فطرت در قلمرو انديشه و رفتار
على ربانى گلپايگانى
فطرت در فرهنگ و معارف اسلامى جايگاه ويژهاى دارد. نخست در قرآن كريم و پس از آن دراحاديث دينى به عنوان يكى از اصول جهان بينى اسلامى مطرح گرديده است. دانشمندان اسلامى نيز با الهام از قرآن و حديث «نظريه فطرت» را در كتب تفسير و كلام و اخلاق مورد توجه قرار داده و به آن استناد نمودهاند.
در روزگار معاصر با توجه به بحثهاى جديد در حوزه معرفت دينى، و در رابطه با خاستگاه دين واخلاق، نظريه فطرت بيش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است، و به ويژه در آثار برجاى مانده از دو اسلام شناس برجسته يعنى علامه طباطبايى و شهيد مطهرى ، جايگاه مهمى را به خود اختصاص داده است، تا آنجا كه شايد بتوان ادعا كرد در همه مجلدات تفسير الميزان از اين مساله ياد شده و استاد مطهرى نيز بحثهاى جداگانهاى را به آن اختصاص دادهاند كه در كتابى با عنوان «فطرت» چاپ شده است.
از سوى ديگر برخى از نويسندگان نظريه فطرت و خصوصا ديدگاههاى استاد مطهرى در اين باره را به نقد كشيدهاند. اهميت و جايگاه ويژه اين اصل در جهان بينى اسلامى، و نقد آن، تحقيق درباره آن را ضرورى مىكند. ونوشته حاضر گامى است در همين راستا كه اميد است استوار و آموزنده باشد.
سرفصلهاى مباحث اين نوشتار بدين قرارند:
1 - تعريف فطرت و بيان ويژگىهاى آن
2 - فطريات ادراكى و معرفتى
3 - فطريات احساسى و گرايشى
4 - راه شناخت فطريات
5 - فطرت و توحيد
1 - تعريف فطرت
مىدانيم كه تعريف دو گونه است: تعريف لفظى و تعريف حقيقى. اينك به بررسى هر دو قسم در مورد «فطرت» مىپردازيم:
الف: تعريف لفظى
واژه فطرت از كلمه «فطر» اشتقاق يافته است، راغب اصفهانى «فطر» را به شكافتن چيزى از جهت طول تفسير كرده و گفته است : «اصل الفطر الشق طولا» (1) و در قرآن كريم آمده است:«اذا السماءانفطرت» (انفطار/1):هنگامى كه آسمان شكافته و قطعه قطعه شود.
طبرسى در معناى كلمه «فطر» گفته است :
فطر عبارت است از فرو ريختن از امر خداوند همان گونه كه برگ از درخت فرو مىريزد، و عبارت «فطرالله الخلق » كنايه از اين است كه خلق از جانب خداوند پديد آمده است. (2)
دراينكه واژه «فطر» آنگاه كه به خدا نسبت داده شود و بهعنوان فعل الهى از آن ياد شود به معناى آفريدن و ايجاد استشكى نيست، ولى لغتشناسان معتبر خصوصيت ابداع و بىسابقه بودن را نيز در آن ملحوظ داشتهاند.
بنابراين فطرت معادل خلقت نيست، بلكه معادل ايجاد وابداع است. چنانكه راغب گفته است: ايجاد وابداع نمودن خداوند خلق را به گونهاى كه براى انجام فعلى خاص مناسبت داشته باشد. (3)
ابن اثير نيز گفته است: فطر يعنى ابتدا و اختراع. (4)
اكنون بايد ديد مقصود از ابتدايى وابداعى (بى سابقه) بودن چيست ؟
علامه طباطبايى مقصود از آن را ايجاد از عدم و بدون ماده پيشين دانسته كه با خلقت كه نوعى تركيب و صورت پردازى در مادههاى موجود است متفاوت مىباشد. (5) ليكن مرحوم مطهرى اين ابداع را مربوط به مدل و الگوى آفرينش دانسته كه از ويژگىهاى آفرينش الهى است، زيرا در كارهاى انسان، حتى كارهايى كه آنها را اختراعى و ابتكارى مىداند نيز عناصرى از تقليد وجود دارد، زيرا قبل از او طبيعت وجود داشته و مدلها و الگوهايى را به او آموخته است. (6)
روشن است كه دو نظريه فوق با يكديگر منافات ندارند و در برخى از افعال الهى هر دو معناى ابداع تحقق دارد، چنانكه در برخى ديگر فقط معناى دوم موجود است.
ب: تعريف حقيقى
مقصود از تعريف حقيقى، بيان ذاتيات فطرت يعنى تعريف بالحد نيست، بلكه مقصود بيان خواص و ويژگى هاى آن، يعنى تعريف بالرسم است، درتعريف فطرت مى توان چنين گفت:
«فطرت عبارت است از نوعى هدايت تكوينى انسان در دو قلمرو شناخت و احساس»، فطريات مربوط به ادراك و شناخت، اصول تفكر بشر بشمار مىروند، و فطريات مربوط به تمايل و احساس پايه هاى تعالى اخلاقى انسان قلمداد مىگردند.
اين هدايت هاى فطرى در قلمرو شناخت و احساس در اين جهت كه تكوينى بوده و اكتسابى و آموزشى نيستند، با هدايتهاى حسى و طبيعى كه در موجودات بىجان يافت مىشود، و با هدايتهاى غريزى كه درجانداران - و به ويژه انواع حيوانى - وجود دارد، يكسانند ولى در عين حال داراى ويژگىهايى هستند كه آنها را از هدايت طبيعى و غريزى ممتاز مىسازد.
تمايز ميان طبيعت، غريزه و فطرت
طبيعت عبارت است از ويژگى ذاتى اشياء بىجان كه منشا آثار مختلف آنها است. و در فلسفه از آن با اصطلاح صورتهاى نوعيه ياد مىكنند. اعتقاد به وجود طبيعتيا صورتهاى نوعيه از يك فكر فلسفى و عقلى همگانى در بشر سرچشمه گرفته است، و آن، اين است كه از نظر عقل، دو شيىء كاملا همانند، نمىتوانند آثار مختلف داشته باشند; بنابراين خواص و آثار گوناگون اشياء، دليل بر تفاوتهاى ذاتى آنها است. از اين روى هر يك از عناصر، طبيعت ويژهاى دارد; چنانكه مركبات طبيعى نيز كه از تركيب عناصر حاصل شدهاند، داراى طبيعتهاى گوناگون مىباشند.
البته اين، يك بحث فلسفى و عقلى است و با آنچه در علم به اثبات رسيده كه تعداد و چگونگى تركيب اتمها در پيدايش اين تركيبات و آثار مختلف آنها مؤثراست، منافات ندارد; زيرا زبان هيچكدام از علم و فلسفه در اين مساله زبان نفى و انكار نيست تا با ديگرى تعارض پيداكند; بلكه هر يك از آن دو، چيزى را اثبات مىكند كه ديگرى نسبتبه آن ساكت است. آرى از نظر تبيين علمى جهان طبيعت، به فرض وجود صورتهاى نوعيه و طبيعت هاى مختلف نيازى نيست، ولى چون اين تبيين علمى به يك امر ذاتى و جوهرى منتهى نمىگردد، عقل فلسفى را قانع نمىكند، و پاسخ نهايى بشمار نمىآيد، پاسخ نهايى و فيلسوفانه آن است كه به ذات و جوهر شىء منتهى گردد، كه به حكم «الذاتى لا يعلل » پس ديگر عقل پرسشى رامطرح نخواهد كرد.
غريزه عبارت است از ويژگى ذاتى حيوانات كه از نوعى شعور و آگاهى برخوردارند; ولى شعور و آگاهى آنها عقلى و كلىگرا نيست، بلكه حسى، خيالى و وهمى است مانند آنچه در پرندگان، خزندگان، حشرات و چهارپايان ديده مىشود، كه از نخستين لحظههاى پيدايش، برخى از كارها و حركات را كه مشابه حركات ارادى و آگاهانه انسان است انجام مىدهند. مانند حركاتى كه از نوزاد جانوران نسبتبه مادر يا غذا سر مىزند، و برخى ديگر پس از گذشت روزها يا هفتهها، نظير ساختن آشيانه و مانند آن، البته چون حيوان علاوه بر حيات حيوانى داراى حيات طبيعى نيز هست، از ويژگى ذاتى طبيعت و غريزه، هر دو برخوردار است. و به عبارت ديگر هم به دستگاه طبيعى مجهز است و هم به دستگاه غريزى.
فطرت از ويژگىهاى ذاتى بشر(و هر موجودى كه گذشته از دستگاه غريزه مجهز به دستگاه فكرى است) مىباشد. فطرت مانند غريزه، نوعى كشش و ميل همراه با آگاهى است و تفاوت آن با غريزه در اين است كه آگاهى غريزى، حسى; وهمى و جزئى است، ولى آگاهى فطرى; فكرى و كلى است، و به خاطر همين تمايز ادراكى ( فكرى و عقلى بودن درك فطرى) است كه فطريات از ويژگى تعالى و قداست نيز برخوردار بوده، عينيتبخشيدن به آنها مايه رشد وكمال خواهد بود، واضح است كه انسان علاوه بر دستگاه غريزى و فطرى از دستگاه طبيعى نيز برخورداراست.
از توضيحات فوق بدست آمد كه تفاوت طبيعت، غريزه و فطرت از سنخ تفاوت تشكيكى، و ناشى از تفاوت در مراتب وجودى اشياء است.
ويژگىهاى فطرت
صفات و ويژگىهاى اشياء دو گونهاند: تحليلى و تركيبى .
تحليلى آن است كه از نهاد موضوع بدست مىآيد و به انضمام چيزى به موضوع، نياز نيست; مانند صفت «امكان» براى ماهيت، و صفت «زوج بودن» براى عدد چهار. در منطق و فلسفه اسلامى به اين نوع صفات «محمولات من ضميمه» گويند.
تركيبى آن است كه مطالعه ذات موضوع براى انتزاع آن كافى نيست، بلكه بايد چيزى از بيرون به آن ضميمه شود; مانند صفت «نويسندگى» و «دانايى» براى انسان. اين نوع صفات را دراصطلاح فلاسفه اسلامى «محمولات بالضميمه» گويند.
تفاوت اين دو نوع صفتيا محمول در مقام اثبات اين است كه دسته نخست كه «لوازم ماهيت» يا «لوازم حقيقت» شىء نيز ناميده مىشوند، به دليل (واسطه در اثبات) نياز ندارند، و از اين نظر حكم ذاتيات (جنس و فصل) اشياء را دارند، ولى دسته دوم به دليل (واسطه در اثبات) نيازمندند.
اكنون مىگوييم فطرت كه امرى آفرينشى و صفتى سرشتى و ذاتى است، ويژگىهايى دارد كه همگى از تحليل خود فطرت بدست مىآيند، و اثبات آنها براى فطرت به دليل (واسطه دراثبات) نياز ندارد، آنچه دليل مىخواهد اثبات انيت و واقعيت آنها است، نه اثبات ماهيت آنها، و بحث كنونى ما مربوط به ماهيتشناسى (تعريف) فطرت است، نه وجود شناسى فطرت، اين ويژگىها عبارتند از:
1 - تحقق آنها به علتى غير از علت وجود انسان نياز ندارد، زيرا فرض اين است كه آفرينشى و سرشتى انسانند، پس اگر انسان هست، فطريات او هم با او همراهند، آرى عوامل طبيعى، اجتماعى و غيره در رشد يا انحطاط و به عبارت ديگر در ترتب آثار عينى فطرت برآن مؤثرند، چنانكه در رشد و نمو اصل وجود انسان نيز مؤثر مىباشند.
2 - انسان به آنها درك روشن و معرفتى ويژه دارد، گرچه ممكن است از نظر علم حصولى مورد غفلت و بىتوجهى قرار گيرند، چنانكه اين دوگانگى معرفت و جهل از نظر حضورى و حصولى در مورد ذات ونفس او نيز راه دارد.
3 - ثابت ، پايدار و جاودانهاند. زيرا لوازم ذات يك چيز بسان ذاتيات آن، انفكاكناپذيرند.
4 - همگانى و فراگير بوده، كليت و عموميت دارند، دليل آن همان است كه در بند سوم گذشت.
5 - با درك و معرفت فكرى و عقلى همراهند، زيرا انسان از ويژگى عقل و تفكر برخوردار است، و چنانكه قبلا بيان گرديد، فطرت نيز از ويژگىهاى انسان و مربوط به بعد فكرى و عقلى اويند.
6 - از ويژگى قداست و تعالى اخلاقى برخوردارند، و دليل آن نيز فكرى و عقلانى بودن آنها است. زيرا معيار تكليف، امر و نهى، خوب و بد اخلاقى، عقل و تفكراست; بدين جهت در حيوانات كه فاقد درك عقلانى و فكرىاند خوب و بد اخلاقى راه ندارد، خوب و بدهاى آنها طبيعى و غريزى است.
لازم به يادآورى است كه آنچه در شعاع درك عقلانى قرار مىگيرد، فطرى ناميده نمىشود، بلكه فطرى بودن آن مشروط به اين است كه عقل آن را بپسندد، يعنى با مرتبه عقلانى وجود انسان سازگار بيابد مانند عدالت، راستگويى، وفاى به عهد و مانند آن، ولى آنچه از ويژگى درك عقلانى برخورداراست، ولى انسان تمايل و كشش عقلانى نسبتبه آن ندارد، بلكه در شعاع تمايلات حيوانى و غريزى او قراردارد، فطرى نخواهد بود، و در نتيجه قدسى و ارزشى هم نيست.
استاد مطهرى ويژگىهاى فطرت را امور زير دانستهاند:
1 - فطرت از غريزه آگاهانهتراست، غريزه به حكم اينكه يك ميل است، با آگاهى همراه است، يعنى حيوان به ميل خود نوعى آگاهى دارد، ولى ديگر به آگاهى خود علم ندارد، ولى انسان آنچه را مىداند مىتواند بداند كه مىداند.
2 - فطريات ماوراء حيوانىاند و ملاكهاى انسانيتبشمار مىروند.
3 - فطريات انتخابگرانهاند و با خودمحورى قابل توجيه نيستند.
4 - فطريات از نوعى قداستبرخوردارند. و ملاك تعالى انسان مىباشند. (7)
استاد جوادى آملى نيز درباره ويژگىهاى فطرت چنين گفتهاند:
«فطرت كه همان بينش شهودى انسان نسبتبه هستى محض و نيز گرايش آگاهانه و كشش شاهدانه و پرستش خاضعانه نسبتبه حضرت اوست، نحوه خاصى از آفرينش است كه حقيقت آدمى به آن نحو سرشته شد، و جان انسانى به آن شيوه خلق شد، كه فصل اخير انسان را همان هستى ويژه مطلق خواهى تشكيل مىدهد.
فطرت كه سرشتى ويژه و آفرينشى خاص است غيراز طبيعت است كه در همه موجودهاى جامد وبىروح يافت مىشود، و غير از غريزه است كه درحيوانات و درانسان در بعد حيوانيش موجود است، اين ويژگى فطرت از آن جهت است كه با بينش شهودى نسبتبه هستى محض وكمال نامحدود همراه است، و با كشش و گرايش حضورى نسبتبه مدبرى كه جهل و عجز وبخل را به حريم كبريايى او راه نيست، آميخته و هماهنگ مىباشد، فطرت انسانى، مطلقبينى و مطلقخواهى است». (8)
ممكن است گفتهشود منحصركردن فطرت انسانى در شهود و گرايش حضورى انسان نسبتبه هستى مطلق( خدا) شامل ساير فطريات انسان نمىشود.
ولى در پاسخ اين اشكال مىتوان گفت: ساير فطريات انسانى در حقيقت تجليات و تعينات همان فطرت خداخواهى انسان است، زيرا همه آنها از سنخ كمالند، و سرچشمه كمالات همانا ذات اقدس خداوندى است.
نكتهاى كه دركلام ايشان جاى تامل دارد اين است كه گفتهاند:
«اگرانسانيت انسان محفوظ بماند، هم آن بينش شهودى نسبتبه حضرت حق تعالى محفوظ است، و هم اين انجذاب و پرستش خاضعانه، و اگر اين خضوع وآن شهود نبود فصل اخير انسان هم نخواهد بود». (9)
آنگاه به اين كلام امام على عليه السلام استشهاد كرده كه در مورد انسانهايى كه معيارهاى انسانيت را رعايت نكرده وبه صفات حيوانى خو گرفتهاند فرموده است:
«صورت آنان صورت انسان ولى قلبشان قلب حيوان است، نه راه هدايت را مىشناسند تا از آن پيروى كنند، و نه باب ضلالت را تا آن را مسدود سازند، چنين فردى مرده زندهها (زندهنما) است.» (10)
در اين جا اين سؤال مطرح مىشود كه هرگاه فطرت امرى سرشتى و آفرينشى است، قطعا همگانى و پايدار و تغييرناپذيراست; چنانكه ازآيه فطرت (11) نيزاستفاده مىشود، و در كلام استاد جوادى هم به آن تصريح شده است. در اين صورت فرض محفوظ نماندن فطرت وتغييرپذيرى آن درست نيست، مگر اينكه مقصود از انسانيت انسان مراتب عاليه و كمالات معنوى او باشد كه اينها مربوط به ثمرات و آثار عملى فطرت مىباشند، نه اصل وجود فطرت; زيرا چون انسان موجودى مختار وانتخابگراست، دربكار گرفتن فطرت وانقياد در برابر رهنمودهاى فطرى كه تجلى هدايتخداوندى است، آزادى تكوينى دارد، ومىتواند شاكر يا كفران كننده باشد; چنانكه خداوند مىفرمايد:
«ما راه را به او نشان داديم او يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاس» (12)
چنانكه قوه تفكر و خرد نيز كه خداوند به انسانهاى عاقل ارزانى فرموده است (با حفظ سلامتى جسمى و روانى) قابل تغيير و تبديل نيست، ولى همگان در ميدان عمل منقاد عقل خود نبوده، گروه بسيارى سرسپرده غرايز حيوانى خويش مىباشند.«لهم قلوب لايفقهون بها» (اعراف /179).
همين گونه است قرآن كريم كه كتاب هدايت همگانى است، ولى جز مؤمنان و پرهيزگاران از آن هدايت نمىجويند.
بنابراين بايد اصل فطرت و هدايت فطرى كه سرمايهاى همگانى براى بشر است، را از انقياد و دلسپارى به آن كه مايه تعالى و رشد معنوى انسان است، و پشت پا زدن به آن كه مايه انحطاط و سقوط از مقام عالى انسانيت است تفكيك نمود، تا حكم يكى به ديگرى اشتباه نشود.
2 - فطريات ادراكى و معرفتى
همان گونه كه قبلا يادآور شديم فطريات انسان را مىتوان به دو نوع فطريات ادراكى يا معرفتى و فطريات احساسى يا گرايشى تقسيمكرد، قسم نخست مربوط به عقل وانديشهاند، و قسم دوم مربوط به دل و روان.
اصطلاح فطرى در مورد ادراك و شناختبه معانى مختلفى بكار رفته است:
معانى تشكيكناپذير يا اصول تفكر بشر
شيخ الرئيس در تعريف فطرت ادراكى كلامى دارد كه حاصل آن، اين است كه فطريات معرفتى انسان دو ويژگىدارند:
1 - اداراكاتى تلقينى و متاثر از عوامل مختلف بيرونى نبوده، از درون انسان و سرشت او سرچشمه مىگيرند.
2 - جزمى، قطعى و تشكيكناپذيرند.
وى سپس فطريات ادراكى را به دوقسم: 1 - فطريات عقلى 2 - فطريات وهمى تقسيم كرده و يادآور شدهاست كه فطريات عقلى هميشه صادق و راستگو مىباشند، ولى فطريات وهمى با صدق و راستى ملازمه ندارند. و علت آن اين است كه وهم گاهى از محدوده خود تجاوزنموده و در قلمرو عقل وارد مىشود، اينجا است كه داوريها و ادراكات او هرچند جزمى است ولى بر خطا مىباشند، و اين خطا را جز عقل متوجه نمىشود، و فطريات نادرست وهم «وهميات» مىباشند. (13)
لازم به يادآورى است كه بديهيات عقلى نيز دو گونهاند:
1 - بديهيات عقل نظرى، مانند امتناع اجتماع وارتفاع متناقضين، بزرگتربودن هر كلى از جزء خود، نيازمندى موجود امكانى به علت، مساوى بودن مقادير مساوى بايك مقدار بايكديگر، وجود دنيايى خارج از انسان و...
2 - بديهيات عقل عملى مانند حسن عدل و راستگويى و قبح ظلم و دروغگويى و نظايرآنها كه در مبحثحسن قبح عقلى پيرامون آنها بحثشده است.
ناگفته معلوم است كه اين نوع از بديهيات به دليل اينكه ريشه در فطرت و نهاد انسان دارند عمومى و همگانى مىباشند; بدين جهت مىتوان آنها را ادراكات عمومى نيزناميد. (14)
اين نكته نيز قابل دقت است كه پارهاى از بديهيات عقل نظرى مانند اصل امتناع تناقض، اصل عليت، اصل جهت كافى و... از پايههاى تفكر و معرفتبشر مىباشند و هرگونه تشكيك يا انكار در مورد آنها موجب تشكيك و انكار در كل عالم شناخت و معرفت مىگردد، بدينجهت منطق و فلسفه حسى وتجربى كه بهكلى منكر اينگونه فطريات عقلى استبسان فردى است كه بربالاى شاخه درختى نشسته و بدون آنكه متوجه باشد آن شاخه را اره مىكند، شايسته است كلام استاد شهيد مطهرى را در اين باره يادآور شويم:
«يگانه راه براى ارزش داشتن علم، فكر وفلسفه بشر; قبول كردن فطرىبودن اصول اوليه تفكراست، باگرفتن اين (اصل) براى ما جز شك مطلق چيزى باقى نمىماند. پس فلسفههايى كه هم به فطرى نبودن اصول اوليه تفكر قائلند و هم مىخواهند بگويند مابه يك فلسفه - مثلا ماترياليسم ديالكتيك - قائل هستيم و جهان جز ماده چيزى نيست، بايد به اينها گفت: خود همين نيز فكرى است كه هيچ اعتبارندارد، زيرا اين مبنايى كه برايش ساختهايد مبنا نيست، يعنى تو درحكم همان شخصى هستى كه روى شاخه درخت نشسته و زيرپاى خود را مىبرد». (15)
پاسخ به يك اشكال
برخى در نقد اين كلام گفتهاند: بديهى بودن قضاياى مزبور، دليل براينكه بشر ساختمان وجودى ويژهاى دارد نيست، آنگاه درتوضيح آن چنين گفتهاند: اصل امتناع تناقض را مىتوان به عنوان يكى از قواعد استنتاج صورتبندى كرد، و دراين صورت نه صادق است و نه كاذب، زيرا قواعداستنتاج جنبه آلى دارند و اگر چه برهان منطقى را امكانپذير مىكند، خود مشمول صدق و كذب نمىباشند.
