پيوندهاي معنوي «تصوف» با «تشيع»*

دكتر سيد حسين نصر

برگردان: دكتر حسين حيدري

(بخش نخست)



يكي از غامض ترين پرسش ها و مسائل مربوط به پيدايي تصوف در تاريخ اسلام، ارتباط تصوف با مذهب تشيع است. ما در اين مقاله، اسلامي بودن خاستگاه تشيع و تصوف را مسلم مي دانيم و چنانكه سابقاً در اينجا و در ديگر آثار بدان پرداخته ايم، بر پايه اين باور، به ژرف كاوي رابطه تشيع و تصوف خواهيم پرداخت. در واقع، تشيع و تصوف به طرق مختلف و در سطوح متفاوت، جنبه هاي اصيل اسلام سنتي هستند و اين دو نه تنها با اعتقادات اسلامي همسازند، حتي بيش از آن، بويژه در مفهومي عامتر، به عنوان سنت و حقيقتي فراگير در ساختار پديده اي و حياني مي گنجند.

آموزه هاي مشترك

ارتباط تشيع و تصوف به اين دليل امري پيچيده به نظر مي رسد كه در تبيين اين دو حقيقت معنوي و ديني، ما با يك ساحت يا بعد اسلام مواجه نيستيم و اسلام هم داراي بعد ظاهري و هم بعد باطني است كه در كنار همه اشكال و انشعابات داخلي آنها، ساختار طولي (عمودي) دين را به وجود مي آورند. ولي از سويي ديگر، اسلام به دو فرقه مهم تشيع و تسنن تقسيم شده است كه مي توان گفت ساختار افقي (عرضي) دين را مي سازند. اگر اين تنها جهت ارتباط فوق الذكر بود، توضيح و تبيين آن تا حدودي آسان بود ولي حقيقت بعد باطني اسلام، كه در فضاي اهل تسنن، تقريباً بطور كامل با تصوف ارتباط يافته، به نحوي بر كل ساختار تشيع – هم در وجهه باطني و هم در وجهه ظاهري آن – تأثير نهاده است. مي توان گفت باطني گرايي اسلامي يا عرفان (gnosis) به صورت تصوف در ميان اهل تسنن تبلور يافته، در حالي كه بر كل ساختار تشيع بخصوص در دوره هاي نخستين آن جلوه كرده است. از نظرگاه اهل سنت، تصوف هماننديهاي را با تشيع نشان مي دهد و از جهاتي با آن اشتراك دارد، چنانكه شخصيت بسيار مهمي چون ابن خلدون مي نويسد: «هم متصوفه به قطب و ابدال عقيده مند شدند و گويي آنها در اين عقيده از مذهب رافضيان درباره امام و نقيبيان تقليد كردند و اقوال شيعيان را با عقايد خود درآميختند … (متصوفه) … در ديانت، مذهب ايشان (شيعيان) را اقتباس كردند و در آنها فرو رفتند به حدي كه مستند طريقت خود را در پوشيدن خرقه اي قرار دادند كه علي (رض) آن را بر حسن بصري پوشانيده و از وي عهد به التزام طريقت گرفته بود و اين خرقه و طريقت به قيده آنان از حسن بصري به جنيد (يكي از مشايخ آنان) رسيده است.» از نظر تشيع نيز، اين مذهب سرمنشأ گرايشي است كه بعداً به نام تصوف معروف گرديد و البته در اينجا منظور از اصطلاح تشيع، همان تعاليم باطني پيامبر خاتم (ص) است.

