى فعاليت داشته و در گفتار و رفتار كودك متجلى مى‏گردد، و آن را حس كنجكاوى نيز مى‏نامند. حقيقت جويى گاهى براى جلب فايده است، و گاهى بى‏غرضانه، يعنى سبب مى‏شود كه انسان حقيقت را براى آنكه حقيقت است جستجو كند. علاقه انسان به درك حقيقت گاهى به اندازه‏اى است كه براى نيل به آن نه‏تنها طالب فايده نيست، بلكه شدايد و ناملايمات را نيز تحمل نموده به زيان و خطر نيز اقدام مى‏كند، چه‏بسا بزرگانى كه در اين طريق از بذل مال و جان دريغ نكرده و در راه نيل به حقيقت جام شهادت را نوشيده‏اند. علم و فلسفه از مهمترين مظاهر حس حقيقت جويى مى‏باشند.

2 - ميل زيبايى دوستى: انسان طبعا به حسن و جمال تمايل دارد و عواطفش از ادراك هرچيز زيبا تحريك مى‏گردد و درنتيجه او را انبساط خاطر و لذتى مخصوص دست مى‏دهد، آثارى كه از حفريات علمى و باستان شناسى بدست آمده مى‏رساند كه زيبايى دوستى از زمانهاى ماقبل تاريخ نيز در بشر وجود داشته است، ليكن پرورش و تلطيف اين حس از روزى آغاز گرديده كه انسان توانسته است احتياجات اوليه خود را رفع كند و مجالى براى پرداختن به امور تفننى بدست آورد. به‏طور كلى مى‏توان گفت هرقدر انسان آسايش و رفاه و فرصت‏بيشترى داشته باشد به همان اندازه حس جمال دوستى او شديدتر شده و نياز بيشترى به درك زيبايى خواهد داشت.

3 - تمايل اخلاقى: خيرطلبى يا تمايل اخلاقى عبارت‏است‏از تمايلى طبيعى كه انسان به جستجوى خير و اجتناب از شر دارد، ارضاى اين ميل باعث رضايت‏خاطر و عدم ارضاى آن موجب پشيمانى و ندامت است. اين تمايل در واقع يكى از مهمترين وجوه تمايز انسان از ديگر حيوانات است، و مظاهر آن را بايد نشانه تمدن حقيقى افراد و اقوام بشر دانست.

4 - حس دينى: در ضمير هريك از افراد بشر تصور كم و بيش مبهمى از مبداء كل، يعنى آفريننده جهان موجود است و همه كس فطرتا ميل به درك آن دارد، اين ميل فطرى و طبيعى را حس دينى مى نامند. (30)

محقق فرانسوى (31) آقاى تانگى دكونتن، (Tanneguy dequenetain) درباره اصالت‏حس دينى نسبت‏به ساير تمايلات عالى مى‏گويد:

«هم‏اكنون جريان فكرى وجود دارد كه روز به روز تعداد متفكرين زيادترى از مكتب‏هاى گوناگون را به اين مطلب معتقد مى‏سازد كه حس دينى يكى از عناصر اوليه ثابت و طبيعى روح انسانى است، اصلى‏ترين قسمت آن به هيچ‏يك از رويدادهاى ديگر قابل تبديل نيست، بلكه نحوه ادراك فطرى وراء عقلى است كه يكى از چشمه‏هاى آن از ژرفاى روان ناخودآگاه فوران مى‏كند، و نسبت‏به مفاهيم زيبايى و نيكى و راستى (حقيقت جويى) مفهوم دينى يا به تعبير صحيح‏تر مفهوم مقدس، (Saere) مقوله چهارمى است كه داراى اصالت واستقلال سه مفهوم ديگراست‏»

وى در پايان مقاله خود مى‏گويد:

«ثبوت عمل دينى در روح بشر به قدرى بارز است كه اگر از مجراى طبيعى خارج شود به صورت‏هاى ديگرى كه گاه ديوانه‏وار وحشت‏آور است پديدار مى‏شود، ولى همان‏طوركه يكى از مزاياى عصر حاضر اين است كه در عالم طبيعت‏بعد چهارمى به‏نام فضا يا زمان كشف شد كه از سه بعد فضايى ممتاز و در عين‏حال جامع آنها است، همچنين در اين عصر به موازات سه مفهوم: زيبايى، نيكويى و راستى مقوله چهارم قدسى يا يزدانى كه در حقيقت‏بعد چهارم روح انسان است دوباره كشف شد. دراين مقام نيز اين بعد چهارم روحى كه از سه مفهوم ديگر مجزا است، ممكن است منشاء توليد سه بعد ديگر باشد» (32)

ارزيابى اين دليل

اصولا استناد به آراء دانشمندان و كارشناسان يك دانش وفن درمسائل علمى و نظرى ارزش برهانى نداشته، افاده يقين منطقى نمى‏كند، هرچند مفيد نوعى معرفت مادون آن مى‏باشد، مشروط به‏اين كه در يك مساله آراء صاحب‏نظران مختلف نباشد، و درصورت اختلاف، آراء فرد يا گروهى داراى رجحان و مزيت‏باشد، ولى در فرض اخير اگر آنچه به‏عنوان مزيت و برترى يك راى بشمار مى‏رود خود يك دليل برهانى باشد، دراين‏صورت دليل بر مساله همان امر خواهدبود و نه راى دانشمند صاحب‏نظر.

بنابراين در مورد خواسته‏ها و تمايلات فطرى كه درك آنها بديهى است تاآنجا كه اختلافى در ميان روان‏شناسان وجود نداشته‏باشد، راى و نظر آنان جنبه طريقى و ارشادى دارد و دليل مؤيد خواهدبود، و آنجا كه اختلافى در كار باشد، انتخاب يك نظريه تابع مرجحات ومؤيداتى‏است كه انكار و يا ترديدپذير نيستند، و دراين‏صورت راى برگزيده شده ارزش برهانى ندارد. گرچه در محاورات جدلى يا خطابى كارساز مى‏باشد.
ب: شيوه غيرمستقيم

مقصود از شيوه غيرمستقيم (طريقه خلف) اين است كه به‏جاى يافتن و ذكر شواهد بر نظريه مثبت فطرت، نظريه مخالف مورد بحث قرار گيرد و بطلان و نادرستى آن اثبات شود، در اين صورت با استناد به اصل بديهى «امتناع رفع متناقضين‏»، درستى نظريه فطرت اثبات مى‏شود، بنابراين هرگاه اثبات شود كه انكار فطريات ادراكى و احساسى نتايج زيانبار و ويرانگرى را در عرصه معرفت واخلاق به دنبال دارد، به حكم اينكه اصل معرفت و اخلاق قابل انكار نيست، اصل فطرت نيز قابل انكار نخواهد بود.

اما پيامدهاى ويرانگر انكار فطريات ادراكى (بديهيات عقل نظرى) بر انديشمندان پوشيده نيست و چنانكه در بحث‏هاى مربوط به معرفت‏شناسى و فلسفه علم اثبات گرديده‏است، بدون قبول اصولى مانند اصل تناقض، عليت و سنخيت دستيابى به هيچ راى و قانون علمى ميسور نخواهد بود.

چنانكه عواقب خطرناك انكار فطريات احساسى - بويژه احساسات اخلاقى - (بديهيات عقل عملى) نيز در قلمرو اخلاق و كرامت‏هاى انسانى قابل انكار نيست، برمبناى اصل فطرت مفاهيم اخلاقى محتوايى ارزشى و قداست‏آميز دارند، و دور از هر انگيزه مادى قابل تفسيرند. تعالى طلبى، نوعدوستى، زيبايى پسندى، عدالت‏خواهى و... به خودى خود مطلوب و محبوب انسان مى‏باشند، يعنى سرشت و نهاد انسان به‏گونه‏اى است كه به اين ارزش‏هاى انسانى از آن نظر كه بار ارزشى دارند متمايل است، و حتى دعوتهاى دينى نيز انسان را به همين نداهاى فطرى فرامى‏خوانند و گرايش‏هاى فطرى را تحكيم و تقويت مى‏نمايند. (33)

ولى هرگاه فطرت را انكار نماييم ناچار بايد گرايش انسان به كمالات انسانى را برخاسته از تمايلات حيوانى و منافع مادى بدانيم. و با داشتن انگيزه‏هاى مادى جايى براى كمالات ويژه انسانى باقى نمى‏ماند. انسانى بودن رفتار و اخلاقى بودن عمل و كردار آدمى در گرو متعالى بودن اهداف و انگيزه‏هاى او است، در غيراين‏صورت انسان بر ساير انواع و افراد حيوان مزيتى ندارد، و اين درحالى است كه او از مزايايى در قلمرو شناخت و رفتار برخوردار است.

وقتى گرايش انسان به ارزش‏هاى متعالى فطرى نباشد، بايد براى همه آنها توجيهاتى از برون انسان پيدا كنيم، آنچه انسان به حسب غريزه مى‏خواهد همان مسائل معاشى است، ولى انسان دراثر همين زندگى معاش و حوايج مادى به يك سلسله امور ديگر نياز پيدا مى‏كند، مثلا احتياج به قانون پيدا مى‏كند، عدالت را وضع مى‏كند، تا به نيازهاى مادى خود جامه عمل بپوشاند. ديگر كسى عدالت را براى خود عدالت نمى‏خواهد، و حتى قداستى هم كه براى علم قائل است‏براى نقش مهم معيشتى آن است، نه اينكه علم خودبخود قداست داشته باشد و انسان علم را براى خود علم بخواهد. و بالاخره همه مفاهيم متعالى و ارزش‏هاى مقدس به‏گونه مادى توجيه مى‏شوند، برپايه اين توجيه ارزش‏هاى اخلاقى بى‏پايه مى‏شود، و به عبارت ديگر با چنين گرايش‏هاى مادى، سخن گفتن از ارزش‏هاى اخلاقى تناقض‏آميز و نامعقول است، بدين‏جهت آن‏دسته از ماديگرايان مانند نيچه كه به لوازم مكتب خود ملتزم گرديدند، به‏كلى منكر ارزش‏هاى اخلاقى شدند.

نيچه يك فيلسوف مادى است و در مورد انسان به روح مجرد و مسائلى از اين قبيل عقيده ندارد، او در ايدئولوژى خود در مورد انسان نيز مطابق فلسفه و جهان‏بينى خود سخن گفته‏است. در مقابل همه اخلاقيون دنيا كه گفته‏اند به كمك ضعيف بشتابيد و با قوى متجاوز به ضعيف بستيزيد مى‏گويد، بايد قوى را حمايت‏كرد، چراكه جريان طبيعت‏با اقويا همنوايى مى‏كند نه با ضعيفان. و قدرتمندى اصل و مطلوب است (34) اگر ما انسان را موجودى صددرصد مادى بدانيم راهى جز نفى اين‏گونه ارزش‏هاى اخلاقى وجود ندارد، براين اساس آنچه به‏نام انسانيت، گرايش‏ها و مقدسات انسانى مى‏ناميم همه موهوم و بى‏اساس است. (35)

ممكن است گفته شود انكار فطرى بودن ارزش‏هاى متعالى و منحصر دانستن تمايلات انسان در تمايلات مادى و غريزى الزاما به معناى انكار ارزش‏هاى اخلاقى نيست، زيرا مى‏توان منشاء اخلاق را دين و تعليمات دينى دانست; ولى اين سخن سنجيده وقابل قبول نيست، زيرا تعليمات دينى آنگاه سودمند و مؤثر است كه زمينه پذيرش آنها در وجود انسان فراهم‏باشد، و به عبارت ديگر با ساختار وجودى انسان هماهنگ باشد، درغيراين‏صورت بسان چشمه آبى است كه آب آن خشكيده و از جوشش باز ايستاده‏است، كه هرچه آب از بيرون در آن ريخته‏شود به زمين فرومى‏رود، و آب را نگه نمى‏دارد. و چنان كه اشاره شد در قرآن و روايات نيز بر اين حقيقت كه تعاليم دينى هماهنگ باعقل و فطرت آدمى بوده و درجهت تنبيه وتحكيم آن است، تاكيد شده‏است.
پاسخ به يك اشكال

بر اين استدلال اشكال شده‏است‏به اينكه:

«اگرچه ممكن است پيامدهاى سوء و ويرانگر حاصل از نفى يك نظريه، به لحاظ روانى و معرفتى هراسناك باشد، اما اين امر بر بطلان آن نفى، دلالت نخواهد كرد. اگر بنا بر فرض، نفى نظريه فطرت به برهان يا تجربه مبرهن گردد، لاجرم بايد تمام پيامدهاى نيك وبد آن نيز پذيرفته شود». (36)

پاسخ اين اشكال روشن است; آيا معقول و مطلوب است كه بگوييم درختى از حيات سالم برخوردار است درحالى كه ريشه‏ها و ميوه‏هاى آن تباه گرديده‏اند؟ فرض وجود چنين درختى فرض امرى نامعقول و غيرممكن است، همين گونه‏است فرض وجود برهان بر نظريه‏اى كه با مبادى ضرورى معرفت و نتايج‏سودمند آن تعارض دارد، چنين فرضى نامعقول و غيرممكن و فاقد هرگونه ارزش معرفتى - حتى در حد احتمال - است.

هرگاه انكار فطريات معرفتى (بديهيات عقلى) مستلزم فروريختن كاخ معرفت‏بشرى باشد، و يا انكار فطريات احساسى (تمايلات عالى) بنيان اخلاق را ويران نمايد، خود دليلى روشن بر نادرستى آن افكار است. اين استدلال نظير استدلال معروف خواجه نصيرالدين طوسى بر اثبات حسن وقبح عقلى و ابطال نظريه منكران است كه مى‏گويد:

«انكار حسن و قبح عقلى مستلزم انكار مطلق حسن و قبح (اعم از عقلى و شرعى) است، و بطلان لازم دليل بر بطلان ملزوم آن است.» (37)
5 - فطرت و توحيد

پس از بررسى مسائلى درباره كليات مربوط به بحث فطرت، اكنون نقش و جايگاه فطرت در توحيد و خداشناسى را مطالعه مى‏كنيم.
الف - فطرت و خداجويى

مقصود از فطرى بودن خداجويى اين است كه بشر از نهاد خويش و بدون آنكه نياز به آموزش داشته باشد احساس مى‏كند كه نسبت‏به مجموعه پديده‏هاى هستى رازى وجود دارد كه مى‏خواهد آن را بگشايد، و آن اينكه آيا جهان آفريدگارى دارد؟

مراجعه به تاريخ بشر گواه بر اين است كه بشر از دورترين روزگار حيات خويش دلمشغول اين مساله بوده و تلاش فكرى مستمرى در اين زمينه داشته‏است. علامه طباطبائى دراين‏باره مى‏گويد:

«آنچه مسلم است اين است كه از روزى كه تاريخ نقلى نشان مى‏دهد و يا با كنجكاويهاى علمى از روزگارهاى ماقبل التاريخ بدست مى‏آيد بشر از اولين روزهاى پيدايش خود هرگز در اين موضوع آرام نگرفته و پيوسته به جستجو و كنجكاوى از آن پرداخته و هميشه مبارزه اثبات و نفى در اين باب به پا بوده است.

اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم (بااينكه فطرى است) اصل بحث از آفريدگار جهان، فطرى است، زيرا بشر، جهان را درحال اجتماع ديده، يك واحد مشاهده مى‏نمايد و مى‏خواهد بفهمد كه آيا علتى كه با غريزه فطرى خود درمورد هر پديده‏اى از پديده‏هاى جهانى اثبات مى‏كند در مورد مجموعه جهان نيز ثابت مى‏باشد». (38)

آنچه در بخش اخير كلام مرحوم علامه آمده، تفسير فطرى بودن خداجويى در افراد بشر است، و آن اينكه خداجويى بشر ناشى از يك اصل فطرى ديگر يعنى جستجوى علل حوادث و پديده‏هاست، زيرا تمايل به علت‏جويى حوادث در نهاد و سرشت‏بشر جاى دارد، و او با هر حادثه‏اى كه مواجه مى‏شود علت آن را جويا مى‏شود، و همان‏گونه كه در فصل قبل بيان گرديد، حس كنجكاوى يكى از تمايلات فطرى انسان است.

از طرف ديگر انسان نوعى ارتباط و پيوستگى را ميان پديده‏هاى مختلف طبيعى مشاهده مى‏كند، دراين‏جا اين سئوال براى او مطرح مى‏شود كه آيا مجموعه حوادث و پديده‏هاى طبيعى علتى ماورائى دارند؟ و آن كيست؟ و چه ويژگى‏هايى دارد؟

مرحوم استاد مطهرى گذشته از توجه فطرى انسان به اصل عليت، اصل ديگرى را نيز در تفسير فطرى بودن خداجويى بشر يادآور شده‏اند وآن عبارت است از درك فطرى انسان نسبت‏به وجود نظم‏دهنده براى هر واحد يا مجموعه‏اى از نظم طبيعى; چنانكه گفته است:

«بشر از قديمترين ايام به مفهوم عليت ومعلوليت پى برده‏است، و همين كافى است كه او را متوجه مبدا كل كند و لااقل اين پرسش را براى او به‏وجود آورد كه آيا همه موجودات و پديده‏ها از يك مبدا آفرينش به‏وجود آمده‏اند يا نه؟

به‏علاوه بشر از قديمترين ايام نظامات حيرت‏آور جهان را مى‏ديده‏است، وجود خود را با تشكيلات منظم و دقيق مشاهده مى‏كرده‏است، همين كافى بوده است كه اين فكر را در او به‏وجود آورد كه اين تشكيلات منظم و اين حركات مرتب همه از مبدا و منشايى مدبر و دانا و خودآگاه ناشى مى‏شود يا نه؟» (39)

البته فطرى بودن يك تمايل و گرايش در انسان، مستلزم اين نيست كه در همه انسان‏ها و در همه شرايط به‏طور يكسان فعال بوده و آثار عينى آن نمايان گردد. نقش فطرت نسبت‏به ترتب آثار عملى آن درحد مقتضى و زمينه است نه علت تامه. براين‏اساس شرايط مختلف زندگى در قوت و ضعف و افزايش و كاهش آن مؤثر است، بديهى است در شرايطى كه آسايش‏خاطر فراهم‏بوده و شرايط لازم براى كاوش‏هاى علمى در زمينه‏هاى گوناگون موجود باشند، حس راستى و فطرت علم‏دوستى انسان فعالتر از زمانى است كه چنين شرايطى فراهم نباشند، و چه بسا در شرايط بحرانى زندگى اين نيروى درونى به كلى از فعاليت‏بازمى‏ايستد، ولى هرگز چنين نوسانى دليل بر فطرى‏نبودن دانش‏دوستى انسان نيست.

بنابراين نبايد اشكال كرد كه اگر خداجويى ريشه در فطرت و ضمير انسان مى‏داشت همه انسان‏ها در همه شرايط به مباحث مربوط به الهيات و خداشناسى رغبت نشان مى‏دادند، درحالى كه جريان زندگى انسان‏ها چنين رغبت همگانى را بازگو نمى‏كند.

پاسخ اين اشكال از توضيح قبل بدست آمد، دراين‏جا براى تكميل‏اين‏بحث نقل كلام مرحوم مطهرى را درپاسخ اشكال فوق مناسب مى‏دانيم:

«پاسخ اين پرسش اين است كه اولا: لازمه فطرى‏بودن يك بحث اين نيست كه همه اوقات افراد را بگيرد، همچنان‏كه هيچ علاقه طبيعى ديگر نيز چنين نيست، علاقه به هنر و زيبايى يك علاقه فطرى است اما چنان نيست كه يگانه سرگرمى بشر محسوب شود، بلى در مورد هرعلاقه فطرى عمومى هميشه افراد خاصى پيدا مى‏شوند كه علاقه و ذوق شديدترى نسبت‏به آن دارند و آن را به عنوان رشته تخصصى خود انتخاب مى‏كنند.

ثانيا: چون امور مورد علاقه فطرى بشر متعدد است، طبعا سرگرمى به بعضى از علائق، از علائق ديگر مى‏كاهد و احيانا آنها را به بوته فراموشى مى‏سپارد، يك نفر دانش‏آموز تا وقتى كه در محيط دانش است‏با علاقه وافر و عشق كامل به تحقيقات علمى مى‏پردازد و از آنها لذت مى‏برد، اما همين‏كه محيط دانش را رها مى‏كند و به وطن خود بازمى‏گردد و سرگرم ملاقات خويشاوندان و گردش‏هاى دسته جمعى و غيره مى‏شود علاقه علميش كاهش مى‏يابد، تا جايى كه در خود رغبتى به فكر و مطالعه نمى‏يابد، با اينكه علاقه به تحقيق و كاوش يك علاقه فطرى و ذاتى در بشر است‏». (40)
ب : فطرت و خداشناسى

دومين جلوه فطرت در مورد آفريدگار هستى، جلوه معرفتى آن است، يعنى معرفت و شناخت‏خدا و به عبارتى تصديق وجود خدا، زيرا شناخت‏خدا وتصديق وجود او ملازم با التزام قلبى كه ايمان مصطلح در شرع است نمى‏باشد، چنانكه قرآن در وصف كافران به رسالت‏يادآور مى‏شود كه آنان با وجود داشتن يقين به آيات الهى راه جحود و انكار را برگزيدند. (41)

درميان متكلمان اسلامى درتفسير حقيقت ايمان اقوال بسيارى است كه نقل آنها در گنجايش و غرض بحث كنونى نيست، از جمله‏آن اقوال اين است كه جايگاه ايمان قلب است. اين گروه خود دو دسته شده‏اند، عده‏اى آن را به معرفت و شناخت‏خدا و ساير متعلقات ايمان تقسيم كرده‏اند، اين قول به جهم‏بن‏صفوان، ابوالحسن‏اشعرى و برخى متكلمان اماميه (42) و نيز ابوالحسن صالحى از قدريه نسبت داده شده است، (43) ولى اكثر محققان اين قول را مردود دانسته و معرفت را زمينه‏ساز ايمان شمرده و حقيقت ايمان را به تسليم بودن و التزام قلبى (گرويدن) تفسير كرده‏اند. آيه‏اى كه در مورد كافران به موسى اشاره شد وآيات مشابه آن مبطل اين نظريه است. (44)

درهرحال نقش فطرت درگرايش به خدا دراين مرحله نقش معرفتى و شناختى است نه نقش تسليم و التزام قلبى، همان‏گونه كه رسالت عقل نيز همان اثبات وجود خدا و معرفت او است نه ايمان و التزام به وجود او به‏گونه‏اى كه در صفات و رفتار او تاثير گذارد. بدين جهت معرفت فطرى و عقلى براى همه كسانى كه از سلامت روان و فكر برخوردارند ثابت است و برپايه آن حجت‏برهمگان تمام مى‏باشد، گرچه همگى مؤمن نيستند.

درعبارتى كه قبلا از مرحوم طباطبايى نقل شد نيز به فطرى‏بودن خداشناسى به معناى معرفت و شناخت وجودخدا اشاره شده‏است چنانكه گفته است:

«اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم (بااينكه فطرى است) اصل بحث از آفريدگار جهان فطرى است‏».

كلمه «اثبات‏» در عبارت ايشان ناظر به همان معرفت و علم به وجود خدا است.

در خطبه معروف امام على عليه السلام آمده است كه اولين مرحله دين با معرفت‏خدا آغازمى‏شود و اين معرفت آنگاه به كمال مى‏رسد كه باتصديق (ايمان) همراه باشد، و تصديق كامل مستلزم توحيد است، و توحيد ناب از اخلاص مايه مى‏گيرد، چنانكه فرموده‏اند:

1 - اول‏الدين معرفته: آغاز دين شناخت‏خدا است.

2 - و كمال معرفته التصديق به: كمال شناخت‏خدا، تصديق وجود او است.

3 - و كمال‏التصديق به توحيده: كمال تصديق وجود خدا، يگانه دانستن او است.

4 - و كمال توحيده الاخلاص له: (45) كمال يگانه دانستن خدا، اخلاص داشتن در اعتقاد به يگانگى خدا است.

ديندارى با شناخت‏خدا آغاز مى‏شود، واين شناخت آنگاه به كمال مى‏رسد كه با تصديق وايمان همراه باشد (زيرا علم بدون ايمان ناقص و بى‏ثمراست) و چون مرتبه نازل ايمان به خدا با شرك - بويژه شرك در ربوبيت وعبادت - نيز قابل جمع است نيل به مرتبه كامل آن در پرتو توحيد به‏دست مى‏آيد وآن نيز ثمره اخلاص است.

همچنين در حديثى كه از امام رضا عليه السلام روايت‏شده از عقل و فطرت به‏عنوان دو عامل شناخت واثبات وجود خدا يادشده و آمده است:

«به واسطه انديشه‏ها معرفت‏خدا حاصل مى‏شود، وبه واسطه فطرت حجت‏الهى ثابت مى‏گردد.» (46) يعنى فطرت شناخت‏خدا درهمگان موجود است وبراساس آن حجت‏خدا بر آنان ثابت مى‏گردد.
برهان فطرت برپايه عشق به كمال مطلق

انسان در درون خود مى‏يابد كه ميل به كمال دارد، و آن‏را مى‏پسندد، بنابراين كمال‏خواهى يكى از تمايلات فطرى انسان است، و ازطرفى پس‏از دست‏يافتن به درجه‏اى از كمال، خواهان درجه بالاتر آن است و اين نشان‏مى‏دهد كه او كمال اعلا و برتر را مى‏خواهد، و باتوجه به عكس‏العمل‏هاى رفتارى و مطالعه گفتار و رفتار ديگران، چنين تمايلى را در وجود آنان نيز مى‏يابد، و از اين‏جا مى‏توان نتيجه گرفت كه عشق به كمال مطلق يكى از تمايلات فطرى انسان است، و چون مصداق كمال مطلق خدا است، پس خداخواهى يكى ازتمايلات فطرى انسان است. اكنون بايد ديد با استناد به چه قاعده‏اى مى‏توان اثبات كرد كه اين تمايل فطرى واقع‏نما بوده، وجود كمال مطلق را اثبات مى‏كند؟

دلالت تمايل به كمال مطلق بر واقعيت داشتن آن را به دو صورت مى‏توان تصويركرد:

1 - بامراجعه به سايرتمايلات فطرى و غريزى روشن مى‏شود كه همگى ناظر به واقعيات و كاشف از آنها مى‏باشند، و امورى خيالى و پندارى نيستند، و با استناد به قاعده «وحدت حكم‏الامثال‏» (47) ثابت مى‏شود كه فطرت كمال مطلق خواهى انسان نيز ناظر به واقعيت و كاشف از آن است.

2 - محبت وعشق از امور ذات‏الاضافه است، وتحقق امور ذات‏الاضافه بدون تحقق مضاف‏اليه ممكن نيست، بنابراين هرگاه محبت وعشق به كمال مطلق فعليت دارد، متعلق آن نيز بالفعل موجود است.
برهان فطرت برپايه اميد به قدرتى برتر

انسان در لحظه‏هاى بحرانى زندگى و در شرايطى كه از همه اسباب طبيعى قطع اميد مى‏كند، در نهاد خود احساس نوعى اميد به قدرتى فراتر و برتر از قدرت‏هاى مادى را مى‏يابد، وجود چنين احساسى به بيانى كه در تقرير سابق گذشت دليل بر وجود قدرت مزبور است، زيرا اميد واقعيتى ذات‏الاضافه دارد، و تحقق آن بدون واقعيت داشتن متعلق آن محال است.

قرآن كريم اين برهان را در موارد مختلف يادآور شده است. كه از آن جمله آيه زير است:

آنگاه كه بر كشتى مى‏نشينند، مخلصانه خدا را مى‏خوانند، ولى هنگامى‏كه آنان را به ساحل نجات مى‏رساند شرك مى‏ورزند. (عنكبوت / 65) (48)

علامه طباطبائى در توضيح اين دليل كلامى دارد كه ترجمه آن را نقل مى‏كنيم:

«هيچ‏كس - اعم از مومن و كافر - ترديد ندارد كه انسان در لحظه‏هاى خطر كه از همه اسباب و علل نجات‏بخش نااميد مى‏شود، به سوى قدرتى برتر كه ناتوانى و غفلت در او راه ندارد، روى مى‏آورد و از او يارى مى‏جويد، و از طرفى رجاء و اميد بسان حب و بغض و اراده و كراهت و نظاير آنها از صفاتى است كه تعلق به غير دارد، و بدون تحقق متعلق موجود نمى‏شود، بنابراين وجود اميد به‏صورت بالفعل در نفس انسان نسبت‏به قدرتى برتر، گواه بر واقعيت داشتن آن است. وجود چنين قدرتى را فطرت انسان به‏روشنى درك مى‏كند، اگرچه دراثر سرگرمى بسيار به اسباب و امور ظاهرى چه‏بسا از آن غفلت مى‏كند، ولى به‏هنگام رويارويى با خطرات و شدايد زندگى، پرده غفلت كنار رفته، و فطرت نقش هدايتى خود را نشان مى‏دهد.» (49)
پاسخ به يك اشكال

بر برهان فطرت به تقريرى كه گذشت اشكالى وارد شده‏است، و آن اينكه:

«حقيقت اضافى بودن محبت و ارادت وعشق بيش از اين اثبات نمى‏كنند كه تحقق اين حالات بدون متعلق نخواهد بود، ولى بايد توجه داشت كه متعلق بالذات در همه اين احوال همان معلوم بالذات است كه خارج از حوزه نفس نيست و آن معلوم بالذات - يعنى صورت علمى - اگر حق و صدق باشد قبل از استدلال از راه اضافى بودن اين حالت‏ها، اصل مطلب كه وجود خداوند است اثبات مى‏شود، و اگر پندارى و بافته خيال باشد، نشانه تحقق متعلق در خارج نخواهد بود». (50)

ولى اين اشكال بر برهان فوق وارد نيست، زيرا بحث در تصور كمال مطلق يا قدرت برتر نيست، تا گفته‏شود آنچه بالذات متعلق محبت و عشق و اميد است، معلوم بالذات يعنى صورت علمى كمال و قدرت برتر است، و وجود مفهومى اعم از تحقق مصداق است; بلكه بحث در وجود محبت و اميد به‏عنوان دو احساس و تمايل روحى است كه انسان آنها را به‏صورت علم حضورى درك مى‏كند. و چون واقعيت آنها اضافى است، بدون متعلق امكان‏پذير نيست، چنانكه واقعيت علم بدون واقعيت معلوم، محال است.