و قضاياى ديگر نيز اگر به نحو تحليلى، (Analytic) قرائت نشوند انكار صدق آنها به تناقض نخواهدانجاميد، در اين صورت منكران آنها يا بايد نقيض آنها رابهعنوان اصول موضوعه بپذيرند و يا بر آن اقامه برهان كنند، چنانكه قائلان نيز بايد مفاد آنها را يا بهعنوان اصول موضوعه قبول كنند و يا برآن اقامه برهان نمايند، در هردو صورت ارزش صدق نزد طرفين مقبول است، ونفى آنها لزوما به نفى علم و نفى درك حقيقتبهطوركلى (سوفسطايىگرى) نخواهدانجاميد. (16)
تحليل و نقد
حاصل اشكال فوق اين است كه اولا: اصل امتناع تناقض از معرفتهاى فلسفى يا علمى نيست تا صدق وكذبپذير باشد، بلكه يك قاعده و دستورالعمل منطقى است كه استدلال را ممكن مىسازد بسان كليد برق كه وسيلهاى براى روشن يا خاموشكردن لامپ است، ولى در مورد آن حكم روشنايى يا خاموشى جارى نيست، اصل امتناع تناقض نيز وسيلهاى استبراى صدق يا كذبپذيرى معرفتهاى علمى يا فلسفى انسان، ولى حكم صدق و كذب درآن جارى نيست، و از اين روى نبايد آن را بهعنوان يك معرفتبديهى و فطرى و لازمه ساختمان فكرى بشر دانست.
ثانيا: سايراصول عقلى بديهى را مىتوان به دو صورت تعبير وتفسيركرد، يكى به صورت تحليلى و ديگرى بهصورت تركيبى، در صورت اول انكار آنها مستلزم تناقض است، ولى در صورت دوم انكار آنها مستلزم تناقض نخواهد بود، و بر اين فرض ارزش صدق و كذب آنهانزد موافقان و مخالفان آنها برابر و يكسان است، يعنى هريك از دو طرف يا بايد آنها را بهعنوان اصل موضوع بپذيرند، و يا بر صدق يا كذب آنها اقامه برهان نمايند.
در نقد اين اشكال نكات زير را يادآور مىشويم:
1 - اصل امتناع تناقض از قواعد صورى نيست
اصل امتناع تناقض را نبايد بهعنوان يكى از قواعد صورى استدلال دانست، زيرا چنانكه مىدانيم قواعد صورى استدلال همان قوانين منطقىاند كه مربوط به مفاهيم ذهنى و معقولات ثانيه منطقى مىباشند، يعنى مفاهيمى كه به هيچوجه ناظر به علم خارج از ذهن نيستند، مانند مفاهيم معرف، حجت و مفاهيم مربوط بهآنها، درحالىكه هم مفهوم امتناع، و هم مفهوم تناقض به عالم واقع و خارج از ذهن نظر دارند، يعنى تناقض در عالم واقع ممتنع است، هرچند مفهوم تناقض در ذهن موجود بوده، ممتنع نيست، و بهعبارت ديگر دو مفهوم امتناع و تناقض از معقولات ثانيه فلسفىاند، نه از معقولات ثانيه منطقى.
اصولا قواعد منطقى مربوط به صورت استدلال (قواعد صورى) مقدم بر استدلال بوده و روش استدلال را نيز بيان مىكنند، ولىاصل «امتناع تناقض» پس از انجام استدلال بكارمىآيد و نتيجه بدستآمده از استدلال را مستحكم مىسازد، يعنى اگرنتيجه استدلال مثبت است، طرف نفى آن را مردود مىسازد، و اگر منفى است طرف مقابل آن (اثبات) را منتفى مىسازد.
2 - قواعد صورى نيز صدق و كذبپذيرند
اختصاص صدق و كذبپذيرى به قضاياى مربوط به فلسفه و علوم درست نيست، زيرا ملاك آن اعم از فلسفه و علوم و منطق است; چه، معيار صدق و كذب مطابقت و عدم مطابقت ادراكات با نفسالامراست، و نفسالامر اعم از ذهن و خارج مىباشد. مثلا قضيه «انسان نوع است» صادق، و قضيه «انسان جنس است» كاذب است، در حالىكه نوع بودن يا نبودن انسان مربوط به وجود خارجى انسان نيست، انسان در خارج نه نوع است و نه جنس، بلكه فرد و شخص است; و به همين صورت ساير قضاياى منطقى.
بدين جهت است كه منطق را بخشى از حكمت و فلسفه دانستهاند، زيرا عالم ذهن در مقايسه با عالم خارج از ذهن، ذهنى است، ولى خود بخشى از قلمرو عالم واقع است. خواجه نصيرالدين طوسى در اين باره گفته است:
«بحث از معقولات ثانيه از آن نظر كه معقولات ثانيهاند مربوط به فلسفهاولىاست» (17)
3 - بديهيات برهان ناپذيرند
اصول بديهى عقلى كه اصل امتناع تناقض در راس آنها است، برهانناپذيرند ولى اين نه بدان جهت است كه نيازمند برهانند ولى عقل از اثبات آنها عاجزاست، بلكه بدان جهت است كه عقل بدون احتياج به تامل و استدلال آنها را شناخته و پذيرفته است، پاسكال دراين باره گفتهاست:
«چون علتى كه اين اصول را برهانناپذير مىكند، نه خفا و ابهام، بلكه شدت وضوح آنها است، پس فقدان حجت و دليل براى اثبات آنها نه تنها نقص نيست، بلكه كمال نيز هست» (18)
4 - فطرت عقلى مشروط به صدق و كذبپذيرى نيست
در اينكه اصل امتناع تناقض از بديهيات عقلى است جاى ترديد نيست; اكنون مىگوييم خواه آن را صدق و كذبپذير بدانيم يا ندانيم از معرفتهاى فطرى و لازمه ساختار عقل و انديشه انسان است، يعنى عقل و انديشه انسان به گونهاى آفريده شدهاست كه بدون هيچگونه تامل و ترديد اجتماع و ارتفاع متناقضين را ممتنع مىداند، و انكار اين اصل بديهى عقلى موجب تزلزل پايههاى شناختبشر مىشود، و مرحوم مطهرى چيزى بيش از اين مطلب را ادعانكرده است، بنابراين به ميان كشيدن مساله صدق و كذبپذيرى معرفت در اين بحث كاملا بىربط بوده و جز مكتوم ساختن چهره حقيقت در زير نقاب مغالطه نتيجهاى ندارد.
5 - تحليلى بودن قضايا گزينشى نيست
تحليلى و تركيبىبودن قضايا معيار ثابتى دارد، و امرى گزينشى نيست تا انسان به دلخواه خود قضيهاى را تركيبى يا تحليلى قرائت كند. معيار تحليلى بودن قضيه آن است كه انكار محمول با فرض وجود موضوع مستلزم تناقض است، مانند قضاياى زير:
1 - جسم، ذوابعاد است
2 - مثلث، سه زاويه دارد
3 - انسان، ممكن الوجود است
4 - عدد زوج، قابل تنصيف است .
در قضاياى يادشده با فرض وجود موضوع، محمول قابلنفى نيست; زيرا نفى آن به تناقض مىانجامد، محمولات قضاياى فوق، يا ذاتى موضوعات آنهايند، و يا لازمه ذات آنها، كه در هر دو صورت انفكاك آنها از موضوع ممكن نيست; و اين برخلاف قضاياى تركيبى است كه نفى محمولات آنها با فرض وجود موضوعاتشان مايه تناقض نخواهد شد، مانند قضاياى:
1 - جسم، سنگين است
2 - مثلث، متساوىالاضلاع است
3 - انسان، دانشمند است
4 - عدد زوج، بزرگ است.
اكنون مىگوييم اصول عقلى و فطرى شناخت چون «اصل عليت» از قضاياى تحليلى است; زيرا موضوع عليت، ممكنالوجود است; يعنى ماهيتى كه به لحاظ ذات خود نسبتبه وجود و عدم يكسان است، و به عبارت ديگر خود مالك هستى خودنيست; و از طرفى فرض اين است كه موجود است. بنابراين در مورد هر ماهيت ممكنى كه وجود دارد دو قضيه زير صادق است:
1 - وجود دارد.
2 - وجود ندارد.
و اجتماع نفى و اثبات در يكچيز همان اجتماع متناقضين است، و راه برونرفت از اين تناقض به ايناست كه بگوييم اثبات وجود براى ممكن از ناحيه غير است، نه ناشى از ذات آن، و اين همان اصل عليت است ( استناد وجود شئ به غير آن).
فطريات افلاطونى
افلاطون براساس نظريهاى كه در باب مثل دارد همه معرفتهاى انسان را فطرى مىداند، به عقيده وى نفس انسان قبل از آمدن به عالم طبيعت در عالم مثل وجود داشته و نسبتبه مثل كه واقعيتهايى كلى و ثابت مىباشند آگاه بوده است، ولى پس از آمدن به اين عالم در اثر مجاورت و آميزش با بدن و امور اين عالم آنها را از ياد برده است، ولى از آنجا كه آنچه در اين عالم است نمونه و پرتوى از آن حقايق مىباشد، روح انسان با درك اين نمونهها بار ديگر يادآور مثل مىشود. بدين جهت وى علم و معرفت را تذكر و يادآورى مىداند و نه كسب معرفت جديد.
اين نظريه هم از طرف ارسطو و هم از طرف حكماى اسلامى مردود دانسته شده است كه فعلا مجال بررسى نيست. (19)
فطريات در اصطلاح عقليون اروپا
اصطلاح فطرى در زمينه ادراكات در منطق و فلسفه عقليون اروپائى نظير دكارت و كانت و پيروان آنان در معناى ديگرى بكار رفته است، و آن عبارت استاز اينكه پارهاى از مفاهيم كلى (ادراكات تصورى) ذاتى عقل بوده و عقل در دريافت آنها به هيچ ادراك جزئى و حسى نياز ندارد.
دكارت مفاهيم نظير وجود، وحدت، زمان، مكان و حركت را مفاهيم فطرى و ذاتى عقل دانسته است، و كانت نيز مفاهيم دوازدهگانهاى (20) را فطرى و ذاتى عقل (ماقبل حس) دانسته كه به مقولات كانتشهرت يافتهاند.
اين نظريه نيز هم از سوى حسيون اروپا و هم از طرف فيلسوفان اسلامى ابطال گرديده است. (21)
دفع يك توهم
ممكن است در يك نگاه سطحى توهم شود كه در بحث فطريات ادراكى نوعى تناقض به چشم مىخورد، زيرا در آغاز بحث فطرىبودن يك سلسله ادراكات كه مايههاى تفكر بشر مىباشند پذيرفتهشد، ولى از سوى ديگر بانظريه افلاطون و عقليون اروپا كه به ادراكات فطرى معتقدند مخالفت گرديد.
ولى اندكى تامل نادرستى اين توهم را روشن مىسازد، زيرا اولا: فطريات مورد قبول در آغاز بحث مربوط به ادراكات تصديقى است، و فطريات موردنظر عقليون اروپا مربوط به تصورات و مفاهيم مىباشد، چنانكه فطريات در كلام افلاطون اعم از تصورات و تصديقات است.
و ثانيا: تفاوت معناى فطرى در اصطلاح فلسفهاسلامى با معناى فطرى در اصطلاح افلاطون اين است كه وى معتقد است كه نفس انسان از آغاز پيدايش واجد همه معرفتها مىباشد گرچه وقتى به اين عالم مىآيد آنها را فراموش مىكند، ولى فلاسفه اسلامى نه وجود قبلى نفس را قبول دارند، و نه معرفتهاى پيشين او را.
و تفاوت آن با فطرت در اصطلاح عقليون اروپا اين است كه آنان معرفتهاى فطرى را لازمه كار عقل مىدانند، يعنى اين معرفتها گرچه در ساختمان وجودى عقل تعبيه نشده است، ولى عقل در دريافت آنها به اقامه برهان نياز ندارد، و تنهاتصور اجزاء تشكيل دهنده آنها براى دريافت و تصديقشان كافى است.
از اين جا مىتوان به مفاد دو دسته از آيات قرآن در اين باره نيز پىبرد، يكى آن دسته از آيات كه مفادشان اين است كه انسان در آغاز پيدايش واجد هيچ معرفتى نيست (نفى فطريات دراصطلاح افلاطون و عقليوناروپا) چنانكه مىفرمايد: «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا وجعل لكمالسمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون»(نحل/78) و دسته ديگر آياتى كه مفادشان اين است كه رسالت پبامبر(ص) را تذكر و يادآورى مىداند چنانكه مىفرمايد: «انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر» (غاشيه/ 21 - 22). و نيز آياتى كه در اثبات پارهاى از معارف، داورى را به عهده مخاطبان گذارده و چنين وانمود مىكنند كه اين مطلب بهقدرى روشن است كه شما خود به آن واقفيد و به اقامه برهان نيازى نيست، چنانكه مىفرمايد: «هل يستوىالذين يعلمون والذين لايعلمون» (زمر/1) و نيز مىفرمايد: «ام نجعلالذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فىالارض، ام نجعلالمتقين كالفجار» (ص/29) و نيز مىفرمايد: «هل جزاءالاحسان الا الاحسان» (الرحمن/60) و نظاير آنها.
زيرا مقصود از فطرىبودن اين معرفتها اين است كه نياز به آموزش و تعليم و اقامه برهان ندارد، نه اينكه انسان قبل از آمدن به دنيا آنها را مىدانسته است، تا در اين صورت ميان اين دو دسته از آيات تنافى باشد. (22)
3 - فطريات احساسى يا گرايشى
يك سلسله احساسات و گرايشهاى روحى ويژه در انسان يافت مىشود كه از ويژگىهاى او بشمار مىروند، برخى از اين احساسات و گرايشها كه انسان با تامل در ضمير خود و مطالعه در حالات ديگران مىيابد، عبارتند از:
1 - حس كنجكاوى يا حقيقت جويى:
انسان اين احساس و گرايش را در خود مىيابد كه مىخواهد به راز و اسرار اشياء و حوادث اطراف خود آگاه شود. آثار اين تمايل و احساس بهصورت محدود و ضعيف از لحظه پيدايش در او مشاهده مىشود و بهتدريج كه قواى ادراكى او رشد كرده و زمينهها و شرايط لازم براى تبلور يافتن آن فراهم مىگردد، آثار و نتايج آن نيز در زندگى او گسترش و تكامل مىيابد، و همين ويژگى رشد و تكامل است كه از امتيازات انسان نسبتبه ساير حيوانات مىباشد، و همانگونه كه در گذشته بيان گرديد تفاوت غريزه و فطرت، تفاوت تشكيكى در يك حقيقت است، وانسان به حكم برترى و تكامل وجودى كه نسبتبه ساير انواع حيوانى دارد از يك سلسله تمايلات ويژه برخوردار است، كه حس حقيقت جويى نمونهاى از آنها است.
عامل و منشا اصلى پيدايش و تكامل فلسفه و علم بشرى همانا حس كنجكاوى و حقيقتجويى او است. هرچند عوامل مختلف اجتماعى نيز دراين امر تاثير داشتهاند، ولى شالوده آن را حس كنجكاوى و علمدوستى انسان تشكيل مىدهد. به عبارت ديگر، آنچه فطرى بشر است علمدوستى و حقيقتجويى او است و آنچه معلول عوامل مختلف اجتماعى مىباشد، تفاوتهاى كمى و كيفى در تعين و تحقق يافتن اين گرايش فطرى مىباشد. گواه روشن بر اين مطلب وجود دانشمندان و پژوهشگرانى است كه نهتنها انگيزههاى اقتصادى و مانند آن نداشتهاند، بلكه در راه كسب معرفت و ارضاء حس كنجكاوى خود، دست از همه مزاياى اجتماعى برداشته و خطرهاى بزرگى را نيز پذيرا شدهاند.
داستان معروف ابوريحان در اين مورد آموزنده است، آنگاه كه وى در مرض مرگ بود همسايه فقيه او به عيادتش آمد، وى مسالهاى در باب ارث از او پرسيد، فقيه از اين سئوال تعجب كرد و گفت: اين سئوال در اين وقتبراى تو چه سودى دارد؟ ابوريحان گفت: با وجود اينكه در حال مرگ مىباشم، ولى آيا اگر پاسخ اين مساله را بدانم و بميرم بهتر استيا ندانم؟ فقيه گفت: بدانى بهتر است. گفت پس پاسخ سئوالم را بگو; فقيه پاسخ او را گفت و از جاى برخاست، هنوز به منزلش نرسيده بود كه ابوريحان وفات نمود.
دو سرگذشت مشابه كه از مرحوم حجةالاسلام سيدمحمدباقر شفتى و پاستور در مورد شب زفاف آنان نقل كردهاند نيز گوياى اصالت احساس علم دوستى در انسان مىباشد. (23)
2 - حس نيكى يا فضيلتخواهى
يكى ديگر از احساسات يا گرايشهاى ويژه روح انسان حس نيكى يا فضيلتخواهى است. يعنى انسان ذاتا و فطرتا آنچه را كه بهعنوان فضايل اخلاقى بشمار مىرود دوست داشته و در نهاد خود طالب و خواهان آن است. اعم از اينكه آن خير و فضيلت جنبه فردى داشته باشد مانند: حلم و شجاعت; يا جنبه اجتماعى داشته باشد مانند: دادخواهى و يارى مظلومان و كمك به محرومان ونظاير آن.
اينكه تا چه اندازه انسان توفيق مىيابد كه به نداى فطرت خود پاسخ داده و ارزشها و فضايل اخلاقى را درخود شكوفا سازد بحث ديگرى است، سخن ما مربوط به تمايل و گرايش فطرى انسان به نيكى و فضيلت است، نه تجسم و تحقق يافتن آن.
هرگز نمىتوان اين احساس فطرى را برپايه غريزه سودجويى و منفعتطلبى و به عبارت ديگر، براساس خودمحورى انسان تفسيرنمود، زيرا حس فضيلتدوستى و نيكىگرايى انسان محدود به مواردى كه نيكى و فضيلتبرآورنده نفع و سود او باشد نيست، بلكه در مواردى كه متضمن زيان او مىباشد نيز اين احساس در او وجود دارد. هرچند به خاطر اغراض ديگرآن را اظهار ننمايد. نمونه روشن اين مطلب فضيلت «ايثار و فداكارى» است كه همگان آنرا مىستايند و مىپسندند هرچند عامل به آن نباشند.
و نيز گرايش مزبور را نمىتوان معلول تعليمات و تلقينات دينى و يا نتيجه فرهنگ و آداب قومى و ملى دانست، زيرا شعاع آن فراتر و گستردهتر از عوامل ياد شده بوده و در همه انسانها با عقايد و فرهنگهاى گوناگون به چشم مىخورد.
و به عبارت ديگر عموميت و همگانىبودن آن گواه براين است كه چنين احساسى ريشه در نهاد و فطرت انسان دارد.
3 - كمال جويى و مطلق گرايى
يكى از ويژگىهاى برجسته روحى انسان حس مطلقگرايى و كمالجويى او است، يعنى اينكه انسان اولا: ذاتا خواهان كمال است ثانيا: خواهان كمال مطلق و نامحدود است، بدينجهت پس از دستيافتن به درجهاى از كمال مطلوب خود، به جستجوى مرتبه ديگرى از آن برمىآيد، و دستيافتن به كمال محدود اين احساس باطنى او را اشباع نمىكند.
در اين جا نيز يادآور مىشويم كه سخن ما در طلب و خواستن كمال مطلق است، اما اينكه عملا نيز بدان دست مىيابد يانه مورد بحث نيست.
بديهى است كه اين عامل فطرى در تكامل بشر در زمينههاى مختلف علوم و فنون نقش تعيين كننده و بنيادى داشته و دارد.
مرحوم مطهرى دراينباره كلام سنجيدهاى دارد كه يادآور مىشويم:
«ازنظرما راز تكامل را در فطرت انسان بايد جستجو كرد واينكه انسان به حسب فطرت خودش كمالجو است و در كمالجوئى خودش حد يقف ندارد، اين علت اصلى تكامل است... ولى اينها (ماترياليستها) نمىخواهند از فطرت كمالجو و ميل غيرمتناهى انسان به پيشرفت نامى ببرند، و در عينحال مىخواهند تكامل را توجيه بكنند، لذا از توجيه تكامل عاجزند، چون بااصول مادى ، تكامل قابل توجيه نيست» (24)
4 - تمايل به ابداع وابتكار
يكى ديگر از احساسات و گرايشهاى ويژه روح انسان تمايل به ابداع و ابتكار يا حس خلاقيت و نوآورى است. انسان ذاتا ابداع و خلاقيت را مىپسندد و به آن گرايش دارد و بر اين اساس آن را يك ارزش انسانى مىشناسد و آنرا مىستايد. خواه خود او هم بهصورت بالفعل داراى اين صفتباشد يا نه و شايد هم هيچ انسانى يافت نشود كه فاقد هرگونه خلاقيت و ابتكار باشد، زيرا قلمرو بروز و ظهور آن بسيارگسترده مىباشد و به فن و هنر ويژهاى اختصاص ندارد، ودر هرصورت اولا: قوه و استعداد آنرا در خود مىيابد ثانيا: آن را يك ارزش انسانى دانسته و ستايش مىكند.
درست است كه بسيارى از خلاقيتها و نوآورىهاى انسان نتيجه نيازمندىهاى او در زندگى بوده است، ولى اين امر با فطرىبودن آن منافات ندارد، نقش اين نيازمندىها بارورساختن و به فعليت رساندن همان تمايل فطرى است، چنانكه در مورد حس كنجكاوى و علمدوستى نيز همين مطلب يافت مىشود، و گواه بر درستى اين مدعا - چنانكه گذشت - اين است كه انسان ابتكار و خلاقيت را به صورت مطلق و در همه حالات دوست دارد و آنرا مىستايد، خواه به صورت بالفعل واجد آن باشد يا نه، و خواه از آن منتفع گردد يا نه.
بديهى است كه انسان چيزى را طالب است و مىستايد كه اولا: نوعى كمال وجودى بشمار آيد ثانيا: مرتبط با هستى او باشد، بنابراين خلاقيت و ابتكار از كمالات و ارزشهاى متعالى انسانى است كه مطلوب بالذات او است. هرچند مىتواند مطلوب بالغير نيز باشد و در عين اينكه ذاتا خواهان آن است، به خاطر برآوردن پارهاى نيازهاى زندگى نيز خواستار آن گردد.
اينها نمونه هايى از فطريات احساسى انسان است، هر چند فطريات انسان منحصر در آنها نمىباشد.
پاسخ به يك اشكال
در اين جا اشكالى مطرح شده است و آن اينكه: اين گرايشهاى فطرى در تمام انسانها و به نحو يكسان فعليت نيافتهاند، بنابراين بايد مقصود از آنها گرايشهاى بالقوه باشد كه در همه انسانها موجود است، ولى دراينصورت همان گونه كه انسان مثلا ابليتحقيقتجويى دارد، قابليت كتمان حقيقت هم دارد، و همانگونه كه قابليت عشق ورزى دارد قابليت نفرتورزى نيز دارد، و در طول تاريخ بشر نيز هردو نوع قابليت تحقق يافته است.