هر يك از دو ديدگاه مزبور، جنبه اي از يك حقيقت را بيان مي كنند كه در دو عالم (تشيع و تسنن) جلوه دارد. آن حقيقت، باطني گرايي اسلامي يا عرفان است. با نظر به ظهور و تحولات تصوف و تشيع در ادوار بعد، به اين نتيجه مي رسيم كه تشيع و تسنن و تصوف برخاسته در ميان اهل تسنن، هيچ يك منشأ ديگري نيست بلكه مرجعيت و استناد همه آنان پيامبر خاتم (ص) و مشكات وحي است و اگر تشيع را همان باطني گرايي اسلامي بدانيم، البته در آن صورت آن را نمي توان از تصوف جدا دانست، براي مثال امامان شيعه به عنوان نمايندگان باطني گرايي در تصوف نقش بنيادين دارند ولي نه به عنوان امامان خاص شيعه، آنگونه كه در نظام اعتقادي ادوار بعد، معرفي شده اند. در واقع هم در ميان محققان، اين باور وجود داشته كه مابين دو قرن نخست با آنچه كه منحصراً در دوره هاي بعد تثبيت گرديد، تمايز آشكاري را قائل نشوند. درست است كه عناصر عقيدتي ويژه شيعي را حتي در زمان حيات پيامبر اكرم (ص) مي توان پيدا كرد و اينكه ريشه اختلاف تشيع و تسنن حتي به اوايل نزول وحي باز مي گردد و هر دو فرقه بر حسب مشيت الهي، گونه هاي مختلف نژادي و خلقي را با يكديگر وفق داده اند، ولي افتراقات و اختلافات حاد و متعصبانه سده هاي بعد در قرون اوليه ديده نمي شود و اصول مذهبي سنيان در باورهاي رسمي و مقبول شيعيان وجود داشته و شيعيان با عناصر عقلاني و اجتماعي اهل تسنن تماس و آشنايي داشته اند. در مواردي بويژه در دوره قبل از قرن چهارم هجري، حتي مشكل است كه قضاوت كنيم كه فلان نويسنده آيا شيعي يا سني بوده است؟ هر چند كه در همان زمان نيز، حيات معنوي و ديني هر دو فرقه، هر يك، رنگ و بوي ويژه خود را داشته است. در چنين محيط و شرايطي كه هنوز انعطاف پذير بود و به تعصب نگراييده بود، آن عناصر باطني اسلامي كه شيعيان باور ويژه خود مي دانند، در جهان تسنن در تصوف نيز نمايانگر باطني گرايي اسلامي بود. در اين باب، نمونه اي برتر از علي بن ابي طالب (ع) يافت نمي شود. تشيع را مي توان اسلام علي بن ابي طالب (ع) ناميد، همو كه از نظر شيعيان، پس از رحلت حضرت خاتم (ص)، هم مرجع معنوي و هم مرجع دنيوي مؤمنان است. در عالم تسنن تقريباً همه سلسله هاي صوفيان، نسب معنوي خود را به آن حضرت ختم مي كنند و او را پس از پيامبر خاتم، برترين مرجع معنوي مؤمنان مي دانند.

حديث مشهور «انا مدينه العلم و علي بابها» را كه صراحتاً بر نقش علي (ع) در باطني گرايي اسلامي دلالت دارد، هم شيعيان و هم اهل سنت باور دارند، اما صوفيان اهل سنت، خلافت روحاني علي (ع) را مخصوص شيعيان نمي دانند؛ بلكه آن را مستقيماً با باطني گرايي اسلامي ارتباط مي دهند. با اين حال، احترامي كه شيعيان و صوفيان بطور يكسان براي علي (ع) قائلند، نشان دهنده ارتباط وثيق تشيع و تصوف است.

تصوف داراي شريعت (مذهب فقهي ويژه) نيست و طريقت در كنار يكي از مذاهب فقهي از قبيل مالكي يا شافعي مورد عمل قرار مي گيرد ولي شيعه هم شريعت (مذهب فقهي) و هم طريقت ويژه خود را داراست و فقط در بعد طريقت است كه سلسله هاي صوفيه از قبيل نعمت اللهيه، در هر دو عالم تشيع و تسنن پيرو داشته است. اما علاوه بر آن، شيعه هم در جنبه شريعت و هم در جنبه كلامي داراي عناصر باطني است كه آنرا هم تراز تصوف قرار مي دهد. في الواقع، تشيع، حتي در بعد ظاهري تعاليمش، به مقامات عرفاني پيامبر (ص) و امامان توجه دارد – چنانكه در تصوف آن مقامات، غايت حيات معنوي است.