بنابراين درست است كه در علم حضورى خطا راه ندارد، ولى معنى آن اين نيست كه هميشه كاشف از واقعيت است، مثلا علم انسان به صورت‏هاى خيالى حضورى است، و در وجود چنين علمى خطا راه ندارد، و درعين حال متعلق آن جز در ذهن واقعيتى ندارد، و اين بدان خاطر است كه متعلق علم حضورى از سنخ مفهوم است، نه احساس و ميل، ولى محبت، عشق و اميد از سنخ مفهوم نمى‏باشند. هرچند مى‏توان نسبت‏به آنها علم حصولى پيدا كرد و با اعاده نظر آنها را در قالب مفهوم واريز نمود، ولى اين مطلب خارج از موضوع بحث است.
برهان فطرت برپايه احساس نياز

برهان فطرت را مى‏توان به گونه‏اى ديگر نيز نقريركرد، و آن اينكه انسان خود را موجودى نيازمند مى‏يابد، چنانكه ديگران را نيز در اين ويژگى همانند خود مى‏يابد، اين احساس نياز وى را به سوى قدرتى كه بتواند نيازهاى او را برآورده سازد سوق مى‏دهد، آن قدرت انسان‏هاى ديگر نيستند، زيرا فرض اين است كه آنها نيز همانند او نيازمندند، چنانكه موجودات مادى نيز نمى‏توانند خلاء و نياز معنوى او را برآورند، از اين روى به هدايت فطرى، موجودى توانمند را مى‏جويد كه بتواند برآورنده نيازهاى او بطور مطلق و كامل باشد.

ويليام جيمز دراين باره گفته‏است:

«ما حس مى‏كنيم كه در وجود ما يك عيب و نقصى هست كه مايه ناآرامى ما است، و نيز حس مى‏كنيم كه هرگاه با قدرتى مافوق خود ارتباط حاصل كنيم مى‏توانيم خود را از اين ناآرامى نجات دهيم، از آنجا كه بشر از آن عيب نقصى كه در او هست رنج مى‏برد و آن را محكوم مى‏كند، ازلحاظ فكر كاملتر از اين نقصان است، و همين امر براى او كافى است كه به يك حقيقت عالى‏تر متوسل شود.

آدمى به اين‏جا كه مى‏رسد مى‏يابد كه آن خودى از او كه بالاى اين ناراحتى‏ها و ناآرامى‏ها مى‏باشد با يك حقيقت عاليترى كه از او جدا نيست مرتبط است، اين حقيقت عاليتر در هستى‏هاى خارج از او تصرف داشته و ممكن است مددكار او باشد، و هنگامى كه وجود نازل او به گرداب و غرقاب است پناهگاه و كشتى نجات او خواهد بود». (51)

به ديگر سخن نخستين چيزى كه انسان واقعيت آن را درك مى‏كند، وجود و قوا و افعال خود مى‏باشد، ولى انسان واقعيت اين امور را به‏صورت نيازمند به غير خود درك مى‏كند، بنابراين حقيقت نيازمندى، نخستين حقيقتى است كه انسان با آن آشنامى‏شود. واز اين‏جا به وجود موجودى كه برآورنده اين نيازها است منتقل مى‏شود.

تاريخ بشر نيز گواه بر اين است كه بشر از دورترين روزگارها به وجود قدرت يا قدرت‏هايى ماوراء طبيعى عقيده داشته و اقعيت‏خود را وابسته به آن مى‏دانسته است، و اين گواه بر آن است كه اعتقاد به عالم ماوراء طبيعت از لوازم فطرت انسان است، و جز كسانى كه به خاطر برخى شبهات از طريق فطرت منحرف شده‏اند، از آن روى برنمى‏تابد، اين افراد بسان كسانى‏اند كه يا در اثر اعتياد به مواد مخدر آن را مى‏پسندند، هر چند فطرت آنان از آن گريزان است. (52)
ج - فطرت و خداگرائى

از تجليات ديگر فطرت دينى، دين‏گرايى و خداباورى است، اين بعد از فطرت دينى انسان مبتنى بر بعد پيشين است، يعنى نخست فطرت وجود خدا را به انسان مى‏نماياند و نوعى تصديق علمى (معرفت) براى او فراهم مى‏سازد، اين معرفت فطرى موضوع براى احساس فطرى ديگرى مى‏شود كه به ايمان به خدا و پرستش او دعوت مى‏كند، اين احساس فطرى همان است كه از آن به‏عنوان لزوم شكر منعم و احيانا لزوم دفع ضرر و زيان ياد مى‏شود. يعنى پس از آنكه با درك روشن فطرت وجود خدا ثابت‏شد، به حكم اينكه او آفريدگار و ولى نعمت انسان است و - لااقل - احتمال داده مى‏شود كه دستورات و تكاليفى دارد كه بى‏اعتنايى سبت‏به آنها زيانبار و عمل به آنها سودبخش خواهد بود «حس شكرگزارى، و نفع‏طلبى و زيان‏گريزى انسان را به ايمان و پرستش خدا فرا مى‏خواند».

به عبارت ديگر آنچه مربوط به مرحله قبلى فطرت است از مقوله جهان‏بينى (جهان‏بينى فطرى) است و آنچه مربوط به اين مرحله است از مقوله ايدئولوژى مى‏باشد، گزاره‏اى كه دستاورد فطرت را در مرحله قبل گزارش مى‏دهد، گزاره‏اى اخبارى است (خدا موجود است) و گزاره‏اى كه محصول فطرت را در اين مرحله بازگو مى‏كند انشائى مى‏باشد (بايد به خدا ايمان آورد).

خداگرايى فطرى براساس اصل فطرى ديگرى نيز قابل تفسير است، و آن عبارت است از حس زيبايى دوستى و جمال گرايى انسان، يعنى نخست فطرت خداشناسى به معرفت‏خدا به‏عنوان مركز و كانون كمال و جمال نايل مى‏گردد و برپايه آن حس جمال گرايى و زيبايى پرستى، انسان را به ايمان به خدا و پرستش او برمى‏انگيزد.

بنابراين ريشه‏هاى خداباورى و ايمان فطرى، تمايلات فطرى زير است:

1 - حس شكرگزارى

2 - حس جمال پرستى

3 - حس نفع طلبى

4 - حس زيان گريزى.

در منابع دينى تصريحات و تلويحاتى به عوامل مزبور يافت مى‏شود. حضرت على عليه السلام در يكى از سخنان خود عبادت كنندگان خدا را به سه دسته با سه انگيزه مختلف بشرح زير تقسيم كرده‏است:

الف: آنان كه خدا را به انگيزه رغبت (به پاداش‏هاى الهى) عبادت مى‏كنند كه عبادتى تاجرمآبانه دارند. (قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار)

ب: آنان كه خدا را به انگيزه رهبت و ترس پرستش مى‏كنند و عبادت آنان برده صفت است. (وان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد)

ج: آنان كه خدا را به انگيزه شكرگزارى پرستش مى‏كنند و آن عبادت آزادگان است. (وان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار) (53)

در حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايت‏شده است، انگيزه عبادت احرار حب و دوستى خدا بشمار آمده‏است (و قوم عبدوا الله عزوجل حبا له فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العبادة) (54)

در تفسير اين دو روايت مى‏توان گفت: حريت در عبادت دو مرتبه دارد كه عاليترين مرتبه آن عبادت به انگيزه حب است، عبادت‏كننده در اين مرتبه جز به جمال و كمال معبود توجهى ندارد، ولى در عبادت شاكرانه، نعمتهاى الهى نظر عابد را به خود جلب مى‏كند و او را به پرستش ولى نعمت فرا مى‏خواند. اين مطلب از جمله اخير حديث كه فرمود: «و هى افضل‏العبادة‏» نيز بدست مى‏آيد، چنانكه در حديث ديگرى كه از امام صادق عليه السلام روايت‏شده، آن حضرت پس از اشاره به عبادت عبادت‏كنندگان و انگيزه رهبت و رغبت فرمود:

«ولى من خدا را به انگيزه محبت پرستش مى‏كنم (ولكنى اعبده حبا له عز و جل)» (55)

حضرت ابراهيم در برابر پرستش‏كنندگان ستارگان و به منظور ابطال عقيده آنان چنين احتجاج كرد كه او اشياء افول كننده را دوست ندارد «انى لا احب‏الآفلين‏» (انعام/76)، توضيح استدلال او اين است كه عبادت راستين از حب و دوستى معبود سرچشمه مى‏گيرد، و معبود آنگاه شايسته محبت است كه از نقص و نيازمندى پيراسته باشد، و افول و غيبت از نشانه‏هاى نقص است، بدين‏جهت او ستارگان و هرچه مانند آنها داراى افول و غيبت و زوال است را محبوب حقيقى خود برنمى‏گزيند. (56)
خداشناسى و فطرت در اقوال فلاسفه و دانشمندان

خداشناسى و دين‏گرايى فطرى پيوسته مورد توجه فلاسفه و دانشمندان بوده و اخيرا نظر روان‏شناسان را بيش از گذشته به خود جلب كرده‏است. در اين بخش آراء برخى از فلاسفه و روان‏شناسان معروف پيرامون اين مسئله را بررسى مى‏كنيم:

× امام فخر رازى پس از اشاره به راههايى (57) كه فلاسفه و متكلمان براى اثبات وجود خدا پيموده‏اند گفته است:

«برخى بر اين باورند كه علم به وجود خدا بديهى است. زيرا انسان هنگامى كه با محنت‏ها و بلاها مواجه مى‏شود نفس خود را چنين مى‏يابد كه به‏سوى موجودى توانا تضرع مى‏نمايد تا او را از آن بلاها نجات دهد، و اهل تصوف و عارفان نيز بر اين باورند كه علم به وجود خدا بديهى است‏». (58)

× صدرالمتالهين نيز در كتاب مبداء و معاد فطرى بودن وجود خدا را يادآور شده و گفته‏است:

«وجود واجب تعالى - چنانكه گفته شده‏است - امرى فطرى است، زيرا انسان به هنگام رويارويى با شرايط هولناك به سائقه خلقت (فطرت) خود به خدا توكل كرده و به‏طور غريزى به مسبب‏الاسباب و آنكه دشوارى‏ها را آسان مى‏سازد روى مى‏آورد، هرچند به اين گرايش فطرى و غريزى خود توجه (علم به علم) نداشته باشد. بدين جهت اكثر عرفا به حالتى كه انسان در لحظه‏هاى خطر مانند غرق شدن و سوختن در خود احساس مى‏كند بر اثبات وجود خدا استدلال مى‏كنند و در كلام الهى نيز به اين مطلب اشاره شده است‏». (59)

× پاسكال رياضيدان معروف فرانسوى در قرن هفدهم ميلادى (60) براين عقيده است كه محبت امرى است الهى كه برتر از عقل مى‏باشد براين اساس او بنياد علم و اعتقاد را بر اشراق قلبى قرار داده مى‏گويد:

«به وجود خدا دل گواهى مى‏دهد نه عقل، و ايمان از اين راه به‏دست مى‏آيد» و نيز مى‏گويد: «دل دلايلى دارد كه عقل را به‏آن دسترسى نيست‏». (61)

× مالبرانش از حكماى فرانسه در اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هيجدهم ميلادى (62) در باب روح و معرفت انسان بيانى دارد كه نتيجه آن اين است كه اولا: آنچه متعلق حقيقى ادراك انسان است وجود خدا است ثانيا: اين معرفت‏بديهى و بى‏واسطه حاصل مى‏شود. چنانكه گفته است:

«روح انسان هرچند بظاهر به تن پيوسته است ولى پيوستگى حقيقى و اصلى او به خدا است، اما چون انسان گناهكار شده به تن متوجه گرديده و اتصالش به مبداء ضعيف شده‏است، بايد بكوشد كه آن اتصال قوت بگيرد و هرچه اين پيوستگى بيشتر قوت يابد روشنايى علم بهتر تابش خواهد داشت.

روح نمى‏تواند ادراك كند مگر آنچه را با او متحد و پيوسته است. و چون به جسم پيوستگى حقيقى ندارد و اتصالش در واقع به خدا است، فقط وجود خدا را ادراك مى‏كند... از اين بيان روشن مى‏شود كه ذات بارى اثبات لازم ندارد. وجودش بديهى و علم انسان به هستى او ضرورى است و نفس انسان خدا را مستقيما و بلاواسطه ادراك مى‏كند». (63)

× از دانشمندانى كه در اين باره مطالعات علمى گسترده‏اى انجام داده، ويليام جيمز روان‏شناس معروف آمريكايى در نيمه دوم قرن نوزدهم و دهه اول قرن بيستم ميلادى (64) مى‏باشد، وى اين موضوع را به شيوه معمول در روان‏شناسى مورد بحث قرار داده و سرانجام نتيجه گرفته است كه مبناى مذهب دل و جاذبه‏هاى درونى و اشراقاتى است كه از ضمير ناخودآگاه انسان مايه مى‏گيرد. اينك بخشى از آراء او را يادآور مى‏شويم:

1 - مايك قاعده خوبى در روان‏شناسى داريم و آن اين‏است كه هرگاه بخواهيم يك عضوى را بشناسيم، جستجو و مطالعه مى‏كنيم كه كار و عمل خصوصى آن عضو كدام است، يعنى آن عضو چه عمل و كارى انجام مى‏دهد كه عضوهاى ديگر آن كار را انجام نمى‏دهند، مطمئنا اين روش در اين كار ما نيز مفيد خواهد بود. خصوصيات آزمايش‏هاى مذهبى، يعنى آن چيزى كه از روى آن مى‏توان آزمايش‏هاى مذهبى را از ديگر رويدادهاى زندگى جدا ساخت، عوامل و خصوصياتى هستند كه جز در آزمايش‏هاى مذهبى جاى ديگر آنها را نمى‏توان يافت، و البته يك چنين خصوصياتى را ما مى‏توانيم در آزمايش‏هاى مذهبى حالت‏هاى شديد آن را بررسى كرده و تحت مطالعه قرار دهيم (65)

2 - مايه اوليه مفهومات مذهبى از اعتقادات قلبى سرچشمه مى‏گيرد و سپس فلسفه و استدلال‏هاى تعقلى آن مفهومات را تحت نظم و فرمول درمى‏آورند، آنچه در اين ساختمان استحكام و اطمينان مى‏دهد از اعماق قلب بيرون مى‏آيد و آنچه سر و صورت به آن مى‏بخشد كار مهندس عقل و منطق است، فطرت و قلب جلو مى‏رود و عقل به دنبال او همراهى مى‏كند.

فراموش نفرماييد كه من هيچوقت نمى‏گويم در قلمرو مذهب، قلب و باطن بايستى پيشرو باشد، آنچه من مى‏خواهم بگويم اين است كه عملا اين گونه‏است، نه آنكه بايد و بهتر است كه اين گونه باشد (66)

3 - من به خوبى مى‏پذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است، و قبول هم دارم كه فرمولها و دستورالعمل‏هاى فلسفى و خداشناسى مانند مطالب ترجمه‏شده‏اى است كه اصل آن به زبان ديگرى باشد.

4 - ما حس مى‏كنيم در وجود ما يك عيب و نقصى هست كه مايه ناآرامى ما است، و نيز حس مى‏كنيم كه هرگاه با قدرتى مافوق خود ارتباط حاصل كنيم مى‏توانيم خود را از اين ناآرامى و ناراحتى نجات دهيم.

از آنجا كه بشر از آن عيب و نقصى كه در او هست رنج مى‏برد و آن را محكوم مى‏داند، از لحاظ فكر كاملتر از اين نقصان است، و همين امر براى او كافى است كه به يك حقيقت عاليتر متوسل شود، ... آدمى به اين‏جا مى‏رسد كه درمى‏يابد آن خودى از او كه بالاى اين ناراحتى‏ها و ناآرامى‏ها مى‏باشد با يك حقيقت عاليترى كه از او جدا نيست مرتبط است، اين حقيقت عاليتر در هستى‏هاى خارج از او تصرف داشته و ممكن است نسبت‏به او كمك‏كار و مددكار باشد و هنگامى‏كه وجود نازل و پايين مرتبه او به گرداب و غرقاب است پناهگاه و كشتى نجات او خواهد بود.

اين كه بشر مى‏گويد: «اين كنم يا آن كنم‏» اين تلاش‏هاى درونى، و اينكه مركز نيرو و فعاليت‏خود را از قسمت پايين به بالا منتقل مى‏كند و جزء پايين را ترك مى‏گويد، اينها همه نشان مى‏دهد كه آن نيروى كمك‏كار خارج از اوست وبا اين همه بى‏نهايت متحد با او مى‏باشد. (67)

5 - به‏نظر من هرگاه ضمير آگاه خود را دنبال كنيم، به ماوراء اين جهان محسوس و عقلانى - كه بعد ديگرى از هستى ماست - مى‏رسد، نام آن را هرچه مى‏خواهيد بگذاريد، ماوراء طبيعت‏يا عالم غيب و اسرار.

اين عالم غيب اسرارآميز كه مورد بحث ماست‏يك عالم خيالى و وهمى نيست، زيرا چنانكه مى‏بينيم در اين دنياى محسوس اثر و عمل دارد، وقتى ما با آن عالم ارتباط پيدا مى‏كنيم، ما را دگرگون مى‏كند، ما آدم نوى مى‏شويم، مثل اينكه روح نوى در ما دميده باشند، اعمال و رفتار ما كاملا عوض مى‏شود، پس به چه دليل بعضى از فلاسفه اين عالم را عالم غيرواقعى و غيرحقيقى مى‏دانند. آيا يك امر غير حقيقى و غير واقعى مى‏تواند در عالم واقعى و حقيقى مؤثر باشد؟

دراين‏جا من فقط اعتقادات قلبى و فطرى نوع بشر را بيان مى‏كنم و آن اين‏است كه: خداوند وجود دارد چرا كه او در زندگى ما اثر واقعى و حقيقى دارد. (68)

حاصل مطالب ياد شده نكات زير است:

1 - حس مذهبى يكى از احساسات اصيل روان انسان است كه در ضمير ناخودآگاه او جاى دارد.

2 - روش كشف اين حس همان روش معمول در روان‏شناسى است، يعنى اثبات يك حس درونى از طريق مطالعه آثار ويژه آن.

3 - از مطالعات روان‏شناسانه به دست مى‏آيد كه نوع انسان احساس مى‏كند كه در او نقصان و كاستى يافت مى‏شود و او مى‏تواند از طريق ارتباط با نيرويى برتر اين نقصان و كاستى را برطرف سازد، آن نيروى برتر در عين اينكه جدا از اوست، ولى با بعد برين روح (ضمير ناخودآگاه) او ارتباط عميق دارد.

4 - آن قدرت ماوراء طبيعى كه انسان احساس مى‏كند، و براى رفع كاستى‏هاى خود از او استمداد مى‏جويد امرى تخيلى و پندارى نيست، زيرا در زندگى روحى انسان آثار حقيقى و واقعى مهمى دارد.

پى‏نوشت‏ها:

1) راغب اصفهانى .المفردات .ماده فطر.

2) طبرسى . مجمع البيان ج‏3.ص 169.«الفطرالشق عن امرالله كماينفطرالورق عن‏الشجر، ومنه فطرالله‏الخلق، لانه بمنزلة ماشق منه فظهر».

3) راغب اصفهانى. المفردات ، ماده فطر. «فطرالله الخلق هو ايجاده الشيى وابداعه على هيئة مترشح لفعل من الافعال‏».

4) ابن اثير. نهايه. ج‏3. ص‏457. «الفطر: الابتداء والاختراع‏»

5) الميزان، ج‏10. ص‏299.

6) ر.ك: فطرت.صص 18-21.

7) همان. صص 32 -34 و صص 69 -73.

8) ده مقاله پيرامون مبدا و معاد. صص 67 -69.(مقاله سوم)

9) همان . ص 69.

10) نهج البلاغه. خطبه 87 .

11) لا تبديل لخلق الله‏» (روم/ 30).

12) دهر/3.

13) النجاة المنطق . طبع مرتضوى، ص 62 .

14) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج‏2. ط دارالعلم ، صص 18 - 19.

15) فطرت. صص 58 -59.

16) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش 12.

17) شرح اشارات، ج‏1. ص 21.

18) فولكيه، پل. فلسفه عمومى. ترجمه دكتر يحيى مهدوى. ص 86.

19) ر.ك:اصول فلسفه،ج‏2.صص 4 - 8.

20) اين مقولات عبارتند از: وحدت، كثرت و كليت در مورد كميت، و ايجاب و سلب در مورد كيفيت، و ذاتيت، عرضيت، عليت، مشاركت در مورد نسبت، و امكان، امتناع و وجوب در مورد جهت. ر.ك: سير حكمت در اروپا، ج‏2. صص 218 - 219.

21) ر.ك: اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 2. مقدمه مقاله پنجم.

22) ر.ك:فطرت.صص 50 - 53.

23) ر.ك:همان.صص‏76 - 77.

24) نقدى برماركسيسم .ص 250.

25) مجله كيان، شماره 12، مطهرى و نظريه فطرت، احمدنراقى

26) علل الشرايع، ج‏1. باب 6، ص‏4. با اندكى اختلاف.

27) فطرت. صص‏105 -106.

28) الميزان، ج‏20. ص‏298.

29) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش‏12.

30) سياسى، على اكبر. مبانى فلسفه . صص 116 - 126.

31) مقاله وى دراكتبر 1958 ميلادى (آبان ماه 1337) در مجله پاريسى:(. (Realite Femins - Illustration چاپ گرديد و توسط آقاى مهندس بيانى به فارسى ترجمه گرديد و با مقدمه مهندس بازرگان و توضيحات سيدهادى خسروشاهى بانام «حس مذهبى يا بعد چهارم روح انسانى‏» در نوبت‏هاى مكرر طبع گرديده‏است.

32) حس مذهبى. صص 16 - 32.

33) چنانكه قرآن كريم انسان را به سوى دين فطرى دعوت نموده مى‏فرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها.» (روم/30)، و على (ع) فلسفه بعثت پيامبران را تجديد ميثاق فطرى و برانگيختن انديشه‏ها دانسته مى‏فرمايد: «ليستادوهم ميثاق فطرته... و يثيروا لهم دفائن العقول‏» نهج البلاغه خطبه اول.

34) درباره‏نظريه اخلاقى نيچه و نقد آن ر.ك: فصل نهم از كتاب فلسفه اخلاق تاليف ژكس، ترجمه ابوالقاسم پورحسينى

35) فطرت. صص 100 -105.

36) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش 12.

37) كشف المراد. مقصد سوم، فصل سوم، مبحث‏حسن و قبح عقلى: «ولا نتفائهما مطلقا لو ثبتا شرعا». اگر راه اثبات حسن و قبح افعال منحصر در شرع باشد، حسن و قبح به‏طور مطلق (اعم از عقلى‏و شرعى) منتفى خواهد شد.

38) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5. ص 4.

39) همان. ص 3.

40) همان. صص 5 -6.

41) وجحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما و علوا (نمل/14).

42) فاضل مقداد. ارشادالطالبين. ص 9439.

43) تفتازانى.شرح‏المقاصد، ج 5. ص 177.

44) مانند آيه 83 سوره‏بقره وآيه 102 سوره اسراء.

45) نهج‏البلاغه، خطبه اول.

46) صدوق.توحيد.دارالمعرفه، ص 35،باب‏2، حديث‏2. «و بالعقول يعتقد معرفته، وبالفطرة تثبت‏حجته‏»

47) قاعده حكم‏الامثال فيمايجوز وفيمالايجوز واحد، ازقواعد بديهى عقل بوده، وبه اصل سنخيت‏بين علت ومعلول بازمى‏گردد، ومواردى كه به عنوان نقض قاعده يادمى‏شود، درحقيقت نقض مربوط به مصداق است نه قاعده كلى.

48) فاذا ركبوا فى الفلك دعوالله مخلصين له الدين، فلما نجاهم الى البر اذاهم يشركون‏» مضمون اين آيه در آيات 22 -23 يونس و 33 لقمان نيز تكرار شده‏است.

49) الميزان، ج 12. ص 274، تفسير آيه 53 سوره نحل.

50) جوادى آملى، عبدالله. مبداء و معاد. ص 112.

51) ويليام جيمز. دين و روان ترجمه مهدى قائنى. صص 193 -195.

52) ر.ك : الميزان، ج 8. ص 349.

53) نهج البلاغه. كلمات قصار، شماره 237.

54) اصول كافى، ج 1. ص 68، باب العبادة، روايت 5.

55) شيخ صدوق.خصال، باب الثلاثة، حديث 222.

56) ر. ك: الميزان، ج 7. ص 177.

57) اين راهها عبارتنداز: طريقه امكان، طريقه اتقان صنع، طريقه حركت.

58) و من الناس من زعم ان العلم بالله تعالى علم بديهى، فان الانسان يجد من نفسه عندالوقوع فى محنة او بلية متضرعه الى موجود قادر يخرجه من انواع البليات، و اصحاب‏الرياضات و تجريدالنفس يزعمون ايضا ان العلم بوجود الله تعالى ضرورى بديهى‏». المباحث المشرقيه، ج 2. دارالكتاب العربى، ص‏471.

59) بل وجود الواجب تعالى - كما قيل - امر فطرى، فان العبد عند الوقوع فى الاهوال و صعاب الاحوال يتوكل بحسب الجبلة على الله تعالى و يتوجه توجها غريزيا الى مسبب الاسباب و مسهل الامور الصعاب و ان لم يتفطن لذلك، و لذلك ترى اكثر العرفا مستدلين على اثبات وجوده و تدبيره للمخلوقات بالحالة المشاهدة عند الوقوع فى الامور الهايلة كالغرق و الحرق، و فى الكلام الالهى، اشارة الى هذا ايضا» مبداء و معاد. ص 16.

60) وى در سال 1623 متولد شد و در سال 1662 در سى و نه سالگى درگذشت.

61) سير حكمت در اروپا، ج 2. ص 18.

62) وى در سال 1638 متولد شد و در سال 1715 در هفتاد و هفت‏سالگى درگذشت.

63) سير حكمت در اروپا، ج 2. صص 22 -23.

64) وى در سال 1842 متولد شد و در سال 1910 درگذشت. وى طرفدار فلسفه پراگماتيسم بود.

65) ويليام جيمز، دين و روان. ترجمه مهدى قائنى. ص 23.

66) همان. ص 57.

67) همان. صص 193 -195. نقل به اختصار و اندكى تصرف.

68) همان. صص 200 -201.

فرهنگ نقد از نگاه امام خمينى
ابوالقاسم يعقوبى(كارگزار)

انسان موجودى است كه در نهاد نخستين او, عشق به كمال و خوشبختى پى ريزى شده است. و براى دستيابى به كمال از انگيزاننده ها و وادارنده هاى گوناگون كمك مى گيرد و بازدارنده ها را به كنار مى نهد, تا زمينه رشد و بالندگى فردى و اجتماعى خويش را فراهم سازد. از جمله انگيزه هايى كه در سير تكامل انسانى و پيدايش حيات طيبه اجتماعى او, نقشى مهم و بنيادى دارد, مسأله (نقد وانتقاد) است.

نقد كردن و نقد پذيرى, سرمايه اى ارزنده براى صلاح فرد و اصلاح اجتماع به شمار مى رود. شناخت كاستيها و تلاش براى زدودن آنها, گامى است اساسى در رسيدن به رستگارى فردى و اجتماعى. پرده پوشى بر آنچه بوده و هست و رويدادها و يا خود را به نادانى زدن, رويدادها را دگرگون نمى سازد. انسان خردمند, هماره در جست وجوى آن است كه در مسير تكاملى فردى و جمعى, آفتها, آسيبها, كم وكاستيها را بزدايد, تا به درستى راه بپيمايد. از اين روى, در منطق فرزانگان, نقد و انتقاد قدر و قداست ويژه اى دارد و يكى از برتريهاى اخلاقى و اجتماعى مهم, به شمار مى رود.

اگر فرهنگ نقد كردن و نقد پذيرفتن, به درستى بيان شود و آداب نقد و ويژگيهاى ناقدان و مرزهاى روا و نارواى انتقاد به روشنى ترسيم گردد, بسيارى از تنشها و تشنجها و كشمكشها فروكش مى كند و بسيارى از سستيها و كاستيها, زمينه ظهور نمى يابند.

اگر همگان به اين باور برسند كه: بالندگى فردى و توسعه و پيشرفت اجتماعى آنان به وسيله نقد دلسوزان و انتقاد تيزبينان رشد و شتاب بيش ترى مى يابد و هيچ كس بى نياز از يادآورى و انتقاد ديگران نيست, فضاى جامعه دگرگون مى شود و انتقادها جاى انتقامها را مى گيرند.

در چنين حال و وضعى, (اخوّت دينى)1 و (الفت ايمانى)2 بر اساس (تعاون بر نيكى)3 و (تواصى به حق)4 و (دعوت به خير)5 و (امر به معروف و نهى از منكر)6 خود را در تمام زوايا و شؤون جامعه دينى نشان مى دهد و همگان خود را در ديد و جلوه گاه پذيرش يادآوريهاى خيرخواهانه قرار مى دهند و نقد را به عنوان (هديه)7 و تحفه اى سودمند مى پذيرند.

در اين نوشتار, برآنيم: مقوله (نقد) و فرهنگ انتقاد را از ديدگاه امام خمينى به تصوير بكشيم و بر اين باوريم: نگاه نقادانه و واقع بينانه امام به مسائل فردى و اجتماعى و تجربه عينى و عملى آن عزيز در رخدادهاى سياسى و اجتماعى, سرمايه اى گرانبهاست كه از آموزه هاى اسلام ناب محمدى الهام گرفته و مى تواند بسيارى از گره هاى نابگشودنى را در زمينه مسائل سياسى, اجتماعى, و فرهنگى گشوده و راه درمان و شيوه خردمندانه را پيش روى رهروان انقلاب قرار دهد.

براى روشن تر شدن فضاى نوشتار, اشاره اى گذرا به مفهوم نقد و بايستگى و جايگاه آن خواهيم داشت, سپس به رهنمودهاى روشنگر امام راحل در زمينه فرهنگ نقد, آداب و مرزهاى آن خواهيم پرداخت.
مفهوم نقد

نقد و انتقاد, به معناى جدا كردن دينار و درهم سره از ناسره, جدا كردن كاه از گندم, به گزينى, خرده گيرى و آشكار كردن زيباييها و كاستيهاى يك اثر, به كار رفته است.8 سنجش و ارزيابى و بررسى همراه با عدل و انصاف در پديده هاى اجتماعى و نگرش دوسويه به رفتارها و عملكردها و ديدن درد و ارائه درمان, از مقوّمات مفهوم (نقد) است.

هدف از نقد, پاره كردن و دريدن و مثله كردن افكار و آرامش جامعه و مردم نيست, بلكه ارج نهادن به كار مثبت ديگران و يادآورى رواها و نارواها در كنار هم است. اين شيوه, مى تواند راه را بر پويايى و شفاف شدن جامعه هموار كند و جامعه را به سوى آفرينش گرى و ابتكار و تكامل و پيشرفت رهنمون شود.