بنابراين بر مبناى نظريه فطرت از اين دونوع قابليت، آن كه به لحاظ ارزشى نيك مىباشد، فطرى و درخور تحقق است، ولى از سوى ديگر تشخيص نيك و بد امور در گرو فطرى بودن و يا نبودن آن است. و اين البته دور است. (25)
در اين اشكال چند مغالطه بزرگ رخ دادهاست كه يادآور مىشويم:
اولا: آنچه فطرى است، حقيقت جويى و علم دوستى است; يعنى انسان به مقتضاى ساختار روحى خود، آگاهى از اسرار پديدهها را دوست دارد وآن را مىستايد، و در اين حالت روحى فرض قوه و فعل متصور نيست، اين حالت پيوسته بالفعل است، آنچه در مورد برخى بالفعل و در مورد برخى بالقوه است، اثر و نتيجه عملى و عينى آن است.
ثانيا: نقطه مقابل حقيقت جويى و علم دوستى، جهل گرايى است نه كتمان حقيقت، كتمان حقيقت نقطه مقابل ابراز حقيقت است كه دو مرتبه متاخر از حقيقت جويى است. (1 - حقيقت جويى 2 - يافتن حقيقت 3 - ابراز حقيقت).
ثالثا: اگرچه انسان به لحاظ ذات و سرشتخود هم تمايل به نيكى دارد و هم تمايل به بدى، ولى اين بهخاطر دوبعدىبودن نفس و روح او است كه از آن دو به «من علوى» و «من سفلى» و بعد ملكى و ملكوتى تعبير مىشود. و انسان با قدرت عقل و تفكر، نيك و بد امور را در مقايسه با دو بعد مزبور تميز مىدهد، آنچه با من علوى هماهنگ است را نيك و آنچه با من سفلى هماهنگ است را بد مىداند.
بنابراين تمايلات و گرايشهاى فطرى (در مقابل غريزى و حيوانى) آن دسته از گرايشها است كه از جنبه علوى و ملكوتى وجود انسان سرچشمه مىگيرد و در راستاى كمال وجودى انسان قرار دارد تا اينجا مربوط به فطرت احساسى و گرايشى است; اما تشخيص اينكه گرايشهاى مزبور داراى چنين ويژگى مىباشند مربوط به فطرت ادراكى و از شؤون عقل و انديشه انسان است.
شايسته است در اين مقام قسمتى از كلام مرحوم مطهرى كه اشكال يادشده ناظر بر نظريه ايشان است را يادآور شويم:
«ارزشهاى انسانى با فطرت انسان جور درمىآيد و فطرت انسانى با اين جور درمىآيد كه انسان در سرشتخودش يك مايه انسانى دارد، مايهاى براى همين گرايشهاى مقدس، يعنى در سرشت انسان يك حقيقت مقدسى هست كه ميل به تعالى در ذات او نهفتهاست، تضاد درونى انسان كه در حديث آمده و بهدنبال آن در ادبيات ما آمدهاستبيانگر همين واقعيت است.
در حديثى كه شيعه وسنى روايت كردهاند آمدهاست كه خداوند متعال فرشته را آفريد و او را از عقل محض ساخت، و حيوان را آفريد و او را از شهوت محض ساخت، و انسان را آفريد و در او اين دو را با يكديگر تركيب كرد.»
«ان الله تعالى خلقالملائكة و ركب فيهم العقل و خلقالبهائم و ركب فيهمالشهوة، و خلقالانسان و ركب فيهالعقل والشهوة» (26)
اين تركيب انسان به تعبير حديث از جنبه فرشتهاى و جنبه حيوانى (يك موجود فرشته - حيوان) قهرا در انسان دو گرايش متضاد بهوجود آورده، گرايش رو به بالا و گرايش رو به پائين، گرايش آسمانى و گرايش زمينى.
آنگاه خدا به انسان عقل و اراده دادهاست و او را در ميان اين دو راه مختار كرده است: «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» (انسان/3) (27)
براى توضيح بيشتر اين مطلب كلامى را نيز از علامه طباطبائى در تفسير آيه «و نفس و ما سواها × فالهمها فجورها و تقواها» (شمس/7-8) يادآور مىشويم:
«متفرع ساختن الهام بر تسويه و آراستن نفس اشاره به اين است كه الهام پليدى و پاكى كه همان عقل عملى است، از مراتب تكميل آفرينش نفس انسانى و از صفات خلقت او مىباشد.
و نيز اضافه نمودن فجور و تقوى به ضمير «ها» كه به نفس باز مىگردد اشاره بهاين است كه مقصود، آن فجور و تقوايى است كه به نفس انسان و آنچه در تكليف همانند او است (مانندنفوس جن) اختصاص دارد.» (28)
4 - راه شناخت فطريات
دو تذكر مقدماتى:
1 - مىدانيم كه براى اقامه برهان بر اثبات يك مطلوب از دو شيوه مىتوان بهره گرفت، يكى شيوه مستقيم، و ديگرى غير مستقيم (خلف). شيوه مستقيم آن است كه مقدماتى ذكر شود كه مستقيما مطلوب از آنها بدست آيد. و شيوه غير مستقيم آن است كه نقيض مطلوب ابطال گردد تا نادرستى مطلوب ثابتشود.
2 - ادراكات و گرايشهاى فطرى امورى بديهى مىباشند، فطريات ادراكى از اوليات، و فطريات احساسى و گرايشى از وجدانيات (در اصطلاح منطق) بشمار مىروند. و بدينجهتبىنياز و بلكه فراتر از برهان (بهصورت مستقيم) مىباشند. بنابراين آنچه بهعنوان برهان مستقيم بر اثبات فطريات ذكرمىشود چيزى جز تنبيه و يادآورى نخواهد بود.
اينك با يادآورى اين دو مطلب به بررسى دلايل اصل فطرت برپايه دو شيوه مستقيم و غيرمستقيم مىپردازيم:
الف: شيوه مستقيم:
دلايلى كه از طريق مستقيم مىتوان بر اثبات گرايشهاى فطرى بشر اقامه كرد عبارتند از:
1 - درون كاوى و مطالعه حالات روانى:
از آنجا كه گرايشهاى فطرى از نهاد روح و جان انسان سرچشمه گرفته و از پديدههاى روانى او مىباشند، نزديكترين راه شناخت آنها مطالعه كتاب نفس و دقت در حالات روحى است. انسان آنگاه كه به ضمير و روان خود توجه مىكند اين واقعيت را درمىيابد كه او حقيقتجو و خيرخواه است، حقيقت گرايى را مىپسندد و خيرخواهى را ستايش مىكند. و روشنتر از آن كمالجويى و مطلقگرايى را در عمق ضمير خود احساس مىكند. و اين يك نوع علم حضورى است كه واقعيت معلوم نزد عالم حاضر است، زيرا حالات روحى از شؤونات و مراتب نفس مىباشند.
بديهى است كه اين روش در اين حد چيزى جز يك تجربه شخصى نيست. و نتيجه آن را نمىتوان در قالب يك استدلال منطقى ريخت و در مقام اقناع يا افهام به آن استناد نمود، و اين خصوصيت مساله فطرت نيست، بلكه همه وجدانيات اين گونهاند. آنچه در اين باره مىتواند راهگشا باشد يادآورى شواهد و نشانههايى است كه بر وجود چنين گرايشهاى فطرى در وجود نوع انسانها دلالت مىكنند. مانند اينكه مىبينيم افراد بشر در شرايط معمولى كه نه انتظار سودى مىرود و نه احتمال زيانى علم را مىستايند و عالمان را تكريم مىكنند، و نيز در گفتار و رفتار انسانها مىيابيم كه آنان پيوسته جوياى كمال مطلق بوده و به هر درجه از آنچه آن را كمال مىدانند دست مىيابند قانع نبوده، خواهان درجه بالاتر مىباشند.
اين شيوهاى است كه در مورد همه معرفتهاى وجدانى و شهودى بكار گرفته مىشود، مثلا انسان بهطور شخصى واقعيت درد و شادى را در نهاد خود احساس مىكند، ولى اين دو پديده روحى را ميان خود و انسانهاى ديگر مشترك مىداند، زيرا نشانههاى آن را در گفتار و رفتار آنان مشاهده مىكند.
از اينجا پاسخ يك اشكال روشن گرديد و آن اينكه «ارجاع به درك وجدانى، ممكن است نظريه فطرت را از گزند انتقادات ايمن دارد، اما از سوى ديگر آن را آسيبپذير خواهدكرد، چرا كه رقيب نيز مىتواند نظريه خود را مستند به درك وجدانى و علم حضورى بداند و خود را در حصار امن وجدانيات درآورد، بهاينترتيب بحث منطقى و بررسى دلايل له و عليه نظريات ناممكن خواهد شد.» (29)
پاسخ اين است كه با مراجعه به شواهد و نشانههاى فطريات كه در گفتار و رفتار انسانها نمايان است، نظريه فطرت تحكيم و نظريه رقيب ابطال مىگردد، چنانچه در مورد ساير پديدههاى روحى - اعم از غريزى و فطرى - نيز روش مقبول و معمول همين است.
همچنين بايد گفت مطلب يادشده اختصاص به وجدانيات و مشاهدات درونى ندارد، در مورد مشاهدات بيرونى كه اصطلاحا حسيات ناميده مىشوند نيز از همين قاعده و دستور پيروى مىشود. مثلا حكم به اينكه آتش گرمابخش و سوزنده است را انسان نخست از طريق حس خود درك مىكند، او با اين تجربه شخصى نمىتواند به حكم كلى دستيابد. مگر بعد از آنكه اولا: در موارد و شرايط مختلف حرارت و سوزندگى آتش را حس كند ثانيا: هماهنگى ديگران را در اين احساس تجربه نمايد. در چنين صورتى به حكم كلى نايل مىگردد. عين اين روش و دستور در مورد وجدانيات نيز جارى است.
2 - رجوع به آراء روانشناسان:
يكى از رشتههاى علوم تجربى، علم روانشناسى است كه به بحث و تحقيق درباره فعاليتهاى روانى و رفتارهايى كه نمودار آنها هستند مىپردازد، تا منشاء پيدايش و نحوه روابط و مناسبات ميان آنها و قوانين حاكم بر آنها را بشناسد. فرق ميان روانشناسى علمى و روانشناسى فلسفى اين است كه در فلسفه درباره خود روان بحث مىشود تا ماهيت و چيستى آن، و ماديتيا تجرد و بقاء يا فناى آن روشن گردد، ولى در روانشناسى علمى درباره فعاليتها و پديدههاى روانى بحث مىشود، همانگونه كه در علم فيزيك درباره اصل ماده و ماهيت آن بحث نمىشود بلكه بحثهاى علم فيزيك ناظر به آثار و خواص ماده است.
در روانشناسى تجربى اصل فعاليتها و حالات روانى ( نفسانيات) امورى مسلم و غيرقابل ترديد تلقى مىشوند، از اين روى براى مطالعه و بررسى آنها بايد همان روش معمول در علوم طبيعى و فيزيك يعنى مشاهده وتجربه را پيش گرفت.
اندكى توجه معلوم مىدارد كه حقيقت وجودى نفسانيات حتى از حقيقت وجودى خواص ماده (رنگ، حرارت، مقاومت ...) كه موضوع بحث علم فيزيك هستند مسلمتر است، در وجود خارجى اين خواص ممكن است ترديد كرد، زيرا علم به آنها حصولى است، درصورتى كه حالات نفسانى هركس مستقيما در دسترس او قراردارند و علم او به آنها حضورى است.
روانشناسان تمايلات غريزى و فطرى انسان را به سه دسته شخصى، اجتماعى و عالى تقسيمكردهاند.
الف: تمايلات شخصى
تمايلات يا انگيزههاى شخصى را «خوددوستى» نيز مىنامند، يعنى هركس خويشتن را دوست مىدارد و خير و صلاح خود را بيشتر از هركس ديگر مىجويد و بالاتر از هرچيز قرار مىدهد. اين ميل طبيعى نخستين قانونى است كه افراد بشر به سائقه غريزه از آن پيروى مىكنند و تا زمانى كه جنبه فساد پيدا نكرده و از حدود خود خارج نگرديدهاست، يعنى به تمايلات اجتماعى و عالى لطمه نزده است، مفيد و براى ادامه حيات و ترقى آن ضرورى مىباشد.
تمايلات شخصى نيز به دوگونه جسمانى و نفسانى (روانى) تقسيم مىشوند، ميلهاى بدنى و جسمانى مربوط به احتياجات بدنى مىباشند مانند احتياج به تنفس، حركت، تغذيه و استراحت. از ويژگىهاى اين تمايلات اين است كه اولا: با تغييرات و حركات بدنى معين همراهند ثانيا: ادوارى، متناوب و سيرىپذيرند. تمايلات غريزى حيوانات - به ويژه انواع پست آنها - منحصرا از اين قبيلند.
ولى در انواع بالاتر - بهويژه انسان - تمايلات شخصى روانى نيز يافت مىشود كه مربوط به احتياجات روانى آنهاست، اين تمايلات را تحت عنوان «ارضاء عزت نفس» ذكر مىكنند، اين تمايلات نه جاى معينى در بدن دارند و نه ادوارى و سيرىپذير مىباشند. ارضاى عزت نفس مظاهر مختلفى دارد كه برخى از آنها عبارتند از:
1 - تحصيل خوشبختى كه راههاى نيل به آن در علم اخلاق مورد بحث است.
2 - استقلال طلبى و كسب قدرت و سيادت.
3 - كبر و غرور كه شهرت طلبى و جاه و جلالدوستى از مظاهر آنند.
4 - احتياج به تاثر يا هيجانات روحى، مانند احتياج به نوازش و مهر و محبت.
5 - حس تملك كه سبب مىشود شخص به تصرف اشيايى پرداخته آنها را به خود منتسب سازد، و با اينكه از دايره وجود او خارج هستند، تا اندازهاى جزء شخصيتخويش بشمارآورد، بويژه آنگاه كه اشياى مزبور در نتيجه كار و زحمتخود شخص تحصيل شده باشند.
ب: تمايلات اجتماعى
تمايلات اجتماعى انسان موجب مىشوند كه نوعى علاقه و دلبستگى نسبتبه همنوعان خود احساس نمايد و در غم و شادى آنان سهيم باشد، اين تمايلات نيز مظاهر مختلفى دارد كه مهمترين آنها عبارتنداز:
1 - محبت و دوستى خانوادگى كه در دايره محدود افراد يك خانواده متجلى مىگردد.
2 - ميهن دوستى، يعنى علاقهاى كه هركس نسبتبه جامعهاى كه عضو آن است دارد، و هر اندازه اين جامعه كوچكتر باشد دلبستگى متقابل اعضاى آن بيشتر خواهد بود، زيرا اشتراك آنان در منافع و تكاليف روشنتر احساس مىشود.
3 - تقليد يا الگوپذيرى: هركس رفتار و گفتار اشخاصى كه مورد محبت او هستند سرمشق خود قرار مىدهد، مخصوصا اگر براى آنان نوعى برترى نسبتبه خودقائل باشد، اين اصل در تربيتحائز كمال اهميت است، و قرآن كريم بر آن تاكيد بسيار نموده است: «ولكم فى رسول الله اسوة حسنة»
ج: تمايلات عالى
تمايلات عالى چهار گونهاند:
1 - حقيقت جويى: اين يكى از احتياجات و تمايلات روحى انسان است كه از همان اوان كودكى فعاليت داشته و در گفتار و رفتار كودك متجلى مىگردد، و آن را حس كنجكاوى نيز مىنامند. حقيقت جويى گاهى براى جلب فايده است، و گاهى بىغرضانه، يعنى سبب مىشود كه انسان حقيقت را براى آنكه حقيقت است جستجو كند. علاقه انسان به درك حقيقت گاهى به اندازهاى است كه براى نيل به آن نهتنها طالب فايده نيست، بلكه شدايد و ناملايمات را نيز تحمل نموده به زيان و خطر نيز اقدام مىكند، چهبسا بزرگانى كه در اين طريق از بذل مال و جان دريغ نكرده و در راه نيل به حقيقت جام شهادت را نوشيدهاند. علم و فلسفه از مهمترين مظاهر حس حقيقت جويى مىباشند.
2 - ميل زيبايى دوستى: انسان طبعا به حسن و جمال تمايل دارد و عواطفش از ادراك هرچيز زيبا تحريك مىگردد و درنتيجه او را انبساط خاطر و لذتى مخصوص دست مىدهد، آثارى كه از حفريات علمى و باستان شناسى بدست آمده مىرساند كه زيبايى دوستى از زمانهاى ماقبل تاريخ نيز در بشر وجود داشته است، ليكن پرورش و تلطيف اين حس از روزى آغاز گرديده كه انسان توانسته است احتياجات اوليه خود را رفع كند و مجالى براى پرداختن به امور تفننى بدست آورد. بهطور كلى مىتوان گفت هرقدر انسان آسايش و رفاه و فرصتبيشترى داشته باشد به همان اندازه حس جمال دوستى او شديدتر شده و نياز بيشترى به درك زيبايى خواهد داشت.
3 - تمايل اخلاقى: خيرطلبى يا تمايل اخلاقى عبارتاستاز تمايلى طبيعى كه انسان به جستجوى خير و اجتناب از شر دارد، ارضاى اين ميل باعث رضايتخاطر و عدم ارضاى آن موجب پشيمانى و ندامت است. اين تمايل در واقع يكى از مهمترين وجوه تمايز انسان از ديگر حيوانات است، و مظاهر آن را بايد نشانه تمدن حقيقى افراد و اقوام بشر دانست.
4 - حس دينى: در ضمير هريك از افراد بشر تصور كم و بيش مبهمى از مبداء كل، يعنى آفريننده جهان موجود است و همه كس فطرتا ميل به درك آن دارد، اين ميل فطرى و طبيعى را حس دينى مى نامند. (30)
محقق فرانسوى (31) آقاى تانگى دكونتن، (Tanneguy dequenetain) درباره اصالتحس دينى نسبتبه ساير تمايلات عالى مىگويد:
«هماكنون جريان فكرى وجود دارد كه روز به روز تعداد متفكرين زيادترى از مكتبهاى گوناگون را به اين مطلب معتقد مىسازد كه حس دينى يكى از عناصر اوليه ثابت و طبيعى روح انسانى است، اصلىترين قسمت آن به هيچيك از رويدادهاى ديگر قابل تبديل نيست، بلكه نحوه ادراك فطرى وراء عقلى است كه يكى از چشمههاى آن از ژرفاى روان ناخودآگاه فوران مىكند، و نسبتبه مفاهيم زيبايى و نيكى و راستى (حقيقت جويى) مفهوم دينى يا به تعبير صحيحتر مفهوم مقدس، (Saere) مقوله چهارمى است كه داراى اصالت واستقلال سه مفهوم ديگراست»
وى در پايان مقاله خود مىگويد:
«ثبوت عمل دينى در روح بشر به قدرى بارز است كه اگر از مجراى طبيعى خارج شود به صورتهاى ديگرى كه گاه ديوانهوار وحشتآور است پديدار مىشود، ولى همانطوركه يكى از مزاياى عصر حاضر اين است كه در عالم طبيعتبعد چهارمى بهنام فضا يا زمان كشف شد كه از سه بعد فضايى ممتاز و در عينحال جامع آنها است، همچنين در اين عصر به موازات سه مفهوم: زيبايى، نيكويى و راستى مقوله چهارم قدسى يا يزدانى كه در حقيقتبعد چهارم روح انسان است دوباره كشف شد. دراين مقام نيز اين بعد چهارم روحى كه از سه مفهوم ديگر مجزا است، ممكن است منشاء توليد سه بعد ديگر باشد» (32)
ارزيابى اين دليل
اصولا استناد به آراء دانشمندان و كارشناسان يك دانش وفن درمسائل علمى و نظرى ارزش برهانى نداشته، افاده يقين منطقى نمىكند، هرچند مفيد نوعى معرفت مادون آن مىباشد، مشروط بهاين كه در يك مساله آراء صاحبنظران مختلف نباشد، و درصورت اختلاف، آراء فرد يا گروهى داراى رجحان و مزيتباشد، ولى در فرض اخير اگر آنچه بهعنوان مزيت و برترى يك راى بشمار مىرود خود يك دليل برهانى باشد، دراينصورت دليل بر مساله همان امر خواهدبود و نه راى دانشمند صاحبنظر.
بنابراين در مورد خواستهها و تمايلات فطرى كه درك آنها بديهى است تاآنجا كه اختلافى در ميان روانشناسان وجود نداشتهباشد، راى و نظر آنان جنبه طريقى و ارشادى دارد و دليل مؤيد خواهدبود، و آنجا كه اختلافى در كار باشد، انتخاب يك نظريه تابع مرجحات ومؤيداتىاست كه انكار و يا ترديدپذير نيستند، و دراينصورت راى برگزيده شده ارزش برهانى ندارد. گرچه در محاورات جدلى يا خطابى كارساز مىباشد.
ب: شيوه غيرمستقيم
مقصود از شيوه غيرمستقيم (طريقه خلف) اين است كه بهجاى يافتن و ذكر شواهد بر نظريه مثبت فطرت، نظريه مخالف مورد بحث قرار گيرد و بطلان و نادرستى آن اثبات شود، در اين صورت با استناد به اصل بديهى «امتناع رفع متناقضين»، درستى نظريه فطرت اثبات مىشود، بنابراين هرگاه اثبات شود كه انكار فطريات ادراكى و احساسى نتايج زيانبار و ويرانگرى را در عرصه معرفت واخلاق به دنبال دارد، به حكم اينكه اصل معرفت و اخلاق قابل انكار نيست، اصل فطرت نيز قابل انكار نخواهد بود.
اما پيامدهاى ويرانگر انكار فطريات ادراكى (بديهيات عقل نظرى) بر انديشمندان پوشيده نيست و چنانكه در بحثهاى مربوط به معرفتشناسى و فلسفه علم اثبات گرديدهاست، بدون قبول اصولى مانند اصل تناقض، عليت و سنخيت دستيابى به هيچ راى و قانون علمى ميسور نخواهد بود.