ذكر چند مصداق و نمونه از ارتباطات گسترده و پيچيده تشيع با تصوف، برخي از نكاتي را كه تاكنون مورد بحث قرار گرفته، روشنتر مي سازد. در اسلام به طور عام و در تصوف به طور خاص قديس را ولي (مخفف ولي الله = دوست خدا) مي نامند. و تقديس را ولايت مي دانند. چنانكه قبلاً ذكر شد، در تشيع همه وظيفه و نقش امام با قدرت و وظيفه ولايت ملازمت دارد و ولايت كاملاً مرتبط و همريشه با ولايت است و برخي اين دو اصطلاح را مترادف مي دانند. به هر حال، بر حسب ديدگاه تشيع، پيامبر اسلام (ص) چون ديگر پيامبران علاوه بر وظيفه قدرت آوردن احكام الهي (نبوت يا رسالت)، داراي قدرت هدايت معنوي و ارشاد (ولايت) نيز بوده است و اين قدرت به فاطمه (س) و علي (ع) و از طريق آن دو، به امامان منتقل شده است. از آنجا كه امام همواره زنده است، از اين رو اين وظيفه و قدرت هميشه در اين جهان پابرجاست و مي تواند هدايت كننده آدمي به حيات معنوي باشد. «دايره ولايت» كه پس از «دايره نبوت» مي آيد تا امروز باقي است و تداوم طريق باطني را در اسلام تضمين مي كند.

ولايت نيز به همان معناي ولايت، با حضور معنوي هميشگي در اسلام، ارتباط دارد و آدمي را قادر مي سازد تا حيات معنوي را تحقق بخشيده، به مقام تقدس نايل گرداند. به همين دليل، بسياري از صوفيان، از زمان حكيم ترمذي به بعد، به اين بعد و بخش محوري تصوف توجه بسياري كرده اند. يقيناً مابين تشيع و تصوف در مورد اين كه قدرت ولايت چگونه و از طريق چه كسي اعمال مي شود و اين كه خاتم ولايت كيست، اختلاف نظر وجود دارد. ولي مع الوصف، تشابه اعتقادي مابين تشيع و صوفيان در خصوص اين نظريه بسيار شگفت انگيز است و مستقيماً از اين واقعيت نتيجه مي شود كه هر دو مشرب فكري، به طريق مذكور با باطني گرايي اسلامي ارتباط دارند و اين باطني گرايي چيزي جز ولايت يا ولايت - كه هم در منابع شيعي و هم در منابع صوفيان اهل سنت آمده – نيست.

يكي از آداب و رسوم صوفيان، به صورت نمادين با مسأله ولايت ارتباط نزديك دارد و خاستگاه آن با ولايت در تشيع بسيار نزديك است. رسم پوشيدن خرقه و خرقه گرفتن مريد از دست پير، به عنوان نماد انتقال آموزه هاي معنوي و فيض خاص، با ولايت و تشرف به سلوك رابطه دارد. هر مقام و مرتبه اي از وجود سالك مانند خرقه يا پرده اي، حجاب و مانع مرتبه مافوق آن است و مرتبه برتر با باطن ملازمه بيشتري دارد. خرقه صوفي نماد انتقال قدرت معنوي است و مريد را قادر مي سازد تا فراتر از مقام هشياري روزانه اش به تأمل بپردازد. با فضيلت پوشيدن خرقه يا حجاب، به صورتي نمادين، او قادر مي شود تا حجاب و مانع بين خود و خداوند را به دور افكند.



* اين مقاله از كتاب Living Sufism با مشخصات زير برگرفته و ترجمه شده است: Nasr, Seyyed Hossein, Living Sufism, London, Unwin, Paperbacks, 1980 /pp 89 105