از اين روى, وجهه ديگران را خراب كردن و دامن زدن به بدبينيها و پديدآوردن جوّ بدبينى را نمى توان و نبايد با نقد و انتقاد يكى دانست; زيرا عيب گرفتن آسان است, ولى بيان عيب به گونه اى و زبانى كه به اصلاح صاحب عيب بينجامد, كارى است بزرگ و دشوار. و چه زيبا گفته است خواجه عبدالله انصارى:

(عيب از يار بيندازند; اما يار را به عيب نيندازند.)9

شهيد مطهرى در تفسير و تعريف نقد مى نويسد:

(قوه نقادى و انتقاد كردن, به معناى عيب گرفتن نيست, معناى انتقاد, يك شىء را در محك قراردادن و به وسيله محك زدن به آن, سالم و ناسالم را تشخيص دادن است….)10

در روزگار گذشته كه دادوستد مردم, با نقره سكه زده شده انجام مى گرفت, كسانى بودند كه سرب را به گونه پول رايج سكه مى زدند و با پولهاى نقره مى آميختند. در كنار اينان افراد خبره و كارشناسى به عنوان (صرّاف) در جامعه وجود داشتند كه سكّه شناس بودند و سكه هاى طلايى و يا نقره اى خالص را از ناخالص, جدا مى كردند.11

اين واژه درباره كسى كه افكار و عملكرد افراد را مى شكافد و نقطه هاى كمال را از نقطه هاى ضعف, باز مى شناسد نيز, به كار رفت. در آموزشهاى حضرت مسيح(ع) چنين آمده است:
(خذوا الحق من اهل الباطل ولاتأخذوا الباطل من اهل الحق كونوا نقّاد الكلام فكم من ضلالة زخرفت بآية من كتاب الله كما زخرف الدرهم من نحاس بالفضة المموّهة, النظر الى ذلك سواء والبصراء خبراء.)12

حق و حقيقت را هر كجا و از هر كس يافتيد, بپذيريد, گرچه از اهل باطل باشد. باطل را و گرچه از زبان اهل حق بتراود, نپذيريد. همآره سخنان را مورد نقد قرار دهيد; زيرا چه بسا گمراهى به وسيله آيه اى از كتاب خدا آراسته شده باشد, مانند آميختن درهمى از مس با نقره و انسان را بفريبد و به اشتباه افكند; از اين روى, در نگاه نخست, درهمِ خالص و ناخالص, يكى مى نمايد و كارشناسان تيزهوش مى توانند سره از ناسره آن را بازشناسند.

در اين سخن, به مفهوم نقد و انتقاد و جايگاه نقّادان آگاه در جامعه اشارت شده و بايستگى آن, به روشنى بيان گرديده است.

بى گمان, نقد به عنوان عاملى اصلاحى و پيش برنده و بالنده, به برنامه ريزان, سياستگزاران و مديران و مجريان, مجال بازنگرى, همه سونگرى و واقعيت نگرى همراه با در نظر گرفتن افكار عمومى را مى بخشد و جلوى بسيارى از ريزشها و دوباره كاريها و تكرويها را مى گيرد و در نتيجه, طرحها را در راستاى سودهى و بهره مندى بهتر و بيش ترى قرار مى دهد و از اسرافها و اترافها و گاه از ريخت وپاشهاى حاشيه اى و جانبى نيز جلوگيرى مى كند.

بنابراين, در اصل نياز جامعه و مديران به نقد و بايستگى وجود نقادان تيزبين در اجتماع نمى توان ترديد كرد, لكن اين نيمى از كار است, نيم ديگر كه كامل كننده اين بخش است, مسأله (نقدپذيرى) و به كار بستن نقد ناقدان است.
نقدپذيرى

نقدپذيرى به عنوان خوى و خصلتى انسانى و اسلامى, نقش مهمى در فرونشاندن آسيبها و آفتهاى فردى و اجتماعى دارد, رواج فرهنگ نقدپذيرى در اجتماع, كمك فراوانى به پايان دادن كشمكشها و درگيريها مى كند. به همان اندازه كه نقد و نقادى مايه كمال و رشد رفتارها و عملكردهاست, نقدپذيرى نيز زمينه ساز بسيارى از خوشبينى ها و اميدواريها نسبت به اصلاح امور است. دست اندركارانى كه به پيشباز نقد مى روند و از آن بيم و ترسى ندارند, از مديريتى بهتر و كمال يافته تر برخوردارند و كم تر دچار چالش, دوباره كارى و نابسامانى مى شوند.

سرزمينى كه گود است دو بهره از باران آسمان مى برد, يكى بهره مستقيم و ديگر آن كه بارانى كه در بلندى مى بارد نيز, به سوى آن سرازير مى گردد. پذيرش نقد, نه تنها چيزى از بزرگوارى و شخصيت سياسى و اجتماعى انسان نمى كاهد, بلكه مى توان گفت: روشن ترين گواه بر شخصيت و كمال آدمى است. به گفته امام خمينى:

(… اگر يك چيزى را ديديد كه واقعاً خلاف كرديد, اعتراف كنيد و اين اعتراف شما را در نظر ملتها بزرگ مى كند, نه اين كه اعتراف به خطا شما را كوچك مى كند.)13

تلخى نخستين نقد و انتقاد, با دستآوردهاى شيرين آن از ميان مى رود. پيامدهاى سازنده و سودمند نقد, سبب مى شود كه آدمى همواره خود را در ديد نقد ديگران بگذارد و هيچ گاه كاركرد خويش را از آن بى نياز نداند. امام جواد(ع) در ضمن شمارش نيازمنديهاى هميشگى مؤمنان مى فرمايد:
(… و قبول ممّن ينصحه.)14

[مؤمن] نقد و نصيحت خيرخواهان را مى پذيرد.

امام سجاد(ع) در (رسالة الحقوق), حقوق متقابل نصيحت كننده و نصيحت شونده را اين گونه بر شمرده است:
(وحق الناصح ان تلين له جناحك و تصفى اليه بسمعك فأن أتى بالصواب حمدت الله عزّوجّل وان لم يوافق رحمته….)15

حق ناقد و نصيحت كننده آن است كه با او نرم رفتارى كنى; و به سخنان او گوش فرا دهى, اگر سخن وى درست بود, خداى را سپاس گويى و اگر سخن او نادرست بود, با او مهربان باشى [ و او را از خود دور نسازى].

به همان اندازه كه پذيرش نقد, نشانه شخصيت و خاكسارى آدمى است و ترازى براى شناختن انسانهاى با انصاف و واقع نگر, سرباز زدن و نقد ناپذيرى نشانه نوعى غرور و تكبر است كه ريشه در خودخواهى و خود برتربينى و يا خود مطلق انگارى انسان دارد. از اين روى, ديده شده است كه گاه ناب ترين نقدها و پندها بر دلهاى غبار كبر و خودبينى گرفته, اثر نمى بخشد:
(… واذا قيل له اتق اللّه اخذته العزة بالإثم…)16

وچون به او گفته شود كه از خدا بترس, او را غرور گناه بگيرد.

حب نفس, حجابى بين انسان نقد شونده و ناقد به وجود مى آورد كه نه تنها از نقد استقبال نمى كند, بلكه به ناقد نيز به ديده دشمن مى نگرد, ولى غافل از آن است كه:

آينه چون عيـب تو بنمـود راست

خودشكن آينه شكستن خطاست

امام خمينى در بيان فرهنگ نقد, به اين نكته توجه تمام داشت كه مسؤولان و دست اندركاران, هرگز نبايد خود را منّزه و مبراى از نقد بدانند, بلكه شايسته است كه سخنان و نوشته هاى نقدآميز را آويزه گوش سازند و آن را به عنوان (هديه) و ره آوردى الهى و آسمانى, به شمار آورند:

(نبايد ما ها گمان كنيم كه هر چه مى گوييم و مى كنيم, كسى را حق اشكال نيست. اشكال, بلكه تخطئه, يك هديه الهى است براى رشد انسانها.)17

به مديران نظام اسلامى سفارش مى كرد:

(شما و دوستانمان در وزارت امور خارجه, بايد تحمل انتقاد را ـ چه حق و چه ناحق ـ داشته باشيم.)18

امام راحل بر اين باور بود: نپذيرفتن نقد و انتقاد, نشانه كم فروغ بودن چراغ تهذيب در درون جان است و پذيرش نقد, نشانه بزرگى روح و شرح صدر:

(اگر انسان خودش را ساخته بود, هيچ بدش نمى آمد كه يك رعيتى هم به او اشكال كند و از انتقاد بدش نمى آمد.)19

بنابراين, نقد كردن ديگران و نقد پذيرفتن از ديگران, در كنار يكديگر سازنده و سامان دهنده وضع و حال مردم و جامعه اند.
نقد خويش پيش از ديگران

آدمى, افزون بر پذيرش نقد, بايد در گام نخست, به نقد خويش بپردازد و پيش از آن كه به كاستى و عيب ديگران توجه كند, در جست وجوى زدودن عيبهاى خويش باشد. در فرهنگ دينى به اين نكته نيز سفارش فراوان شده است.

امام على(ع) مى فرمايد:
(طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس.)20

خوشا به حال كسى كه پرداختن به عيب خويش, وى را از عيب ديگران باز دارد.
(من لم يسس نفسه اضاعها.)21

آن كه نفس خويش را سياست و ادب نكند, آن را تباه ساخته است.

اگر آدمى خود آينه خويش شود, از بسيارى انتقادها در امان مى ماند و اگر همگان به فكر نقد خود برآيند, زمينه نقد اجتماعى كم ترى پيدا مى شود و در نتيجه پاره اى تنشها و تشنجها, به خودى خود, از بين مى روند و جلو بسيارى از نقدهاى ويران گر گرفته مى شود.

عيب كسان منگر و احساس خويش

ديده فروكن به گريبان خويش

آينه روزى كه به گيرى به دست

خود شكن آن روز مشو خود پرست

امام حسين(ع) فرمود:
(من دلائل العالم انتقاده لحديثه وعلمه بحقائق فنون النظر.)22

از نشانه هاى عالم آن است كه گفتار و كردار خويش را نقد كند و به تمام ريزه كاريهاى امور, آگاهى و شناخت پيدا كند.

اگر مسؤولان و دست اندركاران, هر چند گاه, به بررسى كاركرد حوزه كار خويش بپردازند, تواناييها و پسنديده ها را بگسترانند و كاستيها را اصلاح كنند, هم روند پيشرفت كارها شتاب بيش ترى مى گيرد و هم هدف نقدهاى روا و نارواى ناقدان قرار نخواهند گرفت.

انسان وارسته و خودساخته, پيش از آن كه ديگران آمار ناراستيهاى او را به رخ بكشند, آنچه انجام داده در دادگاه وجدان رديف مى كند, با بررسى و حسابرسى ضعف را شناسايى و راه درمان مى جويد. و گاه پس از حسابرسى به سرزنش نفس مى پردازد و خود ناقد و قاضى خويش مى گردد.

البته شجاعت در پذيرش اشتباه و كژ راهه رويها, شجاعتى انسانى و درخور سپاس است. به زبان آوردن اين عبارت كه اشتباه كردم, ريشه در كرامت انسانى دارد كه به دست آوردن آن كار آسانى نيست.

امام خمينى, اين نكته را در باب نقد نيز به خوبى در سخنان و سيره اش ترسيم كرده و به روشنى بيان داشته است كه در تركيب دولت موقت و سپردن دولت به دست ليبرالها و افراد غير انقلابى, اشتباه شد:

(من امروز بعد از ده سال از پيروزى انقلاب اسلامى, همچون گذشته اعتراف مى كنم كه: بعض تصميمات اول انقلاب در سپردن پستها و امور مهمّه كشور به گروهى كه عقيده خالص و واقعى به اسلام ناب محمدى نداشته اند, اشتباهى بوده است كه تلخى آثار آن به راحتى از ميان نمى رود.)23

ييا:

(آنچه مهم است اين است كه: ما مى خواهيم مطابق شرع اسلام, مسائل را پياده كنيم. پس اگر قبلاً اشتباه كرده باشيم, بايد صريحاً بگوييم كه اشتباه نموده ايم و عدول در بين فقها از فتوايى به فتواى ديگر, درست همين معنى را دارد… فقهاى شوراى نگهبان… هم بايد اين طور باشند كه اگر در مسأله اى اشتباه كردند, صريحاً بگويند اشتباه كرديم و حرف خود را پس بگيرند… اين معنى ندارد كه من بگويم چون ديروز حرفى زده ام, بايد روى همان حرف باقى بمانم.)24

بسيارى از ريزشها در انقلاب و بريدنها از اصول, از سوى كسانى است كه در فراز و نشيبها, راه اشتباه پوييده اند و با اثرپذيرى از ديگران حرفى زده و يا موضعى ناپسند پيش گرفته اند, و امروز, گرفتار شده اند و حاضر نيستند خود و موضع گيريهاى خود را نقد كنند و با شهامت حق و حقيقت را بپذيرند. از اين روى, لازم است همه كسانى كه صاحب انديشه و قلمند, پيش از آن كه لبه تيز انتقادها را به سوى ديگران نشانه روند, انديشه هاى خود را بررسى همه جانبه بكنند و اگر نقدى بر آن ديدند, از اظهار و ابراز آن شرم نداشته باشند وگرنه, كم كم در دامى خواهند افتاد و در باتلاقى فروخواهند رفت كه هر چه بيش تر تلاش كنند, گرفتارتر مى شوند.
جايگاه نقد و نقدپذيرى در اسلام

در آموزه هاى دينى, به مقوله نقد و نقدپذيرى, اهميت فراوان داده شده است. واژه هاى: نصيحت, تذكر, موعظه, استماع قول, اتّباع احسن, تواصى به حق, دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر, هر يك به گونه اى, اهميت و جايگاه نقد و نقدپذيرى را بيان مى كنند.

خداوند در قرآن مى فرمايد:
(… فبشّر عبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه….)25

پس بندگان مرا كه به سخن گوش فرا مى دهند, آن گاه بهترين آن را پيروى مى كنند, مژده بده….

در كلمه (استماع) نكته و نغز ويژه اى نهفته است كه در (سماع) نيست. گوش فرادادن, شنيدن سخن ديگران, غير از به گوش خوردن است.آن كه گوش فرا مى دهد, نقد و بررسى هم مى كند, تمام پيامدهاى خوب و بد و زيبا و زشت سخن را مى سنجد, آن گاه دست به گزينش مى زند. به هنگام برگزيدن نيز, ميان خوبها و خوب ترها, به گونه اى ارزيابى مى كند و در پايان با آگاهى و بررسى همه جانبه, سخن نيكوتر و پيشنهاد به واقع نزديك تر و طرح و برنامه خردمندانه تر را بر مى گزيند.

قرآن به مؤمنان فرمان مى دهد:
(وذكّر فإنّ الذكرى تنفع المؤمنين.)26

و پند ده; زيرا كه پند در مؤمنان سودمند افتد.

ييادآورى, فراموشيها و ناآگاهيها را به هشياريها و بيداريها دگر مى كند و همگان را به حضور و مراقبت همه سويه فرا مى خواند در چنين جامعه اى, كم كاريها, كندكاريها و بدكاريها, كم تر به چشم مى خورد و هر يك از مردمان وظيفه خود مى دانند كه نسبت به ديگران هشدار و يادآورى داشته باشند, تا كارها در روال و روند واقعى خود قرار گيرد. بسيارى از آيات شريف و روايات بر اين معنى دلالت دارند كه مؤمنان و باورمندان, نبايد به افراد چاپلوس و كسانى كه همواره از خوبيها سخن مى گويند و بر سستيها سرپوش مى گذارند, ميدان دهند و اينان بايد دوستانى برگزينند كه در كنار ستايش, به نقد رفتار و كاركرد آنان نيز, بپردازند. آينه گون, خوبى و بدى, شايستگى ها و كاستيها بر آنان بنماياند.27

امام صادق(ع) مى فرمايد:
(المؤمن اخوالمؤمن, عينه ودليله لايخونه ولايظلمه ولايغشه ولايعده عدة فيخلفه.)28

مؤمن برادر مؤمن است و به منزله چشم او و راهنماى اوست, هرگز به او خيانت نمى كند و ستم روا نمى دارد, با او غش و تقلب نمى كند و هر وعده اى به او دهد, سر بر نخواهد تافت.

امام موسى بن جعفر(ع) درباره برنامه ريزى زندگى مؤمنان و جايگاه نقد و نقدپذيرى در آن مى فرمايد:
(… و ساعة لمعاشرة الأخوان الثقات الذين يعرفون عيوبكم ويخلصون لكم فى الباطل.)29

و بخشى را براى رفت و آمد با برادران دينى مورد اعتمادى كه از كاستيها و سستيهاى شما باخبرند و بى خدعه و نيرنگ آنها را به شما گوشزد مى كنند, ويژه سازيد.

در اين سخن معصوم, چند نكته آموزنده و الهام بخش به چشم مى خورد:

1. بايستگى برنامه ريزى و سرمايه گذارى براى آسيب شناسى فردى و اجتماعى در جامعه دينى.

2. انتقاد پذيرى و پيدا كردن ناقدان خالص و مورد اعتماد.

3. ناقدان بايد دردشناس و داراى معرفت در مسائل مورد نقد باشند.

4. نقد بايد بدون خدعه و نيرنگ و خالص و ناب باشد.

در مجموع مى توان نتيجه گرفت: نقد به معناى جداسازى سستيها از تواناييها وتلاش و كوشش در جهت از بين بردن كاستيها و يا كم كردن آنهاست. نقد, جايگاه ويژه و با اهميتى دارد و پرورش يافتگان مكتب اسلام, آن را به عنوان اصل ضرورى و لازم در زندگى انسانها, و بويژه مؤمنان پذيرفته و سفارش كرده اند.

امام خمينى, تربيت يافته مكتب وحى, از چشم انداز زيبايى به نقد نگريست كه توانست زيباييهاى بسيار بيافريند. او, در سراسر زندگى معنوى خود, هم با نقدهاى علمى و اجتماعى خود, جامعه را به آبشخور اصلاح رهنمون شد و هم با نقدپذيرى, فرهنگ نوينى بنا نهاد.

او, پيش از پيروزى انقلاب, كه در حوزه در كار تدريس و نيروهاى دينى و انقلابى بود, روحيه نقد و انتقاد و اشكال و اعتراض منطقى و مستدل را در حوزه درسى فقه و اصول خود رواج مى داد و به شاگردان روش نقّادى مى آموخت و خطاب به آنان مى گفت:

(مجلس درس و بحث است, مجلس وعظ و خطابه نيست,چرا ساكت هستيد و حرف نمى زنيد.)30

او, ضمن پاسداشت جايگاه بزرگان و پيشينيان حوزوى و بهره مندى از تلاش علمى آنان, به نقد و بررسى موشكافانه ديدگاههاى آنان مى پرداخت و هيچ بزرگى, بزرگى او سبب نمى شد كه ديدگاه وى در بوته نقد قرار نگيرد. او, هميشه به شاگردان سفارش مى كرد:

(هر سخنى گفته مى شود, به نظر تنقيد بنگريد, هر چه صاحب سخن هم بزرگ باشد, انسان نبايد فوراً حرف او را بپذيرد, بلكه بايد دقت و بررسى كند.)31

امام در دانش فقه و اصول, ديدگاههاى فقيهان و عالمان بزرگى چون: ميرزاى نائينى و اصفهانى را عالمانه نقد مى كرد و به تجزيه و تحليل ديدگاههاى آنان مى پرداخت. ايشان, در مسائل سياسى و اجتماعى نيز همين روش را به كار گرفت. پديده ها را درست تجزيه و تحليل و ريشه يابى مى كرد و سپس آنها را با منطق و استدلال به نقد مى كشيد و آن را عامل رشد و بالندگى مى دانست:

(انتقاد بجا و سازنده, باعث رشد جامعه مى شود. انتقاد اگر به حق باشد, موجب هدايت دو جريان مى شود. هيچ كس نبايد خود را مبرّاى از انتقاد ببيند….)32

جامعه بالنده, مانند بچه اى است كه پس از دوران شيرخوارگى نيروهاى مغزى و استعدادهاى درونى و ذاتى اش اندك اندك شكوفا مى گردد و روحيه كنجكاوى وى, نسبت به آنچه در پيرامون او مى گذرد, بيش تر و دقيق تر مى شود. پرسشهايى براى وى پيش مى آيد و آنها را بر زبان جارى مى كند در پاسخ او نبايد گفت: ساكت باش, فضولى نكن! سن و سال او چنين مى طلبد كه بپرسد و مسايل را بكاود. و همين, نشانه سلامت فكر و قواى مغزى اوست. جامعه به معناى مجموعه انسانها در جهت زندگى مشترك و جمعى نيز, همواره رو به تكامل و پيشرفت است. طبيعى است كه در روند حركت جامعه به سوى آرمانهاى انسانى و ارزشى, زمينه هاى پرسش و نقد به وجود مى آيد و گروهى آن پرسشها را به زبان مى آورند و يا در نوشته هاى خود مطرح مى كنند. فضا و بستر جامعه بايد به گونه اى آماده شود كه همگان پذيرش نقد و انتقاد را داشته باشند.

با پيروزى انقلاب اسلامى و رخت بر بستن حاكميت استبداد, فضاى عطرآگينى به وجود آمد كه مردم مسلمان ايران ره صدساله را يك شبه پيمودند. بينشها به رشد و بالندگى رسيد و مردم, هر يك, به نوبه خود داراى تجزيه و تحليل شدند, كژيها و ناراستيها را بر نمى تافتند و نقد حاكمان و مديران انقلاب را حق اصلى و اساسى خود مى شمردند; زيرا اين بار با كوله بارى از تجربه تلخ گذشته به ميدان آمده بودند و از ورود آسيبها و آفتها به بدنه و درونِ نظام اسلامى, بيم داشتند.

در اين فضاى آماده, امام همچون ديده بانى آگاه و دورنگر, با استفاده از تجربه هاى شخصى و تاريخى و با الهام از تعاليم و آموزه هاى دينى, فرهنگ نقد را گسترش داد و با شجاعت تمام گفت:

(هر فردى حق دارد مستقيماً در برابر سايرين, زمامدار مسلمانان را استيضاح كند و به او انتقاد كند و او بايد جواب قانع كننده دهد.)33

انتقادگرى و انتقاد پذيرى را امام به عنوان يك فرهنگ در جامعه دينى مطرح كرد و بر اين باور بود: نوآورى و ابتكار و رشد و حيات جامعه در سايه پرسش و پاسخ و نقد و انتقاد به دست مى آيد. از اين روى, بى تفاوتى و نظاره گرى را در جامعه دينى نمى پسنديد و همگان را به خيرخواهى و نظارت بر امور مسلمانان و اهتمام به كار مردمان فرا مى خواند:

(ما از جانب خداى تعالى مأمور ممالك اسلامى و استقلال آنها هستيم و ترك نصيحت و سكوت را در مقابل خطرهايى كه پيش بينى مى شود, براى اسلام و استقلال مملكت جرم مى دانيم, گناه بزرگ مى شماريم.)34
ويژگيهاى بايسته ناقدان

جايگاه نقد در ساماندهى امور و ساختن و به كمال رساندن مديران بر كسى پوشيده نيست. انتقادگرى و انتقادپذيرى از نشانه هاى مجموعه انسانى سالم و مديريت شايسته به شمار مى رود.

نقد, گرچه حقى است عمومى و همگانى و كسى نمى تواند مردم را از اين حق, بى جهت محروم سازد, لكن شرطهايى لازم است رعايت و توجه شود, تا نقد كامل و كارساز گردد. در اين جا نگاهى داريم به اين بايستگيها در آموزه هاى دينى و سخنان اسلام شناس ناب انديش, امام خمينى.

الف. شناخت و تحليل رويدادها: شناخت رويدادها و حركت و حضور در متن آنها و پديده هاى اجتماعى, سياسى, فرهنگى و آگاهى از وجود زمينه ها و گنجاييها و بازدارنده ها و تحليل همه سويه آنها, از پيش درآمدهاى مهم و بنيادى نقد ناقدان به شمار مى رود.

در مجموعه هاى روايى براى كسانى كه مى خواهند امر به معروف و نهى از منكر كنند و اين وظيفه و تكليف دينى را به شايستگى انجام دهند, ويژگيهايى بيان شده است, از جمله:

(عالم بما يؤمر و عالم بما ينهى, عادل بما يؤمر و عادل بما ينهى.)35

به آنچه فرمان مى دهد و از آنچه باز مى دارد, آگاهى داشته باشد و در هر دو مورد, عدل و داد را نگهدارد.

روشن است آن كه بدون آگاهى و شناخت واقعيتها, برنامه ها و سياست ها, مديران اجرايى را زير سؤال مى برد و از چپ و راست آنها را به نقد مى كشد, كارى نافرجام و بى اثر و يا دست كم, كم اثر انجام مى دهد و زيانى كه از سوى او به مردم وارد مى شود, بيش از سود آن خواهد بود.

امام راحل درباره شرايط آمران به معروف و ناهيان از منكر مى نويسد:

(ان يعرف الآمر والناهى ان ما تركه المكلف او ارتكبه معروف او منكر فلايجب على الجاهل بالمعروف والمنكر….)36

كسى كه امر و نهى مى كند, بايد آگاهى داشته باشد كه آنچه از معروفها كه در جامعه جامه عمل نمى پوشد چيست؟ و آنچه انجام مى گيرد از منكرها كدام است بنابراين, كسى كه چنين شناختى ندارد, بر او انجام اين دو وظيفه لازم نيست.

و مى افزايد:

(يجب تعلم شرائط الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر وموارد الوجوب والعدم والجواز و عدمه حتى لايقع فى منكر فى امره و نهيه.)37

واجب است كه [ناقدان و آمران به معروف و ناهيان از منكر] شرايط معروف و منكر را فرا گيرند و موارد واجب بودن و جز آن را بشناسند, تا اين كه در انجام اين دو فريضه, خود گرفتار منكر نشوند. از اين ديدگاه فقهى امام, چنين به دست مى آيد كه هرگونه نقد و انتقاد در مسائل سياسى, اجتماعى, اقتصادى, فرهنگى و… بايد از روى آگاهى و شناخت صورت بگيرد.

آن كه مى خواهد از ارزشها دفاع كند و جلو ضد ارزشها را در جامعه بگيرد, شايسته است پيش از آن خود را با سلاح آگاهى همه سويه آماده سازد, وظيفه خود را به درستى بشناسد, آن گاه دست به انجام وظيفه بزند. هر موضوعى را كه مى خواهد به نقد بكشد و امر و نهيى نسبت به آن داشته باشد, بايد تمام زواياى آن را بجويد و احتمالها را پيش روى نهد, آن گاه, با تجزيه و تحليل منطقى و روش و شيوه اى خردپسند و همسو با شريعت, نكته هاى مورد نظر خود را بيان كند.

شهيد مطهرى در اين باره مى نويسد:

(تفقه در دين كه در اين آيه ذكر شده است (… ليتفقّهوا فى الدين) مستلزم آن است كه انسان واقعا نقّاد باشد و كار نقّادى او به آن جا كشيده شود كه هر چيزى را كه گفته مى شود با امر دين تماس دارند, بتواند تجزيه و تحليل كند.)38

به ديگر سخن, ديندارى و دين شناسى دو مقوله است.هر ديندارى, دين شناس نيست. و سوگمندانه بيش ترين ضربه ها هم از همين گونه افراد به اسلام وارد شده و مى شود. مؤمن راستين, با زيركى و هوشمندى مسائل را پى گيرى مى كند و هرگز سوژه به بيگانگان و غيرخوديها نمى دهد.

از اين رو امام راحل با لحنى پدرانه و خيرخواهانه به ناقدان ناآگاه مى گويد:

(تقاضا اين است كه قبل از آشنايى به مسائل, به اشكال تراشى و انتقادكوبنده و فحاشى برنخيزيد و به حال اين اسلام غريب كه پس از صدها سال ستمگرى قلدرها و جهل توده ها, امروز طفلى تازه پا و وليده اى محفوف به دشمنهاى خارج و داخل, رحم كنيد.)39

آسيبى كه نظام از سوى ناقدان ناآگاه و متحجّر مى بيند, كمتر از آسيبى نيست كه از دشمنان كينه توز مى بيند. شمارى از خوديهاى غافل و يا جاهل, نسبت به پاره اى از مسائل جزيى آن چنان واكنش شتاب زده و تند نشان مى دهند و اصل نظام و مديران آن را هدف حمله هاى خود مى گيرند كه دشمنان قسم خورده هم به گرد آنان نمى رسند. اين ناقدان ساده دل و ناآگاه و زود باور و ظاهر نگر, جريان گسترده بى دينى, قلدرمآبى, ستم, حيف و ميل بيت المال,اسرافها و اترافهاى كلان, نوكرمآبى, و سيطره استعمار را از اين سرزمين از ياد برده اند و آبادانى و آزادى و عزت و سرورى كه انقلاب اسلامى و نظام مقدس جمهورى اسلامى به اين مرز و بوم به ارمغان آورده, ناديده انگاشته اند, هر روز به بهانه اى آتش كينه بر سر ملت و نظام مى ريزند. و نظام اسلامى را كه زلال ترين و ناب ترين و مردمى ترين نظام در جهان است, نظام قرون وسطايى مى خوانند مسؤولان نظام را متهم به خشونت, قانون شكنى و… مى كنند.

اين افراد, كه براى رسيدن به هدفهاى ناپاك و برنامه هاى تنفرانگيز خود لباس عوض كرده اند و خود را مصلح و خيرخواه جلوه مى دهند, با اين كه سابقه آنان روشن است بر كرسى احساس تكليف مى نشينند و لجن مى پراكنند, نه مصلحت جامعه را مى شناسند و نه قوه بازشناسى خوب از بد را دارند. حقد و كينه است كه آنان را به جوش و خروش آورده و نه احساس تكليف و گرنه هر حكومتى,حتى حكومت معصوم(ع) كاستيهايى دارد و زواياى نازيبايى شايد به چشم بخورد و خلافهاى بزرگ و كوچكى شايد انجام بگيرد و… و در حكومت علوى هم واليان و فرماندهان برجسته حكومتى, گاه به گناه بزرگ و فساد مى غلتيدند و گاه به خطا و اشتباه مى افتادند.

اين واقعيتهاى عينى و تاريخى را نبايد ناديده گرفت و با ارزيابى عملكردهاى مسؤولان نظام در مقايسه با نظام پيشين عدل و انصاف را در انتقادها بايد در نظر داشت:

مؤذن بانگ بى هنگام برداشت

نميداند كه چند از شب گذشته است

درازى شب از چشمان من پرس

كه يك دم خواب در چشمم نگشته است

رهبر معظم انقلاب, در زمان حيات امام, سخنانى دارند كه در اين بحث رهگشاست:

(امروز كه تمام چارچوب نظام بر مبناى اسلام است, در رأس اين نظام يك مجتهد عادل زكيّ تقى زاهد است… اگر يك وقت اشتباهى هم سر بزند, انگار ديگر شيعه و تنها كشور شيعه تمام شد, اصلاً نه كار مى كنند نه كمك مى كنند, نه همكارى مى كنند, نق هم مى زنند, اينها بر اثر چيست؟… بعضى بر اثر هواى نفس و اغراض و امراض است و بعضى هم بر اثر تحليل غلط و درك غلط است.)40
ب . پارسايى در نقد

چشم و گوش آدمى را دوستيها, از ديدن و شنيدن آنچه بوده و هست باز مى دارد. چشم به خاطر علاقه و محبت, عيبها و كاستيهاى محبوب را نمى بيند و گوش از شنيدن صداى حقيقت سرباز مى زند و نمى تواند و نمى خواهد سخن از كاستيهاى او را بشنود.
(حب الشىء يعمى و يصم.)41

دوستى چيزى, انسان را كور و كر مى كند.