چنانكه عواقب خطرناك انكار فطريات احساسى - بويژه احساسات اخلاقى - (بديهيات عقل عملى) نيز در قلمرو اخلاق و كرامتهاى انسانى قابل انكار نيست، برمبناى اصل فطرت مفاهيم اخلاقى محتوايى ارزشى و قداستآميز دارند، و دور از هر انگيزه مادى قابل تفسيرند. تعالى طلبى، نوعدوستى، زيبايى پسندى، عدالتخواهى و... به خودى خود مطلوب و محبوب انسان مىباشند، يعنى سرشت و نهاد انسان بهگونهاى است كه به اين ارزشهاى انسانى از آن نظر كه بار ارزشى دارند متمايل است، و حتى دعوتهاى دينى نيز انسان را به همين نداهاى فطرى فرامىخوانند و گرايشهاى فطرى را تحكيم و تقويت مىنمايند. (33)
ولى هرگاه فطرت را انكار نماييم ناچار بايد گرايش انسان به كمالات انسانى را برخاسته از تمايلات حيوانى و منافع مادى بدانيم. و با داشتن انگيزههاى مادى جايى براى كمالات ويژه انسانى باقى نمىماند. انسانى بودن رفتار و اخلاقى بودن عمل و كردار آدمى در گرو متعالى بودن اهداف و انگيزههاى او است، در غيراينصورت انسان بر ساير انواع و افراد حيوان مزيتى ندارد، و اين درحالى است كه او از مزايايى در قلمرو شناخت و رفتار برخوردار است.
وقتى گرايش انسان به ارزشهاى متعالى فطرى نباشد، بايد براى همه آنها توجيهاتى از برون انسان پيدا كنيم، آنچه انسان به حسب غريزه مىخواهد همان مسائل معاشى است، ولى انسان دراثر همين زندگى معاش و حوايج مادى به يك سلسله امور ديگر نياز پيدا مىكند، مثلا احتياج به قانون پيدا مىكند، عدالت را وضع مىكند، تا به نيازهاى مادى خود جامه عمل بپوشاند. ديگر كسى عدالت را براى خود عدالت نمىخواهد، و حتى قداستى هم كه براى علم قائل استبراى نقش مهم معيشتى آن است، نه اينكه علم خودبخود قداست داشته باشد و انسان علم را براى خود علم بخواهد. و بالاخره همه مفاهيم متعالى و ارزشهاى مقدس بهگونه مادى توجيه مىشوند، برپايه اين توجيه ارزشهاى اخلاقى بىپايه مىشود، و به عبارت ديگر با چنين گرايشهاى مادى، سخن گفتن از ارزشهاى اخلاقى تناقضآميز و نامعقول است، بدينجهت آندسته از ماديگرايان مانند نيچه كه به لوازم مكتب خود ملتزم گرديدند، بهكلى منكر ارزشهاى اخلاقى شدند.
نيچه يك فيلسوف مادى است و در مورد انسان به روح مجرد و مسائلى از اين قبيل عقيده ندارد، او در ايدئولوژى خود در مورد انسان نيز مطابق فلسفه و جهانبينى خود سخن گفتهاست. در مقابل همه اخلاقيون دنيا كه گفتهاند به كمك ضعيف بشتابيد و با قوى متجاوز به ضعيف بستيزيد مىگويد، بايد قوى را حمايتكرد، چراكه جريان طبيعتبا اقويا همنوايى مىكند نه با ضعيفان. و قدرتمندى اصل و مطلوب است (34) اگر ما انسان را موجودى صددرصد مادى بدانيم راهى جز نفى اينگونه ارزشهاى اخلاقى وجود ندارد، براين اساس آنچه بهنام انسانيت، گرايشها و مقدسات انسانى مىناميم همه موهوم و بىاساس است. (35)
ممكن است گفته شود انكار فطرى بودن ارزشهاى متعالى و منحصر دانستن تمايلات انسان در تمايلات مادى و غريزى الزاما به معناى انكار ارزشهاى اخلاقى نيست، زيرا مىتوان منشاء اخلاق را دين و تعليمات دينى دانست; ولى اين سخن سنجيده وقابل قبول نيست، زيرا تعليمات دينى آنگاه سودمند و مؤثر است كه زمينه پذيرش آنها در وجود انسان فراهمباشد، و به عبارت ديگر با ساختار وجودى انسان هماهنگ باشد، درغيراينصورت بسان چشمه آبى است كه آب آن خشكيده و از جوشش باز ايستادهاست، كه هرچه آب از بيرون در آن ريختهشود به زمين فرومىرود، و آب را نگه نمىدارد. و چنان كه اشاره شد در قرآن و روايات نيز بر اين حقيقت كه تعاليم دينى هماهنگ باعقل و فطرت آدمى بوده و درجهت تنبيه وتحكيم آن است، تاكيد شدهاست.
پاسخ به يك اشكال
بر اين استدلال اشكال شدهاستبه اينكه:
«اگرچه ممكن است پيامدهاى سوء و ويرانگر حاصل از نفى يك نظريه، به لحاظ روانى و معرفتى هراسناك باشد، اما اين امر بر بطلان آن نفى، دلالت نخواهد كرد. اگر بنا بر فرض، نفى نظريه فطرت به برهان يا تجربه مبرهن گردد، لاجرم بايد تمام پيامدهاى نيك وبد آن نيز پذيرفته شود». (36)
پاسخ اين اشكال روشن است; آيا معقول و مطلوب است كه بگوييم درختى از حيات سالم برخوردار است درحالى كه ريشهها و ميوههاى آن تباه گرديدهاند؟ فرض وجود چنين درختى فرض امرى نامعقول و غيرممكن است، همين گونهاست فرض وجود برهان بر نظريهاى كه با مبادى ضرورى معرفت و نتايجسودمند آن تعارض دارد، چنين فرضى نامعقول و غيرممكن و فاقد هرگونه ارزش معرفتى - حتى در حد احتمال - است.
هرگاه انكار فطريات معرفتى (بديهيات عقلى) مستلزم فروريختن كاخ معرفتبشرى باشد، و يا انكار فطريات احساسى (تمايلات عالى) بنيان اخلاق را ويران نمايد، خود دليلى روشن بر نادرستى آن افكار است. اين استدلال نظير استدلال معروف خواجه نصيرالدين طوسى بر اثبات حسن وقبح عقلى و ابطال نظريه منكران است كه مىگويد:
«انكار حسن و قبح عقلى مستلزم انكار مطلق حسن و قبح (اعم از عقلى و شرعى) است، و بطلان لازم دليل بر بطلان ملزوم آن است.» (37)
5 - فطرت و توحيد
پس از بررسى مسائلى درباره كليات مربوط به بحث فطرت، اكنون نقش و جايگاه فطرت در توحيد و خداشناسى را مطالعه مىكنيم.
الف - فطرت و خداجويى
مقصود از فطرى بودن خداجويى اين است كه بشر از نهاد خويش و بدون آنكه نياز به آموزش داشته باشد احساس مىكند كه نسبتبه مجموعه پديدههاى هستى رازى وجود دارد كه مىخواهد آن را بگشايد، و آن اينكه آيا جهان آفريدگارى دارد؟
مراجعه به تاريخ بشر گواه بر اين است كه بشر از دورترين روزگار حيات خويش دلمشغول اين مساله بوده و تلاش فكرى مستمرى در اين زمينه داشتهاست. علامه طباطبائى دراينباره مىگويد:
«آنچه مسلم است اين است كه از روزى كه تاريخ نقلى نشان مىدهد و يا با كنجكاويهاى علمى از روزگارهاى ماقبل التاريخ بدست مىآيد بشر از اولين روزهاى پيدايش خود هرگز در اين موضوع آرام نگرفته و پيوسته به جستجو و كنجكاوى از آن پرداخته و هميشه مبارزه اثبات و نفى در اين باب به پا بوده است.
اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم (بااينكه فطرى است) اصل بحث از آفريدگار جهان، فطرى است، زيرا بشر، جهان را درحال اجتماع ديده، يك واحد مشاهده مىنمايد و مىخواهد بفهمد كه آيا علتى كه با غريزه فطرى خود درمورد هر پديدهاى از پديدههاى جهانى اثبات مىكند در مورد مجموعه جهان نيز ثابت مىباشد». (38)
آنچه در بخش اخير كلام مرحوم علامه آمده، تفسير فطرى بودن خداجويى در افراد بشر است، و آن اينكه خداجويى بشر ناشى از يك اصل فطرى ديگر يعنى جستجوى علل حوادث و پديدههاست، زيرا تمايل به علتجويى حوادث در نهاد و سرشتبشر جاى دارد، و او با هر حادثهاى كه مواجه مىشود علت آن را جويا مىشود، و همانگونه كه در فصل قبل بيان گرديد، حس كنجكاوى يكى از تمايلات فطرى انسان است.
از طرف ديگر انسان نوعى ارتباط و پيوستگى را ميان پديدههاى مختلف طبيعى مشاهده مىكند، دراينجا اين سئوال براى او مطرح مىشود كه آيا مجموعه حوادث و پديدههاى طبيعى علتى ماورائى دارند؟ و آن كيست؟ و چه ويژگىهايى دارد؟
مرحوم استاد مطهرى گذشته از توجه فطرى انسان به اصل عليت، اصل ديگرى را نيز در تفسير فطرى بودن خداجويى بشر يادآور شدهاند وآن عبارت است از درك فطرى انسان نسبتبه وجود نظمدهنده براى هر واحد يا مجموعهاى از نظم طبيعى; چنانكه گفته است:
«بشر از قديمترين ايام به مفهوم عليت ومعلوليت پى بردهاست، و همين كافى است كه او را متوجه مبدا كل كند و لااقل اين پرسش را براى او بهوجود آورد كه آيا همه موجودات و پديدهها از يك مبدا آفرينش بهوجود آمدهاند يا نه؟
بهعلاوه بشر از قديمترين ايام نظامات حيرتآور جهان را مىديدهاست، وجود خود را با تشكيلات منظم و دقيق مشاهده مىكردهاست، همين كافى بوده است كه اين فكر را در او بهوجود آورد كه اين تشكيلات منظم و اين حركات مرتب همه از مبدا و منشايى مدبر و دانا و خودآگاه ناشى مىشود يا نه؟» (39)
البته فطرى بودن يك تمايل و گرايش در انسان، مستلزم اين نيست كه در همه انسانها و در همه شرايط بهطور يكسان فعال بوده و آثار عينى آن نمايان گردد. نقش فطرت نسبتبه ترتب آثار عملى آن درحد مقتضى و زمينه است نه علت تامه. برايناساس شرايط مختلف زندگى در قوت و ضعف و افزايش و كاهش آن مؤثر است، بديهى است در شرايطى كه آسايشخاطر فراهمبوده و شرايط لازم براى كاوشهاى علمى در زمينههاى گوناگون موجود باشند، حس راستى و فطرت علمدوستى انسان فعالتر از زمانى است كه چنين شرايطى فراهم نباشند، و چه بسا در شرايط بحرانى زندگى اين نيروى درونى به كلى از فعاليتبازمىايستد، ولى هرگز چنين نوسانى دليل بر فطرىنبودن دانشدوستى انسان نيست.
بنابراين نبايد اشكال كرد كه اگر خداجويى ريشه در فطرت و ضمير انسان مىداشت همه انسانها در همه شرايط به مباحث مربوط به الهيات و خداشناسى رغبت نشان مىدادند، درحالى كه جريان زندگى انسانها چنين رغبت همگانى را بازگو نمىكند.
پاسخ اين اشكال از توضيح قبل بدست آمد، دراينجا براى تكميلاينبحث نقل كلام مرحوم مطهرى را درپاسخ اشكال فوق مناسب مىدانيم:
«پاسخ اين پرسش اين است كه اولا: لازمه فطرىبودن يك بحث اين نيست كه همه اوقات افراد را بگيرد، همچنانكه هيچ علاقه طبيعى ديگر نيز چنين نيست، علاقه به هنر و زيبايى يك علاقه فطرى است اما چنان نيست كه يگانه سرگرمى بشر محسوب شود، بلى در مورد هرعلاقه فطرى عمومى هميشه افراد خاصى پيدا مىشوند كه علاقه و ذوق شديدترى نسبتبه آن دارند و آن را به عنوان رشته تخصصى خود انتخاب مىكنند.
ثانيا: چون امور مورد علاقه فطرى بشر متعدد است، طبعا سرگرمى به بعضى از علائق، از علائق ديگر مىكاهد و احيانا آنها را به بوته فراموشى مىسپارد، يك نفر دانشآموز تا وقتى كه در محيط دانش استبا علاقه وافر و عشق كامل به تحقيقات علمى مىپردازد و از آنها لذت مىبرد، اما همينكه محيط دانش را رها مىكند و به وطن خود بازمىگردد و سرگرم ملاقات خويشاوندان و گردشهاى دسته جمعى و غيره مىشود علاقه علميش كاهش مىيابد، تا جايى كه در خود رغبتى به فكر و مطالعه نمىيابد، با اينكه علاقه به تحقيق و كاوش يك علاقه فطرى و ذاتى در بشر است». (40)
ب : فطرت و خداشناسى
دومين جلوه فطرت در مورد آفريدگار هستى، جلوه معرفتى آن است، يعنى معرفت و شناختخدا و به عبارتى تصديق وجود خدا، زيرا شناختخدا وتصديق وجود او ملازم با التزام قلبى كه ايمان مصطلح در شرع است نمىباشد، چنانكه قرآن در وصف كافران به رسالتيادآور مىشود كه آنان با وجود داشتن يقين به آيات الهى راه جحود و انكار را برگزيدند. (41)
درميان متكلمان اسلامى درتفسير حقيقت ايمان اقوال بسيارى است كه نقل آنها در گنجايش و غرض بحث كنونى نيست، از جملهآن اقوال اين است كه جايگاه ايمان قلب است. اين گروه خود دو دسته شدهاند، عدهاى آن را به معرفت و شناختخدا و ساير متعلقات ايمان تقسيم كردهاند، اين قول به جهمبنصفوان، ابوالحسناشعرى و برخى متكلمان اماميه (42) و نيز ابوالحسن صالحى از قدريه نسبت داده شده است، (43) ولى اكثر محققان اين قول را مردود دانسته و معرفت را زمينهساز ايمان شمرده و حقيقت ايمان را به تسليم بودن و التزام قلبى (گرويدن) تفسير كردهاند. آيهاى كه در مورد كافران به موسى اشاره شد وآيات مشابه آن مبطل اين نظريه است. (44)
درهرحال نقش فطرت درگرايش به خدا دراين مرحله نقش معرفتى و شناختى است نه نقش تسليم و التزام قلبى، همانگونه كه رسالت عقل نيز همان اثبات وجود خدا و معرفت او است نه ايمان و التزام به وجود او بهگونهاى كه در صفات و رفتار او تاثير گذارد. بدين جهت معرفت فطرى و عقلى براى همه كسانى كه از سلامت روان و فكر برخوردارند ثابت است و برپايه آن حجتبرهمگان تمام مىباشد، گرچه همگى مؤمن نيستند.
درعبارتى كه قبلا از مرحوم طباطبايى نقل شد نيز به فطرىبودن خداشناسى به معناى معرفت و شناخت وجودخدا اشاره شدهاست چنانكه گفته است:
«اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم (بااينكه فطرى است) اصل بحث از آفريدگار جهان فطرى است».
كلمه «اثبات» در عبارت ايشان ناظر به همان معرفت و علم به وجود خدا است.
در خطبه معروف امام على عليه السلام آمده است كه اولين مرحله دين با معرفتخدا آغازمىشود و اين معرفت آنگاه به كمال مىرسد كه باتصديق (ايمان) همراه باشد، و تصديق كامل مستلزم توحيد است، و توحيد ناب از اخلاص مايه مىگيرد، چنانكه فرمودهاند:
1 - اولالدين معرفته: آغاز دين شناختخدا است.
2 - و كمال معرفته التصديق به: كمال شناختخدا، تصديق وجود او است.
3 - و كمالالتصديق به توحيده: كمال تصديق وجود خدا، يگانه دانستن او است.
4 - و كمال توحيده الاخلاص له: (45) كمال يگانه دانستن خدا، اخلاص داشتن در اعتقاد به يگانگى خدا است.
ديندارى با شناختخدا آغاز مىشود، واين شناخت آنگاه به كمال مىرسد كه با تصديق وايمان همراه باشد (زيرا علم بدون ايمان ناقص و بىثمراست) و چون مرتبه نازل ايمان به خدا با شرك - بويژه شرك در ربوبيت وعبادت - نيز قابل جمع است نيل به مرتبه كامل آن در پرتو توحيد بهدست مىآيد وآن نيز ثمره اخلاص است.
همچنين در حديثى كه از امام رضا عليه السلام روايتشده از عقل و فطرت بهعنوان دو عامل شناخت واثبات وجود خدا يادشده و آمده است:
«به واسطه انديشهها معرفتخدا حاصل مىشود، وبه واسطه فطرت حجتالهى ثابت مىگردد.» (46) يعنى فطرت شناختخدا درهمگان موجود است وبراساس آن حجتخدا بر آنان ثابت مىگردد.
برهان فطرت برپايه عشق به كمال مطلق
انسان در درون خود مىيابد كه ميل به كمال دارد، و آنرا مىپسندد، بنابراين كمالخواهى يكى از تمايلات فطرى انسان است، و ازطرفى پساز دستيافتن به درجهاى از كمال، خواهان درجه بالاتر آن است و اين نشانمىدهد كه او كمال اعلا و برتر را مىخواهد، و باتوجه به عكسالعملهاى رفتارى و مطالعه گفتار و رفتار ديگران، چنين تمايلى را در وجود آنان نيز مىيابد، و از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه عشق به كمال مطلق يكى از تمايلات فطرى انسان است، و چون مصداق كمال مطلق خدا است، پس خداخواهى يكى ازتمايلات فطرى انسان است. اكنون بايد ديد با استناد به چه قاعدهاى مىتوان اثبات كرد كه اين تمايل فطرى واقعنما بوده، وجود كمال مطلق را اثبات مىكند؟
دلالت تمايل به كمال مطلق بر واقعيت داشتن آن را به دو صورت مىتوان تصويركرد:
1 - بامراجعه به سايرتمايلات فطرى و غريزى روشن مىشود كه همگى ناظر به واقعيات و كاشف از آنها مىباشند، و امورى خيالى و پندارى نيستند، و با استناد به قاعده «وحدت حكمالامثال» (47) ثابت مىشود كه فطرت كمال مطلق خواهى انسان نيز ناظر به واقعيت و كاشف از آن است.
2 - محبت وعشق از امور ذاتالاضافه است، وتحقق امور ذاتالاضافه بدون تحقق مضافاليه ممكن نيست، بنابراين هرگاه محبت وعشق به كمال مطلق فعليت دارد، متعلق آن نيز بالفعل موجود است.
برهان فطرت برپايه اميد به قدرتى برتر
انسان در لحظههاى بحرانى زندگى و در شرايطى كه از همه اسباب طبيعى قطع اميد مىكند، در نهاد خود احساس نوعى اميد به قدرتى فراتر و برتر از قدرتهاى مادى را مىيابد، وجود چنين احساسى به بيانى كه در تقرير سابق گذشت دليل بر وجود قدرت مزبور است، زيرا اميد واقعيتى ذاتالاضافه دارد، و تحقق آن بدون واقعيت داشتن متعلق آن محال است.
قرآن كريم اين برهان را در موارد مختلف يادآور شده است. كه از آن جمله آيه زير است:
آنگاه كه بر كشتى مىنشينند، مخلصانه خدا را مىخوانند، ولى هنگامىكه آنان را به ساحل نجات مىرساند شرك مىورزند. (عنكبوت / 65) (48)
علامه طباطبائى در توضيح اين دليل كلامى دارد كه ترجمه آن را نقل مىكنيم:
«هيچكس - اعم از مومن و كافر - ترديد ندارد كه انسان در لحظههاى خطر كه از همه اسباب و علل نجاتبخش نااميد مىشود، به سوى قدرتى برتر كه ناتوانى و غفلت در او راه ندارد، روى مىآورد و از او يارى مىجويد، و از طرفى رجاء و اميد بسان حب و بغض و اراده و كراهت و نظاير آنها از صفاتى است كه تعلق به غير دارد، و بدون تحقق متعلق موجود نمىشود، بنابراين وجود اميد بهصورت بالفعل در نفس انسان نسبتبه قدرتى برتر، گواه بر واقعيت داشتن آن است. وجود چنين قدرتى را فطرت انسان بهروشنى درك مىكند، اگرچه دراثر سرگرمى بسيار به اسباب و امور ظاهرى چهبسا از آن غفلت مىكند، ولى بههنگام رويارويى با خطرات و شدايد زندگى، پرده غفلت كنار رفته، و فطرت نقش هدايتى خود را نشان مىدهد.» (49)
پاسخ به يك اشكال
بر برهان فطرت به تقريرى كه گذشت اشكالى وارد شدهاست، و آن اينكه:
«حقيقت اضافى بودن محبت و ارادت وعشق بيش از اين اثبات نمىكنند كه تحقق اين حالات بدون متعلق نخواهد بود، ولى بايد توجه داشت كه متعلق بالذات در همه اين احوال همان معلوم بالذات است كه خارج از حوزه نفس نيست و آن معلوم بالذات - يعنى صورت علمى - اگر حق و صدق باشد قبل از استدلال از راه اضافى بودن اين حالتها، اصل مطلب كه وجود خداوند است اثبات مىشود، و اگر پندارى و بافته خيال باشد، نشانه تحقق متعلق در خارج نخواهد بود». (50)
ولى اين اشكال بر برهان فوق وارد نيست، زيرا بحث در تصور كمال مطلق يا قدرت برتر نيست، تا گفتهشود آنچه بالذات متعلق محبت و عشق و اميد است، معلوم بالذات يعنى صورت علمى كمال و قدرت برتر است، و وجود مفهومى اعم از تحقق مصداق است; بلكه بحث در وجود محبت و اميد بهعنوان دو احساس و تمايل روحى است كه انسان آنها را بهصورت علم حضورى درك مىكند. و چون واقعيت آنها اضافى است، بدون متعلق امكانپذير نيست، چنانكه واقعيت علم بدون واقعيت معلوم، محال است.
بنابراين درست است كه در علم حضورى خطا راه ندارد، ولى معنى آن اين نيست كه هميشه كاشف از واقعيت است، مثلا علم انسان به صورتهاى خيالى حضورى است، و در وجود چنين علمى خطا راه ندارد، و درعين حال متعلق آن جز در ذهن واقعيتى ندارد، و اين بدان خاطر است كه متعلق علم حضورى از سنخ مفهوم است، نه احساس و ميل، ولى محبت، عشق و اميد از سنخ مفهوم نمىباشند. هرچند مىتوان نسبتبه آنها علم حصولى پيدا كرد و با اعاده نظر آنها را در قالب مفهوم واريز نمود، ولى اين مطلب خارج از موضوع بحث است.
برهان فطرت برپايه احساس نياز
برهان فطرت را مىتوان به گونهاى ديگر نيز نقريركرد، و آن اينكه انسان خود را موجودى نيازمند مىيابد، چنانكه ديگران را نيز در اين ويژگى همانند خود مىيابد، اين احساس نياز وى را به سوى قدرتى كه بتواند نيازهاى او را برآورده سازد سوق مىدهد، آن قدرت انسانهاى ديگر نيستند، زيرا فرض اين است كه آنها نيز همانند او نيازمندند، چنانكه موجودات مادى نيز نمىتوانند خلاء و نياز معنوى او را برآورند، از اين روى به هدايت فطرى، موجودى توانمند را مىجويد كه بتواند برآورنده نيازهاى او بطور مطلق و كامل باشد.
ويليام جيمز دراين باره گفتهاست:
«ما حس مىكنيم كه در وجود ما يك عيب و نقصى هست كه مايه ناآرامى ما است، و نيز حس مىكنيم كه هرگاه با قدرتى مافوق خود ارتباط حاصل كنيم مىتوانيم خود را از اين ناآرامى نجات دهيم، از آنجا كه بشر از آن عيب نقصى كه در او هست رنج مىبرد و آن را محكوم مىكند، ازلحاظ فكر كاملتر از اين نقصان است، و همين امر براى او كافى است كه به يك حقيقت عالىتر متوسل شود.
آدمى به اينجا كه مىرسد مىيابد كه آن خودى از او كه بالاى اين ناراحتىها و ناآرامىها مىباشد با يك حقيقت عاليترى كه از او جدا نيست مرتبط است، اين حقيقت عاليتر در هستىهاى خارج از او تصرف داشته و ممكن است مددكار او باشد، و هنگامى كه وجود نازل او به گرداب و غرقاب است پناهگاه و كشتى نجات او خواهد بود». (51)
به ديگر سخن نخستين چيزى كه انسان واقعيت آن را درك مىكند، وجود و قوا و افعال خود مىباشد، ولى انسان واقعيت اين امور را بهصورت نيازمند به غير خود درك مىكند، بنابراين حقيقت نيازمندى، نخستين حقيقتى است كه انسان با آن آشنامىشود. واز اينجا به وجود موجودى كه برآورنده اين نيازها است منتقل مىشود.
تاريخ بشر نيز گواه بر اين است كه بشر از دورترين روزگارها به وجود قدرت يا قدرتهايى ماوراء طبيعى عقيده داشته و اقعيتخود را وابسته به آن مىدانسته است، و اين گواه بر آن است كه اعتقاد به عالم ماوراء طبيعت از لوازم فطرت انسان است، و جز كسانى كه به خاطر برخى شبهات از طريق فطرت منحرف شدهاند، از آن روى برنمىتابد، اين افراد بسان كسانىاند كه يا در اثر اعتياد به مواد مخدر آن را مىپسندند، هر چند فطرت آنان از آن گريزان است. (52)
ج - فطرت و خداگرائى
از تجليات ديگر فطرت دينى، دينگرايى و خداباورى است، اين بعد از فطرت دينى انسان مبتنى بر بعد پيشين است، يعنى نخست فطرت وجود خدا را به انسان مىنماياند و نوعى تصديق علمى (معرفت) براى او فراهم مىسازد، اين معرفت فطرى موضوع براى احساس فطرى ديگرى مىشود كه به ايمان به خدا و پرستش او دعوت مىكند، اين احساس فطرى همان است كه از آن بهعنوان لزوم شكر منعم و احيانا لزوم دفع ضرر و زيان ياد مىشود. يعنى پس از آنكه با درك روشن فطرت وجود خدا ثابتشد، به حكم اينكه او آفريدگار و ولى نعمت انسان است و - لااقل - احتمال داده مىشود كه دستورات و تكاليفى دارد كه بىاعتنايى سبتبه آنها زيانبار و عمل به آنها سودبخش خواهد بود «حس شكرگزارى، و نفعطلبى و زيانگريزى انسان را به ايمان و پرستش خدا فرا مىخواند».
به عبارت ديگر آنچه مربوط به مرحله قبلى فطرت است از مقوله جهانبينى (جهانبينى فطرى) است و آنچه مربوط به اين مرحله است از مقوله ايدئولوژى مىباشد، گزارهاى كه دستاورد فطرت را در مرحله قبل گزارش مىدهد، گزارهاى اخبارى است (خدا موجود است) و گزارهاى كه محصول فطرت را در اين مرحله بازگو مىكند انشائى مىباشد (بايد به خدا ايمان آورد).
خداگرايى فطرى براساس اصل فطرى ديگرى نيز قابل تفسير است، و آن عبارت است از حس زيبايى دوستى و جمال گرايى انسان، يعنى نخست فطرت خداشناسى به معرفتخدا بهعنوان مركز و كانون كمال و جمال نايل مىگردد و برپايه آن حس جمال گرايى و زيبايى پرستى، انسان را به ايمان به خدا و پرستش او برمىانگيزد.
بنابراين ريشههاى خداباورى و ايمان فطرى، تمايلات فطرى زير است:
1 - حس شكرگزارى
2 - حس جمال پرستى
3 - حس نفع طلبى
4 - حس زيان گريزى.
در منابع دينى تصريحات و تلويحاتى به عوامل مزبور يافت مىشود. حضرت على عليه السلام در يكى از سخنان خود عبادت كنندگان خدا را به سه دسته با سه انگيزه مختلف بشرح زير تقسيم كردهاست:
الف: آنان كه خدا را به انگيزه رغبت (به پاداشهاى الهى) عبادت مىكنند كه عبادتى تاجرمآبانه دارند. (قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار)
ب: آنان كه خدا را به انگيزه رهبت و ترس پرستش مىكنند و عبادت آنان برده صفت است. (وان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد)
ج: آنان كه خدا را به انگيزه شكرگزارى پرستش مىكنند و آن عبادت آزادگان است. (وان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار) (53)
در حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايتشده است، انگيزه عبادت احرار حب و دوستى خدا بشمار آمدهاست (و قوم عبدوا الله عزوجل حبا له فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العبادة) (54)
در تفسير اين دو روايت مىتوان گفت: حريت در عبادت دو مرتبه دارد كه عاليترين مرتبه آن عبادت به انگيزه حب است، عبادتكننده در اين مرتبه جز به جمال و كمال معبود توجهى ندارد، ولى در عبادت شاكرانه، نعمتهاى الهى نظر عابد را به خود جلب مىكند و او را به پرستش ولى نعمت فرا مىخواند. اين مطلب از جمله اخير حديث كه فرمود: «و هى افضلالعبادة» نيز بدست مىآيد، چنانكه در حديث ديگرى كه از امام صادق عليه السلام روايتشده، آن حضرت پس از اشاره به عبادت عبادتكنندگان و انگيزه رهبت و رغبت فرمود:
«ولى من خدا را به انگيزه محبت پرستش مىكنم (ولكنى اعبده حبا له عز و جل)» (55)
حضرت ابراهيم در برابر پرستشكنندگان ستارگان و به منظور ابطال عقيده آنان چنين احتجاج كرد كه او اشياء افول كننده را دوست ندارد «انى لا احبالآفلين» (انعام/76)، توضيح استدلال او اين است كه عبادت راستين از حب و دوستى معبود سرچشمه مىگيرد، و معبود آنگاه شايسته محبت است كه از نقص و نيازمندى پيراسته باشد، و افول و غيبت از نشانههاى نقص است، بدينجهت او ستارگان و هرچه مانند آنها داراى افول و غيبت و زوال است را محبوب حقيقى خود برنمىگزيند. (56)
خداشناسى و فطرت در اقوال فلاسفه و دانشمندان
خداشناسى و دينگرايى فطرى پيوسته مورد توجه فلاسفه و دانشمندان بوده و اخيرا نظر روانشناسان را بيش از گذشته به خود جلب كردهاست. در اين بخش آراء برخى از فلاسفه و روانشناسان معروف پيرامون اين مسئله را بررسى مىكنيم:
× امام فخر رازى پس از اشاره به راههايى (57) كه فلاسفه و متكلمان براى اثبات وجود خدا پيمودهاند گفته است:
«برخى بر اين باورند كه علم به وجود خدا بديهى است. زيرا انسان هنگامى كه با محنتها و بلاها مواجه مىشود نفس خود را چنين مىيابد كه بهسوى موجودى توانا تضرع مىنمايد تا او را از آن بلاها نجات دهد، و اهل تصوف و عارفان نيز بر اين باورند كه علم به وجود خدا بديهى است». (58)
× صدرالمتالهين نيز در كتاب مبداء و معاد فطرى بودن وجود خدا را يادآور شده و گفتهاست:
«وجود واجب تعالى - چنانكه گفته شدهاست - امرى فطرى است، زيرا انسان به هنگام رويارويى با شرايط هولناك به سائقه خلقت (فطرت) خود به خدا توكل كرده و بهطور غريزى به مسببالاسباب و آنكه دشوارىها را آسان مىسازد روى مىآورد، هرچند به اين گرايش فطرى و غريزى خود توجه (علم به علم) نداشته باشد. بدين جهت اكثر عرفا به حالتى كه انسان در لحظههاى خطر مانند غرق شدن و سوختن در خود احساس مىكند بر اثبات وجود خدا استدلال مىكنند و در كلام الهى نيز به اين مطلب اشاره شده است». (59)
× پاسكال رياضيدان معروف فرانسوى در قرن هفدهم ميلادى (60) براين عقيده است كه محبت امرى است الهى كه برتر از عقل مىباشد براين اساس او بنياد علم و اعتقاد را بر اشراق قلبى قرار داده مىگويد:
«به وجود خدا دل گواهى مىدهد نه عقل، و ايمان از اين راه بهدست مىآيد» و نيز مىگويد: «دل دلايلى دارد كه عقل را بهآن دسترسى نيست». (61)
× مالبرانش از حكماى فرانسه در اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هيجدهم ميلادى (62) در باب روح و معرفت انسان بيانى دارد كه نتيجه آن اين است كه اولا: آنچه متعلق حقيقى ادراك انسان است وجود خدا است ثانيا: اين معرفتبديهى و بىواسطه حاصل مىشود. چنانكه گفته است:
«روح انسان هرچند بظاهر به تن پيوسته است ولى پيوستگى حقيقى و اصلى او به خدا است، اما چون انسان گناهكار شده به تن متوجه گرديده و اتصالش به مبداء ضعيف شدهاست، بايد بكوشد كه آن اتصال قوت بگيرد و هرچه اين پيوستگى بيشتر قوت يابد روشنايى علم بهتر تابش خواهد داشت.
روح نمىتواند ادراك كند مگر آنچه را با او متحد و پيوسته است. و چون به جسم پيوستگى حقيقى ندارد و اتصالش در واقع به خدا است، فقط وجود خدا را ادراك مىكند... از اين بيان روشن مىشود كه ذات بارى اثبات لازم ندارد. وجودش بديهى و علم انسان به هستى او ضرورى است و نفس انسان خدا را مستقيما و بلاواسطه ادراك مىكند». (63)
× از دانشمندانى كه در اين باره مطالعات علمى گستردهاى انجام داده، ويليام جيمز روانشناس معروف آمريكايى در نيمه دوم قرن نوزدهم و دهه اول قرن بيستم ميلادى (64) مىباشد، وى اين موضوع را به شيوه معمول در روانشناسى مورد بحث قرار داده و سرانجام نتيجه گرفته است كه مبناى مذهب دل و جاذبههاى درونى و اشراقاتى است كه از ضمير ناخودآگاه انسان مايه مىگيرد. اينك بخشى از آراء او را يادآور مىشويم:
1 - مايك قاعده خوبى در روانشناسى داريم و آن ايناست كه هرگاه بخواهيم يك عضوى را بشناسيم، جستجو و مطالعه مىكنيم كه كار و عمل خصوصى آن عضو كدام است، يعنى آن عضو چه عمل و كارى انجام مىدهد كه عضوهاى ديگر آن كار را انجام نمىدهند، مطمئنا اين روش در اين كار ما نيز مفيد خواهد بود. خصوصيات آزمايشهاى مذهبى، يعنى آن چيزى كه از روى آن مىتوان آزمايشهاى مذهبى را از ديگر رويدادهاى زندگى جدا ساخت، عوامل و خصوصياتى هستند كه جز در آزمايشهاى مذهبى جاى ديگر آنها را نمىتوان يافت، و البته يك چنين خصوصياتى را ما مىتوانيم در آزمايشهاى مذهبى حالتهاى شديد آن را بررسى كرده و تحت مطالعه قرار دهيم (65)
2 - مايه اوليه مفهومات مذهبى از اعتقادات قلبى سرچشمه مىگيرد و سپس فلسفه و استدلالهاى تعقلى آن مفهومات را تحت نظم و فرمول درمىآورند، آنچه در اين ساختمان استحكام و اطمينان مىدهد از اعماق قلب بيرون مىآيد و آنچه سر و صورت به آن مىبخشد كار مهندس عقل و منطق است، فطرت و قلب جلو مىرود و عقل به دنبال او همراهى مىكند.
فراموش نفرماييد كه من هيچوقت نمىگويم در قلمرو مذهب، قلب و باطن بايستى پيشرو باشد، آنچه من مىخواهم بگويم اين است كه عملا اين گونهاست، نه آنكه بايد و بهتر است كه اين گونه باشد (66)
3 - من به خوبى مىپذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است، و قبول هم دارم كه فرمولها و دستورالعملهاى فلسفى و خداشناسى مانند مطالب ترجمهشدهاى است كه اصل آن به زبان ديگرى باشد.
4 - ما حس مىكنيم در وجود ما يك عيب و نقصى هست كه مايه ناآرامى ما است، و نيز حس مىكنيم كه هرگاه با قدرتى مافوق خود ارتباط حاصل كنيم مىتوانيم خود را از اين ناآرامى و ناراحتى نجات دهيم.
از آنجا كه بشر از آن عيب و نقصى كه در او هست رنج مىبرد و آن را محكوم مىداند، از لحاظ فكر كاملتر از اين نقصان است، و همين امر براى او كافى است كه به يك حقيقت عاليتر متوسل شود، ... آدمى به اينجا مىرسد كه درمىيابد آن خودى از او كه بالاى اين ناراحتىها و ناآرامىها مىباشد با يك حقيقت عاليترى كه از او جدا نيست مرتبط است، اين حقيقت عاليتر در هستىهاى خارج از او تصرف داشته و ممكن است نسبتبه او كمككار و مددكار باشد و هنگامىكه وجود نازل و پايين مرتبه او به گرداب و غرقاب است پناهگاه و كشتى نجات او خواهد بود.
اين كه بشر مىگويد: «اين كنم يا آن كنم» اين تلاشهاى درونى، و اينكه مركز نيرو و فعاليتخود را از قسمت پايين به بالا منتقل مىكند و جزء پايين را ترك مىگويد، اينها همه نشان مىدهد كه آن نيروى كمككار خارج از اوست وبا اين همه بىنهايت متحد با او مىباشد. (67)
5 - بهنظر من هرگاه ضمير آگاه خود را دنبال كنيم، به ماوراء اين جهان محسوس و عقلانى - كه بعد ديگرى از هستى ماست - مىرسد، نام آن را هرچه مىخواهيد بگذاريد، ماوراء طبيعتيا عالم غيب و اسرار.
اين عالم غيب اسرارآميز كه مورد بحث ماستيك عالم خيالى و وهمى نيست، زيرا چنانكه مىبينيم در اين دنياى محسوس اثر و عمل دارد، وقتى ما با آن عالم ارتباط پيدا مىكنيم، ما را دگرگون مىكند، ما آدم نوى مىشويم، مثل اينكه روح نوى در ما دميده باشند، اعمال و رفتار ما كاملا عوض مىشود، پس به چه دليل بعضى از فلاسفه اين عالم را عالم غيرواقعى و غيرحقيقى مىدانند. آيا يك امر غير حقيقى و غير واقعى مىتواند در عالم واقعى و حقيقى مؤثر باشد؟
دراينجا من فقط اعتقادات قلبى و فطرى نوع بشر را بيان مىكنم و آن ايناست كه: خداوند وجود دارد چرا كه او در زندگى ما اثر واقعى و حقيقى دارد. (68)
حاصل مطالب ياد شده نكات زير است:
1 - حس مذهبى يكى از احساسات اصيل روان انسان است كه در ضمير ناخودآگاه او جاى دارد.
2 - روش كشف اين حس همان روش معمول در روانشناسى است، يعنى اثبات يك حس درونى از طريق مطالعه آثار ويژه آن.
3 - از مطالعات روانشناسانه به دست مىآيد كه نوع انسان احساس مىكند كه در او نقصان و كاستى يافت مىشود و او مىتواند از طريق ارتباط با نيرويى برتر اين نقصان و كاستى را برطرف سازد، آن نيروى برتر در عين اينكه جدا از اوست، ولى با بعد برين روح (ضمير ناخودآگاه) او ارتباط عميق دارد.
4 - آن قدرت ماوراء طبيعى كه انسان احساس مىكند، و براى رفع كاستىهاى خود از او استمداد مىجويد امرى تخيلى و پندارى نيست، زيرا در زندگى روحى انسان آثار حقيقى و واقعى مهمى دارد.
پىنوشتها:
1) راغب اصفهانى .المفردات .ماده فطر.
2) طبرسى . مجمع البيان ج3.ص 169.«الفطرالشق عن امرالله كماينفطرالورق عنالشجر، ومنه فطراللهالخلق، لانه بمنزلة ماشق منه فظهر».
3) راغب اصفهانى. المفردات ، ماده فطر. «فطرالله الخلق هو ايجاده الشيى وابداعه على هيئة مترشح لفعل من الافعال».
4) ابن اثير. نهايه. ج3. ص457. «الفطر: الابتداء والاختراع»
5) الميزان، ج10. ص299.
6) ر.ك: فطرت.صص 18-21.
7) همان. صص 32 -34 و صص 69 -73.
8) ده مقاله پيرامون مبدا و معاد. صص 67 -69.(مقاله سوم)
9) همان . ص 69.
10) نهج البلاغه. خطبه 87 .
11) لا تبديل لخلق الله» (روم/ 30).
12) دهر/3.
13) النجاة المنطق . طبع مرتضوى، ص 62 .
14) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج2. ط دارالعلم ، صص 18 - 19.
15) فطرت. صص 58 -59.
16) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش 12.
17) شرح اشارات، ج1. ص 21.
18) فولكيه، پل. فلسفه عمومى. ترجمه دكتر يحيى مهدوى. ص 86.
19) ر.ك:اصول فلسفه،ج2.صص 4 - 8.
20) اين مقولات عبارتند از: وحدت، كثرت و كليت در مورد كميت، و ايجاب و سلب در مورد كيفيت، و ذاتيت، عرضيت، عليت، مشاركت در مورد نسبت، و امكان، امتناع و وجوب در مورد جهت. ر.ك: سير حكمت در اروپا، ج2. صص 218 - 219.
21) ر.ك: اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 2. مقدمه مقاله پنجم.
22) ر.ك:فطرت.صص 50 - 53.
23) ر.ك:همان.صص76 - 77.
24) نقدى برماركسيسم .ص 250.
25) مجله كيان، شماره 12، مطهرى و نظريه فطرت، احمدنراقى
26) علل الشرايع، ج1. باب 6، ص4. با اندكى اختلاف.
27) فطرت. صص105 -106.
28) الميزان، ج20. ص298.
29) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش12.
30) سياسى، على اكبر. مبانى فلسفه . صص 116 - 126.
31) مقاله وى دراكتبر 1958 ميلادى (آبان ماه 1337) در مجله پاريسى:(. (Realite Femins - Illustration چاپ گرديد و توسط آقاى مهندس بيانى به فارسى ترجمه گرديد و با مقدمه مهندس بازرگان و توضيحات سيدهادى خسروشاهى بانام «حس مذهبى يا بعد چهارم روح انسانى» در نوبتهاى مكرر طبع گرديدهاست.
32) حس مذهبى. صص 16 - 32.
33) چنانكه قرآن كريم انسان را به سوى دين فطرى دعوت نموده مىفرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها.» (روم/30)، و على (ع) فلسفه بعثت پيامبران را تجديد ميثاق فطرى و برانگيختن انديشهها دانسته مىفرمايد: «ليستادوهم ميثاق فطرته... و يثيروا لهم دفائن العقول» نهج البلاغه خطبه اول.
34) دربارهنظريه اخلاقى نيچه و نقد آن ر.ك: فصل نهم از كتاب فلسفه اخلاق تاليف ژكس، ترجمه ابوالقاسم پورحسينى
35) فطرت. صص 100 -105.
36) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش 12.
37) كشف المراد. مقصد سوم، فصل سوم، مبحثحسن و قبح عقلى: «ولا نتفائهما مطلقا لو ثبتا شرعا». اگر راه اثبات حسن و قبح افعال منحصر در شرع باشد، حسن و قبح بهطور مطلق (اعم از عقلىو شرعى) منتفى خواهد شد.
38) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5. ص 4.
39) همان. ص 3.
40) همان. صص 5 -6.
41) وجحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما و علوا (نمل/14).
42) فاضل مقداد. ارشادالطالبين. ص 9439.
43) تفتازانى.شرحالمقاصد، ج 5. ص 177.
44) مانند آيه 83 سورهبقره وآيه 102 سوره اسراء.
45) نهجالبلاغه، خطبه اول.
46) صدوق.توحيد.دارالمعرفه، ص 35،باب2، حديث2. «و بالعقول يعتقد معرفته، وبالفطرة تثبتحجته»
47) قاعده حكمالامثال فيمايجوز وفيمالايجوز واحد، ازقواعد بديهى عقل بوده، وبه اصل سنخيتبين علت ومعلول بازمىگردد، ومواردى كه به عنوان نقض قاعده يادمىشود، درحقيقت نقض مربوط به مصداق است نه قاعده كلى.
48) فاذا ركبوا فى الفلك دعوالله مخلصين له الدين، فلما نجاهم الى البر اذاهم يشركون» مضمون اين آيه در آيات 22 -23 يونس و 33 لقمان نيز تكرار شدهاست.
49) الميزان، ج 12. ص 274، تفسير آيه 53 سوره نحل.
50) جوادى آملى، عبدالله. مبداء و معاد. ص 112.
51) ويليام جيمز. دين و روان ترجمه مهدى قائنى. صص 193 -195.
52) ر.ك : الميزان، ج 8. ص 349.
53) نهج البلاغه. كلمات قصار، شماره 237.
54) اصول كافى، ج 1. ص 68، باب العبادة، روايت 5.
55) شيخ صدوق.خصال، باب الثلاثة، حديث 222.
56) ر. ك: الميزان، ج 7. ص 177.
57) اين راهها عبارتنداز: طريقه امكان، طريقه اتقان صنع، طريقه حركت.
58) و من الناس من زعم ان العلم بالله تعالى علم بديهى، فان الانسان يجد من نفسه عندالوقوع فى محنة او بلية متضرعه الى موجود قادر يخرجه من انواع البليات، و اصحابالرياضات و تجريدالنفس يزعمون ايضا ان العلم بوجود الله تعالى ضرورى بديهى». المباحث المشرقيه، ج 2. دارالكتاب العربى، ص471.
59) بل وجود الواجب تعالى - كما قيل - امر فطرى، فان العبد عند الوقوع فى الاهوال و صعاب الاحوال يتوكل بحسب الجبلة على الله تعالى و يتوجه توجها غريزيا الى مسبب الاسباب و مسهل الامور الصعاب و ان لم يتفطن لذلك، و لذلك ترى اكثر العرفا مستدلين على اثبات وجوده و تدبيره للمخلوقات بالحالة المشاهدة عند الوقوع فى الامور الهايلة كالغرق و الحرق، و فى الكلام الالهى، اشارة الى هذا ايضا» مبداء و معاد. ص 16.