و از سوى ديگر, دشمنى شخص با ديگرى نيز چنين است و چشم و گوش را از ديدن و شنيدن بود و هست و آنچه حقيقت دارد, باز مى دارد. دشمنى انسان با ديگرى, سبب مى شود كه انسان همواره زشتيها را ببيند و زيباييها را نبيند و هر چه خوبى است و والايى, ناديده انگارد. اگر انسان نتواند با اين خوى و ويژگى زشت مبارزه كند و آن را مهار كند, همواره در لبه پرتگاه خودستايى قرار مى گيرد. آدمى به خاطر علاقه اى كه به خود دارد, اگر خصلت خودستايى را از خود دور نسازد, نقدهاى او نيز, در حقيقت نمودى و چهره اى از خودستاييهاى او به شمار مى رود و براى طرح خود و ديگران متوجه خود كردن, به نقد ديگران روى مى آورد. تنها كسانى از اين آسيب و آفت در امانند كه پيش از آن به خوى خودستانى و تهذيب و تزكيه نفس پرداخته باشند.

امام راحل, اين مقوله مهم را در قالب واژه (مالكيت بر نفس) به تفسير نشسته و از شرايط بنيادين و نخستين ناقدان, چيرگى آنان بر نفس و مالكيت بر آن شمرده است. روشن است كسى كه مالك بر خود نيست, مانند پشه اى است در برابر باد, هميشه دستخوش اضطراب و مشكلات است و ثبات در فكر و تحليل و نقد او به چشم نمى خورد. در برابر آن كه مالك خويش است ناخدايى را مى ماند كه كشتى حيات خود و ديگران را در اقيانوس روزگار با مهارت پيش مى برد و در برابر طوفانها لنگر مى افكند و سرنشينان را به ساحل نجات رهنمون مى گردد. قرآن مجيد, هنگامى كه از شخصيت موساى كليم(ع) و روش برخورد انتقادى وى با فرعون سخن مى گويد از زبان او چنين نقل مى كند:
(انى لا املك الاّ نفسى واخى.)42

من تنها مالك خود و برادرم هستم.

امام خمينى با الهام از اين لطيفه و اشاره قرآنى, در بحث بيان بايستگيهاى ناقدان مى گويد:

(آنهايى كه مى خواهند صحبت كنند… بنشينند و باخودشان فكر كنند, ببينند اين زبان چماق است و مى خواهد بر سر يكدسته ديگر كوبيده شود, يا اين كه زبان زبان رحمت است و براى وحدت.

اگر چنانچه مالك نفس خودشان هستند و اين امر مهم را, كه مالكيت شخص بر نفس خودش است… و مى توانند ادعايى را كه حضرت موسى پيغمبر بزرگ كرد, آنها هم بكنند كه: (لا املك الاّ نفسى واخى) [سخن بگويند و انتقاد بكنند] امّا كسى كه به اين مقام نرسيده بايد بگويد: (انى لااملك نفسى ولا اخى.)43

شخصى كه قلم به دست مى گيرد و مسائل سياسى و اجتماعى و فرهنگى را به بوته نقد مى نهد , بايد تقواى قلم و سخن داشته باشد و اين تقوا پشتوانه اى محكم و استوار مى خواهد كه نامش (مالكيت بر نفس) و زمامدارى خويشتن خويش است.

آن كه خودش در اختيار خودش نيست و هواهاى نفسانى او را به هر جا كه مى خواهد مى برد و مى كشد, چگونه مى تواند تضمين كند كه آنچه مى گويد و مى نويسد از روى خيرخواهى و اصلاح امور است و نه براى مطرح كردن خود در سطح جامعه و مردم.

اگر تو امربه معروف و نهى از منكر

بر اين طريق كنى بر تو اهل دل خندند

تو راست خانه پُر از مار و جامه پركژدم

زروى خلق مگس رانى از تو نپسندند

ناقد خودساخته داراى سعه صدر و دريادل است, زود از ميدان به در نمى رود به هنگام خشم, ميزان و معيار از دست نمى دهد, حق پوشى و كتمان نمى كند و در هر فضايى كه قرار گرفت به كاستيها و كمبودها و ناشايستگيها با عينك عدل و انصاف مى نگرد و ميزان داوريش من حيوانى او نيست:

(در باطن ذات همه هست كه آن كه با من خوب است, خوب است و آن كه با من بد است, بد. نه آن كه به حسب حكم خدا خوب است و به حسب واقع خوب است. نخير, آنى كه با من خوب است آن ميزان است… و آن كه براى من نباشد, فاسد است.)44

ناقد مبتلاى به اين درد نمى تواند نسخه شفابخش بپيچد و بايد به او گفت: يك قدم بر خويشتن نِه و آن دگر در كوى دوست.

به ديگر سخن, اگر كسى به اين انگيزه دست به قلم ببرد و لب به سخن بگشايد كه گرهى از دشواريها را براى رضاى خدا و آسايش مردم باز كند و بازدارنده اى را از جلو راه آنان بردارد, اين حركت, حركتى است خدا پسندانه و بخشى از جلوه هاى بندگى كه (قضاء حوائج مؤمنان)45 و (اهتمام به امور مسلمانان)46 نام دارد. و اگر خداى ناخواسته براى مطرح كردن (من) و خود حيوانى و شيطانى باشد, هر چند ظاهرى آراسته و اديبانه هم داشته باشد, انتقادى است ناسالم و زيانبار. و با همين معيار, مى توان (تشنگان قدرت) را از (شيفتگان خدمت) بازشناخت و نوشته ها و سخنرانيها را ارزيابى كرد و موضع گيريها را تشخيص داد.

در جامعه اى كه (من) ها و (منيّت)ها حكومت مى كند, ناگزير پديده هاى زشتى, مانند: چاپلوسى, تظاهر, نفاق و… زمينه رشد مى يابند, در حالى كه در حكومت الهى و دينى خشنودى خدا و اثبات حق و حقيقت ملاك و ميزان است, نه چيز ديگر. از اين روى در فضايى كه حق, محور گفتن و نوشتن و عمل كردن افراد است, فضاى فرهنگى مورد اعتمادى بين دولت و مردم و مردم با مردم به وجود مى آيد, تنشها و تشنجها كم تر ميدان ظهور مى يابند و انتقادها شفاف تر و بى غلّ وغش بيان مى شوند.

على(ع) به مالك اشتر مى فرمايد:
(ثم ليكن آثرهم عندك اقولهم بمرّ الحق لك…)47

برگزيده ترين وزيران و همكاران تو بايد از كسانى باشد كه سخن [و انتقاد] تلخ حق را به روشنى و با صداقت با تو در ميان مى گذارد.

امام راحل بر اساس همين بينش و روش علوى, كه حق محورى اساس همه چيز است, نه من محورى, مرز انتقاد سالم و ناسالم را مى شناساند و در يك نگاه كلى مى گويد:

(نظرى كه نظر حب باشد به يك جريانى يا بغض باشد به يك جريانى, اين نظر نمى تواند سالم باشد: (حب الشىء يعمى و يصم) بغض هم همين طور است, نور عقل را خاموش مى كند… اين دو نظر را انسان مبتلا به آن هست. نظر بى طرف بسيار كم است. خود آدم هيچ وقت نمى تواند بى طرف باشد, لكن در نظر دادن حق را ببيند, حق تحت تأثير حق واقع بشود… حق هر جا كه هست بايد دنبالش رفت و او را با آغوش باز پذيرفت و لو بر خلاف نظر من هست.)48

كسى به ديده انكار اگر نگاه كند

نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى

وگر به چشم ارادت نگه كنى در ديو

فرشته است نمايد به چشم كروبى

اگر حق خواهى و حق طلبى بر اساس تقواى الهى محور انتقاد ناقدان قرار گيرد, درگيريها و برخورد كم تر و آثار وحدت و همسويى بيش تر مى گردد. در فضايى كه حق حاكم و محور است, همه احساس آرامش مى كنند. اگر نقدى هم نسبت به عملكرد آنان صورت بپذيرد, به جان و دل مى پذيرند. امّا اگر (من )ها و (منيّت)ها ملاك نقد و بررسى باشد و همتها در جهت حذف رقيب و قلع و قمع كسانى به كار رود كه به هر دليلى با ديگر سليقه ها همخوانى و همسانى ندارند, در چنين فضايى نقدها نه تنها راه گشايى نخواهند داشت كه هر نقدى, پاسخى نقد گونه و انتقامى به خود خواهد گرفت و التهاب و بحران و سردرگمى را در جامعه دو چندان خواهد كرد. امام راحل, انتقاد با انگيزه حق خواهى را سالم ترين انتقاد و بزرگ ترين عامل نجات و كمال مى شمرد و گويد:

(بايد اشخاصى كه مى خواهند صحبت كنند, ببينند كه آيا حق را مى خواهند براى حق, بزرگ ترين چيزى كه انسان اگر آن را داشته باشد, كمال بزرگ دارد اين است كه: حق را براى حق بخواهد. از حق خوشش بيايد براى اين كه حق است و از باطل متنفر باشد, براى اين كه باطل است.)49

اگر اين زيرساخت در انديشه و گفتار و رفتار مسلمانان شكل بگيرد و استوار گردد, انتقادها بستر مناسب خود را مى يابند و بهترين دوستان كسانى به شمار مى روند كه در كنار بر شمردن زيباييها, توانها و شايستگيها و… كاستيها را هم گوشزد مى كنند و انتقادپذيرى امرى پسنديده مى شود و پذيرفته همگان.

(حق را اگر كسى براى حق بخواهد, اگر چنانچه در ضد خودش هم هست, آن را بايد بخواهد و دوست داشته باشد و اظهار كند و باطل را اگر از خودش هم صادر شده باشد, بايد مبغوض او باشد و فرار كند.)50

دست اندركاران اداره نظام, اگر از دريچه حق جويى و حق خواهى, به پديده ها و رخدادهاى سياسى و اجتماعى ننگرند, آفتها و آسيبهاى فراوانى براى نظام و انقلاب به وجود مى آورند كه به آسانى نمى شود با آنها در افتاد و از بدنه نظام زدودشان و پيامدهاى ناگوار آنها را مهار كرد. برداشتنها و گماردنهاى پى درپى, مديريت نظام را دچار چالشى بزرگ خواهد كرد و برنامه ها و سياستهاى كلى راه به جايى نخواهند برد. و اما اگر هدف ثابت كردن و استوار ساختن حق حاكميت و قانون باشد, رقابتها و اختلاف سليقه ها نيز در خدمت آفرينشها و ابتكارها قرار مى گيرد و همگان همسو با هم, به پيش خواهند رفت.

امام امت, بيم آن را داشت كه مبادا روح منيّت و خودخواهى بر روح عبوديت و خيرخواهى و پارسايى, چيره شود و ميزان همه چيز (مَن) بشود و حق در محاق فرو رود:

(هر كارى از من صادر بشود, چون من ميزان هستم خوب است و هر كارى از رقيب من حاصل بشود بد است براى اين كه رقيب من است. هر چه هم خوب باشد كار خوب رقيب بد است و كار بد من خوب. اين يك مسأله و يك بيمارى است در انسان كه معالجه او را با زحمت مى شود كرد… انسان يك همچون موجودى است كه حاضر است سرش را ببرد كه رقيبش از بين برود…)51
شرايط زمان و مكان

نقّادى و سره از ناسره شناسى, فنّ و هنرى است كه در هر زمان و مكان شيوه و روش ويژه اى مى طلبد. چه بسا در برهه اى سخنى را به عنوان انتقاد به توان گفت كه همان سخن در شرايط ديگر روا نباشد, گاه ناقدى از روى اخلاص فرد و يا گروه و يا دولت را به نقد مى كشد كه دشمن از آن, به سود خود و به زيان جامعه اسلامى بهره مى برد و از سخن حق بهره اى تبليغاتى عليه نظام مى برد.

از اين روى, توجه به زمان و شناخت زمينه ها در طرح مسائل انتقادى نقشى كليدى و سرنوشت ساز دارد.

امام راحل, اين نكته را براساس روش اجتهادى كه در همه مقوله هاى فقهى, سياسى و اجتماعى داشت, همواره گوشزد مى كرد:

(ببيند كه آيا اين صحبت در سطح كشور يك تشنجى ايجاد مى كند… يا آرامش ايجاد مى كند؟ ببينيد اين روزنامه ها, اين قلم, آرامش در اين كشور (كه الآن لازم است) ايجاد مى كند, يا تشنج ايجاد مى كند؟)52

توجه به زمان در نقد, در اين فراز از سخنان امام, به روشنى پيداست.

امام نقّاد چيره دست, ناآرام و پراحساس بود. سراسر زندگى سياسى او را نقدهاى ناب و آگاه كننده و هشيارى آفرين فرا گرفته است به رژيم ننگين پهلوى, آمريكايى جنايتكار, هميشه و همه حال, در زير پتك انتقادهاى قوى و خردكننده او قرار داشتند. هر بى قانونى و افسارگسيختگى را, چه كوچك و چه بزرگ, بر نمى تابيد و فرياد مى زد. امّا همين امام پرشور و پراحساس و نقّاد و سره از ناسره شناس چيره دست و قوى, وقتى جمهورى اسلامى پا مى گيرد, به اقيانوس آرامى مى ماند و با ضرب آهنگ انتقاد خود, پايه هاى آن را لرزان نمى كند, بلكه شبان و روزان به تواناسازى آن همت مى گمارد او ناقدِ زمان شناس بود. برابر زمان حركت مى كرد. او با حكومت دينى, همان رفتار را نمى كرد كه با حكومت شاه مى كرد.

آقاى فلسفى, از واعظان نقّاد سرشناس كشور, او كه در رژيم گذشته گاه برفراز منبر و در مكانهاى عمومى, دولت وقت را استيضاح و انتقادهاى خود را با روشنى از زبان مردم و با تأييد آنان بيان مى كرد.53 پس از پيروزى انقلاب اسلامى در پاسخ كسانى كه به او خرده مى گرفته اند: چرا در زمان جمهورى اسلامى شيوه انتقادى را پيش نمى گيرد, گفته است:

(من در زمان شاه انتقاد مى كردم, انتقاد من به ضرر شاه بود و به نفع رسول اكرم و خدا بود; اما الآن انتقاد نمى كنم براى اين كه انقلاب ما اسلامى است, اگر از سوء اعمال بعضى ها به نام دولت انتقاد كنم… آمريكا استفاده مى كند.)54

آقاى فلسفى, اين مسأله را با امام راحل در ميان مى گذارد, ايشان نيز بر مشى وى مُهر تأييد مى زند و مى گويد:

(بعضى از روزنامه ها, مطالبى خلاف واقع مى نوشتند و بد مى گفتند و من گفتم: بد نگوييد, انتقاد كنيد; اما حالا به شما مى گويم: انتقاد نكنيد; چون حساب شما از آنها جداست. در حكومت پيغمبر(ص) هم برخى كارهاى ناشايست را افرادى مرتكب مى شدند كه تك تك بد بود, ولى دولت پيغمبر(ص) بر اساس اسلام بود. بنابراين, شروع انتقاد در منابر مصلحت نيست.)55
ويژگيهاى انتقاد سالم

آنچه در فرهنگ نقد مهم است, آداب و ويژگيهايى است كه انتقاد را به دو بخش انتقاد سازنده و يا ويرانگر تقسيم مى كند. امام خمينى با آن كه نقد را در مسائل سياسى و اجتماعى امرى ضرورى و لازم مى شمرد و از آن به عنوان عامل رشد و پيشرفت ياد مى كرد, لكن همواره در سخنرانيها بر اين واژه تكيه و اصرار داشت كه انتقاد بايد انتقاد سالم باشد.

در اين بخش از نوشتار به ويژگيهاى انتقاد سالم از ديدگاه امام مى پردازيم به اين اميد كه اين معيارها و ميزانها, همچون دستورالعملى سياسى ـ اجتماعى در جامعه دينى مورد توجه قرار گيرد و مثل راه باشد و فضاى حاكم بر مطبوعات, سخنرانيها, اظهار نظرها و مناظره ها و براساس سخنان و سيره عملى امام شكل بگيرد.

روشن است كه پى ريزى (حيات طيّبه) و استوارى (اخوّت دينى) در جامعه اسلامى, آن گاه ميسّر و ميسور است كه همه به فكر اصلاح و ساماندهى امور باشيم و با انتقاد سالم و سازنده, راههاى عملى سودمند و گره گشا را پيش رو نهيم, تا اين انقلاب و دستآوردهاى آن ماندگار بماند.
انتقاد نه انتقام

انتقادهاى برخاسته از حسدها و غرض ورزيها و تسويه حسابها, نه تنها مشكلى را نمى گشايد كه وضع را بدتر مى سازد; زيرا انسان كينه توز نمى تواند به انتقاد درست دست يابد. (النصيحة من الحاسد محال)56. از اين روى, بسيارى از نقدهاى وى انتقام است.

هدف از انتقاد, بر شمردن عيبها و كاستيها نيست; بلكه پيدا كردن راههاى درمان براى دردهاى موجود و رهايى از بحران و آشفتگى و نابسامانى است.

در انتقاد سالم, عالم محضر خداست و مردمان همه آفريده هاى او. كاستيها و ضعفها, با توجه به اين بينش, به گونه اى مطرح مى شوند كه ناسازگار با آن حضور نباشد. انتقام گرفتن خويى است حيوانى, در برابر انتقاد سالم.

(انتقاد غير از انتقامجويى است. انتقاد صحيح, بايد باشد. هركس از هر كس مى تواند انتقاد صحيح بكند; اما اگر قلم كه دستش گرفت انتقاد كند, براى انتقامجويى, اين همان قلم شيطان است.)57

بنابراين, قلمى كه همسو با خويهاى شيطانى است و از آن فريبندگى و وسوسه58, شبهه افكنى, ظاهر آرايى59, دعوت به فقر60 و فساد, فتنه گرى61, تشنج آفرينى و دشمن تراشى62 و مانند آن تراوش مى كند, انتقاد نيست, بلكه انتقام گرفتن از اسلام و مردم مسلمان و نظام اسلامى است.

اگر ديو كينه توزى به جاى مهرورزى و مهربانى بنشيند, پرده اى تار در پيش چشم آدمى مى كشد كه بين او و حقيقت و واقعيت فرسنگها فاصله مى اندازد. و در نتيجه نگاه او نگاهى دشمنانه و حركتهاى او هم حركتهاى براندازى خواهد شد:

(يك وقت مخاصمه هست, اين طرف مى خواهد او را بكوبد آن طرف مى خواهد او را بكوبد, اين نه راه اسلام است نه مقصد اسلامى مى تواند داشته باشد… و يك وقت مباحثه است.)63

بحث و بررسى و گفت وگو, در فضاى برادرى و تفاهم, نه تنها مانعى ندارد, بلكه كارساز و رهگشا نيز هست. اگر بحثها به درگيرى و دشمنى كشيده شود و مچ گيرى و انتقامجويى رواج يابد, نه تنها مشكلى گشوده نخواهد شد, بلكه بر مشكلها افزوده خواهد شد. امام صادق(ع) مى فرمايد:
(اياكم والمراء والخصومة فانّهما يمرضان القلوب على الأخوان و ينبت عليهما النفاق.)64

از بگومگوهاى بى حاصل و دشمنيها بپرهيزيد; زيرا اين دو مايه بيمارى دلها و زمينه ساز نفاق در ميان مؤمنان است.

امام خمينى در شرح اين حديث نورانى مى نويسد:

(بيان آن كه مراء و خصومت در مقال, قلب را مريض مى كند و انسان را به دوستان بدبين مى كند و نفاق در دل مى روياند, آن است كه پيش از اين مذكور شد كه اعمال ظاهريه را در باطن و دل آثارى است متناسب با آنها….)65

پرخاشگرى و پريدن به يكديگر و به كار گرفتن عبارتها و تعبيرهاى نيش دار و كينه توزانه, بذر بدبينى و بدخواهى را درجامعه مى افشاند و نتيجه اى جز تشنج و سلب آرامش و آسايش به دنبال ندارد.

هيچ ملت و گروهى در سايه انتقام, به آقايى و سرورى نمى رسد.

(لا سؤدد مع الأنتقام.)66

بزرگوارى و آقايى از راه انتقام به دست نمى آيد.

كسى كه به بهانه انتقاد مى خواهد انتقام شخصى و يا گروهى خود را از ديگران بگيرد, داراى روحيه خود كم بينى و حقارت نفس گرديده است, شفاى خاطر خود را در تخريب ديگران مى بيند, از اين روى, هيچ گاه نمى تواند گام اصلاحى بردارد و سخن مصلحانه و خيرخواهانه بر زبان و قلم خودجارى سازد.

اين گونه كسان, نه تنها كاستى و منكرى را بر طرف نمى كنند كه خود گرفتار كاستى و منكرند:

(مع الأسف بعضى از نويسندگان و گويندگان, به جاى انتقاد سالم و هدايت مفيد, با انتقاد كينه توزانه مى خواهند افراد جامعه را به جمهورى اسلامى بدبين كنند. اينان به جاى انتقاد سازنده به فحاشى پرداخته و به جاى نهى از منكر, خود مرتكب منكر مى شوند.)67

ييك پارچگى جامعه در گرو انتقاد سالم و سازنده است. قلم و نوشته اى كه انتقامجوست, اين وحدت و يگانگى را شيطان گونه به (عداوت و بغضاء)68 دگر مى سازد و در عمل, قلم او قيچى را مانند است كه پيوندها را مى گسلد و جامعه و ارزشهاى حاكم بر آن را مُثله و پاره پاره مى كند. امام رضا(ع) به عبدالعظيم حسنى مى فرمايد:
(… ولايشغلوا انفسهم بتمزيق بعضهم بعضاً…)69

[به دوستان ما بگوييد]: مبادا به خود مشغول شوند و همديگر را پاره پاره كنند!

امام بزرگوار اين ادب را در باب انتقاد به ما آموخت كه فضاى دشمنى و درگيرى را كه فضاى جهنميان است, از جامعه بزدائيم: (وانّ ذلك لحق تخاصم اهل النار)70 و فضاى بهشت و بهشتيان را در پيوندها و پيوستگيها و برخوردها و انتقادها, حاكم سازيم: (اخواناً على سرر متقابلين) 71 جالب اين است كه قرآن نيايش بهشتيان را اين گونه ترسيم مى كند:
(… ولاتجعل فى قلوبنا غلاّ للذين آمنوا…)72

[پروردگارا] در دل ما غل و غش و كينه نسبت به مؤمنان قرار مده.

اگر بخواهيم بهشت اخلاقى اسلام را در پيوندهاى فردى و معاشرتهاى اجتماعى پى بريزيم, بايد مواظب گفتار و نوشتار خود باشيم. در هر كجا و هر اداره اى كه هستيم و مسؤوليتى كه داريم, ديده بانى باشيم كه عقبه نيروها را درست گرا بدهيم و خداى ناكرده با كينه ورزيها, روشهاى انتقامى, گلوله هاى آتشين را در جبهه خودى مصرف نكنيم. مقام معظم رهبرى مى گويد:

(امام مكرراً توصيه مى فرمودند كه: در مجلس از تنازعات اجتناب شود, من هم اين توصيه را مى كنم. مجلس بايد آزاد باشد هر كسى نظر و رأى خود را ابراز كند; اما اظهار رأى غير از خصومت و تنازع و درگيرى است… روحيه خصومت و تنازع را از بين ببريد و آن را به روحيه محبت تبديل كنيد, اگر چنانچه محبّت باشد, كارايى به حد كمال خواهد رسيد.)73
پاسداشت حرمت ديگران

روح حاكم بر جامعه دينى, روح برادرى و حرمت و آبرومندى است. همگان درحفظ و پاسداشت, آبرو و شرف يكديگر مى كوشند, آبرو و شرف فردى و اجتماعى افراد در امان است و نگهداشته شده. آنچه به شخصيت شهروندان صدمه مى زند و بى حرمتى به شمار مى رود, در جامعه دينى وجود ندارد. در پيدا و پنهان, حريمهاى قانونى و ايمانى مؤمنان محترم شمرده مى شود. اين اصل اصيل مى طلبد كه انتقادها هم, در چنين فضايى به گونه اى باشد كه آبروى كسى زير سؤال نرود, موقعيت مدير و مسؤولى به ناحق دچار تزلزل نگردد. شايسته است شيوه و روش برخورد با كاستيها و كژيها, به گونه اى گزينش شود كه ناسازگارى با اين اصل اساسى, نداشته باشد.

از اين روى, در معارف دينى به اين نكته اشاره شده كه: بازگويى عيبها و نقصها تا جايى كه امكان دارد, غير مستقيم و غير علنى باشد.

امام على(ع) مى فرمايد:
(النصح بين الملأ تقريع.)74

نصيحت و خيرخواهى آشكارا و علنى نوعى سركوب به شمار مى رود.

اگر انسان بتواند عيب و كاستى كسى را به گونه اى مطرح كند كه جايگاه اجتماعى و حيثيت حقوقى و حقيقى او صدمه نبيند, بايد چنين كند و هرگز افشاگرى و در بوق و كرنا دميدن, پسنديده نيست. گرهى كه به آرامى و نرمى و با دست گشوده مى شود, چرا با سروصدا و با دندان بگشائيم. در آموزه هاى علوى آمده است:
(من قال لمسلم قولاً يريد به انتقاص مروته حبسه الله فى طينة خيال حتى يأتى مما قال لمخرج.)75

هر كه به مسلمانى سخنى بگويد و مقصودش بردن آبروى وى باشد, خداوند او را در لجنزار دوزخ زندانى كند, تا از آنچه گفته عذرى آورد.

امام خمينى با الهام از اين آموزه ها, همواره سفارش مى كرد: در انتقادها مواظب باشيم با حيثيت و آبروى كسى بازى نكنيم و كسى را از موقعيت و مسؤوليتى كه دارد, فرو نيفكنيم..

(انتقاد آزاد است, به اندازه اى كه نخواهند كسى را خفيف كنند, يا يك گروهى را خفيف كنند و از صحنه خارج كنند, انتقادات براى اصلاح امور لازم است.)76

اگر كسى خداى ناخواسته براى استوارسازى موقعيت اجتماعى خويش, به ويران گرى ديگران بپردازد, و با اشاره و با بيان روشن, سبب فرو افتادن ديگران از جايگاه اجتماعى خود گردد, دچار آفت اخلاقى بزرگى شده است كه به آسانى قابل گذشت و جبران نيست. درهم شكستن جايگاه اجتماعى افراد, كارى نيست كه با توبه و طلب بخشش قابل جبران باشد, كسى كه به وسيله قلم مسموم و زهرآگين نويسنده اى و يا با زبان نيش دار گوينده اى, خوار مى گردد, و در ديد جامعه و مردم جايگاه پست و گاه خيانت كار و خلافكار پيدا مى كند, به آسانى نمى تواند نگاههاى سرزنش آلود و بدبين را از خود برگرداند و ذهنيتها را دگرگون سازد و جايگاه ويژه خود را بيابد. از اين روى, امام امت به نمايندگان مجلس شوراى اسلامى مى گويد:

(انتقاد كنند, انتقاد سازنده, انتقاد نصيحت و انتقاد خصمانه نكنند. در نطق هاى قبل از دستور… و در صحبتهايى كه وقتى معرفى مى كنند وزرا را هتّاكى نكنند, اين از شأن آقايان به دور است… برخوردها برخوردهاى اسلامى سالم باشد, چه در مجلس و چه در خارج مجلس…)77

عيب و كاستى ديگران را فاش گفتن, مصاحبه انجام دادن, تيتر درشت برگزيدن و جوّ جنجال و غوغاسالارى آفريدن, از آداب نقد اسلامى به دور است.

امام صادق(ع) مى فرمايد:
(المؤمن مرآة لأخيه, فاذا رأيتم من اخيكم هفوة فلاتكونوا عليه اِلباً وكونوا له كنفسه وارشدوه وانصحوه وترفقوا به.)78

مسلمان, آيينه مسلمان است. اگر از برادر دينى خويش لغزشى ديديد, بر او مشوريد و براى او همچون خود او باشيد و او را هدايت و نصيحت كنيد و نسبت به او مهربان و خيرخواه باشيد.

ويژگى آيينه آن است كه بى سروصدا و با كمال آرامش عيبها و كاستيها را نشان مى دهد, هدف آن, شكستن كسى نيست, بلكه نماياندن و نشان دادن نازيباييها و كاستيهاست.

رو به رو و با صداقت عيب را با صاحب عيب مطرح مى كند و او را با انتقاد سازنده, هشيارى مى دهد:

اى غزالى گريزم از يارى

كه اگر بد كنم نكو گويد

مخلص آن شوم كه عيب مرا

همچو آينه روبرو گويد

جامعه دينى آيينه گونه, آبرومند و با صفا و صميميت مى زيد و كينه و كدورت بردار نيست. مردمان در چنين جامعه اى آن چنان صاف و شفاف و بى غلّ و غش با يكديگر برخورد مى كنند كه نه تنها يادآورى عيب و نقد يكديگر را بد نمى دانند, بلكه آن را (هديه) و تحفه اى ارزشمند به شمار مى آورند. امام راحل در پى, پى ريزى چنين فرهنگى از نقد و انتقاد بود. آن بزرگمرد به ديگران انتقاد داشت, لكن هرگز انتقادها و اظهارات او به آبرو و موقعيت ديگران خدشه و صدمه وارد نمى ساخت, مگر در مواردى كه مصلحت نظام و مسأله مهمترى از افراد مطرح بود. و اگر اقدامى از سوى شاگردان, دوستان و يا نزديكان ايشان صورت مى گرفت كه بوى تنه زدن و سست كردن جايگاه اجتماعى ديگران را داشت, از آن با شدّت جلوگيرى مى كرد.