60) وى در سال 1623 متولد شد و در سال 1662 در سى و نه سالگى درگذشت.
61) سير حكمت در اروپا، ج 2. ص 18.
62) وى در سال 1638 متولد شد و در سال 1715 در هفتاد و هفتسالگى درگذشت.
63) سير حكمت در اروپا، ج 2. صص 22 -23.
64) وى در سال 1842 متولد شد و در سال 1910 درگذشت. وى طرفدار فلسفه پراگماتيسم بود.
65) ويليام جيمز، دين و روان. ترجمه مهدى قائنى. ص 23.
66) همان. ص 57.
67) همان. صص 193 -195. نقل به اختصار و اندكى تصرف.
68) همان. صص 200 -201.
على ربانى گلپايگانى
فطرت در فرهنگ و معارف اسلامى جايگاه ويژهاى دارد. نخست در قرآن كريم و پس از آن دراحاديث دينى به عنوان يكى از اصول جهان بينى اسلامى مطرح گرديده است. دانشمندان اسلامى نيز با الهام از قرآن و حديث «نظريه فطرت» را در كتب تفسير و كلام و اخلاق مورد توجه قرار داده و به آن استناد نمودهاند.
در روزگار معاصر با توجه به بحثهاى جديد در حوزه معرفت دينى، و در رابطه با خاستگاه دين واخلاق، نظريه فطرت بيش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است، و به ويژه در آثار برجاى مانده از دو اسلام شناس برجسته يعنى علامه طباطبايى و شهيد مطهرى ، جايگاه مهمى را به خود اختصاص داده است، تا آنجا كه شايد بتوان ادعا كرد در همه مجلدات تفسير الميزان از اين مساله ياد شده و استاد مطهرى نيز بحثهاى جداگانهاى را به آن اختصاص دادهاند كه در كتابى با عنوان «فطرت» چاپ شده است.
از سوى ديگر برخى از نويسندگان نظريه فطرت و خصوصا ديدگاههاى استاد مطهرى در اين باره را به نقد كشيدهاند. اهميت و جايگاه ويژه اين اصل در جهان بينى اسلامى، و نقد آن، تحقيق درباره آن را ضرورى مىكند. ونوشته حاضر گامى است در همين راستا كه اميد است استوار و آموزنده باشد.
سرفصلهاى مباحث اين نوشتار بدين قرارند:
1 - تعريف فطرت و بيان ويژگىهاى آن
2 - فطريات ادراكى و معرفتى
3 - فطريات احساسى و گرايشى
4 - راه شناخت فطريات
5 - فطرت و توحيد
1 - تعريف فطرت
مىدانيم كه تعريف دو گونه است: تعريف لفظى و تعريف حقيقى. اينك به بررسى هر دو قسم در مورد «فطرت» مىپردازيم:
الف: تعريف لفظى
واژه فطرت از كلمه «فطر» اشتقاق يافته است، راغب اصفهانى «فطر» را به شكافتن چيزى از جهت طول تفسير كرده و گفته است : «اصل الفطر الشق طولا» (1) و در قرآن كريم آمده است:«اذا السماءانفطرت» (انفطار/1):هنگامى كه آسمان شكافته و قطعه قطعه شود.
طبرسى در معناى كلمه «فطر» گفته است :
فطر عبارت است از فرو ريختن از امر خداوند همان گونه كه برگ از درخت فرو مىريزد، و عبارت «فطرالله الخلق » كنايه از اين است كه خلق از جانب خداوند پديد آمده است. (2)
دراينكه واژه «فطر» آنگاه كه به خدا نسبت داده شود و بهعنوان فعل الهى از آن ياد شود به معناى آفريدن و ايجاد استشكى نيست، ولى لغتشناسان معتبر خصوصيت ابداع و بىسابقه بودن را نيز در آن ملحوظ داشتهاند.
بنابراين فطرت معادل خلقت نيست، بلكه معادل ايجاد وابداع است. چنانكه راغب گفته است: ايجاد وابداع نمودن خداوند خلق را به گونهاى كه براى انجام فعلى خاص مناسبت داشته باشد. (3)
ابن اثير نيز گفته است: فطر يعنى ابتدا و اختراع. (4)
اكنون بايد ديد مقصود از ابتدايى وابداعى (بى سابقه) بودن چيست ؟
علامه طباطبايى مقصود از آن را ايجاد از عدم و بدون ماده پيشين دانسته كه با خلقت كه نوعى تركيب و صورت پردازى در مادههاى موجود است متفاوت مىباشد. (5) ليكن مرحوم مطهرى اين ابداع را مربوط به مدل و الگوى آفرينش دانسته كه از ويژگىهاى آفرينش الهى است، زيرا در كارهاى انسان، حتى كارهايى كه آنها را اختراعى و ابتكارى مىداند نيز عناصرى از تقليد وجود دارد، زيرا قبل از او طبيعت وجود داشته و مدلها و الگوهايى را به او آموخته است. (6)
روشن است كه دو نظريه فوق با يكديگر منافات ندارند و در برخى از افعال الهى هر دو معناى ابداع تحقق دارد، چنانكه در برخى ديگر فقط معناى دوم موجود است.
ب: تعريف حقيقى
مقصود از تعريف حقيقى، بيان ذاتيات فطرت يعنى تعريف بالحد نيست، بلكه مقصود بيان خواص و ويژگى هاى آن، يعنى تعريف بالرسم است، درتعريف فطرت مى توان چنين گفت:
«فطرت عبارت است از نوعى هدايت تكوينى انسان در دو قلمرو شناخت و احساس»، فطريات مربوط به ادراك و شناخت، اصول تفكر بشر بشمار مىروند، و فطريات مربوط به تمايل و احساس پايه هاى تعالى اخلاقى انسان قلمداد مىگردند.
اين هدايت هاى فطرى در قلمرو شناخت و احساس در اين جهت كه تكوينى بوده و اكتسابى و آموزشى نيستند، با هدايتهاى حسى و طبيعى كه در موجودات بىجان يافت مىشود، و با هدايتهاى غريزى كه درجانداران - و به ويژه انواع حيوانى - وجود دارد، يكسانند ولى در عين حال داراى ويژگىهايى هستند كه آنها را از هدايت طبيعى و غريزى ممتاز مىسازد.
تمايز ميان طبيعت، غريزه و فطرت
طبيعت عبارت است از ويژگى ذاتى اشياء بىجان كه منشا آثار مختلف آنها است. و در فلسفه از آن با اصطلاح صورتهاى نوعيه ياد مىكنند. اعتقاد به وجود طبيعتيا صورتهاى نوعيه از يك فكر فلسفى و عقلى همگانى در بشر سرچشمه گرفته است، و آن، اين است كه از نظر عقل، دو شيىء كاملا همانند، نمىتوانند آثار مختلف داشته باشند; بنابراين خواص و آثار گوناگون اشياء، دليل بر تفاوتهاى ذاتى آنها است. از اين روى هر يك از عناصر، طبيعت ويژهاى دارد; چنانكه مركبات طبيعى نيز كه از تركيب عناصر حاصل شدهاند، داراى طبيعتهاى گوناگون مىباشند.
البته اين، يك بحث فلسفى و عقلى است و با آنچه در علم به اثبات رسيده كه تعداد و چگونگى تركيب اتمها در پيدايش اين تركيبات و آثار مختلف آنها مؤثراست، منافات ندارد; زيرا زبان هيچكدام از علم و فلسفه در اين مساله زبان نفى و انكار نيست تا با ديگرى تعارض پيداكند; بلكه هر يك از آن دو، چيزى را اثبات مىكند كه ديگرى نسبتبه آن ساكت است. آرى از نظر تبيين علمى جهان طبيعت، به فرض وجود صورتهاى نوعيه و طبيعت هاى مختلف نيازى نيست، ولى چون اين تبيين علمى به يك امر ذاتى و جوهرى منتهى نمىگردد، عقل فلسفى را قانع نمىكند، و پاسخ نهايى بشمار نمىآيد، پاسخ نهايى و فيلسوفانه آن است كه به ذات و جوهر شىء منتهى گردد، كه به حكم «الذاتى لا يعلل » پس ديگر عقل پرسشى رامطرح نخواهد كرد.
غريزه عبارت است از ويژگى ذاتى حيوانات كه از نوعى شعور و آگاهى برخوردارند; ولى شعور و آگاهى آنها عقلى و كلىگرا نيست، بلكه حسى، خيالى و وهمى است مانند آنچه در پرندگان، خزندگان، حشرات و چهارپايان ديده مىشود، كه از نخستين لحظههاى پيدايش، برخى از كارها و حركات را كه مشابه حركات ارادى و آگاهانه انسان است انجام مىدهند. مانند حركاتى كه از نوزاد جانوران نسبتبه مادر يا غذا سر مىزند، و برخى ديگر پس از گذشت روزها يا هفتهها، نظير ساختن آشيانه و مانند آن، البته چون حيوان علاوه بر حيات حيوانى داراى حيات طبيعى نيز هست، از ويژگى ذاتى طبيعت و غريزه، هر دو برخوردار است. و به عبارت ديگر هم به دستگاه طبيعى مجهز است و هم به دستگاه غريزى.
فطرت از ويژگىهاى ذاتى بشر(و هر موجودى كه گذشته از دستگاه غريزه مجهز به دستگاه فكرى است) مىباشد. فطرت مانند غريزه، نوعى كشش و ميل همراه با آگاهى است و تفاوت آن با غريزه در اين است كه آگاهى غريزى، حسى; وهمى و جزئى است، ولى آگاهى فطرى; فكرى و كلى است، و به خاطر همين تمايز ادراكى ( فكرى و عقلى بودن درك فطرى) است كه فطريات از ويژگى تعالى و قداست نيز برخوردار بوده، عينيتبخشيدن به آنها مايه رشد وكمال خواهد بود، واضح است كه انسان علاوه بر دستگاه غريزى و فطرى از دستگاه طبيعى نيز برخورداراست.
از توضيحات فوق بدست آمد كه تفاوت طبيعت، غريزه و فطرت از سنخ تفاوت تشكيكى، و ناشى از تفاوت در مراتب وجودى اشياء است.
ويژگىهاى فطرت
صفات و ويژگىهاى اشياء دو گونهاند: تحليلى و تركيبى .
تحليلى آن است كه از نهاد موضوع بدست مىآيد و به انضمام چيزى به موضوع، نياز نيست; مانند صفت «امكان» براى ماهيت، و صفت «زوج بودن» براى عدد چهار. در منطق و فلسفه اسلامى به اين نوع صفات «محمولات من ضميمه» گويند.
تركيبى آن است كه مطالعه ذات موضوع براى انتزاع آن كافى نيست، بلكه بايد چيزى از بيرون به آن ضميمه شود; مانند صفت «نويسندگى» و «دانايى» براى انسان. اين نوع صفات را دراصطلاح فلاسفه اسلامى «محمولات بالضميمه» گويند.
تفاوت اين دو نوع صفتيا محمول در مقام اثبات اين است كه دسته نخست كه «لوازم ماهيت» يا «لوازم حقيقت» شىء نيز ناميده مىشوند، به دليل (واسطه در اثبات) نياز ندارند، و از اين نظر حكم ذاتيات (جنس و فصل) اشياء را دارند، ولى دسته دوم به دليل (واسطه در اثبات) نيازمندند.
اكنون مىگوييم فطرت كه امرى آفرينشى و صفتى سرشتى و ذاتى است، ويژگىهايى دارد كه همگى از تحليل خود فطرت بدست مىآيند، و اثبات آنها براى فطرت به دليل (واسطه دراثبات) نياز ندارد، آنچه دليل مىخواهد اثبات انيت و واقعيت آنها است، نه اثبات ماهيت آنها، و بحث كنونى ما مربوط به ماهيتشناسى (تعريف) فطرت است، نه وجود شناسى فطرت، اين ويژگىها عبارتند از:
1 - تحقق آنها به علتى غير از علت وجود انسان نياز ندارد، زيرا فرض اين است كه آفرينشى و سرشتى انسانند، پس اگر انسان هست، فطريات او هم با او همراهند، آرى عوامل طبيعى، اجتماعى و غيره در رشد يا انحطاط و به عبارت ديگر در ترتب آثار عينى فطرت برآن مؤثرند، چنانكه در رشد و نمو اصل وجود انسان نيز مؤثر مىباشند.
2 - انسان به آنها درك روشن و معرفتى ويژه دارد، گرچه ممكن است از نظر علم حصولى مورد غفلت و بىتوجهى قرار گيرند، چنانكه اين دوگانگى معرفت و جهل از نظر حضورى و حصولى در مورد ذات ونفس او نيز راه دارد.
3 - ثابت ، پايدار و جاودانهاند. زيرا لوازم ذات يك چيز بسان ذاتيات آن، انفكاكناپذيرند.
4 - همگانى و فراگير بوده، كليت و عموميت دارند، دليل آن همان است كه در بند سوم گذشت.
5 - با درك و معرفت فكرى و عقلى همراهند، زيرا انسان از ويژگى عقل و تفكر برخوردار است، و چنانكه قبلا بيان گرديد، فطرت نيز از ويژگىهاى انسان و مربوط به بعد فكرى و عقلى اويند.
6 - از ويژگى قداست و تعالى اخلاقى برخوردارند، و دليل آن نيز فكرى و عقلانى بودن آنها است. زيرا معيار تكليف، امر و نهى، خوب و بد اخلاقى، عقل و تفكراست; بدين جهت در حيوانات كه فاقد درك عقلانى و فكرىاند خوب و بد اخلاقى راه ندارد، خوب و بدهاى آنها طبيعى و غريزى است.
لازم به يادآورى است كه آنچه در شعاع درك عقلانى قرار مىگيرد، فطرى ناميده نمىشود، بلكه فطرى بودن آن مشروط به اين است كه عقل آن را بپسندد، يعنى با مرتبه عقلانى وجود انسان سازگار بيابد مانند عدالت، راستگويى، وفاى به عهد و مانند آن، ولى آنچه از ويژگى درك عقلانى برخورداراست، ولى انسان تمايل و كشش عقلانى نسبتبه آن ندارد، بلكه در شعاع تمايلات حيوانى و غريزى او قراردارد، فطرى نخواهد بود، و در نتيجه قدسى و ارزشى هم نيست.
استاد مطهرى ويژگىهاى فطرت را امور زير دانستهاند:
1 - فطرت از غريزه آگاهانهتراست، غريزه به حكم اينكه يك ميل است، با آگاهى همراه است، يعنى حيوان به ميل خود نوعى آگاهى دارد، ولى ديگر به آگاهى خود علم ندارد، ولى انسان آنچه را مىداند مىتواند بداند كه مىداند.
2 - فطريات ماوراء حيوانىاند و ملاكهاى انسانيتبشمار مىروند.
3 - فطريات انتخابگرانهاند و با خودمحورى قابل توجيه نيستند.
4 - فطريات از نوعى قداستبرخوردارند. و ملاك تعالى انسان مىباشند. (7)
استاد جوادى آملى نيز درباره ويژگىهاى فطرت چنين گفتهاند:
«فطرت كه همان بينش شهودى انسان نسبتبه هستى محض و نيز گرايش آگاهانه و كشش شاهدانه و پرستش خاضعانه نسبتبه حضرت اوست، نحوه خاصى از آفرينش است كه حقيقت آدمى به آن نحو سرشته شد، و جان انسانى به آن شيوه خلق شد، كه فصل اخير انسان را همان هستى ويژه مطلق خواهى تشكيل مىدهد.
فطرت كه سرشتى ويژه و آفرينشى خاص است غيراز طبيعت است كه در همه موجودهاى جامد وبىروح يافت مىشود، و غير از غريزه است كه درحيوانات و درانسان در بعد حيوانيش موجود است، اين ويژگى فطرت از آن جهت است كه با بينش شهودى نسبتبه هستى محض وكمال نامحدود همراه است، و با كشش و گرايش حضورى نسبتبه مدبرى كه جهل و عجز وبخل را به حريم كبريايى او راه نيست، آميخته و هماهنگ مىباشد، فطرت انسانى، مطلقبينى و مطلقخواهى است». (8)
ممكن است گفتهشود منحصركردن فطرت انسانى در شهود و گرايش حضورى انسان نسبتبه هستى مطلق( خدا) شامل ساير فطريات انسان نمىشود.
ولى در پاسخ اين اشكال مىتوان گفت: ساير فطريات انسانى در حقيقت تجليات و تعينات همان فطرت خداخواهى انسان است، زيرا همه آنها از سنخ كمالند، و سرچشمه كمالات همانا ذات اقدس خداوندى است.
نكتهاى كه دركلام ايشان جاى تامل دارد اين است كه گفتهاند:
«اگرانسانيت انسان محفوظ بماند، هم آن بينش شهودى نسبتبه حضرت حق تعالى محفوظ است، و هم اين انجذاب و پرستش خاضعانه، و اگر اين خضوع وآن شهود نبود فصل اخير انسان هم نخواهد بود». (9)
آنگاه به اين كلام امام على عليه السلام استشهاد كرده كه در مورد انسانهايى كه معيارهاى انسانيت را رعايت نكرده وبه صفات حيوانى خو گرفتهاند فرموده است:
«صورت آنان صورت انسان ولى قلبشان قلب حيوان است، نه راه هدايت را مىشناسند تا از آن پيروى كنند، و نه باب ضلالت را تا آن را مسدود سازند، چنين فردى مرده زندهها (زندهنما) است.» (10)
در اين جا اين سؤال مطرح مىشود كه هرگاه فطرت امرى سرشتى و آفرينشى است، قطعا همگانى و پايدار و تغييرناپذيراست; چنانكه ازآيه فطرت (11) نيزاستفاده مىشود، و در كلام استاد جوادى هم به آن تصريح شده است. در اين صورت فرض محفوظ نماندن فطرت وتغييرپذيرى آن درست نيست، مگر اينكه مقصود از انسانيت انسان مراتب عاليه و كمالات معنوى او باشد كه اينها مربوط به ثمرات و آثار عملى فطرت مىباشند، نه اصل وجود فطرت; زيرا چون انسان موجودى مختار وانتخابگراست، دربكار گرفتن فطرت وانقياد در برابر رهنمودهاى فطرى كه تجلى هدايتخداوندى است، آزادى تكوينى دارد، ومىتواند شاكر يا كفران كننده باشد; چنانكه خداوند مىفرمايد:
«ما راه را به او نشان داديم او يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاس» (12)
چنانكه قوه تفكر و خرد نيز كه خداوند به انسانهاى عاقل ارزانى فرموده است (با حفظ سلامتى جسمى و روانى) قابل تغيير و تبديل نيست، ولى همگان در ميدان عمل منقاد عقل خود نبوده، گروه بسيارى سرسپرده غرايز حيوانى خويش مىباشند.«لهم قلوب لايفقهون بها» (اعراف /179).
همين گونه است قرآن كريم كه كتاب هدايت همگانى است، ولى جز مؤمنان و پرهيزگاران از آن هدايت نمىجويند.
بنابراين بايد اصل فطرت و هدايت فطرى كه سرمايهاى همگانى براى بشر است، را از انقياد و دلسپارى به آن كه مايه تعالى و رشد معنوى انسان است، و پشت پا زدن به آن كه مايه انحطاط و سقوط از مقام عالى انسانيت است تفكيك نمود، تا حكم يكى به ديگرى اشتباه نشود.
2 - فطريات ادراكى و معرفتى
همان گونه كه قبلا يادآور شديم فطريات انسان را مىتوان به دو نوع فطريات ادراكى يا معرفتى و فطريات احساسى يا گرايشى تقسيمكرد، قسم نخست مربوط به عقل وانديشهاند، و قسم دوم مربوط به دل و روان.
اصطلاح فطرى در مورد ادراك و شناختبه معانى مختلفى بكار رفته است:
معانى تشكيكناپذير يا اصول تفكر بشر
شيخ الرئيس در تعريف فطرت ادراكى كلامى دارد كه حاصل آن، اين است كه فطريات معرفتى انسان دو ويژگىدارند:
1 - اداراكاتى تلقينى و متاثر از عوامل مختلف بيرونى نبوده، از درون انسان و سرشت او سرچشمه مىگيرند.
2 - جزمى، قطعى و تشكيكناپذيرند.
وى سپس فطريات ادراكى را به دوقسم: 1 - فطريات عقلى 2 - فطريات وهمى تقسيم كرده و يادآور شدهاست كه فطريات عقلى هميشه صادق و راستگو مىباشند، ولى فطريات وهمى با صدق و راستى ملازمه ندارند. و علت آن اين است كه وهم گاهى از محدوده خود تجاوزنموده و در قلمرو عقل وارد مىشود، اينجا است كه داوريها و ادراكات او هرچند جزمى است ولى بر خطا مىباشند، و اين خطا را جز عقل متوجه نمىشود، و فطريات نادرست وهم «وهميات» مىباشند. (13)
لازم به يادآورى است كه بديهيات عقلى نيز دو گونهاند:
1 - بديهيات عقل نظرى، مانند امتناع اجتماع وارتفاع متناقضين، بزرگتربودن هر كلى از جزء خود، نيازمندى موجود امكانى به علت، مساوى بودن مقادير مساوى بايك مقدار بايكديگر، وجود دنيايى خارج از انسان و...
2 - بديهيات عقل عملى مانند حسن عدل و راستگويى و قبح ظلم و دروغگويى و نظايرآنها كه در مبحثحسن قبح عقلى پيرامون آنها بحثشده است.
ناگفته معلوم است كه اين نوع از بديهيات به دليل اينكه ريشه در فطرت و نهاد انسان دارند عمومى و همگانى مىباشند; بدين جهت مىتوان آنها را ادراكات عمومى نيزناميد. (14)
اين نكته نيز قابل دقت است كه پارهاى از بديهيات عقل نظرى مانند اصل امتناع تناقض، اصل عليت، اصل جهت كافى و... از پايههاى تفكر و معرفتبشر مىباشند و هرگونه تشكيك يا انكار در مورد آنها موجب تشكيك و انكار در كل عالم شناخت و معرفت مىگردد، بدينجهت منطق و فلسفه حسى وتجربى كه بهكلى منكر اينگونه فطريات عقلى استبسان فردى است كه بربالاى شاخه درختى نشسته و بدون آنكه متوجه باشد آن شاخه را اره مىكند، شايسته است كلام استاد شهيد مطهرى را در اين باره يادآور شويم:
«يگانه راه براى ارزش داشتن علم، فكر وفلسفه بشر; قبول كردن فطرىبودن اصول اوليه تفكراست، باگرفتن اين (اصل) براى ما جز شك مطلق چيزى باقى نمىماند. پس فلسفههايى كه هم به فطرى نبودن اصول اوليه تفكر قائلند و هم مىخواهند بگويند مابه يك فلسفه - مثلا ماترياليسم ديالكتيك - قائل هستيم و جهان جز ماده چيزى نيست، بايد به اينها گفت: خود همين نيز فكرى است كه هيچ اعتبارندارد، زيرا اين مبنايى كه برايش ساختهايد مبنا نيست، يعنى تو درحكم همان شخصى هستى كه روى شاخه درخت نشسته و زيرپاى خود را مىبرد». (15)
پاسخ به يك اشكال
برخى در نقد اين كلام گفتهاند: بديهى بودن قضاياى مزبور، دليل براينكه بشر ساختمان وجودى ويژهاى دارد نيست، آنگاه درتوضيح آن چنين گفتهاند: اصل امتناع تناقض را مىتوان به عنوان يكى از قواعد استنتاج صورتبندى كرد، و دراين صورت نه صادق است و نه كاذب، زيرا قواعداستنتاج جنبه آلى دارند و اگر چه برهان منطقى را امكانپذير مىكند، خود مشمول صدق و كذب نمىباشند.
و قضاياى ديگر نيز اگر به نحو تحليلى، (Analytic) قرائت نشوند انكار صدق آنها به تناقض نخواهدانجاميد، در اين صورت منكران آنها يا بايد نقيض آنها رابهعنوان اصول موضوعه بپذيرند و يا بر آن اقامه برهان كنند، چنانكه قائلان نيز بايد مفاد آنها را يا بهعنوان اصول موضوعه قبول كنند و يا برآن اقامه برهان نمايند، در هردو صورت ارزش صدق نزد طرفين مقبول است، ونفى آنها لزوما به نفى علم و نفى درك حقيقتبهطوركلى (سوفسطايىگرى) نخواهدانجاميد. (16)
تحليل و نقد
حاصل اشكال فوق اين است كه اولا: اصل امتناع تناقض از معرفتهاى فلسفى يا علمى نيست تا صدق وكذبپذير باشد، بلكه يك قاعده و دستورالعمل منطقى است كه استدلال را ممكن مىسازد بسان كليد برق كه وسيلهاى براى روشن يا خاموشكردن لامپ است، ولى در مورد آن حكم روشنايى يا خاموشى جارى نيست، اصل امتناع تناقض نيز وسيلهاى استبراى صدق يا كذبپذيرى معرفتهاى علمى يا فلسفى انسان، ولى حكم صدق و كذب درآن جارى نيست، و از اين روى نبايد آن را بهعنوان يك معرفتبديهى و فطرى و لازمه ساختمان فكرى بشر دانست.
ثانيا: سايراصول عقلى بديهى را مىتوان به دو صورت تعبير وتفسيركرد، يكى به صورت تحليلى و ديگرى بهصورت تركيبى، در صورت اول انكار آنها مستلزم تناقض است، ولى در صورت دوم انكار آنها مستلزم تناقض نخواهد بود، و بر اين فرض ارزش صدق و كذب آنهانزد موافقان و مخالفان آنها برابر و يكسان است، يعنى هريك از دو طرف يا بايد آنها را بهعنوان اصل موضوع بپذيرند، و يا بر صدق يا كذب آنها اقامه برهان نمايند.
در نقد اين اشكال نكات زير را يادآور مىشويم:
1 - اصل امتناع تناقض از قواعد صورى نيست
اصل امتناع تناقض را نبايد بهعنوان يكى از قواعد صورى استدلال دانست، زيرا چنانكه مىدانيم قواعد صورى استدلال همان قوانين منطقىاند كه مربوط به مفاهيم ذهنى و معقولات ثانيه منطقى مىباشند، يعنى مفاهيمى كه به هيچوجه ناظر به علم خارج از ذهن نيستند، مانند مفاهيم معرف، حجت و مفاهيم مربوط بهآنها، درحالىكه هم مفهوم امتناع، و هم مفهوم تناقض به عالم واقع و خارج از ذهن نظر دارند، يعنى تناقض در عالم واقع ممتنع است، هرچند مفهوم تناقض در ذهن موجود بوده، ممتنع نيست، و بهعبارت ديگر دو مفهوم امتناع و تناقض از معقولات ثانيه فلسفىاند، نه از معقولات ثانيه منطقى.
اصولا قواعد منطقى مربوط به صورت استدلال (قواعد صورى) مقدم بر استدلال بوده و روش استدلال را نيز بيان مىكنند، ولىاصل «امتناع تناقض» پس از انجام استدلال بكارمىآيد و نتيجه بدستآمده از استدلال را مستحكم مىسازد، يعنى اگرنتيجه استدلال مثبت است، طرف نفى آن را مردود مىسازد، و اگر منفى است طرف مقابل آن (اثبات) را منتفى مىسازد.
2 - قواعد صورى نيز صدق و كذبپذيرند
اختصاص صدق و كذبپذيرى به قضاياى مربوط به فلسفه و علوم درست نيست، زيرا ملاك آن اعم از فلسفه و علوم و منطق است; چه، معيار صدق و كذب مطابقت و عدم مطابقت ادراكات با نفسالامراست، و نفسالامر اعم از ذهن و خارج مىباشد. مثلا قضيه «انسان نوع است» صادق، و قضيه «انسان جنس است» كاذب است، در حالىكه نوع بودن يا نبودن انسان مربوط به وجود خارجى انسان نيست، انسان در خارج نه نوع است و نه جنس، بلكه فرد و شخص است; و به همين صورت ساير قضاياى منطقى.
بدين جهت است كه منطق را بخشى از حكمت و فلسفه دانستهاند، زيرا عالم ذهن در مقايسه با عالم خارج از ذهن، ذهنى است، ولى خود بخشى از قلمرو عالم واقع است. خواجه نصيرالدين طوسى در اين باره گفته است:
«بحث از معقولات ثانيه از آن نظر كه معقولات ثانيهاند مربوط به فلسفهاولىاست» (17)
3 - بديهيات برهان ناپذيرند
اصول بديهى عقلى كه اصل امتناع تناقض در راس آنها است، برهانناپذيرند ولى اين نه بدان جهت است كه نيازمند برهانند ولى عقل از اثبات آنها عاجزاست، بلكه بدان جهت است كه عقل بدون احتياج به تامل و استدلال آنها را شناخته و پذيرفته است، پاسكال دراين باره گفتهاست:
«چون علتى كه اين اصول را برهانناپذير مىكند، نه خفا و ابهام، بلكه شدت وضوح آنها است، پس فقدان حجت و دليل براى اثبات آنها نه تنها نقص نيست، بلكه كمال نيز هست» (18)
4 - فطرت عقلى مشروط به صدق و كذبپذيرى نيست
در اينكه اصل امتناع تناقض از بديهيات عقلى است جاى ترديد نيست; اكنون مىگوييم خواه آن را صدق و كذبپذير بدانيم يا ندانيم از معرفتهاى فطرى و لازمه ساختار عقل و انديشه انسان است، يعنى عقل و انديشه انسان به گونهاى آفريده شدهاست كه بدون هيچگونه تامل و ترديد اجتماع و ارتفاع متناقضين را ممتنع مىداند، و انكار اين اصل بديهى عقلى موجب تزلزل پايههاى شناختبشر مىشود، و مرحوم مطهرى چيزى بيش از اين مطلب را ادعانكرده است، بنابراين به ميان كشيدن مساله صدق و كذبپذيرى معرفت در اين بحث كاملا بىربط بوده و جز مكتوم ساختن چهره حقيقت در زير نقاب مغالطه نتيجهاى ندارد.
5 - تحليلى بودن قضايا گزينشى نيست
تحليلى و تركيبىبودن قضايا معيار ثابتى دارد، و امرى گزينشى نيست تا انسان به دلخواه خود قضيهاى را تركيبى يا تحليلى قرائت كند. معيار تحليلى بودن قضيه آن است كه انكار محمول با فرض وجود موضوع مستلزم تناقض است، مانند قضاياى زير:
1 - جسم، ذوابعاد است
2 - مثلث، سه زاويه دارد
3 - انسان، ممكن الوجود است
4 - عدد زوج، قابل تنصيف است .
در قضاياى يادشده با فرض وجود موضوع، محمول قابلنفى نيست; زيرا نفى آن به تناقض مىانجامد، محمولات قضاياى فوق، يا ذاتى موضوعات آنهايند، و يا لازمه ذات آنها، كه در هر دو صورت انفكاك آنها از موضوع ممكن نيست; و اين برخلاف قضاياى تركيبى است كه نفى محمولات آنها با فرض وجود موضوعاتشان مايه تناقض نخواهد شد، مانند قضاياى:
1 - جسم، سنگين است
2 - مثلث، متساوىالاضلاع است
3 - انسان، دانشمند است
4 - عدد زوج، بزرگ است.
اكنون مىگوييم اصول عقلى و فطرى شناخت چون «اصل عليت» از قضاياى تحليلى است; زيرا موضوع عليت، ممكنالوجود است; يعنى ماهيتى كه به لحاظ ذات خود نسبتبه وجود و عدم يكسان است، و به عبارت ديگر خود مالك هستى خودنيست; و از طرفى فرض اين است كه موجود است. بنابراين در مورد هر ماهيت ممكنى كه وجود دارد دو قضيه زير صادق است:
1 - وجود دارد.
2 - وجود ندارد.
و اجتماع نفى و اثبات در يكچيز همان اجتماع متناقضين است، و راه برونرفت از اين تناقض به ايناست كه بگوييم اثبات وجود براى ممكن از ناحيه غير است، نه ناشى از ذات آن، و اين همان اصل عليت است ( استناد وجود شئ به غير آن).
فطريات افلاطونى
افلاطون براساس نظريهاى كه در باب مثل دارد همه معرفتهاى انسان را فطرى مىداند، به عقيده وى نفس انسان قبل از آمدن به عالم طبيعت در عالم مثل وجود داشته و نسبتبه مثل كه واقعيتهايى كلى و ثابت مىباشند آگاه بوده است، ولى پس از آمدن به اين عالم در اثر مجاورت و آميزش با بدن و امور اين عالم آنها را از ياد برده است، ولى از آنجا كه آنچه در اين عالم است نمونه و پرتوى از آن حقايق مىباشد، روح انسان با درك اين نمونهها بار ديگر يادآور مثل مىشود. بدين جهت وى علم و معرفت را تذكر و يادآورى مىداند و نه كسب معرفت جديد.
اين نظريه هم از طرف ارسطو و هم از طرف حكماى اسلامى مردود دانسته شده است كه فعلا مجال بررسى نيست. (19)
فطريات در اصطلاح عقليون اروپا
اصطلاح فطرى در زمينه ادراكات در منطق و فلسفه عقليون اروپائى نظير دكارت و كانت و پيروان آنان در معناى ديگرى بكار رفته است، و آن عبارت استاز اينكه پارهاى از مفاهيم كلى (ادراكات تصورى) ذاتى عقل بوده و عقل در دريافت آنها به هيچ ادراك جزئى و حسى نياز ندارد.
دكارت مفاهيم نظير وجود، وحدت، زمان، مكان و حركت را مفاهيم فطرى و ذاتى عقل دانسته است، و كانت نيز مفاهيم دوازدهگانهاى (20) را فطرى و ذاتى عقل (ماقبل حس) دانسته كه به مقولات كانتشهرت يافتهاند.
اين نظريه نيز هم از سوى حسيون اروپا و هم از طرف فيلسوفان اسلامى ابطال گرديده است. (21)
دفع يك توهم
ممكن است در يك نگاه سطحى توهم شود كه در بحث فطريات ادراكى نوعى تناقض به چشم مىخورد، زيرا در آغاز بحث فطرىبودن يك سلسله ادراكات كه مايههاى تفكر بشر مىباشند پذيرفتهشد، ولى از سوى ديگر بانظريه افلاطون و عقليون اروپا كه به ادراكات فطرى معتقدند مخالفت گرديد.
ولى اندكى تامل نادرستى اين توهم را روشن مىسازد، زيرا اولا: فطريات مورد قبول در آغاز بحث مربوط به ادراكات تصديقى است، و فطريات موردنظر عقليون اروپا مربوط به تصورات و مفاهيم مىباشد، چنانكه فطريات در كلام افلاطون اعم از تصورات و تصديقات است.
و ثانيا: تفاوت معناى فطرى در اصطلاح فلسفهاسلامى با معناى فطرى در اصطلاح افلاطون اين است كه وى معتقد است كه نفس انسان از آغاز پيدايش واجد همه معرفتها مىباشد گرچه وقتى به اين عالم مىآيد آنها را فراموش مىكند، ولى فلاسفه اسلامى نه وجود قبلى نفس را قبول دارند، و نه معرفتهاى پيشين او را.
و تفاوت آن با فطرت در اصطلاح عقليون اروپا اين است كه آنان معرفتهاى فطرى را لازمه كار عقل مىدانند، يعنى اين معرفتها گرچه در ساختمان وجودى عقل تعبيه نشده است، ولى عقل در دريافت آنها به اقامه برهان نياز ندارد، و تنهاتصور اجزاء تشكيل دهنده آنها براى دريافت و تصديقشان كافى است.
از اين جا مىتوان به مفاد دو دسته از آيات قرآن در اين باره نيز پىبرد، يكى آن دسته از آيات كه مفادشان اين است كه انسان در آغاز پيدايش واجد هيچ معرفتى نيست (نفى فطريات دراصطلاح افلاطون و عقليوناروپا) چنانكه مىفرمايد: «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا وجعل لكمالسمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون»(نحل/78) و دسته ديگر آياتى كه مفادشان اين است كه رسالت پبامبر(ص) را تذكر و يادآورى مىداند چنانكه مىفرمايد: «انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر» (غاشيه/ 21 - 22). و نيز آياتى كه در اثبات پارهاى از معارف، داورى را به عهده مخاطبان گذارده و چنين وانمود مىكنند كه اين مطلب بهقدرى روشن است كه شما خود به آن واقفيد و به اقامه برهان نيازى نيست، چنانكه مىفرمايد: «هل يستوىالذين يعلمون والذين لايعلمون» (زمر/1) و نيز مىفرمايد: «ام نجعلالذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فىالارض، ام نجعلالمتقين كالفجار» (ص/29) و نيز مىفرمايد: «هل جزاءالاحسان الا الاحسان» (الرحمن/60) و نظاير آنها.
زيرا مقصود از فطرىبودن اين معرفتها اين است كه نياز به آموزش و تعليم و اقامه برهان ندارد، نه اينكه انسان قبل از آمدن به دنيا آنها را مىدانسته است، تا در اين صورت ميان اين دو دسته از آيات تنافى باشد. (22)
3 - فطريات احساسى يا گرايشى
يك سلسله احساسات و گرايشهاى روحى ويژه در انسان يافت مىشود كه از ويژگىهاى او بشمار مىروند، برخى از اين احساسات و گرايشها كه انسان با تامل در ضمير خود و مطالعه در حالات ديگران مىيابد، عبارتند از:
1 - حس كنجكاوى يا حقيقت جويى:
انسان اين احساس و گرايش را در خود مىيابد كه مىخواهد به راز و اسرار اشياء و حوادث اطراف خود آگاه شود. آثار اين تمايل و احساس بهصورت محدود و ضعيف از لحظه پيدايش در او مشاهده مىشود و بهتدريج كه قواى ادراكى او رشد كرده و زمينهها و شرايط لازم براى تبلور يافتن آن فراهم مىگردد، آثار و نتايج آن نيز در زندگى او گسترش و تكامل مىيابد، و همين ويژگى رشد و تكامل است كه از امتيازات انسان نسبتبه ساير حيوانات مىباشد، و همانگونه كه در گذشته بيان گرديد تفاوت غريزه و فطرت، تفاوت تشكيكى در يك حقيقت است، وانسان به حكم برترى و تكامل وجودى كه نسبتبه ساير انواع حيوانى دارد از يك سلسله تمايلات ويژه برخوردار است، كه حس حقيقت جويى نمونهاى از آنها است.
عامل و منشا اصلى پيدايش و تكامل فلسفه و علم بشرى همانا حس كنجكاوى و حقيقتجويى او است. هرچند عوامل مختلف اجتماعى نيز دراين امر تاثير داشتهاند، ولى شالوده آن را حس كنجكاوى و علمدوستى انسان تشكيل مىدهد. به عبارت ديگر، آنچه فطرى بشر است علمدوستى و حقيقتجويى او است و آنچه معلول عوامل مختلف اجتماعى مىباشد، تفاوتهاى كمى و كيفى در تعين و تحقق يافتن اين گرايش فطرى مىباشد. گواه روشن بر اين مطلب وجود دانشمندان و پژوهشگرانى است كه نهتنها انگيزههاى اقتصادى و مانند آن نداشتهاند، بلكه در راه كسب معرفت و ارضاء حس كنجكاوى خود، دست از همه مزاياى اجتماعى برداشته و خطرهاى بزرگى را نيز پذيرا شدهاند.
داستان معروف ابوريحان در اين مورد آموزنده است، آنگاه كه وى در مرض مرگ بود همسايه فقيه او به عيادتش آمد، وى مسالهاى در باب ارث از او پرسيد، فقيه از اين سئوال تعجب كرد و گفت: اين سئوال در اين وقتبراى تو چه سودى دارد؟ ابوريحان گفت: با وجود اينكه در حال مرگ مىباشم، ولى آيا اگر پاسخ اين مساله را بدانم و بميرم بهتر استيا ندانم؟ فقيه گفت: بدانى بهتر است. گفت پس پاسخ سئوالم را بگو; فقيه پاسخ او را گفت و از جاى برخاست، هنوز به منزلش نرسيده بود كه ابوريحان وفات نمود.
دو سرگذشت مشابه كه از مرحوم حجةالاسلام سيدمحمدباقر شفتى و پاستور در مورد شب زفاف آنان نقل كردهاند نيز گوياى اصالت احساس علم دوستى در انسان مىباشد. (23)
2 - حس نيكى يا فضيلتخواهى
يكى ديگر از احساسات يا گرايشهاى ويژه روح انسان حس نيكى يا فضيلتخواهى است. يعنى انسان ذاتا و فطرتا آنچه را كه بهعنوان فضايل اخلاقى بشمار مىرود دوست داشته و در نهاد خود طالب و خواهان آن است. اعم از اينكه آن خير و فضيلت جنبه فردى داشته باشد مانند: حلم و شجاعت; يا جنبه اجتماعى داشته باشد مانند: دادخواهى و يارى مظلومان و كمك به محرومان ونظاير آن.
اينكه تا چه اندازه انسان توفيق مىيابد كه به نداى فطرت خود پاسخ داده و ارزشها و فضايل اخلاقى را درخود شكوفا سازد بحث ديگرى است، سخن ما مربوط به تمايل و گرايش فطرى انسان به نيكى و فضيلت است، نه تجسم و تحقق يافتن آن.
هرگز نمىتوان اين احساس فطرى را برپايه غريزه سودجويى و منفعتطلبى و به عبارت ديگر، براساس خودمحورى انسان تفسيرنمود، زيرا حس فضيلتدوستى و نيكىگرايى انسان محدود به مواردى كه نيكى و فضيلتبرآورنده نفع و سود او باشد نيست، بلكه در مواردى كه متضمن زيان او مىباشد نيز اين احساس در او وجود دارد. هرچند به خاطر اغراض ديگرآن را اظهار ننمايد. نمونه روشن اين مطلب فضيلت «ايثار و فداكارى» است كه همگان آنرا مىستايند و مىپسندند هرچند عامل به آن نباشند.
و نيز گرايش مزبور را نمىتوان معلول تعليمات و تلقينات دينى و يا نتيجه فرهنگ و آداب قومى و ملى دانست، زيرا شعاع آن فراتر و گستردهتر از عوامل ياد شده بوده و در همه انسانها با عقايد و فرهنگهاى گوناگون به چشم مىخورد.
و به عبارت ديگر عموميت و همگانىبودن آن گواه براين است كه چنين احساسى ريشه در نهاد و فطرت انسان دارد.
3 - كمال جويى و مطلق گرايى
يكى از ويژگىهاى برجسته روحى انسان حس مطلقگرايى و كمالجويى او است، يعنى اينكه انسان اولا: ذاتا خواهان كمال است ثانيا: خواهان كمال مطلق و نامحدود است، بدينجهت پس از دستيافتن به درجهاى از كمال مطلوب خود، به جستجوى مرتبه ديگرى از آن برمىآيد، و دستيافتن به كمال محدود اين احساس باطنى او را اشباع نمىكند.
در اين جا نيز يادآور مىشويم كه سخن ما در طلب و خواستن كمال مطلق است، اما اينكه عملا نيز بدان دست مىيابد يانه مورد بحث نيست.
بديهى است كه اين عامل فطرى در تكامل بشر در زمينههاى مختلف علوم و فنون نقش تعيين كننده و بنيادى داشته و دارد.
مرحوم مطهرى دراينباره كلام سنجيدهاى دارد كه يادآور مىشويم:
«ازنظرما راز تكامل را در فطرت انسان بايد جستجو كرد واينكه انسان به حسب فطرت خودش كمالجو است و در كمالجوئى خودش حد يقف ندارد، اين علت اصلى تكامل است... ولى اينها (ماترياليستها) نمىخواهند از فطرت كمالجو و ميل غيرمتناهى انسان به پيشرفت نامى ببرند، و در عينحال مىخواهند تكامل را توجيه بكنند، لذا از توجيه تكامل عاجزند، چون بااصول مادى ، تكامل قابل توجيه نيست» (24)
4 - تمايل به ابداع وابتكار
يكى ديگر از احساسات و گرايشهاى ويژه روح انسان تمايل به ابداع و ابتكار يا حس خلاقيت و نوآورى است. انسان ذاتا ابداع و خلاقيت را مىپسندد و به آن گرايش دارد و بر اين اساس آن را يك ارزش انسانى مىشناسد و آنرا مىستايد. خواه خود او هم بهصورت بالفعل داراى اين صفتباشد يا نه و شايد هم هيچ انسانى يافت نشود كه فاقد هرگونه خلاقيت و ابتكار باشد، زيرا قلمرو بروز و ظهور آن بسيارگسترده مىباشد و به فن و هنر ويژهاى اختصاص ندارد، ودر هرصورت اولا: قوه و استعداد آنرا در خود مىيابد ثانيا: آن را يك ارزش انسانى دانسته و ستايش مىكند.
درست است كه بسيارى از خلاقيتها و نوآورىهاى انسان نتيجه نيازمندىهاى او در زندگى بوده است، ولى اين امر با فطرىبودن آن منافات ندارد، نقش اين نيازمندىها بارورساختن و به فعليت رساندن همان تمايل فطرى است، چنانكه در مورد حس كنجكاوى و علمدوستى نيز همين مطلب يافت مىشود، و گواه بر درستى اين مدعا - چنانكه گذشت - اين است كه انسان ابتكار و خلاقيت را به صورت مطلق و در همه حالات دوست دارد و آنرا مىستايد، خواه به صورت بالفعل واجد آن باشد يا نه، و خواه از آن منتفع گردد يا نه.