در زمانى كه در نجف مى زيست, رياست حوزه در دست آقاى خويى بود و وى به عنوان (زعيم الحوزات العلمية) شناخته مى شد. در همان روزگار, كتاب تحريرالوسيله امام را چند تن از شاگردان ايشان به زيور طبع آراستند و روى جلد آن اين لقب را براى امام نوشته بودند. امام با ديدن اين عنوان, مسؤول چاپ كتاب را خواستند و گفتند:

(اگر اين جمله را از روى كتاب من برنداريد, دستور مى دهم تمام اين كتاب را بريزند در دجله!)79

در مورد ديگر از ايشان استفتايى شده بود: فلان شخص در فلان شهر ادعا مى كند كه در جمع آورى وجوهات شرعى و مصرف آن براى فلسطينى ها از ناحيه شما نمايندگى دارد, آيا درست است يا نه؟

امام در پاسخ نوشته بود:

(شما كلى سؤال كنيد, بگوييد آيا كسى تا به حال شخصا از طرف شما اجازه يا دستور داشته براى جمع آورى يا نه؟ و من پاسخ خواهم داد, ولى به گونه شخصى جواب نمى دهم!)80

آنان كه سنگ امام را به سينه مى زنند و براى خط و راه امام دل مى سوزانند و نگرانند, شايسته است به اين ريزه كاريهاى راه امام نيز توجه كامل داشته باشند و خداى ناخواسته در كنار سفره امام و انقلاب كارى نكنند كه به امام و آرمانهاى او كم توجهى شود.
انتقاد خيرخواهانه

واژه (نصيحت) به معناى خيرخواهى از ريشه (نُصح) به معناى خالص شدن و خالص كردن است. در زبان عرب, به عسل صاف و خالص گويند: (نصح العسل.)81

و نيز به خياط (ناصح) گويند و به نخى كه در دوختن به كار مى برد (نصاح) گفته مى شود. از اين روى, در نصيحت افزون بر خيرخواهى, نوعى پيوند دادن نيز وجود دارد. انتقاد اگر به انگيزه خيرخواهى صورت بگيرد, مى شود انتقاد سالم و سازنده و در اين گونه انتقادها, پيوند مردم با يكديگر براساس خيرخواهى و وحدت تقويت مى شود و نيروها و استعدادها در جهت شكوفايى و بالندگى به كار مى افتد.

هرگونه انتقادى كه از روى خلوص و خيرخواهى و بدون خدعه و نيرنگ انجام بگيرد, سالم و سودمند است و در برابر آن نقدى كه براساس هدفهاى شخصى و گروهى شكل مى گيرد, انتقاد ناسالم و (غشّ) نام دارد.

به همين جهت, ارباب لغت واژه (غش) را در برابر واژه (نصيحت) دانسته اند.82 آن كه از روى دلسوزى و مهرورزى و با انگيزه بهبود بخشيدن به پيوندهاى اجتماعى لب به سخن مى گشايد و دست به قلم مى زند, ناصح و خيرخواه است. از اين روى قرآن كريم در موارد بسيارى از پيامبران الهى, به عنوان (ناصح امين)83 نام برده است.

جامعه اى كه زمينه پذيرش نقد سالم و ناصحان امين در آن وجود داشته باشد, جامعه اى است عزّتمند در برابر اگر در جامعه اى زمينه پذيرش نقد وجود نداشته باشد, ناقدان و ناصحان نتوانند انتقاد سالم خود را به گوش ديگران برسانند, آن جامعه بيمار است. على(ع) مى فرمود:
(لا خير فى قوم ليسوا بناصحين ولايحبون الناصحين.)84

آن مردمى كه خيرخواه يكديگر نيستند و از خيرخواهان نيز استقبال نمى كنند, از سعادت بهروزى بى بهره اند.

امام خمينى در بيان ويژگيهاى انتقاد سالم به اين نكته توجه تام و تمام دارد. او, به همه كسانى كه در مقام نقد و انتقاد قرار دارند و يا شغل و كارشان اقتضاى آن را دارد كه مسائل را بحث و بررسى كنند كه از آن جمله است نمايندگان مجلس مى گويد:

(مجلس بايد محيطى باشد كه با كمال تفاهم و خيرخواهى براى ملت و كشور مسائل را پيش ببرند, انتقاد مى كنند. انتقاد خيرخواهانه باشد, جواب انتقاد مى دهند, آن هم خيرخواهانه باشد.)85

امام به روزنامه نگاران و اهل قلم, اين نكته را از روى خيرخواهى يادآور مى شود: تلاش و همت شما اين نباشد كه درشت بنويسيد, بلكه بكوشيد كه درست بنويسيد. تيترها با محتوا و خبرها يكسان باشد. برخلاف واقعيت, تيترها را برجسته نكنيد. در گزينش خبرها و مطلبها, خير جامعه و نظام را در نظر بگيريد و اگر چنين نكرديد; گرفتار (غشّ) و انتقاد ناسالم و ناروا شده ايد:

(اخبارى كه مى نويسيد, تيترهايى هست, مردم اينها را در روزنامه ها مى بينند و مى فهمند كه اين تيتر, از كجا پيدا شده است و براى چه مقصدى اين تيتر را گذاشته اند… بايد توجه كنيد كه روزنامه اى تيترش چيزى نباشد كه محتوايش آن طور نباشد… اين غشّ است, درست مثل كاسب كه روى متاعش چيز خوب مى ريزد و آخرش فاسد است و اين حرام است. و اگر تيتر با محتوا نخواند, غشّ است كه شما با قلم هايتان مى كنيد.)86

اين نگاه فقيهانه امام است به مسأله نقد و انتقاد, كه هرگونه ناخالصى در برخوردهاى زبانى و قلمى را غشّ مى نامد و حكم به حرام بودن مى دهد. در فضاى جامعه دينى هرگونه غشّى با هر كسى با دوست و يا دشمن, رفيق و يا رقيب, با زبان, يا با قلم نادرست و ناپسند است.

امام على عليه السلام مى فرمايد:
(شرّ الناس من يغش الناس.)87

بدترين مردم كسى است كه با مردم غلّ و غش مى كند.

اين سخن مولى, اطلاق دارد و چشم اندازى گسترده و همه غش ها را, در همه حوزه هاى فرهنگى سياسى, اجتماعى و اقتصادى شامل مى شود. نشانه سلامت زبان و قلم انتقادگر آن است كه آن را از غشّ و خيانت خالى و خالص سازد و خير و نيكى و آرامش و آسايش شهروندان و هم كيشان خود را در نظر داشته باشد.

آن نوشته زهرآگين كه با نيش خود زندگى را بر كام همنوعان تلخ مى سازد و با تك تك واژگان, تيرى بر دل آزادگان مى زند و شعله اى در بوستان عاشقان و شيفتگان ولايت بر مى افروزد, نوشته اى است ناسالم و غش دار:

(ببينيد كه آيا اين صحبت در سطح كشور, يك تشنجى ايجاد مى كند… و يا آرامش ايجاد مى كند؟ ببينيد اين روزنامه ها, اين قلم ها آرامش در اين كشور ايجاد مى كنند, يا تشنج؟ اگر چنانچه تشنج ايجاد كرد, اين روزنامه چماق است و آن گفتار چماق و اگر آرامش ايجاد كرد اين رحمت است و اين مشكور است پيش خداى تبارك و تعالى.)88

ميزان و معيار انتقاد سالم از نگاه امام آن است كه ذهن و فكر و اعصاب مردم را به سوى آرامش و اطمينان بكشاند, اعتمادساز باشد, نه اعتماد سوز. و اگر چنين نبود و نشد, ويرانگر و ناسالم است. ترديدى نيست كه (غش) اجتماعى, از غش فردى ويران كننده تر و زيان بار تر است. آن كه جوّ و فضاى جامعه را با انتقاد ناسالم و غيرخيرخواهانه مى آلايد, كارى بس زشت تر و ناپسندتر انجام داده است.

على عليه السلام مى فرمايد:
(وانّ اعظم الخيانة خيانة الاُمة وافظع الغش غش الأئمة.)89

بزرگ ترين خيانت, خيانت به مسلمانان است و زشت ترين, فريبكارى, ناراستى كردن با امام ايشان.

نكته ديگر آن كه غش و خدعه و نيرنگ, با پيشواى جامعه, كه سكاندار كشتى امنيت مردم است, بسيار بدتر و زشتتر از غش و فريب با ديگران است; از اين روى, بر خورد مردم با رهبر جامعه ولايى بايد برخورد خيرخواهانه باشد (النصيحة لأئمة المسلمين)90, نه غش آلود.

امام على(ع) مى فرمايد:
(… فاعينونى بمناصحة خلّية من الغش سليمة من الريب…)91

پس مرا يارى كنيد به نصيحت به دور از دغل و ريب.

پرهيز از غش و نيرنگ, در انتقاد و حركت در مسير خيرخواهى امت و امام, همان آرمانى است كه امام امت همواره آن را بر زبان مى آورد و مردم را به آن فرا مى خواند و مقام معظم رهبرى نيز بر آن تأكيد و پافشارى دارد:

(مبادا كسانى در گوشه و كنار پيدا شوند و از كاهى كوه بسازند و اگر ديدند كارى در بلند مدت قابل اصلاح است, ولى در مدت كوتاهى اصلاح نشده, مورد انتقاد قرار دهند بايد زبانى و عملى و مالى و با هر وسيله اى كه مى شود دولت و مسؤولان را كمك و حمايت بكنند.)92
مرزهاى انتقاد

هر كشور و مملكتى با هر ايده و مرام و مكتبى, براى خود مرزهايى دارد و خط قرمزهايى. اين مرزها هم در مسائل جغرافيايى وجود دارد و هم در مسايل سياسى, اجتماعى و امنيتى, كه از آن به (خطوط قرمز) كشورها تعبير مى شود.

گذر از مرزها و ناديده انگاشتن خط قرمز, در همه جاى دنيا جرم است. حتى به اصطلاح, دموكراتيك ترين كشورها هم اجازه نمى دهند كه كسانى از اين خطوط قرمز بگذرند و پا را فراتر نهند. در مَثَل, ماركسيسم درنظام سرمايه دارى آمريكا, خط قرمز بود و آن زمانى كه سوسياليسم در دنيا مطرح بود, ماركسيستها در شرايط سختى در آن كشور مى زيستند و تنگناهاى ويژه اى براى آنان در نظر گرفته بودند.

اگر امروز هم در مثل, شمارى در آمريكا سخن از تجزيه آن كشور بزنند و بگويند: سياهان و يا سرخ پوستان حق حاكميت جداگانه دارند, دولت آمريكا با آنها به شدّت برخورد مى كند و آنان را از سر راه بر مى دارد. اين حالت در ساير كشورهاى جهان هم مطرح است.

مقام معظم رهبرى مى گويد:

(همه توجه داشته باشند كه يك خط قرمزى وجود دارد از اين خط قرمز هيچ كس نبايد عبور كند, نه اين كه ما اجازه نمى دهيم, در هيچ جاى دنيا اجازه نمى دهند….)93

براى آن كه به توان جامعه اى را بر سر پا نگهداشت و از گزنده ها و دست اندازيها به دورش داشت, ضرورت روشن كردن مرزهاى اصلى چاره ناپذير است. اين حدّ و حق, بايد به گونه اى روشن باشد كه تكليف وظيفه همگى با آن معلوم گردد.

اگر چنين نشود و نباشد و در جامعه مرزى و خطى وجود نداشته باشد, همه چيز به هم مى ريزد و شيرازه جامعه از هم مى گسلد. چطور مى توان درجامعه اى, حتى بدوى ترين آن, بدون مرز و خط زيست. هر واحد كوچك و بزرگ, هر قوم و قبيله, هر كشور و سرزمين براى بهروزى و ادامه زندگى, مرزهايى و خط قرمزهايى دارد. هر جامعه اى براى خود معيارهايى دارد و برابر آن معيارها, مرزهايى.

بايستگى وجود خطهاى قرمز براى روشن شدن وظيفه مردم يك كشور و وجود چهارچوب براى حركت در محدوده آن, مسأله اى است مورد تأييد همه خردمندان و خردورزان.

اگر چهار چوبها, روشن باشد, طبيعى است كه انتقادگران هم محدوده نقد خويش را خواهند شناخت و نقد سياسى و اجتماعى نيز سامان مند و اصولى خواهد شد.

ما در اين جا, براى روشن تر شدن سخن, به خطهاى قرمزى كه بايد از آنها نگذشت و پارا فراتر ننهاد, اشاره مى كنيم و از سخنان و سيره امام خمينى براى آن شاهد و نمونه ارائه مى دهيم:

* قانون اساسى

* رهبرى و محوريت نظام

* امنيّت ملى

* وحدت مردمى

* ارزشهاى پايدار دينى
قانون اساسى

قانون براى جامعه همان ضرورت را دارد كه هوا براى فرد زنده, قانون سند آبروى هر كشور و خميرمايه نظم و انضباط سياسى و اجتماعى آن است. هر كشورى, هر چند كوچك و دور افتاده, براى خود مرجع قانونى دارد و اين اصلى است مشترك و همگانى. روشن است كه داشتن قانون, به تنهايى كارگشا نيست. قانون بايد آن چنان در روح و جان مردم جا گير شود كه نفس وجود قانون آنان را از دست اندازى به مرزهاى اجتماعى و حقوق مردم, بازدارد. قانون اگر درست شناخته شود و درست اجرا گردد و به خوبى در روح و جان مردم جاى بگيرد, بسيارى از نابسامانيها رخت برخواهند بست و همگان در سايه سار آن زندگى آرام و به دور از دغدغه اى خواهند داشت.

امام خمينى مى گويد:

(قانون براى نفع ملت است, براى نفع جامعه است. براى نفع بعضى از اشخاص و بعضى گروه ها نيست. قانون توجه تام به تمام جامعه كرده است. و قانون براى تهذيب تمام جامعه است.)94

همه بايد در برابر قانون, سر فرود آورند و به هيچ روى در برابر آن نايستند. حال اگر قدرت مندان و زر اندوزان, جناحهايى با نفوذ, در برابر آن بايستند و هر جا قانون را به زيان خود ديدند, سربرتابند و گردن ننهند, جامعه دچار بيمارى مى شود و از حركت به سوى كمال باز مى ماند و بى قانونى, بسان خوره به جان جامعه مى افتد و آن را از پاى در مى آورد.

براى همين پيامدهاى ناگوار است كه امام, همگان را به قانون مدارى فرا مى خواند:

(قانون در رأس واقع شده است و همه افراد هر كشورى بايد خودشان را با آن قانون تطبيق بدهند. اگر قانون برخلاف خودشان هم حكمى كرد, بايد خودشان را در مقابل قانون تسليم كنند آن وقت است كه كشور كشور قانون مى شود.)95

هنگامى كه بيش ترين مردم, به قانون اساسى رأى دادند, همان ملاك و ميزان سياستها و برنامه ريزيها و تصميم گيريها مى شود. مبارزه با چنين قانونى, گذر از خط قرمز است و فساد در زمين:

(همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد و لو برخلاف رأى شما باشد. بايد بپذيريد براى اين كه ميزان اكثريت است. بعد از اين كه چيزى قانونى شد, ديگر نق زدن در آن اگر بخواهد مردم را تحريك بكند, مفسد فى الارض است.)96

تا زمانى كه قانون مرجع است و قانونيت دارد, گرچه برخلاف انديشه و سليقه و نظر من باشد, بايد به آن پايبند باشم. ممكن است اشكالهايى به ذهن برسد و قانون كاستيهايى داشته باشد كه نياز به اصلاح دارد, لكن تا وقتى كه قانونيت دارد بايد آن را پذيرفت و به آن گردن نهاد:

(در مقام عمل, قبول داريم; اما رأيمان اين است كه اين جورى نيست; اما در عمل هم ملتزم هستيم. اين هيچ مانعى ندارد.)97

بنابراين, بحث درباره مواد قانونى و انتقاد به پاره اى از اصول و يا تبصره هاى آن, خط قرمز نيست. آنچه مرز است و خط قرمز, اصل قانونى بودن, قانون اساسى يك كشور است.در مجموع مى توان گفت: آنانى كه با جوّسازى و غوغاسالارى, خود را اصل مى گيرند و محور و مركز همه چيز را منافع شخصى خود مى دانند و با شيوه هاى گوناگون به قانون مى تازند, به تعبير امام خمينى, ديكتاتورند.

(اگر بنا باشد كه يك جائى بخواهند, دادستان بخواهد روى قوانين عمل بكند, ما بخواهيم بگوييم كه خير ما دادستان را قبول نداريم. اين معناى ديكتاتورى است. ديكتاتورى, همين است كه نه به مجلس سر فرود مى آورد, نه به قوانين مجلس و نه به شوراى نگهبان و نه به تأييد شوراى نگهبان و نه به قوه قضائيه و نه به دادستاني….)98

(نمى شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم, غلط مى كنى قانون را قبول ندارى, قانون ترا قبول ندارد…. مردمى كه رأى دادند به قانون اساسى, منتظرند كه قانون اساسى اجرا بشود, نه هر كس از هر جا صبح بلند مى شود بگويد… من قانون اساسى را قبول ندارم.)99

نگهدارى و پاسدارى از مرزهاى قانونى, وظيفه همگانى است. همگان وظيفه دارند. با گردن نهادن به آن, دفاع از آن در برابر قدرت مندان و زراندوزان و افراد و جناحهاى با نفوذ, قانون را پاس دارند و بهترين پاسداشت, ايستادن اهل نفوذ, قدرت, با ديگران در يك صف در برابر قانون است:

(در اسلام همه كس حتى پيامبر عظيم الشأن(ص) در مقابل قانون بى امتياز در يك صف هستند.)100

روشن شد, از جمله مرزهاى انتقاد كه مى توان آن را خط قرمز ناميد, قانون اساسى است. حركت بر محور اين قانون, تكليف و وظيفه ملى و دينى است و مخالفت با اصل قانون و مصوبات قانونى, مخالفت با رأى اكثريت ملت و نامشروع به شمار مى رود. كسانى كه اهل قلم و سخن هستند, بايد همواره اين معيار و ميزان را در نوشته ها و سخنهاى خود رعايت كنند و برخلاف دين و جريان ملى و مردمى گام برندارند.
محور نظام (ولايت فقيه)

بدون نظم و نظام و ناظم, نمى توان امور كشور را سامان و سازمان داد. قانون اساسى كشورها, پشتوانه بى زبان نظامها به شمار مى روند. بايد مرجع ديگرى باشد كه از آن قانون سخن بكشد و او را به زبان آورد. رهبرى جامعه, چنين نقشى دارد. او قانون را به زبان مى آورد و راه را بر رهروان, روشن و هموار مى سازد; از اين روى, در معارف دينى ما سخن از (قرآن صامت) و (قرآن ناطق) به ميان آمده است.

رهبرى چون برق در تن سيم است. كالبد جامعه به روح و حيات نياز دارد, تا ادامه حيات دهد. آن نيروى توانايى كه پراكندگيها را پيوند مى زند, استعدادها را شكوفا مى سازد, نيروها را بسيج و سازمان مى دهد, رهبر است.

امام على(ع) مى فرمايد:
(مكان القيم بالأمر مكان النظام من الخرز يجمعه ويضمّه, فان انقطع النظام تفرق وذهب ثم لم يجتمع بحذافيره ابداً.)101

جايگاه زمامدار در اين كار, جايگاه رشته اى است كه مهره ها را به هم فراهم آورد و برخى را ضميمه برخى ديگر دارد. اگر رشته ببرد مهره ها پراكنده شود و از ميان رود و ديگر به تمامى فراهم نيايد.

رهبرى عمود خيمه نظام است و رشته جمع كننده تك تك مردم. انتقادها و خرده گيريها تا جايى آزاد است و ميدان دارد كه نخواهد اين عمود را بشكند و آن رشته را بگسلد. اگر نقد وارد اين حريم گردد, به انگيزه سست كردن محور نظام و پاره كردن ريسمان وحدت و انسجام مردم, بى گمان خط قرمز ناديده انگاشته و از آن گذشته است.

بحث از اين نيست كه كسى درباره مسائل نظرى ولايت فقيه, تحليل و بررسى علمى نداشته باشد. اين شيوه نقد و بررسى در مسائل علمى و نظرى, همواره در ميان فقها و حوزه ها مطرح بوده و هست. كارشناسان و خبرگان در اين گونه مسائل علمى سليقه ها و برداشتهاى گوناگونى ارائه داده و در نوشته هايشان به يادگار گذاشته اند.

بحث از اين است كه اگر بر اساس قانون اساسى و با رأى مستقيم مردم, يا بارأى مردم به خبرگان رهبرى, فردى رهبرى امت را عهده دار گرديد و در رأس نظام به عنوان پيشوا و جلودار برگزيده شد, و در راستاى اختيارهاى قانونى عمل كرد, كسى حق ندارد با صراحت يا با كنايه, به اين مرز و حق بتازد و مشروع بودن آن را زير سؤال ببرد و در تصميم گيريهاى او كه براساس قانون شرع, قانون اساسى و مصلحت نظام است, چون و چرا كند. امام على(ع) مى فرمايد:
(فان اجتمعوا على رجل وسمّوه اماماً, كان ذلك لله رضى فان خرج عن امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين وولاه اللّه ماتولى.)102

پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى كار آنان را عيب گذارد, يا بدعتى پديد آرد, او را به جمعى كه از آن برون شده باز گردانند و اگر سرباز زد, با وى پيكار كنند ـ كه راهى ديگر را پذيرفته ـ و جز به راه مسلمانان رفته و خدا در گردن او درآرد آن را كه بر خود لازم دارد.

اصل لشگر بى گمان سرور بود

قـوم بى سـرور, تن بى سر بود

وجه و چهره نظام اسلامى در مقام امامت و رهبرى تبلور و تجلّى مى كند و شكوه و شكوفايى انسانها در پرتو وجود او عينيّت مى يابد. رهبرى, در حقيقت هم ايدئولوك نظام است و هم زمامدار و هم پشتوانه معنوى, فرهنگى و دينى براى مديران اجرايى.

ولايت فقيه, به عنوان روح قانون اساسى و شالوده و اساس نظام اسلامى, امروز از مرحله نظريه پردازى گذشته و به مرحله قانونى رسيده است. و چون در متن قانون اساسى اين مسأله به رسميت شناخته شده و نمايندگان مردم در خبرگان قانون اساسى, آن را با حوزه اختيارى گسترده, در قانون جاى داده اند و سپس اكثريت به آن رأى داده اند, از آن پس هرگونه چون و چرا در اصل زنده و حياتى (ولايت فقيه) و زير سؤال بردن و انتقاد به آن, قانون شكنى و گذر از خط قرمز نظام و فساد در زمين به شمار مى رود.

اين كه شمارى پنداشته اند: (هيچ خط قرمزى در طرح مباحث نظرى و مسائل سياسى جز آنچه قانون اساسى به صراحت مشخص و تبيين كرده وجود ندارد و هيچ مقامى مصون از انتقاد و سؤال نيست) بايد به اين نكته توجه كنند و خود را به نادانى و غفلت نزنند كه همان قانون اساسى كه آنها آن را به عنوان خط قرمز مى شناسند, مواردى را به عنوان خط قرمز نظام تعيين كرده كه از آن جمله است: (ولايت فقيه) و رهبرى فقيه عادل و مدير و مدبّر. پوشيده نماند كه مقصود اين اشارت آن نيست كه رهبرى مصون از خطا و معصوم و از هرگونه انتقادى مبرّا و به دور است. امام على(ع) با آن كه معصوم بود خود را بى نياز از يادآورى و رايزنى نمى دانست و از مردم مى خواست كه او را در ادامه رهبرى و اداره امور يارى و مدد رسانند.103

امام خمينى نيز به روشنى مى گويد:

(هيچ كس نبايد خود را مطلق و مبرّاى از انتقاد ببيند, البته انتقاد غير از برخورد خطى و جريانى است.)104

كسانى و جريانهايى كه از آغاز با ولايت فقيه و وليّ فقيه درافتادند و زبان به انتقاد گشودند و اكنون نيز, با فضاى جديد, سوداهايى در سر مى پرورند, به خاطر قدرت و اقتدار آن بوده و هست. اينان از اين كه بتوانند اين درياى بى كران را از جوش و خروش باز ايستانند و او را به عقب نشينى وا دارند, نااميد شده اند, از اين روى هر روز به بهانه اى بر اين برج و باروى مقدس يورش مى برند. و در اين لشكر كشى, به تازگيها ترفند جديدى ساز كرده اند و آن هماهنگ نشان دادن خود با يكى از جناحهاى كشور و اين ترفند, شمارى از ساده لوحان را به سويى انداخته كه دشمن در پى آن بود و آن انتقاد كينه توزانه و غرض آلود, از ولايت فقيه و اختيارها و… است.
امنيت ملى

در هر كشورى مسأله امنيت ملى, از مهم ترين و بنيادى ترين دغدغه ها و حساسيتهاى مسؤولان آن كشور به شمار مى رود و برقرارى امنيت, درهمه جا, نشانه اقتدار دولت و نظام است. برقرارى امنيت و آسايش مردم, جلوگيرى از هرج و مرج خواهان, بر هم زنندگان امنيت و آسايش مردم و… وظيفه اساسى دولتهاست.

قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران نيز, به اين نكته, به روشنى اشاره دارد كه شوراى عالى امنيت ملى, براى تأمين منافع ملى و پاسدارى از انقلاب اسلامى و تماميت ارضى و حاكميت ملى, تشكيل مى شود و با بهره گيرى از امكانات مادى و معنوى كشور و هماهنگ كردن فعاليتهاى سياسى, اطلاعاتى, اجتماعى, فرهنگى و اقتصادى, با تهديدهاى داخلى و خارجى مقابله مى كند.105

به كارگيرى توان مادى و معنوى براى پديدآوردن و برقراركردن امنيت ملى و پاسدارى از آن رويارويى با جريانهايى كه به آشوب و بلوا دامن مى زنند, نشانگر اين معنا است كه (امنيت ملى) جزء خطوط قرمز حكومتهاست. در نظام جمهورى اسلامى نيز, اين خط قرمز مورد توجه قرار گرفته و به هرگونه انتقاد و انتشار مطلب و يا نوشته اى كه بخواهد اين اصل را كمرنگ سازد و آرامش مردم را بر هم زند گذر از خط قرمز خواهد بود. هرگونه حركتى كه جوّ عمومى جامعه را دچار تزلزل و آلودگى روانى سازد و مردم را كلاف سر درگم كند و زمينه انتخاب و گزينشهاى درست را از آنان بگيرد, حركتى است عليه امنيت ملى.

البته اين سخن به اين معنى نيست كه آزاديهاى مشروع از بين برود و جوّ خفقان و استبداد بر انديشه ها و قلمها, حاكم گردد; اما معنى آزادى هم اين نيست كه نخاله ها و عقده ايها و رجّاله ها سر برآورند و ميدان دار آزادى بيان گردند و به نام آزادى هرگونه فكر تخريبى را القاء كنند.

نظام خوش آيند آن است كه زمينه اى فراهم سازد تا جوهره انسانى انسانها رشد يابد و اين به معناى آزاد گذاشتن فتنه انگيزى و فتنه گرى كه امنيت ملى را از بين مى برد, نيست:

(انتقاد غير از توطئه است. لحن توطئه با لحن انتقاد فرق دارد… اين لحن آزاد نيست, توطئه آزاد نيست, انتقاد آزاد است.)106

آزادى و امنيت ملى كامل كننده يكديگرند. اگر قرار باشد آزادى بيان و قلم امنيت جامعه را به خطر بيندازد, بايد آن آزادى مهار گردد, تا كسانى به بهانه آزادى, هرگونه رطب و يا بسى را به هم نبافند و نظام و امنيت آن را زير سؤال نبرند. نبايد گذاشت آزادى ملعبه شود:

(الآن آزادى پيش بعضى از اشخاص, ملعبه شده است كه هر چه دلشان مى خواهند, بايد بنويسند و بگويند….)107

امام راحل و آينده نگر, برداشت نادرست دگرانديشان و دشمنان كينه توز را از آزادى مطرح كرده و به آن پاسخ داده است:

(آزادى مطلق بايد باشد كه آنها مى گويند اين است كه: چريك فدايى و فلان دسته منافق و فلان دسته كافر و فلان دسته اى كه هيچ اعتقاد به اسلام ندارند, اينها آزاد باشند, بيايند هر چه دلشان مى خواهند بگويند, هر كارى مى خواهند بكنند و لو فرض كنيد به ضد اسلام حرف بزنند, آزادند و لو به ضد جمهورى اسلامى حرف بزنند, آزادند و يك دسته نفهم هم مى گويند نخير بايد اين چيزها باشد… اين روزنامه ها نمى فهمند, يا فهميده عمل مى كنند چرا بايد اين روزنامه ها دامن بزنند به اختلافات… روزنامه ها را به بازى گرفته اند.)108

هشدار امام به روزنامه ها, گوياى موقعيت ويژه اى است كه روزنامه ها دارند. آنها اگر در دست ناپاكان دين به دنيا فروشان, وابستگان به قدرتها و محفلهاى خارجى و پشت كردگان به انقلاب باشد, امنيت كشور را به خطر مى اندازند و اگر در دست پاكان و انسانهاى شريف, مسلمان, انقلابى, علاقه مند به وطن و ملت باشد, امنيت مى آفرينند.

پس روزنامه هم مى تواند امنيت بيافريند و هم مى تواند تشنج آفرينى كند. كه در آشوب كوى دانشگاه ديديم, بسيارى از روزنامه هاى دگرانديش و متأسفانه پاره اى از روزنامه هايى كه با بودجه بيت المال اداره مى شوند,چگونه به آشوب دامن زدند.

اگر بررسيها,گزارشها, انتقادها, با انصاف و عدل همراه باشد و در تجزيه و تحليل هاى روزانه حقايق را كتمان نكنند و عيبهاى كوچك را بزرگ جلوه ندهند, درست نويسى را به درشت نويسى بدل نكنند, و در يك كلام, از موهبت آزادى قلم و بيان به شايستگى بهره برند, نقش مهم و بنيادى در تأمين امنيت فرهنگى و فكرى مردم دارند و اگر رفتارى غير از اين داشته باشند, و به جاى استوار ساختن باورها دست به ويرانگرى بزنند و از نعمت آزادى سوء استفاده كنند و انتقاد را به انتقام دگرسازند, برخلاف مسير مردم و قانون گام برداشته اند.

در پايان اين بخش, اصل نهم قانون اساسى را كه بيانگر مرز آزادى در پيوند با امنيت ملى است, يادآور مى شويم:

(در جمهورى اسلامى ايران, آزادى و استقلال و وحدت و تماميت ارضى كشور از يكديگر تفكيك ناپذيرند و حفظ آنها وظيفه دولت و آحاد ملت است. هيچ فرد ياگروه يا مقامى حق ندارد به نام استفاده از آزادى, به استقلال سياسى, فرهنگى, اقتصادى و نظامى و تماميت ارضى ايران كم ترين خدشه اى وارد كند و آزاديهاى مشروع را هر چند با وضع قوانين و مقررات سلب كند.)109
وحدت ملى و روح اميد

از محورهاى بنيادى يك نظام, (وحدت ملى) آن است. آنچه مى تواند يك جامعه را در برابر آفتها و آسيبهاى گوناگون مقاوم سازد, وفاق اجتماعى و همگرايى نيروها و روح اميد و اميدوارى مردم نسبت به آينده نظام است.

امام خمينى, دو هدف اساسى را هميشه دنبال مى كرد: وحدت ملى و دميدن روح اميد به كالبد مردم و جامعه با سيرى در انديشه امام درخواهيم يافت, وحدت ملى و اميددادن به مردم, از اصول اساسى تفكر ايشان است كه هم در بيان و هم در بنان ايشان جلوه اى خاص يافته است. امام ترفندهاى دشمن را به خوبى دريافته بود كه در پى ويران كردن چه چيزهايى است. به گفته مقام معظم رهبرى:

(دشمن سه هدف مرحله يى و مقطعى را تعقيب مى كند: اول عبارت است از تخريب وحدت ملي… دوم تخريب ايمان و باورهاى كارساز در دل مردم… سوم: تخريب روح اميد و تخريب آينده در ذهن مردم… اسم اين تخريبها را هم (اصلاح) مى گذارند.)110

امام, با تمام توان در برابر اين سه هدف ويرانگر دشمن ايستاد و ديگران را نيز به ايستادگى فرا خواند. او, در مقام بيان فرهنگ نقد, همواره به اين نكته اشاره داشت كه انتقادها نبايد مردم را سست و دلسرد كند و آنان را نسبت به نظام و مسؤولان آن بدبين و بى اعتماد گرداند:

(ما امروز احتياج به اين داريم كه اين ملت را اميدوار كنيم و دلگرم… نبايد اين مردم را سست شان كنيم… بايد همه كوشش كنيم كه اميد ايجاد كنيم.)111

انتقاد و امر به معروف و نهى از منكر, وظيفه اى است دينى و همگانى; اما بايد در انجام اين دو فريضه بزرگ روشى را برگزينيم كه آن رويه و روش هم معروف و پسنديده باشد, نه منكر و ناپسند.

(مع الأسف بعضى از نويسندگان و گويندگان به جاى انتقاد سالم و هدايت مفيد, با انتقاد كينه توزانه مى خواهند افراد جامعه را به جمهورى اسلامى بدبين كنند, اينان به جاى نهى از منكر, خود مرتكب منكر مى شوند.)112

روح حاكم بر انتقادها و ايرادها و خرده گيريها بايد اين باشد كه نابسامانيها سامان يابد, نارضايتيهاى مردم ريشه يابى گردد و درمان شود. دشواريها و گرفتاريهاى آنان شناسايى و از راه قانونى, براى آنها راه حل ارائه شود. شكل و شيوه انتقاد بايد به گونه اى باشد كه مردم را از صحنه انقلاب و اسلام خارج نكند, بلكه پرتو اميد در دل آنها بيفكند و خرسند از اين باشند كه كسى و كسانى براى برداشتن بازدارنده از سر راه آنان و سامان دادن نابسامانيهاى زندگى آنان دل مى سوزانند و پى گيرند:

(در جمهورى اسلامى همه بايد با انتقادها و طرح اشكالها راه را براى سعادت جامعه باز كنند.)113

اگر در انتقادهاى سياسى و اجتماعى منتقدان, اين جهت و اين هدف رعايت نشود, و نقد آلودن فضاى ذهنى و فكرى مردم و به نااميدى كشاندن و دلمرده ساختن آنان را در پى داشته باشد, اين انتقاد نيست, بلكه به گفته امام: (انتحار)114 است.

روشن است در اين گونه شيوه ها و انتقادهاى ويرانگر تر و خشك و باگناه و بى گناه, همه خواهند سوخت. هدف از انتقاد, بايد آن باشد و فكر و دل خدمتگزاران را به يكديگر نزديك كنيم و مردم را در صحنه هاى سازندگى اميدوار و پرنشاط گردانيم, نه آن كه تيشه به ريشه منافع ملى و مردمى خود بزنيم:

(در هر حال, يكى از كارهايى كه يقيناً رضايت خداوند متعال در آن است, تأليف قلوب و تلاش جهت زدودن كدورتها و نزديك ساختن مواضع خدمت به يكديگر است. بايد از واسطه هايى كه كارشان القاء بدبينى نسبت به جناح مقابل است پرهيز نمود. شما آن قدر دشمنان مشترك داريد كه بايد با همه توان در برابر آنان بايستيد.)115

در اين فراز از رهنمود امام راحل چند نكته اساسى به چشم مى خورد:

1. حركت در جهت پيوند دلها و از بين بردن كينه ها و كدورتها, كارى خدا پسندانه است.

2. هنر ناقدان و مصلحان اجتماعى, بايد آن باشد كه مواضع خدمت را به يكديگر نزديك كنند و به وحدت نيروها و همدلى آنان در پيشبرد هدفهاى نظام و خدمت به مردم, مدد رسانند.

3. در هر جامعه اى آتش بياران معركه مايه فتنه و فساد و دو دستگى هستند. آنان كه به هيچ جناحى پايبند نيستند و هدفى جز جوّسازى و بدبين كردن نيروهاى انقلابى به يكديگر ندارند, آنان را بايد شناسايى كرد و از خود دور ساخت.

4. سرگرم شدن در جبهه خودى و نقد و بررسى عملكردها, بزرگ كردن عيبهاى كوچك و كاستيهايى كه در درازمدت قابل جبران است, نبايد ما را از غيرخودى و دشمن مشترك غافل سازد. يكى از آفتهاى سياسى و اجتماعى براى يك نظام توانا و قدرت مند همين است كه در مسائل جزيى سرگرم شود و از مسائل اصلى و اصولى و دشمنيهاى بيرونى غافل بماند.

امام خمينى, با توجه به اين اصول و اين كه وحدت ملى مردم, به هيچ روى نبايد فداى چيز ديگرى بشود, مى گويد:

(ممكن است هر كس در فضاى ذهن و ايده هاى خود نسبت به عملكردها و مديريتها و سليقه هاى ديگران و مسؤولين انتقادى داشته باشد, ولى لحن و تعابير نبايد افكار جامعه و آيندگان را از مسير شناخت دشمنان واقعى و ابرقدرتها, كه همه مشكلات و نارساييها از آنان سرچشمه گرفته است, به طرف مسائل فرعى منحرف كند و خداى ناكرده همه ضعفها و مشكلات به حساب مديريت و مسؤوليت مسؤولين گذاشته شود و از آن تفسير انحصارطلبى گردد كه اين عمل, كاملاً غير منصفانه است و اعتبار مسؤولين نظام را از بين مى برد و زمينه را براى ورود بى تفاوتها و بى دردها به صحنه انقلاب, آماده مى كند.)116
باورها و ارزشهاى پايدار دينى

آخرين بخشى كه در اين نوشتار در باب مرزهاى انتقاد و خطهاى قرمز به آن مى پردازيم, برگرفته از آخرين اصل قانون اساسى است كه در ذيل آن آمده:

(محتواى اصل مربوط به اسلامى بودن نظام و ابتناى كليه قوانين و مقررات براساس موازين اسلامى و پايه هاى ايمانى و اهداف جمهورى اسلامى ايران و جمهورى بودن حكومت و ولايت امر و امامت امت و نيز اداره كشور با اتكاء به آراء عمومى و دين و مذهب رسمى ايران تغيير ناپذير است.)117

روح اين اصل آن است كه در اين كشور, چند چيز از اصول پايدار و ثابت و دگرگونى ناپذيرند:

1. اسلامى بودن نظام

2. جمهورى بودن آن

3. ولايى بودن حكومت

4. مردمى بودن

هر قلمى و سخنى كه به اين اصول اساسى خدشه وارد سازد و بخواهد به حريم آنها دست اندازى كند, ناسالم است و گذر از خط قرمز.

مقام معظم رهبرى در تفسير و بيان نمونه ها و مصداقهاى خط قرمز, خطاب به دشمنان انقلاب, مى گويد:

(شما انقلاب را زير سؤال ببريد, اصل انقلاب را نفى كنيد نظام جمهورى اسلامى را نفى كنيد و كسى چيزى نگويد؟ بديهى است اين خط قرمز است. اين قابل تحمل نيست.

گزارشهاى نامربوط كه به چيز ديگرى مربوط است آن را مى كشانند به يك جايى كه به نظام ضربه بزنند, يا زير سؤال ببرند. دستگاه هم تاحالا چيزى نگفته و حرفى نزده است, ولى توجه داشته باشيد كه اينها خط قرمز است.)118

بى گمان, نظام اسلامى, و ارزشها و باورهايى كه اين نظام بر آنها استوار است و در اصل سوم قانون اساسى, به روشنى بيان شده, در حوزه نقد و انتقاد ناقدان نمى گنجد. با پذيرفتن اين اصول و در چارچوب آن باورها و ارزشها, اگر انتقادى صورت بگيرد تا زمانى كه به سست كردن نظام و ارزشهاى آن نينجامد, آزاد است و اين نكته را امام راحل, به روشنى در رهنمودها و سخنان و سيره عملى خود, ترسيم كرده است.

امام با آن كه نقد و انتقاد را مايه هدايت و رشد و تعالى مى دانست و همواره اهل سوز و درد را دعوت به خيرخواهى و نقد هدايت گرانه و سالم مى كرد, اما نسبت به باورهاى دينى و پايه هاى اعتقادى و اصول ارزشى حساسيّت ويژه داشت و غيرت دينى و شجاعت و صلابت او در اين زمينه زبانزد همگان است.

امام در مسأله عزل قائم مقام رهبرى, اين واقعيت را به اثبات رساند كه چارچوب دوستى و پيوند او با ديگران بر محور باورها و ارزشهاى پايدار دينى و مصلحت نظام اسلامى است; از اين روى به روشنى به نمايندگان مجلس شوراى اسلامى يادآور شد:

(سفارش اين موضوع لازم نيست كه دفاع از اسلام و نظام شوخى بردار نيست. در صورت تخطى, هر كس در هر موقعيت, بلافاصله به مردم معرفى مى شود.)119

و به همه كسانى كه در جامعه پايگاه و مخاطب دارند, گوشزد كرد:

(طلاب عزيز, ائمه محترم جمعه و جماعات, روزنامه ها و راديو تلويزيون, بايد براى مردم اين قضيه ساده را روشن كنند كه در اسلام مصلحت نظام از مسائلى است كه مقدم بر هر چيز است و همه بايد تابع آن باشيم.)120

پايدارى امام بر اصول پايدار, شكوفه بسيار داد, اسلام را به ژرفاى دلها برد, باورندگان به اسلام را فزونى بخشيد. البته شمارى هم تاب اين اصول مدارى امام را نداشتند و از گردونه و چرخه نظام به كنار ماندند.
پى نوشتها:

1. سوره (آل عمران), آيه 103.
2. سوره (انفال), آيه 63.
3. سوره (مائده), آيه 5.
4. سوره (عصر), آيه 5.
5. سوره (آل عمران), آيه104.
6. همان.
7. (اصول كافى), ج639/2, دار صعب, بيروت.
8. (فرهنگ معين) و (لغت نامه دهخدا).
9. (مجموعه رسائل), ج20/1.
10. (اسلام و مقتضيات زمان), شهيد مطهرى285/.
11. (انسان كامل), شهيد مطهرى, 194.
12. (اثباة الهداة), حر عاملى, ج71/1, مطبعه علميه قم.
13. (صحيفه نور), مجموعه رهنمودهاى امام خمينى, ج97/14, وزارت ارشاد اسلامى.
14. (تحف العقول) 337/1, مؤسسه اعلمى, بيروت.
15. (ميزان الحكمه), رى شهرى, ج57/10, دفتر تبليغات اسلامى.
16. سوره (بقره), آيه 206.
17. (صحيفه نور), ج170/20.
18. همان مدرك201/.
19. همان مدرك, ج74/13.
20. (نهج البلاغه), صبحى صالح, خ176, ترجمه شهيدى, 185/.
21. (فهرست غرر), ج389/7.
22. (تحف العقول), 179, بيروت.
23. (صحيفه نور), ج96/21.
24. همان, ج178/18.
25. سوره (زمر), آيه 18.
26. سوره (ذاريات), آيه 55.
27. (اصول كافى), ج638/2; (فهرست غرر), ج203/7, چاپ دانشگاه.
28. (اصول كافى), ج133/2.
29. (تحف العقول), 302/, بيروت.
30. (سرگذشتهاى ويژه از زندگى امام خمينى), ج25/2, پيام آزادى.
31. همان149/.
32. (صحيفه نور), ج48/21.
33. همان, ج190/4.
34. همان, ج120/1.
35. (تحف العقول), 263/, بيروت.
36. (تحريرالوسيله), ج466/1.
37. همان.
38. (اسلام و مقتضيات زمان)285/.
39. (صحيفه نور), ج180/21.
40. (حوزه و روحانيت در آئينه رهنمودهاى مقام معظم رهبرى), ج273/1, سازمان تبليغات.
41. (بحارالانوار), علامه مجلسى, ج75/70; ج165/74 (با اندك اختلافى در تعبير).
42. سوره (مائده), آيه 25.
43. (صحيفه نور), ج97/14.
44. (همان 244/.
45. (اصول كافى), ج193/2.
46. همان163/.
47. (نهج البلاغه), نامه 53/, ترجمه شهيدى328/.
48. (صحيفه نور), ج237/14 .
49. همان/ 97 .
50. همان99/.
51. همان.
52. همان.
53. (خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفى), 230/, مركز اسناد انقلاب اسلامى.
54. همان234/.
55. همان.
56. (بحارالانوار), علامه مجلسى, ج194/75, مؤسسة الوفاء.
57. (صحيفه نور), ج78/13.
58. سوره (ق), آيه 16.
59.سوره (انفال), آيه 48.
60. سوره (بقره), آيه 268.
61. سوره (اعراف), آيه 27.
62. سوره (مائده), آيه 91.
63. (صحيفه نور), ج29/19.
64. (اصول كافى), ج300/2.
65. (تعليم و تربيت), از مجموعه تبيان, مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خمينى.
66. (فهرست غرر)396/.
67. (صحيفه نور), ج62/14.
68. سوره (مائده), آيه 91.
69. (بحارالانوار), ج230/74.
70. سوره (ص), آيه 64.
71. سوره (حجر), آيه 47.
72. سوره (حشر), آيه 10.
73. (حديث ولايت), مجموعه رهنمودهاى مقام معظم رهبرى, ج83/2, تهيه و تنظيم دفتر مقام معظم رهبرى.
74. (بحارالانوار), ج580/75.
75. (تحف العقول)87/.
76. (صحيفه نور), ج236/14.
77. همان, ج233/19.
78. (بحارالانوار, ج97/10.
79. (سرگذشتهاى ويژه), جمعى از فضلاى حوزه, ج92/1.
80. همان75/.
81. مفردات راغب, واژه (نصح).
82. (لسان العرب), ابن منظور, واژه (نصح).
83. سوره (اعراف), آيه 68.
84. (فهرست غررالحكم), ج382/7.
85. (صحيفه نور), ج239/14.
86. همان 258/.
87. (فهرست غررالحكم)291/.
88. (صحيفه نور), ج96/14.
89. (نهج البلاغه), نامه26/, ترجمه شهيدى288/.
90. (بحارالانوار), ج66/72, مؤسسه الوفاء.
91. (نهج البلاغه), خ118, ترجمه شهيدى117/.
92. (حديث ولايت), به رهنمودهاى مقام معظم رهبرى, ج82/3.
93. روزنامه (جمهورى اسلامى), 75/2/15.
94. (صحيفه نور), ج268/14.
95. همان269.
96. همان244/.
97. همان.
98. همان269/.
99. همان244/.
100. همان145/.
101. (نهج البلاغه), خ166, ترجمه شهيدى143/.
102. همان, نامه 6, ترجمه شهيدى275/.
103. همان, خ216/.
104. (صحيفه نور), ج48/21.
105. (قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران با اصلاحات), اصل 76.
106. (صحيفه نور), ج268/17.
107. همان, ج352/13.
108. همان170/.
109. (قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران), اصل نهم.
110. روزنامه (جمهورى اسلامى), 78/9/26.
111. (صحيفه نور), ج230/14.
112. همان62/.
113. همان248/.
114. همان40/.
115. همان, ج48/21.
116. (صحيفه نور), ج94/21.
117. (قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران).
118. روزنامه (جمهورى اسلامى), 75/2/15.
119. (صحيفه نور), ج106/21.
120. همان212/.

فرايند تاريخى انديشه ولايت فقيه

حجة الاسلام رحمان ستايش

آيا انديشه ولايت فقيه نتيجه فرايند تاريخى فقه شيعه است؟ اين فرآيند تا چه حد معطوف به مبانى فكرى فقهاى اماميه مى‏باشد؟

درباره زادگاه بحث «حكومت در اسلام‏» ، آنچه از بررسى مبانى اسلام به دست مى‏آيد حاكى از آن است كه ولايت ظرفى براى فقه است، يعنى ابتدا ولايت تحقق پيدا كرده و وجود يافته، سپس فقه در آن ظرف، رشد و نمو كرده است. توضيح آن كه پس از هجرت پيامبر اكرم (ص) به مدينه و تشكيل حكومت اسلامى در آن جا، برخورد پيامبر (ص) و اصحابشان با مسائل اجتماعى و سياسى موجب شد يك نظام داخلى به عنوان «نظام ولايى‏» شكل بگيرد. البته در آن موقع، اين نظام شكل ابتدايى خود را داشت و نيازمند قانون، اصول و مبانى حقوق بود كه به تدريج، در طى زمان پديد آمد; آنچه را ما امروزه «فقه‏» مى‏ناميم. اما پيش از اين دوران، چون اين نيازها وجود نداشت، اين نظام نيز مطرح نبود. به همين دليل، در آياتى كه پيش از هجرت بر پيامبر (ص) نازل شده است، احكام و مسائلى كه مردم به صورت روزمره به آنها احتياج دارند بيان نشده و بيشتر مسائل اعتقادى و كلامى ذكر گرديده است; همچون مسائلى درباره ايمان به آخرت و ثواب. پس از مطرح شدن مساله ولايت و حكومت و ملموس‏تر شدن نياز به احكام و مسائل خاص آن، فقه تحقق پيدا كرد. از اين زمان به بعد هم هيچ‏گاه تا كنون فقه از ولايت جدا نشده است. بلكه به عكس، در عصر خلفاى پس از پيامبر (ص) ، اين رابطه مورد نظر خاص بود، از جمله شروطى را هم كه مردم براى جانشينى پيامبر (ص) به صورت تلويحى به آن اشاره داشتند، آشنايى خليفه با فقه و همراهى ولايت‏با فقه بود. اين وضع تا زمان امام صادق (ع) ادامه داشت.

در عصر امام صادق (ع) كه اميد به بازگشت ولايت‏به مسير اصلى خودش از بين رفت، ايشان مساله مقبوله عمر بن حنظله را مطرح كردند. بدين روى، ولايت مشروع به فقيه سپرده و او حاكم دانسته شد و مردم به او ارجاع گرديدند تا حكومت ظاهرى خلفاى جور را به رسميت نشناسند و مشكلات خود را توسط فقها حل كنند. در واقع، امام صادق (ع) با اين كار، ولايت را از مسير معروف و ظاهرى‏اش به صورت ولايت‏شخص فقيه درآوردند. از اين زمان تا پايان عصر حضور ائمه هدا (ع) در بين مردم، متشرعان در فكر اين بودند كه فقهاى شيعه را شناسايى كنند و آنها را مرجع خود قرار دهند. اين همان چيزى است كه ما آن را «ولايت فقيه‏» مى‏ناميم، اگر چه در گذشته به اين نام خوانده نمى‏شد.

در عصر غيبت، اين نياز بيشتر احساس شد، ائمه اهل بيت (ع) در ميان مردم حضور نداشتند و حاكمان جور در راس امور بودند. بنابراين، تنها راهى كه مردم داشتند مراجعه به فقها بود. از آن تاريخ به بعد، با مساله «ولايت فقيه‏» برخوردهاى مختلفى شده است. شايد بتوان گفت اولين كسى كه كتاب فقهى‏اش به دست ما رسيده است و مى‏توان از آراء و اقوال او يك نظريه سياسى مبتنى بر ولايت فقيه براى اسلام درست كرد مرحوم شيخ مفيد است. پس از ايشان نيز شاگردانش و ديگر فقها در زمان‏هاى بعدى به اين مساله توجه كردند. اما نكته اساسى در باره فقهاى عصر او اين است كه آنچه بيشتر مورد نظر آنان قرار داشت مبارزه منفى با حاكمان جور زمان و مساله قضاوت غير شيعى بود. به همين دليل، فقهاى آن عصر، بيشتر لسان نفى را به كار برده و سعى نموده‏اند به شكلى، با حكومت‏هاى زمان خود مبارزه كنند. از اين رو، جهات اثباتى در كلمات آنان كمتر ديده مى‏شود.

اين سير ادامه داشت تا آن كه حكومتى شيعى پا گرفت و آمال شيعه تحقق پيدا كرد. بنابراين، در عصر حكومت‏شيعى صفويه، فقهاى ممتازى همچون محقق ثانى به اين مساله توجه خاص نشان دادند و علاوه بر جهات نفى، به جهات اثباتى مساله هم پرداختند، اين سير تا زمان مرحوم نراقى ادامه داشت.

چه تعاملى بين انديشه ولايت فقيه و ساخت‏سياسى جمهورى اسلامى ايران برقرار شد؟

اين تعامل حاصل چند فرايند است; يكى از آنها رهبرى حضرت امام خمينى است. ايشان با انديشه‏هاى بلند خود و در زمانى طولانى، انديشه ولايت فقيه را كه برگرفته از اصل فقه بود، به گونه‏اى قابل تطبيق با عصر حاضر بيان كردند. اين موضوع با تقيدى كه مردم ايران نسبت‏به امامت و ولايت‏خاص داشتند، پيوندى به وجود آورد كه به پديد آمدن ساختار نظام جمهورى اسلامى منجر شد.

از سوى ديگر، پيشرفت‏هايى كه در جهان معاصر صورت گرفته و از جمله در نظام‏هاى سياسى جهان، مساله «جمهوريت‏» مطرح شده است، اين موضوع با علاقه مردم ايران سبت‏به اسلاميت نظام تلاقى پيدا كرد و ساختارى جديد پديد آورد.

اما نكته مهم آن است كه اين ساختار چيزى نيست كه بتوان گفت تماما از اسلام گرفته شده است - با هر قرائتى كه مورد نظر داشته باشيم - بلكه با تفسير خاصى كه به مردم ارائه شده بود، و سخنانى كه حضرت امام براى مردم فرمودند و دورنمايى كه اصحاب ايشان ترسيم كردند، مردم به آن راى مثبت دادند. اين نظام تركيبى است از جمهوريت و اسلاميت; «جمهورى‏» ساختار سياسى معروفى است كه در عصر حاضر، در بسيارى از نظام‏هاى سياسى جهان مطرح است و اسلاميت آن در پى تامين اهداف اسلام مى‏باشد. مورد نظر حضرت امام همين بود، نه قرائت‏هاى غير اسلامى كه ممكن است وجود داشته باشد. آنچه را هم مردم به آن راى مثبت دادند «جمهورى اسلامى‏» بود، نه هر نوع حكومتى، هر چند تسامحا اسلامى تلقى شود.




غناى قرآن

محمدمهدى فولادوند

مترجم قرآن و عضو انجمن نويسندگان و شعراى فرانسه

هر چند موضوع اصلى سخن اينجانب غنا و سرشارى واژه‏هاى قرآنى و ذو وجوه يا متعددالمعانى بودن كلمات آن است ولى بى فايده نيست، قبلا به چند مطلب زيربنايى اشاره كرده باشم.. خدا منهاى آفرينش مساوى است‏با خداى ناقص يا بالقوه، يا نجار بى چوب و اره و ابزار و كاتب بى قلم و دوات و نوازنده بى آلت نوازندگى; انسانى منهاى خدا - يعنى مجموعه ارزشهاى مثبت از قبيل ايمان، خير، زيبايى، توانايى، دانائى، عدالت، آفرينندگى و غيره - مساوى است‏با پريشانگرد يا .CHAOS اين كه عده‏اى ايمان را نوعى فرياد يا به عبارتى شاعرانه‏تر، فرياد و ناله و عجز بشر توصيف كرده‏اند، اين تعريف نيز چندان رسا نيست; زيرا ايمان به شخص است نه به شيى‏ء. واژه ايمان از ريشه عبرى «امان‏» مى‏آيد و به معنى اطمينان و آرامش است. ما به آنگاه ارزشهاى مثبتى را ارائه مى‏دهد كه حداقل آن مردانگى و دهش يا صلاحيت و كارآئى و حد كمال آن، خدا گونگى است.

گو اينكه انسان مى‏تواند با انديشه خود به حضور پروردگار پى برد، با اين همه يقين وى كلى و اجمالى نيست، چرا كه عقل تنها چيزهايى را درك مى‏كند كه ذو اجزا و مكانى زمانى‏اند و حال آنكه خدا از اين سه بيرون است. اگوستين قديس در كنار دو حكم منكران و مؤمنان يعنى Non credo quia absurdum ايمان ندارم چرا كه همه [بى ارتباط منطقى] پوچ است.

و ايمان دارم گو اينكه پوچ است. Gredo qua absurum معتقد است [نخست] ايمان آورم تا [كم‏كم] بشناسم Gredo ut intlligam يعنى تدريجا قادر به شناخت‏شوم و به عبارت ديگر ايمان من، مرا آماده مى‏كند تا حقايق را بهتر بفهمم. در تعريف اگوستين قديس اين لطيفه نهفته است كه من هنوز عقلم درست قد نمى‏دهد كه بفهمم جهان آش در همجوشى است‏يا نه، پوچستان است‏يا جنگل مولا، ولى با ايمانى كه به شخص آفريننده دارم كم‏كم مى‏كوشم تا به آن مقام برسم كه مثل حافظ پس از طى مراحل خيامى (جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است) بگويم: «نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش‏» اكثر مردم در خداى دانشمند Dieu Savant ترديدى ندارند، بلكه دو دلى آنها درباره خداى عادل Dieu juste است. در قرآن هرچند واژه عادل نيامده ولى به صراحت آمده است كه ان الله يامر بالعدل و الاحسان و نيز به اجراى «قسط - عدالت اجتماعى و اقتصادى - ترغيب شده و خداوند خود را از ظلم مبرا دانسته است.

اما اگر عده‏اى از ايمان اكراه مى‏ورزند، قطعا انگيزه آنها رفاه‏طلبى و بى‏بند و بارى و تمايل به لگام گسيختگى و آزادى بى حد و مرز در سيراب كردن خواستهاى نفسانى و غرايز شهوانى است. سوء تفاهم ديگرى نيز براى گروهى پيش آمده است كه مذهب را نوعى خط مشى اتكالى پنداشته‏اند و حال آنكه انسان نماينده خدا گونه‏اى است‏بر روى زمين و مظهر تمام صفات و اسماءالهى و از جمله اسم الله المختار است.

اما اينكه برخى مى‏گويند چرا پاره‏اى اشخاص يا اقوام به اشياء ايمان دارند، در پاسخ گوييم در حقيقت كسى به شيى‏ء ايمان ندارد، بلكه ممكن است از نظر «انتقال عاطفى‏» يا «جانبدار پندارى‏» نوعى دلبستگى نسبت‏به فلان شيى‏ء پيدا كند، نظير بوئيدن و بوسيدن لباس و مايتعلق معشوق از دست رفته يا سفر كرده يا تكريم آرامگاه فلان شاعر يا نابغه... بهر حال ايمان نيز - كم و بيش - فرع شناخت است و اگر تعبد گونه باشد بنيان و دوام استوارى ندارد و چون مريدى است كه به فوقى مى‏آيد و به سوتى مى‏رود. نكته زيربنايى ديگرى كه گفتن آن در مورد پيامبر اسلام (ص) ضرور مى‏نمايد، رفع اين شبهه است كه برخى پيامبر (ص) راچون داستاويسكى مبتلا به بيمارى صرع يا Epileasie دانسته‏اند، با اينكه بيمارى صرع با فراموشى همراه است ولى پيغمبر هيچگاه در حين وحى دستخوش فراموشى نشده است و ياران او بسيار كنجكاو بوده‏اند تا پيامبر را در حال وحى مشاهده كنند. رسول گرامى در حين وحى ردا بر سر مى‏كشيده و چهره‏اش عرق مى‏كرده است و گويند گاه ناقه‏اى كه بر آن سوار بوده و به زانو در مى‏آمده است! آنچه مسلم مى‏نمايد «وحى‏» نوعى حالت ثانوى etal second است و بعيد نيست كه «الهام‏» نوعى مرتبه نازل از وحى باشد. فرق نوع دوم با نخستين در آن است كه در الهام اشتباه فراوان ولى وحى راستين است و چون از مصدر ربوى سرچشمه مى‏گيرد خالى از اشتباه است.

در تاييد مطلب مزبور و موضوع بحث‏خاطرنشان مى‏كنم كه چون كتاب تورات در طى چند هزار سال بسيار دستكارى شده و تصرفات شخصى و فرقه‏اى در آن صورت گرفته، ملاحظه مى‏كنيم كه در آن اشتباهاتى رخ داده كه در قرآن وجود ندارد. مثلا در ماجراى يوسف مشاهده مى‏كنيم كه تورات همه جا مى‏گويد قال الفرعون ولى قرآن مى‏فرمايد قال الملك. حال ببينيم كداميك درست‏تر مى‏گويند؟ طبق تحقيقات مصرشناسى معلوم مى‏شود كه در زمان يوسف فراعنه از كشور مصر رانده شده بودند و خاندان Hyksoss بر اين مرز و بوم حكومت مى‏كرده‏اند كه عربها به ايشان رعاة و ما خانواده شبانان مى‏گوييم ولى در زمان موسى (ع) (معاصر رامسس دوم) باز فراعنه بر مصر مستولى شدند. در همين سوره دوازدهم از قرآن باز مى‏بينيم كه بر عكس تورات كه مى‏گويد برادران يوسف از كنعان (فلسطين و فينيقيه) با الاغ به مصر آمد و شد مى‏كردند (و فراموش نكنيم كه پايتخت مصر در آن روزگار تب بوده نه قاهره امروز) و اين خود مسافتى طولانى بوده كه در نور ديدن آن با الاغ مقدور نبوده و معقول همان است كه طى مسافت مزبور به گفته قرآن با كاروان شتر صورت گيرد.

مثال بارز ديگرى از ذو وجوه بودن واژه‏هاى قرآنى آيه‏93 از سوره يونس است: فاليوم ننجيك ببنك لتكون لمن خلفك آية: معنى آيه آن است كه ما ترا با زره طلائيت‏بسوى بلندى (زمين سر بالا و فلات) پرتاب مى‏كنيم تا عبرت و نشانه‏اى براى آيندگان باشد. در اين آيه بدن علاوه بر تن به معنى زره طلايى است و فعل «ننجى‏» از ريشه «نجوه‏» به معنى فلات و سرزمين بلندست.

واژه غابرين در مورد همسر لوط مكرر در قرآن ذكر شده و آنرا بر جاى ماندگان ترجمه كرده‏اند ولى مخفى نماند كه در باران گوگردى يا احتمالا انفجار اتمى دو شهر «سدوم‏» و «عاموره‏» احتمال قوى دارد كه زن لوط كه عقب مانده بود تبديل به مواد معدنى و خاكستر شده باشد و در اينجا غابر از ريشه «غبراء» به معنى خاكستر است و سرشارى و غناء و دو پهلو بودن معنى واژه مزبور را مى‏رساند.

گاهى واژه مورد گفتگو محتاج به دقت‏بيشترى است و بايد ريشه آن را مورد توجه قرارداد مثلا در آيه‏99 از سوره بقره: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! بگوييد: «راعنا» و مگوييد «انظرنا»! در اينجا واژه راعنا - آنهم بگونه‏اى كه يهودى‏ها آنرا در دهان خود مى‏چرخانيده و به تلفظ در مى‏آورده‏اند دشنام است و به معنى پليد و خبيث و بد مى‏باشد و تا كنون مفسران عنايت كافى به معناى آن نكرده‏اند همچنين است، معنى شيطان از ريشه عبرى به معناى دشمن (شاطان) كه در يونان Satamos و در حبشى Satanas است و موسعا به معنى force centrifuge و وجهه ادبارى هر چيز و در احاديث‏به معنى منشا فساد ( ميكرب و منبع آلودگى) آمده است.

و نيز اگر كلمه سبح را بدون تشديد بخوانيم به معناى شنا كردن است، نظير «كل فى فلك يسبحون‏» يعنى هر ستاره در مدار ويژه خود شناور است و اگر بصورت مشدد بكار رفته باشد به معنى تنزيه و تسبيح و نيايش و احيانا هماوازى و پژواك صداست. (در مورد داوود)واژه جن به منى موجود نامرئى و «پنهان زيستان‏» است و در سوره نمل و اشاره قرآن به اينكه براى سليمان ظروف بزرگ از مس و مفرغ مى‏ساخته‏اند از ريشه janana به معنى انديشنده (در زبان سانسكريت) آمده و جماعتى مهندس بوده‏اند كه از نظر ديانت مقيد به مذهب حضرت سليمان نبوده‏اند، ولى در كار خود تخصص داشته‏اند و فردوسى در شاهنامه گويد:

تو مر ديو را مردم بدشناس كسى كو ندارد زيزدان سپاس هر آنكو گذشت از ره مردمى ز ديوان شمر مشمر از آدمى به سنگ و به گچ «ديو» ديوار كرد به خشت از برش هندسى كار كرد

علم و ايمان در نگاه استاد مطهري

علم ابزار مي سازد و ايمان مقصد .

علم توانستن است و ايمان خوب خواستن .

علم زيبايي انديشه است و ايمان زيبايي احساس .

علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز .

علم مي نماياند كه چه هست و ايمان الهام مي بخشد كه چه بايد كرد .

علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون .

علم روشنايي و توانايي مي بخشد و ايمان عشق و اميد و گرمي .

علم جهان را سازگار مي كند و ايمان انسان را با خودش .

علم نيروي منفصل مي دهد و ايمان نيروي متصل .

علم امنيت بروني مي دهد و ايمان امنيت دروني .

علم زيبايي عقل است و ايمان زيبايي روح .

علم در مقابل هجوم بيماري ها ، سيل ها ، زمزمه ها و طوفان ها ايمني مي دهد و ايمان در مقابل اضطراب ها ، تنهايي ها ، احساس بي پناهي ها ، پوچ انگاري ها .

علم وجود انسان را به صورت افقي گسترش مي دهد و ايمان به شكل عمودي بالا مي برد .

علم جهان را جهان آدمي مي كند و ايمان روان را روان آدميت مي سازد .

عقل امين زاييده ي تفكر است
آيت الله جوادي آملي

كسي توفيق احياي علوم اسلامي را دارد كه زنده به علم باشد . انساني كه به آب حيات علم زنده نشده ، هرگز توان احياي علوم اسلامي را ندارد . علوم معارف الهي ، بالاتر از آن است كه به دست يك انسان مرده و با قلم و زبان يك انسان مرده ، زنده شود . اگر انسان به آب حيات رسيد ، كه همان معرفت خدا و علوم الهي است ، و اگر قلبي به آب زندگاني رسيد ، كه همان مكتب تحقيق در معارف الهي است ، اين انسان به آب حيات زنده است ، به علم زنده است . وقتي به علم زنده شد ، توان زنده كردن را هم دارد ، توان احياي علوم اسلامي در جامعه را هم دارد ، و توان نشر احكام الهي را نيز دارد ؛ در نتيجه قدرت احياي جامعه را هم خواهد داشت . ممكن نيست كسي به آب زندگاني نرسد و بتواند جامعه اي را احيا كند . هرگز ميسر نيست براي مردگان كه توفيق احياي جوامع بشري را به عهده بگيرند و چون علم ، آب زندگاني است و بهترين علم ، آن است كه به بهترين علوم تعلق گيرد لذا هيچ علمي بالاتر از علم به خدا و اوصاف و اسماء حسناي خدا و صفات حق تعالي نيست . ارزش علم به مقدار ارزش معلوم ، بستگي دارد . يك وقت انسان زمين شناس است ، يك وقت گياه شناس است ، يك وقت جانور شناس يا جهان شناس است . علم به مقدار معلوم مي ارزد . همه علوم در يك حد و رديف نيستند . همان طور كه مردم در يك رديف نيستند ، علوم هم در يك درجه نيستند . بعضي از علوم مانند طلا و نقره اند ، بعضي از علوم برتر از آنند كه به طلا و نقره تشبيه شوند .

روزي در محضر امام پنجم (ع) سخناني از معارف الهي مطرح شد . شاگردان امام از محضرش استفاده ها بردند ، يكي از شاگردان عرض كرد از جواهر كلام شما استفاده كرديم . حضرت فرمود اين سخنان مرا به جواهر تشبيه كردي ، جوهر و گوهر جز سنگ چيز ديگري نيست ، هرگز سنگ آن مقام را ندارد كه معارف الهي به سنگ زرد و سفيد تشبيه شوند . بنابراين همان طور كه معادن گوناگون است ، علوم هم معدن هاي مختلف هستند ، تا برسيم به آن علمي كه فوق همه ي اين معادن و همه ي اين ارزش هاست و آن معرفت خداست كه بهترين آب حيات است . انساني كه به اين علم رسيده تا ابد زنده است و اين انسان توفيق احياي علوم اسلامي را دارد . عمده آن است كه روش تفكر انسان در شناخت و معارف چه باشد . آيا از راه چشم و گوش و احساس مي شود جهان را شناخت ؟ يا بايد از راه عقل و هوش ، جهان را بشناسد و خالق جهان را بفهمد ؟ آيا منطق احساس مثل منطق عقل است ؟ آيا منطق احساس مقدم بر منطق عقل است ؟ يا طرز تفكر عقلي مقدم بر طرز تفكر احساس است و مركز احساس به منزله ي مركز تفكر عقلي نخواهد بود ؟

بياني را اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع) در اين زمينه دارند ، مي فرمايند : « تفكر عقلي و فكر ، هرگز مانند ديدن نيست . چشم دروغ مي گويد ، اشتباه مي كند ، بزرگ را كوچك مي بيند ، مستقيم را كج مي بيند و ديگر اشتباه ها در احساس راه پيدا مي كند اما تفكر است كه اشتباهات چشم و گوش را كنترل مي كند ، بعد معلوم مي شود كه اشتباه كرده است و آن فكر است كه خطاي باصره را تعديل مي كند و آن عقل است كه اشتباهات چشم را تنظيم مي كند . عقل است كه به انسان مي گويد : آن چه را كه چشم به صورت آب مي بيند ، سراب است . عقل است كه مي گويد اگر چشم ، ستاره را كوچك مي بيند ، بزرگ است نه كوچك . عقل است كه به انسان مي گويد اگر چوب را در آب ، شكسته مي بيند ، اين چوب شكسته نيست . همه ي استنباطات چشم را عقل ترميم مي كند . اميرالمومنين علي (ع)‌ فرمود تفكر عقلي هرگز مانند احساس با چشم نيست زيرا چشم در كار و گزارش خيانت مي كند اما عقل در هوش و بينش خيانت نمي كند . گزارش هايي كه از چشم مي رسد ، آغشته به دروغ است ولي گزارش هايي كه از عقل و هوش مي رسد ، اگر انسان شرايط تعقل را خوب رعايت كند به صواب مي رسد و منزه از اشتباه خواهد بود . منطق احساس – به بيان اميرالمومنين (ع) – متهم به خيانت است ولي منطق تفكر و تعقل مبراي از خيانت است .

عقل امين در تفكر است . آنها كه طرفدار منطق احساس اند بايد توجه كنند ، اگر با ميزان احساس بخواهند جهان را بشناسند ، به گزارش گري تكيه كرده اند كه صادق و امين نيست و بايد در گزارش از جهان به گزارش كننده اي تكيه كرد كه صادق و امين باشد و ترجمان امين باشد و بتواند از جهان ، خوب و فهميده ترجمه كند و آن عقل است لذا رسول الله (ص)‌ درباره علي بن ابي طالب (ع)‌ كه خود عقل منفصل جوامع بشري است چنين فرموده : اوتيني جوامع الكلم و اوتيت جوامع العلم . « به من جوامع كلم داده شده ولي تو از جوامع علم برخوردار شدي كه اين علم در مدينه آن كلمات طيبه خواهد بود . › علي بن ابي طالب (ع) مي فرمايد : « منطق احساس قوي نيست و منطق عقل قوي است . › با توجه به اين كه علم آب حيات است و با توجه كه بهترين آب حيات ، آن است كه از مرگ محفوظ باشد و انسان را از مردن رهايي بخشد ، در نتيجه منطق تعقل است كه مي تواند به بهترين علم كه همان علم به خداست ، نايل گردد زيرا بهترين علم آن است كه به بهترين معلوم تعلق بگيرد و هيچ علمي در جهان ، بالاتر از هدف خدا نيست و هيچ طرز تفكري هم از تفكر عقلي بهتر نيست و تفكر احساس آن كاربرد را ندارد كه انسان را به عقل جهان برساند .) مرحوم شهيد مطهري (رضوان الله عليه) از منطق عقل برخوردار بود . او عاقل بود ، گرفتار احساس و چشم و گوش نبود ، از عقل مدد مي جست و از دل و ايه مايه مي گرفت . همان طور كه حضرت رسول اكرم (ص) حقايق را با دل مي فهميد ، آنگاه با چشم مي ديد ، شاگردان آن حضرت نيز حقايق را با دل مي فهمند ، بعد با چشم مي بينند . اگر اول دل بفهمد و اول دل بيابد و عقل درك كند ، چشم در ديدن و گوش در شنيدن اشتباه نمي كند زيرا چشم و گوش با رهبري عقل مي بيند و مي شنود و اگر عقل مطلبي را درست فهميد ، چشم و گوش با رهبري عقل مي بيند و مي شنود و اگر عقل مطلبي را درست فهميد ، چشم و گوش در ديدن و شنيدن ، منزه از خطا مي شوند . قرآن كريم در مورد رسول اكرم (ص) چنين مي فرمايد : « قلب پيامبر هرچه را ديد درست ديد و دروغ نمي گويد.› چون قلبش درست را مي بيند ، چشم او نه منحرف است و نه غير را مي بيند . چشم وقتي درست مي بيند ، كه نه انحراف داشته باشد و نه طغيان كند ، بيش تر از حد شيئي ، شيئي را نبيند و به قول نظامي كه چنين مي سرايد : « مگو زاغ ، كو مهر ما زاغ داشت . › يعني مگو كه پيامبر ، خداي نكرده چشمش منحرف بود ، زيرا خدا مهر قبولي ما زاغ البصر و ما طغي را بر ديده ي رسول الله زد .

چون رسول الله اول مي فهميد ، بعد مي ديد لذا چشم اشتباه نمي كرد ، شاگردان اين مكتب ، آنهايي كه جهان را اول با عقل و هوش بشناسند ، بعد با چشم و گوش ببينند و بشنوند ، كمتر اشتباه مي كنند . شهيد مطهري (رصوان الله عليه) در همين مكتب تربيت شد ، زيرا « علمه شديد القوي › . كسي او را تربيت كرد كه از نظر قواي عقلي عملي و نظري قوي بود و آن استاد علامه طباطبايي (رضوان الله عليه) بود . آن « شديد القوي › شاگردي چنين پروراند . شهيد مطهري اول اسرار عالم را به اندازه ي وسعش مي فهميد ، بعد چشم و گوشش مي ديد و مي شنيد ، اول مي فهميد ، بعد سخن مي گفت زيرا فكر وقتي مسلط به حواس باشد ، حواس را كنترل مي نمايد ، منطق اگر منطق عقل باشد ، بر احساس مسلط خواهد شد ، عقل براي آن است كه منطق حاكم باشد و اشتباهات حواس را تعديل كند .

يكي از صحابه ي امام صادق (ع) به نام « هشام بن حكم › در بصره بياني را در اصل نياز جامعه و احتياج امت به امام با « عمرو بن عبيد › دارد و در آن احتجاج به عمرو مي گويد آيا تو گوش و چشم و اعضا و جوارح داري ؟ عمرو سؤال مي كند اين پرسش هاي ساده براي چيست ؟ گفت سؤالات ما اين چنين است . عمرو اظهار مي دارد آري ، اعضا و جوارح دارم . هشام سؤال مي كند قلب داري يا نداري ؟ مي گويم دارم . سؤال مي كند قلب براي چه ؟ تو اگر چشم و گوش و اعضا و جوارح داري ، چه نيازي به قلب داري ؟ عمرو در جواب مي گويد : قلب كه همان نور الهي است ، براي آن است كه اشتباهات حواسم را ترميم كند ، اگر چيزي را حواسم ادراك كرد و شك نمود ، عقل تنظيم نمايد . شك را برطرف كرده ، باطل را ضايع و حق را تثبيت كند . آنگاه هشام بن حكم به عمرو مي گويد : آن خدايي كه در پيكر تو قلب قرار دارد كه اشتباهات اعضا و جوارح را برطرف كند ، قلبي به تو نداد كه باطل را از بين ببرد و حق را تثبيت كند ؟ آيا بر اين عالم قلبي قرار ندارد به نام امام علي (ع) . آيا خداي متعال براي جوامع انساني قلب نيافريد كه اشتباهات افراد را كنترل كند و حق را اثبات و باطل را از بين ببرد ؟ امام هر زماني ، قلب آن زمان است . امام معصوم قلب عالم امكان است . اصل نياز بشري به امام اين چنين است ، يعني افراد جامعه به منزله يك پيكرند و امام امت به منزله قلب و عقل جامعه است . هشام بن حكم جريان را به امام صادق (ع) عرضه داشت ، امام از او پرسيد اين را از كه آموختي ؟ گفت از شما ، حضرت خوشحال شد و فرمود اين سخن در كتاب انبياي الهي نيز آمده است كه امام به منزله ي قلب عالم امكان است .

در زمان كنوني ما ، امام امت (ره) ، جانشين حضرت ولي الله اعظم بودند . چنين امام امتي در تربيت شهيد مطهري نقش داشت . قلب جامعه اگر بخواهد بپروراند ، او قلب امت است ، كسي را تربيت كرد كه عقلي بينديشد ، داراي قلب باشد . اگر قلب باشد ، چشم و گوش به جا مي بيند و مي شنود . اين كه شهيد مطهري در كنار سفره آن حكيم الهي و اين رهبر عظيم الشان قرار گررفت و از اين دو كوثر و چشمه ي فروزان ، آب حيات نوشيد ، زنده شد و از انسان زنده اثر زنده برمي خيزد و اگر كسي از جان سخن گفت ، قبل از اين كه به مرگ طبيعي بميرد ، با مرگ ارادي مي ميرد و به حيات ابدي مي رسد . او زنده است ، زنده مي تواند مردم را با قلم ، بيان و درس و سخنراني زنده كند . سخنان و آثار شهيد مطهري طعم آب حيات را دارد . غرض آن نيست كه كسي حرف بزند ، خيلي ها حرف زدند و كتاب نوشتند ، قبل از آن كه خودشان از ياد جامعه بروند ، آثارشان از ياد ما رخت بربست ، زيرا نوشته اي كه از منطق حس برخيزد ، از جان نشات نگيرد ، مايه ي الهي ندارد . اين كه ملاحظه مي كنيد ، قلم و بيان و سيره علمي شهيد مطهري جاذبه دارد ، او از عالم ديگر سخن مي گويد ، چون سرسپردي جهان ديگري است . اوست كه مي تواند علوم الهي را احيا كند ، اين مكتب غيبي و قوي است كه سرايندگاني را تربيت كرد كه چنين سرودند : « هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق › ، كسي كه به مهر و محبت خدا زنده است ، هرگز نمي ميرد . چون شهيد مطهري در علوم اسلام و طرز تفكر عقلي زنده است ، توفيق احياي علوم اسلامي را داشت و توانست در علوم رايج اثر بگذارد و آنها را از مرگ نجات دهد ، از آميختگي با خرافات رهايي بخشد ، از حس دور بدارد و به عقل نزديك كند.

و اما در مورد ويژگي هاي علمي شهيد مطهري بايد گفت گرچه در بين پويندگان اين راه و كساني كه از آب حيات برخوردار شدند ، تفاوت هايي هست و همه يكسان نيستند و هركدام برجستگي ويژه اي دارند ولي ويژگي شهيد مطهري (رضوان الله عليه) در تحرير و تحليل بود . شهيد مطهري در طرز تفكر از راه صبر و تقسيم به عمق وارد مي شد ، يعني اگر مي خواست مطلبي را بررسي كند و اثري را به منشا آن استناد دهد ، تمام جوانب قضيه را با تحليل بررسي مي كرد ، آن گاه با نفي و اثبات ، ثابت مي كرد كه اين اثر مال آن امور نيست ، مال آن شيء خاص است . اين صبر و تقسيم كه در ريشه يابي علت و طرز تفكر منطقي مؤثر است به طور وضوح در نوشته ها و آثار شهيد مطهري محسوس است ، در منطق چند راه براي استدلال وجود دارد ؛ يكي راه تقسيم ، يكي راه تركيب و ديگري راه تحليل . شهيد مطهري در راه تحليل خيلي ماهر و توانا بود ، يعني مي شكافت و دوباره مي بافت . كسي كه بخواهد بداند اين شيء چگونه بافته شده ، رشته را پنبه مي كند ، دوباره مي بافد . شهيد مطهري آن خطوط كور را مي ديد ، گره هاي كور را كه ديگران نمي ديدند ، او مي ديد . گره ها را باز مي كرد و نشان مي داد و دوباره مي بافت . اين هنر در شهيد مطهري بود . منشا اين توان هم از نظر قرآن كريم شرح صدر است . كساني كه داراي شرح صدر و سينه ي بازند ، از سينه ي باز اين گونه مطالب نشات مي گيرد . انساني كه داراي شرح صدر است ، چشم و دلش بيناست ، وقتي كه چشم و دل بينا بود ، نقطه ي كوري نمي ماند . انساني كه از شرح صدر برخوردار است ، قضايا را تشريح مي كند . شهيد مطهري براي متن عالم ، شارحي خوب بود و براي متن جهان ، مفسري خوب . رضوان الله تعالي عليه .


عصر امام خمينى، قدس‏سره (1)

مير احمدرضا حاجتى

قسمت اول

و نريد ان نمن على الذين‏استضعفوا فى الارض و نجعلهم‏الائم و نجعلهم الوارثين. (1)

رهبر معظم انقلاب اندك زمانى‏بعد از رحلت و عروج روح ملكوتى‏حضرت امام، قدس‏سره، با اشاره به‏اين مطلب مهم و اساسى كه «امام‏كبير ما عصر جديدى را آغاز كردند»،تاكيد فرمودند:

بزرگترين وظيفه ما اين است كه‏مشخصات عصرى را كه امام،رضوان‏الله‏تعالى‏عليه، آغاز كردند وملت را در فضاى آن قرار دادند و به‏جهان اعلام فرمودند بدانيم و اين‏مشخصه‏ها را حفظ كنيم... (2)

آنچه بوضوح مشهود است وبيقين محسوس، اين است كه با وقوع‏انقلاب اسلامى در ايران و استمرارآن، جهان در حال انتقال به عصرى‏جديد و دوره‏اى نو است. دوره‏اى كه‏ويژگيهاى خاص و منحصر به فردش‏آن را از دگر ادوار مختلف و پرتلاطم‏حيات بشرى جدا مى‏سازد. مقام‏معظم رهبرى، حضرت آى‏الله‏خامنه‏اى در تعريف و توصيف اين‏واقعيت مى‏فرمايند:

امروز يك عصر و يك دوران جديدبه وجود آمده است، دوران جديد رابايد دوران امام خمينى ناميد: با آغازدوران جديد نه تنها در ايران ياكشورهاى اسلامى مردم به باورهاى‏الهى بازگشته‏اند بلكه در سطح جهان،عقيده‏اى مذهبى و گرايشى معنوى درميان جوامعى كه دهها سال تحت‏سلطه حكومتهاى ضد مذهب زندگى‏كرده بودند رشد نموده است. (3)

ايشان در جاى ديگر، در اين باره‏مى‏فرمايند:

امروز در دنيا گرايش به دين‏شروع شده است. (4)

و تاكيد مى‏فرمايند:

قرن حاضر قرن گرايش عمومى‏بشريت، به معنويت و دين است. (5)

خلف صالح خمينى، قدس‏سره،دگر بار تاكيد مى‏نمايند كه:

ما امروز نشانه‏هاى رشد معنويت‏و افول ماديت را در دنيا مى‏بينيم. (6)

در اين عصر كه مقام معظم‏رهبرى بحق آن را عصر امام خمينى،قدس‏سره، ناميدند امواج گسترده‏توجه به ارزشهاى معنوى و رويكردوسيع بشر جهت‏بازيابى هويت دينى‏و پشت پا زدن به باورهاى‏خداستيزانه در ميان همه ملل و فرق‏دنياى امروز، خصوصا كانون فعلى‏ترويج الحاد و دين‏ستيزى يعنى‏جهان غرب، چشمان جهانيان رامتحيرانه به خود خيره نموده است.

به تعبير سيد شهيدان اهل قلم:

اكنون بار ديگر انسان از زمين وقفس خودش روى گردانده است و به‏عالم معنى و آسمان توجه يافته...

انسان يك بار ديگر تولد يافته و عصرديگرى آغاز شده است. (7)

وى با نگاهى بصيرانه وضعيت‏جهان معاصر را اينچنين تشريح‏مى‏كند:

جهان امروز در دوران انتقال از يك‏عصر به عصرى ديگر قرار دارد. و تااين انتقال به انجام رسد ديگر روى‏ثبات را به خود نخواهد ديد.

شهيد آوينى با اشاره به مبدا اين‏تحول عظيم مى‏نويسد:

اين دوران با پيروزى انقلاب‏اسلامى در ايران آغاز شده است و به‏اين لحاظ دهه شصت را بايد اولين‏دهه از اين تجديد عهد محسوب‏داشت. (8)

يكى ديگر از انديشمندان معاصرنيز در اين رابطه چنين اظهار مى‏دارد:

اگر بنا باشد تاريخى را براى‏احياى هويت دينى (در جهان معاصر)در نظر بگيريم آن تاريخ 1977 ميلادى‏يعنى مقارن با پيروزى انقلاب اسلامى‏ايران كه خيزش عظيمى را براى‏تفكرات دينى در تمام اديان به وجودآورد، مى‏باشد.

وى در ادامه مى‏افزايد:

آخرين آمارها در مورد احياى تفكردينى كه در سال 1990 صورت‏پذيرفته نشان مى‏دهد كه تقريبا 70%مردم اروپا احساس ديندارى مى‏كنند.

در تمام اديان از هندوئيسم گرفته تابوديسم و... و انواع فرقه‏هاى‏مسيحيت همه از يك نوع بازگشت‏به‏تفكر دينى خبر مى‏دهند.

وى تاكيد مى‏كند:

انقلاب اسلامى موجب احياى تفكردينى در جهان گشت. (9)

يكى از محققان در تبيين مبدانهضت جهانى دينگرايى در عصرجديد مى‏گويد:

اسلام دينى جهانى است و انقلاب‏اسلامى امروز سراسر عالم را تكان‏داده است وقتى به دنيا نگاه مى‏كنيم‏مى‏بينيم تمام جهان اسلام به حركت‏درآمده است و همه جا صحبت ازتجديد حيات اسلام و لزوم هدايت ورهبرى اسلامى است.

ايشان مى‏افزايد:

در كشورهاى ديگر جهان، احترام‏به اسلام و كوشش براى شناخت آن وبه دنبال اين شناخت اعتقاد به اسلام‏روز به روز رشد يافته و حتى اديان‏ديگر هم كم كم معانى تازه گرفته‏اند وسيرى نو را آغاز كرده‏اند. (10)

به هر جهت، توجه و رويكرد بشركنونى به حوزه معارف دينى، مذهبى‏جهت‏بازخوانى عوامل اساسى ومفاهيم كاربردى شكل‏دهنده حيات‏معنوى و مادى، واقعيتى غير قابل‏انكار بوده كه مورد اعتراف بسيارى‏از افراد مطلع و محقق و صاحب‏نظرقرار گرفته است.

و در حقيقت:

بشر كنونى همه اميدش به دين ومعنويت است. بشر سرش به ديوارخورده، باز گشته، تا خود را بيابد،غرب هم همه اميدش الان به دين است.

پوپر و امثال او يعنى پوزيتيويستهاكه پشت‏به دين كرده‏اند پنبه غفلت درگوششان است. به وضع معاصر غرب‏نظرى بيندازيد! در تفكر غالب‏متفكران معاصر چه اهل دين و چه غيراهل دين توضيحاتى راجع به دين ومعنويت دارند. (11)
امام خمينى و احياى فكر دينى

«آرتگا گاست‏» متفكر اسپانيايى‏با اشاره به تحولات عمده‏اى - كه‏ساختار زندگى انسان كنونى بويژه‏انسان غربى را در معرض خطرات‏عمده‏اى قرار داده است - مى‏نويسد:

گفته‏اند و شايد هم نه بى‏دليل كه‏همه اصول نوآورانه عصر جديداكنون خود در وضعيتى بحرانى قرارگرفته‏اند. در تاييد اين نظر دلايلى چندوجود دارد كه نشان مى‏دهد انسان‏اروپايى (غربى) مشغول جمع كردن‏خيمه و خرگاه خويش از سرزمين‏نوينى است كه طى سيصد سال‏گذشته در آن رحل اقامت افكنده بود،اين انسان آهنگ عزيمت‏به قلمروتاريخى و شيوه زيستى ديگرى‏دارد. (12)

در نگاه بسيارى از انديشمندان‏واقع‏نگر و تحليلگران منصف تحولات‏بين‏المللى، ملى و تاريخى و... مورداشاره نگارنده سطور فوق، چيزى‏نيست، مگر حيات طيبه‏اى كه بابهره‏گيرى از ابعاد مثبت تمدن بشرى‏در چارچوب ارزشهاى معنوى واخلاقى و باورهاى دينى و الهى معنى‏يافته و تشخص پيدا مى‏كند، باورهاى‏دينى و مفاهيم مذهبى كه دين مبين‏اسلام مصداق متعالى آن و تنهانسخه شفابخش دردهاى ديرين بشراست.

و آنچه در اين مقال بر آن اصرارورزيده و پاى مى‏فشاريم اين مهم‏است كه تقدير الهى و محاسبات غيبى‏بار مسؤوليت تاريخى زمينه‏سازى‏حيات مجدد معنوى بشريت را برعهده يگانه دوران حضرت امام‏خمينى، قدس‏سره، نهاد و ايشان بودكه طرحى نو درانداخته و رجعت‏دوباره ساكنان سياره زمين را به‏خداجويى و دين‏باورى رهبرى نمودو آن را تعالى بخشيد.

حضرت امام، قدس‏سره، صفحه‏جديدى از حيات پر فراز و نشيب‏انسانى را رقم زده و عصر جديدى راآغاز نمودند كه مقام معظم رهبرى‏بحق آن را عصر امام خمينى،قدس‏سره، ناميدند، عصرى كه درنگاه صاحبنظران صاحب بصر،سرآغاز حكومت جهانى اسلام به‏رهبرى حضرت ولى عصرحج‏بن‏الحسن العسكرى،عليه‏السلام، است.

فصل‏الخطاب در اين زمينه كلام‏نورانى حضرت امام، قدس‏سره،مى‏باشد، آنجا كه فرمودند:

انقلاب مردم ايران نقطه شروع‏انقلاب بزرگ جهان اسلام به‏پرچمدارى حضرت حجت، ارواحنافداه، است. (13)

بسيارى از صاحب‏نظران‏معاصر با تاييد نظريه شروع دوره‏انتقالى بشر معاصر و رويكرد او به‏قلمرو تاريخى ديگر و شيوه زيستى‏جديد در تشريح ماهيت و بررسى‏ويژگيهاى منحصر به فرد اين دوره‏صراحت‏بيشترى را در كلام خوداستخدام نموده‏اند.

پروفسور «ياوس اوسوس‏» تازه‏مسلمان آلمانى و قائم‏مقام دانشكده‏فنى دانشگاه برمن آلمان و از رهبران‏برجسته مسلمانان آلمانى زبان دراروپا در اين ارتباط چنين اظهارمى‏دارد:

بيدارگر]قدس‏سره[امام خمينى‏همه موحدان در عصر ماست، احياى‏دين و معنويت در روزگارى كه‏سيطره ماديت و ابزار مادى وانديشه‏هاى ضد معنوى جامعه بشرى‏را در چنبره خود گرفته بود مديون‏و ياران]قدس‏سره[امام خمينى‏انقلاب اسلامى است. من كلام امام‏و جانشين برحق ]قدس‏سره[خمينى‏ايشان - امام خامنه‏اى، روحى فداه، رابه نفخه صور براى «زنده‏دلان‏خاموش‏» روى زمين تعبير مى‏كنم.

وى با اشاره به اينكه هر كس درضمير آگاه خود صداى اسرافيلى‏امام خمينى را نشنيد يقينا در خواب‏غفلت مانده است، اضافه مى‏كند:

من با توجه به حقايق آشكارى كه‏در متن واقعى جوامع و حكومتهاى‏غربى مى‏بينم و با توجه به الهاماتى‏كه از اشارات و رهنمودهاى پيامبرگونه امام خامنه‏اى مى‏گيرم يقين دارم‏كه قرن چهاردهم هجرى قرن امام‏خمينى و امام خامنه‏اى است و اين‏بزرگواران حكومت‏بر روى زمين را به‏دست صاحب‏الزمان، عليه‏السلام،مژده مى‏دهند تا بعد از اين، همه‏اعصار و قرون به نام اهل‏بيت پيامبر،صلى‏الله‏عليه‏وآله، باشد.

احمد هوبى، انديشمند وروزنامه‏نگار تازه مسلمان سوئيسى،نيز در تشريح تاثيرات عظيم انقلاب‏اسلامى در جمع كارشناسان‏سازمان پژوهشى و برنامه‏ريزى‏آموزشى در تهران گفت:

امروز در اروپا احساس مى‏شودسقوط ديوار برلين با انقلاب و قيامى‏كه شما آغاز كرديد مرتبط است. و اين‏قيام اساسى امروز در اروپا محسوس‏است. در اروپا، حدود 12 تا 15 ميليون‏مسلمان زندگى مى‏كنند كه 100 هزارنفر آنها در سوئيس هستند.

وى در ادامه افزود:

نه تنها]قدس‏سره[امام خمينى‏مسلمانان را بيدار كردند بلكه بر جهان‏غير اسلام نيز از خود تاثير بر جاى‏نهادند.

ايشان اضافه كردند:

بدانيد آن مرد سالخورده كه رهبرشما بود هرگز نمرده است‏بلكه‏همواره زنده است و فعال، چرا كه همه‏اين تحولات به دست ايشان ايجاد شده‏است. (14)

حمد لنسل، رئيس مركز فرهنگى‏تجديد حيات اسلام در اتريش، طى‏مقاله‏اى تحت عنوان تاثير نهضت‏امام خمينى بر اروپا مى‏نويسد:

بى‏ترديد انقلاب اسلامى امام‏خمينى نه تنها تصوير تازه‏اى ازاسلام در اروپا ارايه كرد بلكه حتى‏زندگى مذهبى غير مسلمانان را هم‏دگرگون ساخت‏به عبارت ديگر امروزحتى در اروپا نيز مذهبى بودن ارزش‏و معنى تازه‏اى يافته است. اين عبارت‏را رئيس جمهور سابق اطريش در يك‏سخنرانى بيان كرد كه انقلاب اسلامى‏به تمامى افراد مذهبى اعتبار و اتكاى‏به نفس تازه‏اى ارزانى داشت. (15)

طلال عتريسى، استاد دانشگاه‏لبنان هم با تاكيد بر پيوند اساسى‏تحولات جارى در زمينه رويكردمعنوى بشر با خصيت‏حضرت‏امام تصريح مى‏نمايد:

رهبرى امام خمينى و پيروزى‏انقلاب اسلامى اساس حركت و تحول‏جهان كنونى مى‏باشد. (16)

چنانكه يكى ديگر از انديشمندان‏مسلمان در اين زمنيه مى‏گويد:

امام خمينى آغازگر عصر تازه‏اى‏در تاريخ اسلام و زندگى مسلمانان‏است، از ويژگيهاى اين عصر هم‏مى‏توان غور و تعمق مسلمانان نسبت‏به اسلام را برشمرد و هم جهانى شدن‏حيات سياسى اسلام را. (17)

مدير مركز پژوهشى اسلامى درفرانسه با اشاره به عظمت روحى وفكرى حضرت امام و ويژگيهاى‏منحصر به فرد ايشان مى‏گويد:

امام خمينى 14 قرن را در اعمالش‏خلاصه كرد... ما خيلى خوشبخت‏هستيم كه در اين عصر (امام خمينى)زندگى مى‏كنيم،

گويى در عصر پيامبر اكرم‏زندگى مى‏كنيم.]صلى‏الله‏عليه‏وآله[وى تصريح مى‏كند:

مردم جهان همه مشتاقند از تعاليم‏امام خمينى پيروى كنند; در اكثركشورها جنبشى آغاز شده، حتى درجوامع غربى ما مى‏بينيم كه مسايل‏تحت‏بازنگرى قرار گرفته است...

اكنون خيلى‏ها مى‏دانند كه اسلام‏پاسخگوى مشكلات بشرى است.

ايشان اضافه مى‏نمايد:

جهان در حال تحول است وارزشهاى جهانى در حال تغيير، غرب‏دچار فروپاشى تدريجى شده است واسلام جلوه خود را در سراسر جهان‏نشان داده است.

دكتر عادل عبدالمهدى با بيان اين‏نكته بسيار مهم كه «ميليونها نفر درغرب در انتظار نجات‏بخش و مسيح‏هستند» مى‏گويد:

اگر اسلام بدرستى معرفى شودمى‏تواند براى آنها نجات‏بخش باشدتعاليم اسلام راهى براى رهايى ازسرنوشت محتوم تمدن غرب يعنى‏نابودى است. (28)

پرفسور اسماعيل كيلبس،فيلسوف برجسته فرهنگ اسپانيولى‏زبانها، هم با اشاره به حيات مجدددين در صحنه زندگى بشر در وصف‏اين واقعيت عظيم چنين مى‏گويد:

دين زنده شده است، كليساها جان‏تازه گرفته‏اند، توجه به مذهب وانديشه‏هاى مذهبى در دانشگاههاديگر زشت و كم‏بها تلقى نمى‏شود.

زيباييهاى معنوى در زندگى روزمره‏مورد بازيابى قرار گرفته است. جهان‏براى نجات و زيبا كردن روابط‏اجتماعى‏اش به قدرت دينى وجاذبه‏هاى معنوى گرايش شديد پيداكرده است.

وى تاكيد مى‏كند:

و اين همه ناشى از دعوت نوينى‏با]قدس‏سره[بود كه امام خمينى‏انقلاب دينى‏اش در عرصه افكار وذهنيت جامعه جهانى آغاز كرد. (19)
دين‏گرايى در عصر جديد

ويژگيهاى نهضت گسترده‏دين‏گرايى انسان عصر جديد را اززبان نگاه برخى از شخصيتها ومطبوعات جهان غرب مورد بررسى‏مضاعف قرار مى‏دهيم:

فوريد كالمر، جامعه‏شناس وسردبير روزنامه ايتاليايى «آل‏استمپا» و استاد دانشكده مسايل‏بين‏المللى دانشگاه كلمبيا با اشاره به‏رويكرد و رجعت دوباره بشر به‏پيامهاى معنوى و الهى مى‏نويسد:

به سبب خداجويى در ميان مردم‏آمريكا بر ميزان توجه آنان به مسايل‏مذهبى چه به صورت فردى و چه ازلحاظ اجتماعى افزوده شده است. اين‏امر بدون شك مهمترين ومنحصرترين رويداد دهه هفتاد وهشتاد در آمريكاست و اگر بگوييم اين‏جريان همه جامعه آمريكا و رفتارمردم و فرهنگ كشور را در سالهاى‏آينده اين قرن تحت تاثير قرار خواهدداد حرف باطلى نگفته‏ايم. (20)

بيل سايرز، روزنامه‏نگار و محقق‏آمريكايى طى ده برنامه متوالى كه ازشبكه تلويزيونى عمومى (بدون آگهى)(ثآت) پخش شد گفت:

مردم در سراسر جهان ازمادى‏گرايى و ماترياليسم خسته‏شده‏اند و بسرعت‏به سوى معنويت‏باز مى‏گردند، اين بازگشت چندى است‏كه آغاز شده است.

وى افزود:

دين و پيروى محض از اصول آن‏بار ديگر مورد توجه قرار گرفته‏است. (21)

جورج ويگل، متفكر غربى‏مى‏گويد:

غير مادى - مذهبى شدن جهان يكى‏از واقعيتهاى برجسته در زندگى‏اواخر قرن بيستم است. (22)

و همچنين جرج متالينوس، استادعلوم سياسى كليسا و دانشكده‏الهيات آتن تصريح مى‏كند كه:

در اين عصر مذهب و بازگشت‏به‏ديانت رونق گرفته است. (23)

پروفسور جان كين دانشمندانگليسى در مصاحبه‏اى مطبوعاتى‏مى‏گويد:

اين روزها در آمريكا و انگليس،فرانسه، اسپانيا بازگشت دينى آنقدرقوى است كه همه چيز را تحت‏الشعاع‏قرار داده است. (24)

و پروفسور خوزه ماريا، رئيس‏دانشكده تاريخ باستان دانشگاه‏مادريد اظهار مى‏دارد كه:

الان در غرب كليساها پرجمعيت‏تراز سابق‏اند. الان در دنيا رويكرد به‏مذهب چشمگير است. (25)

در اينجا به نقل اين چند اظهار نظراز باب مشت نمونه خروار است‏بسنده مى‏كنيم و پديده مهم رويكرددينى و مذهبى و معنوى بشر معاصرغرب و رويكرد دوباره به دين را ازطريق منابع موثق در ميان اخبار واطلاعات و گزارشهاى متعدد وگوناگون جستجو و بررسى‏مى‏نماييم.ادامه دارد

پى‏نوشتها:

1. سوره قصص (28)، آيه 5.

2. از سخنرانى ايشان در تاريخ 28/3/1368.

3. اولين سالگرد ارتحال امام، قدس‏سره،مرقد امام، 16/3/69.

4. در جمع تشكلهاى اسلامى دانشگاههاسراسر كشور، 18/10/74.

5. در ديدار با اعضاى ستاد پيگيرى قطعنامه‏598، روزنامه ابرار 1/10/70.

6. روزنامه اخبار، 26/5/76.

7. مجله سوره، دوره دوم، ش‏10.

8. مجله دانشجو، ويژه‏نامه شهيد آوينى،ص‏66، تابستان 77.

9. پروفسور محمدحسين هدى، انديشمندمسلمان مقيم اطريش، در مصاحبه باروزنامه كيهان، 25 و 29/11/76.

10. شمس‏الدين رحمانى، ماهنامه نيستان،ش‏13، مهر 75، ص‏9.

11. دكتر رضا داودى، كيهان، 20/5/69.

12. انسان و بحران، ترجمه احمد تدين، علمى‏فرهنگى، 1376، ص‏3.

13. صحيفه نور، ج‏21، ص‏108، 2/1/68.

14. ماهنامه امامت، شماره تير و مرداد 78.

15. روزنامه كيهان، 28/7/69.

16. اين مقاله براى كنفرانس انديشه اسلامى‏در تهران ارسال شده بود.، كيهان،21/11/69.

17. كتاب امام خمينى در جهان معاصر، چاپ‏مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، ص‏79.

18. فصلنامه حضرو، ش‏12، تابستان 74سيد صدرالدين انديشمند لبنانى.

19. در مصاحبه با فصلنامه حضور، ش‏27،بهار 78 دكتر عادل عبدالمهدى.

20.روزنامه‏كيهان،ستون‏فرهنگ‏وانديشه،23/5/75.

21. كتاب خدا در آمريكا، ص‏242.

22. روزنامه همشهرى، 29/7/75.

23. برخورد تمدنها هانتينگتون و منتقدانش،دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى، ص‏51.

24. كيهان فرهنگى، بهمن 71.

25.نشريه‏ينه‏يوژيل،چاپ‏تركيه،18مى‏1997.


عصر امام خمينى، قدس سره (2)

مير احمدرضا حاجتى

قسمت دوم

اشاره: در قسمت اول مقاله حاضر،نويسنده با اشاره به جمله‏اى از مقام‏معظم رهبرى كه مى‏فرمايد: «امام كبيرما عصر جديدى را آغاز كردند» به‏بيان ويژگيهاى عصرى كه امام‏خمينى، قدس سره، آغازگر آن بود، پرداختند. عصرى كه دين و ديندارى‏در آن تجلى دوباره مى‏يابد و جهانيان‏بار ديگر متوجه ارزشهاى نهفته درتعاليم دينى مى‏گردد.

نويسنده پس از نقل اظهارنظرهاى تنى چند از انديشمندان جهان‏در مورد دين گرايى در عصر جديدبراى نشان دادن و رويكزد دينى،مذهبى و معنوى بشر معاصر به‏بررسى اخبار، اطلاعات و گزارشهايى‏مى‏پردازد كه در رسانه‏هاى خبرى‏جهان انعكاس يافته است.
غرب و رويكرد دوباره به دين

نشريه آمريكايى واشنگتن تايمز بااشاره به رخداد مهم رويكرد دوباره‏بشر به دين مى‏نويسد:

جريان بازگشت ملتها به دين‏باورى همانند يك سيل خروشان به‏راه افتاده است.

اين نشريه در ادامه تحليل خوداضافه مى‏كند:

اين تصور كه سكولاريسم همه‏جهان را در برمى‏گيرد و عالم‏گيرخواهد شد به پايان رسيده است. (1)

آينده اين پديده مهم و جريان‏مبارك آنچنان پرفروغ و روشن است‏كه بسيارى از تحليلگران، قرن بيست ويكم را قرن بسط نفوذ فوق‏العاده مذهب‏در ابعاد مختلف زندگى بشر مى‏دانند (2) و در حقيقت گستره شعاع پيامهاى دينى‏و معنوى حضرت امام خمينى مى‏رودتا عرصه‏هاى مختلف زندگى بشر قرن‏21 را تحت تصرف خود درآورد.

الوين تافلر، از چهره‏هاى‏سرشناس تحليل رويدادهاى حال وآينده دنياى غرب در كتاب تغيير ماهيت‏قدرت مى‏نويسد (نقل به مضمون):

اينكه كدام كشور بر جهان قرن 21مسلط خواهد شد. سؤالى هيجانى است‏اما در واقع طرح اين سؤال اساسااشتباه است، زيرا بزرگترين تحول‏امروز جهان ظهور پديده‏اى جديد يعنى‏نيرو و قدرتى ماوراى دولتهاى ملى‏است.

تافلر به عنوان نمونه‏اى از اين نيروو قدرت ماوراى دولتها به امام خمينى،قدس‏سره، اشاره مى‏كند كه وانست‏بااستفاده از نيروى مذهب بخش قابل‏توجهى از قدرتى را كه مدتها درانحصار دولتهاى ملى بود، تحت اختيارخود بگيرد.

او مى‏گويد:

آية‏الله خمينى [قدس‏سره] فتواى‏قتل سلمان رشدى را صادر كرد درواقع براى حكومتهاى دنيا پيامى‏تاريخى فرستاد اما بسيارى در جهان‏مضمون آن را به اشتباه دريافت‏كردند و مضمون واقعى پيام آية‏الله‏خمينى [قدس‏سره] چيزى نبود مگررسيدن عصر جديدى از حاكميت‏جهانى.

تافلر مى‏گويد:

اين نكته بسيار اساسى است كه‏غربيها بايد آن را بررسى و با دقت‏مورد نظر قرار دهند زيرا حركت‏آية‏الله [امام] خمينى همان حركت‏مكتب قرن بيستم را نشان مى‏دهد كه‏آن حركت‏يك نظام جهانى رانشانه‏گيرى نموده است و به نظرمى‏رسد كه قلمرو و انديشه‏هاى‏بشرى در ادامه اين حركت، هم‏جايگاههاى حكومتهاى دولتى را تغييرمى‏دهد و هم اقتدار دولتهاى ملى ومحلى را در مهار حوادث درون مرزى‏در قرن 21 كاهش مى‏دهد.

وى در انتها اضافه مى‏كند:

بازى قدرت جهانى كه در دهه‏هاى‏آينده پديد خواهد آمد بدون در نظرگرفتن قدرت روزافزون اسلام، مذاهب‏كاتوليك و مذاهب ديگر و يا منازعات‏جهانى و جهاد ميان آنان قابل درك‏نيست. (3)

امروزه مساجد، معابد، كنيسه‏ها وكليساها در سراسر جهان پذيراى انبوه‏جمعيت مشتاق پيامهاى الهى و معنوى‏شده‏اند. ايستگاههاى راديويى درايالات متحده آمريكا كه برنامه‏هاى‏مذهبى پخش مى‏نمايند ميليونهاشنونده را به خود جذب نموده‏اند. (4) قرآن و انجيل و كتب مذهبى در صدرپرفروشترين عناوين با شمارگان‏جهانى قرار گرفته‏اند.

به گزارش شبكه تلويزيونى‏سى.ان.ان:

در سال 1995 انتشار كتابهاى‏عمومى از رشد نزديك به 6%برخوردار بوده‏اند در حالى كه انتشاركتابهاى مذهبى نرخ رشدى برابر 20%در همين مدت، داشته‏اند. (5)

تحولات مورد بحث در زمينه‏دين‏گرايى تاثيرات ژرف خود را برجنبه‏هاى گوناگون زندگى بشر از جمله‏بر وقايع و جريانهاى سياسى جوامع‏انسانى خصوصا جوامع غربى بيش ازپيش نمايان مى‏سازند.

در آخرين دوره انتخابات رياست‏جمهورى آمريكا به جهت جلب آراى‏مردم از شعارهاى مذهبى بهره‏بردارى‏گرديد. (6)

نامزدهاى پست نخست‏وزيرى درجريان انتخابات اخير پارلمانى انگليس‏به توصيف اعتقادات مذهبى خودپرداختند. (7)

چنانكه تحولات مورد اشاره بخش‏قابل توجهى از نسل جوان كشورهاى‏بيگانه با ارزشهاى دينى را تحت‏تاثيرات روزافزون خود قرار داده‏است:

در مرداد 1376 به مناسبت‏سالگردروز جهانى جوانان كاتوليك‏گردهمايى عظيمى با حضور پاپ اعظم‏در پاريس برگزار شد كه در آن بيش ازيك ميليون نفر به نيايش پرداختند، دراين مراسم جوانان كاتوليك 140كشور جهان حضور داشتند كه 200 تا300 هزار نفر آنها خارجى و در حدود750 هزار نفر فرانسوى بودند.

و در يكى از دهها مراسمى كه‏رسانه‏هاى خبرى اقدام به انعكاس آن‏نمودند مجموعا 43 هزار نفر از جوانان‏آمريكايى طرفدار مسيح در شهرلس‏آنجلس گرد هم آمدند و هدف از اين‏همايش آشنايى با ارزشهاى مذهبى وتجديدنظر در مورد ايمان شخصى ذكرشده بود. (8)

«باربرا كانتروويتس‏»، نويسنده‏غربى، در گزارشى نسبتا مفصل كه‏بخشهايى از آن را در ذيل مى‏آوريم، باتشريح و توضيح روند روزافزون‏معنويت‏گرايى و توجه به پيامهاى دينى‏در جامعه آمريكا مى‏نويسد:

استوديوهاى فيلمسازى درهاليوود هم به فيلمهاى خود چاشنى عرفانى و زندگى بعد از مرگ زده‏اند.كتاب جديد پاپ ژان پل دوم تحت‏عنوان «عبور از دروازه اميد» در صدرجدول كتابهاى پرفروش قرار دارد.

رمان جيمز ردفيلد با دستمايه‏مسايل عرفانى و معنوى و تحت‏عنوان پيشگويى آسمانى در صدرجدول كتابهاى داستانى قرار گرفته‏است.

در عالم موسيقى نيز از آلبوم‏سرودهاى مذهبى كه توسط راهبان‏بنديكت كليساى سانتودمينكودوسيلوس خوانده شده، تا كنون 8/2ميليون نسخه به فروش رفته است.

كتاب «داكوتا يك جغرافياى‏معنوى‏» نوشته كاتلين نوريسى كه‏در سال 1993 انتشار يافته هنوز درفهرست كتابهاى پرفروش جاى دارد،او مى‏گويد تاكنون 3000 نامه ازخوانندگانى كه مى‏خواهند تجربيات‏معنوى خود را با او در ميان بگذارند،دريافت كرده است...

وى در ادامه مقاله خود اضافه‏مى‏كند:

سياستمداران [آمريكايى] اصراردارند كه اجراى مراسم عبادى درمدارس آمريكا اجبارى شود آمارحضور مردم در سخنرانيها و مراسم‏مذهبى چندين برابر شده است و براى‏حضور در برخى از اين سخنرانيهابايد ماهها در ليست انتظار براى‏ثبت‏نام ماند.

كانترونتيس مى‏افزايد:

در دانشگاههايى كه دوره‏ها وسخنرانيهايى درباره مباحث عرفانى‏و معنوى برقرار مى‏شود كلاسهالبالب از دانشجو است.

مؤسسه اينترفيس در كمبريج‏ماساچوست 700 دوره و كلاس در اين‏زمينه عرضه مى‏كند و امسال 20000داوطلب براى شركت در اين كلاسهاثبت‏نام كرده‏اند حال آنكه اين رقم درسال گذشته از 13000 نفر تجاوزنكرده بود.

پاييز امسال حدود 2000 نفر درسخنرانيهاى دكتر «دين اورنيش‏» كه‏معمولا نطقهاى پيچيده‏اى ايراد مى‏كندحضور پيدا كردند و به سخنرانى اودر اين باره كه با كسب آسايش درونى‏مى‏توان از سكته قلبى احتراز كردگوش دادند... (9)

يكى از محققان در تشريح گوشه‏اى‏ديگر از جريان معنويت‏گرايى ورويكرد دينى در جهان امروز چنين‏مى‏نويسد:

هفته گذشته شبكه‏هاى ماهواره‏اى‏تلويزيونى ترانه معنوى را براى‏نخستين بار در جهان رسانه‏اى‏معاصر پخش كردند كه يكى ازنشانه‏هاى آشكار نيازمنديهاى‏معنوى و جامعه معنويت‏خواه پس ازانقلاب اسلامى ايران است.

اين ترانه شگفت معنوى كه با نام‏سمبليك و نمادين [ Puedes llegar] عرضه عروسكهايى است كه‏بخشهايى از آيات كتاب مقدس يعنى‏انجيل را مى‏توانند تكرار كنند كه‏پديده‏اى نو در گرايشهاى مذهبى‏است.

حجم معاملات بازرگانى كالاهاى‏معنوى تنها در جامعه آمريكا از عدديكصد ميليون دلار قبل از انقلاب‏اسلامى به رقم سه ميليارد دلارى فعلى‏ارتقاء پيدا كرده است.

به وجود آمدن و شكل‏گيرى‏تخصص و مهارت نرم‏افزارى نوين دربازرگانى و امور خدمات بين‏المللى‏تحت عنوان بازاريابى مذهبى يامعنوى، در بعضى از مراكز آموزشى‏مذهبى و سازمان كليساها بشدت رواج‏پيدا كرده است و هدفش ارتباط معنوى‏با مخاطب فراوانتر است.

خانم «مارى انجيليكا» كه يك راهبه‏فقير و بى‏چيز بود و جز لباس راهبگى‏هيچ سرمايه ديگرى نداشت، وانست‏باترغيب مؤمنان كاتوليك به مشاركت درراه‏اندازى يك سيستم تلويزيونى كابلى‏كاملا مذهبى و معنوى صرف يك شبكه‏تلويزيونى قوى و پرقدرت با چهل و پنج‏ميليون مخاطب به وجود آورده و به‏نيازهاى معنوى تازه از طريق رسانه‏تلويزيون پاسخ دهد (10)

پى‏نوشتها:

1. روزنامه ايران، به نقل از خبرگزارى‏جمهورى اسلامى، 15/5/76.

2. روزنامه ابرار، به نقل از هفته‏نامه‏فرانسوى نورل آبرزواتور، 6/6/75.

3. تغيير ماهيت قدرت، الوين تافلر، مركزترجمه و نشر كتاب، چاپ اول 1370،ص‏659، 658، 657، 656 و 655.

4. روزنامه جمهورى اسلامى، به نقل ازروزنامه آمريكايى واشنگتن پست، 8/3/71.

5. ضميمه روزنامه اطلاعات، 5/4/75.

6. روزنامه صبح، شماره 35، مصاحبه دكترگلشنى.

7. روزنامه كيهان، 11/1/76.

8. نشريه اطلاع رسانى مبلغان (ضميمه‏بصائر)، آذر 76.

9. مقاله در جستجوى امر قدسى، مجله‏مشرق، شماره دوم و سوم، ترجمه اميرقاسمى.

10. سينا واحد، ستون فرهنگ و انديشه،روزنامه كيهان، 23/5/75.


عروس وحى

سيد هادى عظيمى

آيات قرآن و كلام وحى همواره از زيباترين و شيواترين كلمات برخوردار بوده‏اند، به گونه‏اى كه نه در كلام عرب و نه در هيچ كلام ديگرى همانند نداشته و نخواهند داشت.

الفاظ كلام الهى از لحاظ كيفيت چنين كلمات و نظم زيباتر از هر نظم و نثر و از نظر مفاهيم و معانى دقيق و عميق آن، شيواتر از هر سخن و كلام ديگرى است.

اما در ميان آيات و سوره‏هاى قرآن، بعضى از درخشندگى و برجستگى خاصى برخوردارند كه ائمه‏عليهم السلام به آنها اشاره كرده‏اند. از آن جمله سوره «الرحمن‏» است كه «عروس قرآن‏» لقب گرفته است. (1)

اما چرا «عروس‏» و نه چيز ديگر؟ معلوم است كه به خاطر زيبايى اين سوره است، آن هم زيبايى مفاهيم اين سوره، نه زيبايى ظاهر آيات و الفاظ آن; چه اينكه ظاهر آيات اين سوره چندان تفاوتى با ديگر سوره‏ها ندارد و شايد بتوان سوره‏هاى زيباترى هم از نظر نظم و نثر در قرآن پيدا كرد كه به آنها لقب «عروس‏» داده نشده است.

اما باز اين سؤال مطرح است كه چه مفاهيم و معانيى در اين سوره وجود دارد كه موجب شده اين سوره لقب «عروس‏» به خود بگيرد، در حالى كه مى‏بينيم همين مطالب يعنى تذكر به نعمت‏هاى خدا و توبيخ مكذبين در جاهاى ديگر قرآن هم آمده است; با اين حال چرا فقط اين سوره را عروس قرآن ناميده‏اند؟!

شايد بتوان به اين سؤال با دو احتمال پاسخ داد. اول اينكه بگوئيم گرچه اين مفاهيم در جاهاى ديگر قرآن هم آمده‏است; اما تذكر به همه آنها در يك جا، به اين صورت كه در اين سوره تكرار شده است، در جاى ديگرى از قرآن به چشم نمى‏خورد. اما احتمال دوم كه به نظر مى‏رسد به واقعيت نزديكتر باشد، آن است كه اين سوره همانند عروس زيبايى در ديبا فرو رفته و در پس پرده حجله پنهان شده است. يعنى در پس پرده مفاهيم و معانى ظاهر آيات با چهره‏اى زيبا و در نهايت‏حسن پنهان شده كه با سرانگشت اشاره محرمان وحى خودنمائى مى‏كند.

و اين گونه آيات گرچه در سوره‏هاى ديگر قرآن هم هست، اما در اين سوره همچنان كه اشاره خواهد شد، با كنايه و استعاره و ايهام بيشترى نازل شده است و همين باعث مى‏شود كه اين سوره زيباتر از سوره‏هاى ديگر باشد و شباهتش به عروس بيشتر شود; زيرا كه حسن و زيبايى عروس (همچنان كه در آيه 72 همين سوره به آن اشاره شده است) در اين است كه در زير تور و پشت پرده باشد: «حور مقصورات في الخيام‏»

بعضى از مفسرين نمونه هايى از اين پرده بردارى از الفاظ و معانى ظاهرى و كشف جمال اين حقيقت پنهان شده را بيان كرده‏اند كه در اين مقال، به طور اجمال به آنها مى‏پردازيم:

علامه مجلسى در «بحار» از على بن ابراهيم قمى چنين نقل كرده است (2) :«الرحمن علم القرآن‏»; يعنى «علم محمدا القرآن‏»و درباره آيه «خلق الانسان‏» مى‏فرمايند: ذلك اميرالمومنين عليه السلام «علمه البيان‏»;يعنى «علمه بيان كل شي‏ء يحتاج الناس اليه‏» و درباره «الشمس و القمر بحسبان‏» مى‏فرمايند كه مراد آن دو نفر هستند (اولى و دومى از غاصبان خلافت)، كه در قيامت‏به عذاب خدا گرفتار مى‏شوند; به اين صورت كه نور ظاهرى آنها به عرش برمى گردد و حرارت آنها هم كه از جهنم بوده است، به جهنم برمى گردد و تعبير «شمس‏» و «قمر» براى آن دو نفر به اين جهت است كه پيروان آنها آنان را خورشيد اين امت و نور آن مى‏دانند. و به خدا سوگند كه غير از آن دو نفر كسى مراد خداوند نيست و نيز درباره اين آيه «و النجم و الشجر يسجدان‏» فرموده‏اند كه «نجم‏» رسول خداصلى الله عليه وآله است كه خداوند در جاى ديگر قرآن هم به ايشان لقب نجم داده است. (در سوره نحل آيه 16:« و علامات و بالنجم هم يهتدون‏» كه علامات اوصياءهستند و نجم رسول خداصلى الله عليه وآله.)

و آيه «و السماء رفعها و وضع الميزان‏» را نيز چنين معنا مى‏فرمايند كه «سماء» رسول خداصلى الله عليه وآله است كه خداوند او را بسوى خودش بالا برده‏است و «ميزان‏» اميرالمؤمنين‏عليه السلام است كه او را براى خلقش نصب كرده است و درباره آيه‏«الا تطغوا في الميزان‏» مى‏فرمايند كه بر امام با عصيان از دستوراتش طغيان نكنيد « و اقيموا الوزن بالقسط‏»; يعنى: براى خود امام عدل اقامه كنيد.«و لاتخسروا الميزان‏»; به امام ظلم نكنيد و حقش را كم نگذاريد.

و اما درباره «فباي آلاء ربكما تكذبان‏» چنين مى‏فرمايند كه اين آيه در ظاهر خطاب به جن و انس است ولى در باطن مراد، آن دو نفر (غاصبان خلافت) هستند.

و اين مطالب از امام صادق عليه السلام در كتاب «كنز الفوائد و تاويل الآيات الظاهرة‏» هم روايت‏شده است كه علامه مجلسى در «بحار» از آن نقل كرده است. (3)

اين در حالى است كه درباره آيات ديگر اين سوره هم به همين منوال پرده از چهره زيباى حقيقت كنار زده شده و مقدارى از وجاهت و زيبايى آن را آشكار كرده‏اند.

علامه مجلسى در «بحار» (4) از كتاب «كنز الفوائد» از ابوذررضى الله عنه از پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله درباره آيه «مرج البحرين يلتقيان‏» روايت كرده است كه آن دو بحر على و فاطمه‏عليهما السلام هستند كه هر يك دريايى از علم هستند و يكى بر ديگرى خروج نمى‏كند و «يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان‏» حسن و حسين‏عليهما السلام هستند.

شيخ صدوق در «خصال‏» و ابن شهر آشوب در «مناقب‏» و ديگران نيز اين روايت را نقل كرده‏اند. حال با اين نمونه‏ها، ما مى‏توانيم به جمع بندى زيبايى دست پيدا كنيم و آن اينكه سوره الرحمن در توصيف زيباترين مخلوقات خداوند و تذكر به قدردانى از اين نعمت‏هاى حقيقى و توبيخ تكذيب آنها نازل شده است و لقب «عروس‏» سزاوارترين لقب براى اين سوره است و نبايد از اين نكته غافل بود كه تعبير آيات اين سوره همه، به حكم وحدت سياق، بايد بر همين منوال براهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله تطبيق شود تا وحدت سياق اين سوره خدشه دار نشود.

گر چه درباره آيات ديگر اين سوره چنين تفاسيرى از اهل بيت‏عليهم السلام به ما نرسيده است ولى مشابه آنها در احاديث ديگرى وارد شده است كه منطبق بر مفاهيم اين آيات است و شايد بتوان با كمك آنها مراد و مقصود واقعى بقيه آيات اين سوره زيبا را پيدا كرد و اشاره مفسران كلام الهى و امانتداران وحى به بعضى از آنها و فروگذارى از بيان بعضى ديگر، از باب اين است كه «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.»

پى‏نوشت‏ها:

1) مستدرك الوسائل، ج 4، ص 351: روي عن موسى بن جعفر، عن آبائه عنه قال: «ولكل شي‏ء عروس و عروس القرآن سورة الرحمن - جل‏ذكره - ».

2) بحار الانوار، ج 24، ص 67، 36،171.

3) بحار الانوار، ج 24، ص 309 و ج 30، ص 256.

4) بحار، ج 24، ص 97، 98 و 99.