بديهى است كه انسان چيزى را طالب است و مىستايد كه اولا: نوعى كمال وجودى بشمار آيد ثانيا: مرتبط با هستى او باشد، بنابراين خلاقيت و ابتكار از كمالات و ارزشهاى متعالى انسانى است كه مطلوب بالذات او است. هرچند مىتواند مطلوب بالغير نيز باشد و در عين اينكه ذاتا خواهان آن است، به خاطر برآوردن پارهاى نيازهاى زندگى نيز خواستار آن گردد.
اينها نمونه هايى از فطريات احساسى انسان است، هر چند فطريات انسان منحصر در آنها نمىباشد.
پاسخ به يك اشكال
در اين جا اشكالى مطرح شده است و آن اينكه: اين گرايشهاى فطرى در تمام انسانها و به نحو يكسان فعليت نيافتهاند، بنابراين بايد مقصود از آنها گرايشهاى بالقوه باشد كه در همه انسانها موجود است، ولى دراينصورت همان گونه كه انسان مثلا ابليتحقيقتجويى دارد، قابليت كتمان حقيقت هم دارد، و همانگونه كه قابليت عشق ورزى دارد قابليت نفرتورزى نيز دارد، و در طول تاريخ بشر نيز هردو نوع قابليت تحقق يافته است.
بنابراين بر مبناى نظريه فطرت از اين دونوع قابليت، آن كه به لحاظ ارزشى نيك مىباشد، فطرى و درخور تحقق است، ولى از سوى ديگر تشخيص نيك و بد امور در گرو فطرى بودن و يا نبودن آن است. و اين البته دور است. (25)
در اين اشكال چند مغالطه بزرگ رخ دادهاست كه يادآور مىشويم:
اولا: آنچه فطرى است، حقيقت جويى و علم دوستى است; يعنى انسان به مقتضاى ساختار روحى خود، آگاهى از اسرار پديدهها را دوست دارد وآن را مىستايد، و در اين حالت روحى فرض قوه و فعل متصور نيست، اين حالت پيوسته بالفعل است، آنچه در مورد برخى بالفعل و در مورد برخى بالقوه است، اثر و نتيجه عملى و عينى آن است.
ثانيا: نقطه مقابل حقيقت جويى و علم دوستى، جهل گرايى است نه كتمان حقيقت، كتمان حقيقت نقطه مقابل ابراز حقيقت است كه دو مرتبه متاخر از حقيقت جويى است. (1 - حقيقت جويى 2 - يافتن حقيقت 3 - ابراز حقيقت).
ثالثا: اگرچه انسان به لحاظ ذات و سرشتخود هم تمايل به نيكى دارد و هم تمايل به بدى، ولى اين بهخاطر دوبعدىبودن نفس و روح او است كه از آن دو به «من علوى» و «من سفلى» و بعد ملكى و ملكوتى تعبير مىشود. و انسان با قدرت عقل و تفكر، نيك و بد امور را در مقايسه با دو بعد مزبور تميز مىدهد، آنچه با من علوى هماهنگ است را نيك و آنچه با من سفلى هماهنگ است را بد مىداند.
بنابراين تمايلات و گرايشهاى فطرى (در مقابل غريزى و حيوانى) آن دسته از گرايشها است كه از جنبه علوى و ملكوتى وجود انسان سرچشمه مىگيرد و در راستاى كمال وجودى انسان قرار دارد تا اينجا مربوط به فطرت احساسى و گرايشى است; اما تشخيص اينكه گرايشهاى مزبور داراى چنين ويژگى مىباشند مربوط به فطرت ادراكى و از شؤون عقل و انديشه انسان است.
شايسته است در اين مقام قسمتى از كلام مرحوم مطهرى كه اشكال يادشده ناظر بر نظريه ايشان است را يادآور شويم:
«ارزشهاى انسانى با فطرت انسان جور درمىآيد و فطرت انسانى با اين جور درمىآيد كه انسان در سرشتخودش يك مايه انسانى دارد، مايهاى براى همين گرايشهاى مقدس، يعنى در سرشت انسان يك حقيقت مقدسى هست كه ميل به تعالى در ذات او نهفتهاست، تضاد درونى انسان كه در حديث آمده و بهدنبال آن در ادبيات ما آمدهاستبيانگر همين واقعيت است.
در حديثى كه شيعه وسنى روايت كردهاند آمدهاست كه خداوند متعال فرشته را آفريد و او را از عقل محض ساخت، و حيوان را آفريد و او را از شهوت محض ساخت، و انسان را آفريد و در او اين دو را با يكديگر تركيب كرد.»
«ان الله تعالى خلقالملائكة و ركب فيهم العقل و خلقالبهائم و ركب فيهمالشهوة، و خلقالانسان و ركب فيهالعقل والشهوة» (26)
اين تركيب انسان به تعبير حديث از جنبه فرشتهاى و جنبه حيوانى (يك موجود فرشته - حيوان) قهرا در انسان دو گرايش متضاد بهوجود آورده، گرايش رو به بالا و گرايش رو به پائين، گرايش آسمانى و گرايش زمينى.
آنگاه خدا به انسان عقل و اراده دادهاست و او را در ميان اين دو راه مختار كرده است: «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» (انسان/3) (27)
براى توضيح بيشتر اين مطلب كلامى را نيز از علامه طباطبائى در تفسير آيه «و نفس و ما سواها × فالهمها فجورها و تقواها» (شمس/7-8) يادآور مىشويم:
«متفرع ساختن الهام بر تسويه و آراستن نفس اشاره به اين است كه الهام پليدى و پاكى كه همان عقل عملى است، از مراتب تكميل آفرينش نفس انسانى و از صفات خلقت او مىباشد.
و نيز اضافه نمودن فجور و تقوى به ضمير «ها» كه به نفس باز مىگردد اشاره بهاين است كه مقصود، آن فجور و تقوايى است كه به نفس انسان و آنچه در تكليف همانند او است (مانندنفوس جن) اختصاص دارد.» (28)
4 - راه شناخت فطريات
دو تذكر مقدماتى:
1 - مىدانيم كه براى اقامه برهان بر اثبات يك مطلوب از دو شيوه مىتوان بهره گرفت، يكى شيوه مستقيم، و ديگرى غير مستقيم (خلف). شيوه مستقيم آن است كه مقدماتى ذكر شود كه مستقيما مطلوب از آنها بدست آيد. و شيوه غير مستقيم آن است كه نقيض مطلوب ابطال گردد تا نادرستى مطلوب ثابتشود.
2 - ادراكات و گرايشهاى فطرى امورى بديهى مىباشند، فطريات ادراكى از اوليات، و فطريات احساسى و گرايشى از وجدانيات (در اصطلاح منطق) بشمار مىروند. و بدينجهتبىنياز و بلكه فراتر از برهان (بهصورت مستقيم) مىباشند. بنابراين آنچه بهعنوان برهان مستقيم بر اثبات فطريات ذكرمىشود چيزى جز تنبيه و يادآورى نخواهد بود.
اينك با يادآورى اين دو مطلب به بررسى دلايل اصل فطرت برپايه دو شيوه مستقيم و غيرمستقيم مىپردازيم:
الف: شيوه مستقيم:
دلايلى كه از طريق مستقيم مىتوان بر اثبات گرايشهاى فطرى بشر اقامه كرد عبارتند از:
1 - درون كاوى و مطالعه حالات روانى:
از آنجا كه گرايشهاى فطرى از نهاد روح و جان انسان سرچشمه گرفته و از پديدههاى روانى او مىباشند، نزديكترين راه شناخت آنها مطالعه كتاب نفس و دقت در حالات روحى است. انسان آنگاه كه به ضمير و روان خود توجه مىكند اين واقعيت را درمىيابد كه او حقيقتجو و خيرخواه است، حقيقت گرايى را مىپسندد و خيرخواهى را ستايش مىكند. و روشنتر از آن كمالجويى و مطلقگرايى را در عمق ضمير خود احساس مىكند. و اين يك نوع علم حضورى است كه واقعيت معلوم نزد عالم حاضر است، زيرا حالات روحى از شؤونات و مراتب نفس مىباشند.
بديهى است كه اين روش در اين حد چيزى جز يك تجربه شخصى نيست. و نتيجه آن را نمىتوان در قالب يك استدلال منطقى ريخت و در مقام اقناع يا افهام به آن استناد نمود، و اين خصوصيت مساله فطرت نيست، بلكه همه وجدانيات اين گونهاند. آنچه در اين باره مىتواند راهگشا باشد يادآورى شواهد و نشانههايى است كه بر وجود چنين گرايشهاى فطرى در وجود نوع انسانها دلالت مىكنند. مانند اينكه مىبينيم افراد بشر در شرايط معمولى كه نه انتظار سودى مىرود و نه احتمال زيانى علم را مىستايند و عالمان را تكريم مىكنند، و نيز در گفتار و رفتار انسانها مىيابيم كه آنان پيوسته جوياى كمال مطلق بوده و به هر درجه از آنچه آن را كمال مىدانند دست مىيابند قانع نبوده، خواهان درجه بالاتر مىباشند.
اين شيوهاى است كه در مورد همه معرفتهاى وجدانى و شهودى بكار گرفته مىشود، مثلا انسان بهطور شخصى واقعيت درد و شادى را در نهاد خود احساس مىكند، ولى اين دو پديده روحى را ميان خود و انسانهاى ديگر مشترك مىداند، زيرا نشانههاى آن را در گفتار و رفتار آنان مشاهده مىكند.
از اينجا پاسخ يك اشكال روشن گرديد و آن اينكه «ارجاع به درك وجدانى، ممكن است نظريه فطرت را از گزند انتقادات ايمن دارد، اما از سوى ديگر آن را آسيبپذير خواهدكرد، چرا كه رقيب نيز مىتواند نظريه خود را مستند به درك وجدانى و علم حضورى بداند و خود را در حصار امن وجدانيات درآورد، بهاينترتيب بحث منطقى و بررسى دلايل له و عليه نظريات ناممكن خواهد شد.» (29)
پاسخ اين است كه با مراجعه به شواهد و نشانههاى فطريات كه در گفتار و رفتار انسانها نمايان است، نظريه فطرت تحكيم و نظريه رقيب ابطال مىگردد، چنانچه در مورد ساير پديدههاى روحى - اعم از غريزى و فطرى - نيز روش مقبول و معمول همين است.
همچنين بايد گفت مطلب يادشده اختصاص به وجدانيات و مشاهدات درونى ندارد، در مورد مشاهدات بيرونى كه اصطلاحا حسيات ناميده مىشوند نيز از همين قاعده و دستور پيروى مىشود. مثلا حكم به اينكه آتش گرمابخش و سوزنده است را انسان نخست از طريق حس خود درك مىكند، او با اين تجربه شخصى نمىتواند به حكم كلى دستيابد. مگر بعد از آنكه اولا: در موارد و شرايط مختلف حرارت و سوزندگى آتش را حس كند ثانيا: هماهنگى ديگران را در اين احساس تجربه نمايد. در چنين صورتى به حكم كلى نايل مىگردد. عين اين روش و دستور در مورد وجدانيات نيز جارى است.
2 - رجوع به آراء روانشناسان:
يكى از رشتههاى علوم تجربى، علم روانشناسى است كه به بحث و تحقيق درباره فعاليتهاى روانى و رفتارهايى كه نمودار آنها هستند مىپردازد، تا منشاء پيدايش و نحوه روابط و مناسبات ميان آنها و قوانين حاكم بر آنها را بشناسد. فرق ميان روانشناسى علمى و روانشناسى فلسفى اين است كه در فلسفه درباره خود روان بحث مىشود تا ماهيت و چيستى آن، و ماديتيا تجرد و بقاء يا فناى آن روشن گردد، ولى در روانشناسى علمى درباره فعاليتها و پديدههاى روانى بحث مىشود، همانگونه كه در علم فيزيك درباره اصل ماده و ماهيت آن بحث نمىشود بلكه بحثهاى علم فيزيك ناظر به آثار و خواص ماده است.
در روانشناسى تجربى اصل فعاليتها و حالات روانى ( نفسانيات) امورى مسلم و غيرقابل ترديد تلقى مىشوند، از اين روى براى مطالعه و بررسى آنها بايد همان روش معمول در علوم طبيعى و فيزيك يعنى مشاهده وتجربه را پيش گرفت.
اندكى توجه معلوم مىدارد كه حقيقت وجودى نفسانيات حتى از حقيقت وجودى خواص ماده (رنگ، حرارت، مقاومت ...) كه موضوع بحث علم فيزيك هستند مسلمتر است، در وجود خارجى اين خواص ممكن است ترديد كرد، زيرا علم به آنها حصولى است، درصورتى كه حالات نفسانى هركس مستقيما در دسترس او قراردارند و علم او به آنها حضورى است.
روانشناسان تمايلات غريزى و فطرى انسان را به سه دسته شخصى، اجتماعى و عالى تقسيمكردهاند.
الف: تمايلات شخصى
تمايلات يا انگيزههاى شخصى را «خوددوستى» نيز مىنامند، يعنى هركس خويشتن را دوست مىدارد و خير و صلاح خود را بيشتر از هركس ديگر مىجويد و بالاتر از هرچيز قرار مىدهد. اين ميل طبيعى نخستين قانونى است كه افراد بشر به سائقه غريزه از آن پيروى مىكنند و تا زمانى كه جنبه فساد پيدا نكرده و از حدود خود خارج نگرديدهاست، يعنى به تمايلات اجتماعى و عالى لطمه نزده است، مفيد و براى ادامه حيات و ترقى آن ضرورى مىباشد.
تمايلات شخصى نيز به دوگونه جسمانى و نفسانى (روانى) تقسيم مىشوند، ميلهاى بدنى و جسمانى مربوط به احتياجات بدنى مىباشند مانند احتياج به تنفس، حركت، تغذيه و استراحت. از ويژگىهاى اين تمايلات اين است كه اولا: با تغييرات و حركات بدنى معين همراهند ثانيا: ادوارى، متناوب و سيرىپذيرند. تمايلات غريزى حيوانات - به ويژه انواع پست آنها - منحصرا از اين قبيلند.
ولى در انواع بالاتر - بهويژه انسان - تمايلات شخصى روانى نيز يافت مىشود كه مربوط به احتياجات روانى آنهاست، اين تمايلات را تحت عنوان «ارضاء عزت نفس» ذكر مىكنند، اين تمايلات نه جاى معينى در بدن دارند و نه ادوارى و سيرىپذير مىباشند. ارضاى عزت نفس مظاهر مختلفى دارد كه برخى از آنها عبارتند از:
1 - تحصيل خوشبختى كه راههاى نيل به آن در علم اخلاق مورد بحث است.
2 - استقلال طلبى و كسب قدرت و سيادت.
3 - كبر و غرور كه شهرت طلبى و جاه و جلالدوستى از مظاهر آنند.
4 - احتياج به تاثر يا هيجانات روحى، مانند احتياج به نوازش و مهر و محبت.
5 - حس تملك كه سبب مىشود شخص به تصرف اشيايى پرداخته آنها را به خود منتسب سازد، و با اينكه از دايره وجود او خارج هستند، تا اندازهاى جزء شخصيتخويش بشمارآورد، بويژه آنگاه كه اشياى مزبور در نتيجه كار و زحمتخود شخص تحصيل شده باشند.
ب: تمايلات اجتماعى
تمايلات اجتماعى انسان موجب مىشوند كه نوعى علاقه و دلبستگى نسبتبه همنوعان خود احساس نمايد و در غم و شادى آنان سهيم باشد، اين تمايلات نيز مظاهر مختلفى دارد كه مهمترين آنها عبارتنداز:
1 - محبت و دوستى خانوادگى كه در دايره محدود افراد يك خانواده متجلى مىگردد.
2 - ميهن دوستى، يعنى علاقهاى كه هركس نسبتبه جامعهاى كه عضو آن است دارد، و هر اندازه اين جامعه كوچكتر باشد دلبستگى متقابل اعضاى آن بيشتر خواهد بود، زيرا اشتراك آنان در منافع و تكاليف روشنتر احساس مىشود.
3 - تقليد يا الگوپذيرى: هركس رفتار و گفتار اشخاصى كه مورد محبت او هستند سرمشق خود قرار مىدهد، مخصوصا اگر براى آنان نوعى برترى نسبتبه خودقائل باشد، اين اصل در تربيتحائز كمال اهميت است، و قرآن كريم بر آن تاكيد بسيار نموده است: «ولكم فى رسول الله اسوة حسنة»
ج: تمايلات عالى
تمايلات عالى چهار گونهاند:
1 - حقيقت جويى: اين يكى از احتياجات و تمايلات روحى انسان است كه از همان اوان كودكى فعاليت داشته و در گفتار و رفتار كودك متجلى مىگردد، و آن را حس كنجكاوى نيز مىنامند. حقيقت جويى گاهى براى جلب فايده است، و گاهى بىغرضانه، يعنى سبب مىشود كه انسان حقيقت را براى آنكه حقيقت است جستجو كند. علاقه انسان به درك حقيقت گاهى به اندازهاى است كه براى نيل به آن نهتنها طالب فايده نيست، بلكه شدايد و ناملايمات را نيز تحمل نموده به زيان و خطر نيز اقدام مىكند، چهبسا بزرگانى كه در اين طريق از بذل مال و جان دريغ نكرده و در راه نيل به حقيقت جام شهادت را نوشيدهاند. علم و فلسفه از مهمترين مظاهر حس حقيقت جويى مىباشند.
2 - ميل زيبايى دوستى: انسان طبعا به حسن و جمال تمايل دارد و عواطفش از ادراك هرچيز زيبا تحريك مىگردد و درنتيجه او را انبساط خاطر و لذتى مخصوص دست مىدهد، آثارى كه از حفريات علمى و باستان شناسى بدست آمده مىرساند كه زيبايى دوستى از زمانهاى ماقبل تاريخ نيز در بشر وجود داشته است، ليكن پرورش و تلطيف اين حس از روزى آغاز گرديده كه انسان توانسته است احتياجات اوليه خود را رفع كند و مجالى براى پرداختن به امور تفننى بدست آورد. بهطور كلى مىتوان گفت هرقدر انسان آسايش و رفاه و فرصتبيشترى داشته باشد به همان اندازه حس جمال دوستى او شديدتر شده و نياز بيشترى به درك زيبايى خواهد داشت.
3 - تمايل اخلاقى: خيرطلبى يا تمايل اخلاقى عبارتاستاز تمايلى طبيعى كه انسان به جستجوى خير و اجتناب از شر دارد، ارضاى اين ميل باعث رضايتخاطر و عدم ارضاى آن موجب پشيمانى و ندامت است. اين تمايل در واقع يكى از مهمترين وجوه تمايز انسان از ديگر حيوانات است، و مظاهر آن را بايد نشانه تمدن حقيقى افراد و اقوام بشر دانست.
4 - حس دينى: در ضمير هريك از افراد بشر تصور كم و بيش مبهمى از مبداء كل، يعنى آفريننده جهان موجود است و همه كس فطرتا ميل به درك آن دارد، اين ميل فطرى و طبيعى را حس دينى مى نامند. (30)
محقق فرانسوى (31) آقاى تانگى دكونتن، (Tanneguy dequenetain) درباره اصالتحس دينى نسبتبه ساير تمايلات عالى مىگويد:
«هماكنون جريان فكرى وجود دارد كه روز به روز تعداد متفكرين زيادترى از مكتبهاى گوناگون را به اين مطلب معتقد مىسازد كه حس دينى يكى از عناصر اوليه ثابت و طبيعى روح انسانى است، اصلىترين قسمت آن به هيچيك از رويدادهاى ديگر قابل تبديل نيست، بلكه نحوه ادراك فطرى وراء عقلى است كه يكى از چشمههاى آن از ژرفاى روان ناخودآگاه فوران مىكند، و نسبتبه مفاهيم زيبايى و نيكى و راستى (حقيقت جويى) مفهوم دينى يا به تعبير صحيحتر مفهوم مقدس، (Saere) مقوله چهارمى است كه داراى اصالت واستقلال سه مفهوم ديگراست»
وى در پايان مقاله خود مىگويد:
«ثبوت عمل دينى در روح بشر به قدرى بارز است كه اگر از مجراى طبيعى خارج شود به صورتهاى ديگرى كه گاه ديوانهوار وحشتآور است پديدار مىشود، ولى همانطوركه يكى از مزاياى عصر حاضر اين است كه در عالم طبيعتبعد چهارمى بهنام فضا يا زمان كشف شد كه از سه بعد فضايى ممتاز و در عينحال جامع آنها است، همچنين در اين عصر به موازات سه مفهوم: زيبايى، نيكويى و راستى مقوله چهارم قدسى يا يزدانى كه در حقيقتبعد چهارم روح انسان است دوباره كشف شد. دراين مقام نيز اين بعد چهارم روحى كه از سه مفهوم ديگر مجزا است، ممكن است منشاء توليد سه بعد ديگر باشد» (32)
ارزيابى اين دليل
اصولا استناد به آراء دانشمندان و كارشناسان يك دانش وفن درمسائل علمى و نظرى ارزش برهانى نداشته، افاده يقين منطقى نمىكند، هرچند مفيد نوعى معرفت مادون آن مىباشد، مشروط بهاين كه در يك مساله آراء صاحبنظران مختلف نباشد، و درصورت اختلاف، آراء فرد يا گروهى داراى رجحان و مزيتباشد، ولى در فرض اخير اگر آنچه بهعنوان مزيت و برترى يك راى بشمار مىرود خود يك دليل برهانى باشد، دراينصورت دليل بر مساله همان امر خواهدبود و نه راى دانشمند صاحبنظر.
بنابراين در مورد خواستهها و تمايلات فطرى كه درك آنها بديهى است تاآنجا كه اختلافى در ميان روانشناسان وجود نداشتهباشد، راى و نظر آنان جنبه طريقى و ارشادى دارد و دليل مؤيد خواهدبود، و آنجا كه اختلافى در كار باشد، انتخاب يك نظريه تابع مرجحات ومؤيداتىاست كه انكار و يا ترديدپذير نيستند، و دراينصورت راى برگزيده شده ارزش برهانى ندارد. گرچه در محاورات جدلى يا خطابى كارساز مىباشد.
ب: شيوه غيرمستقيم
مقصود از شيوه غيرمستقيم (طريقه خلف) اين است كه بهجاى يافتن و ذكر شواهد بر نظريه مثبت فطرت، نظريه مخالف مورد بحث قرار گيرد و بطلان و نادرستى آن اثبات شود، در اين صورت با استناد به اصل بديهى «امتناع رفع متناقضين»، درستى نظريه فطرت اثبات مىشود، بنابراين هرگاه اثبات شود كه انكار فطريات ادراكى و احساسى نتايج زيانبار و ويرانگرى را در عرصه معرفت واخلاق به دنبال دارد، به حكم اينكه اصل معرفت و اخلاق قابل انكار نيست، اصل فطرت نيز قابل انكار نخواهد بود.
اما پيامدهاى ويرانگر انكار فطريات ادراكى (بديهيات عقل نظرى) بر انديشمندان پوشيده نيست و چنانكه در بحثهاى مربوط به معرفتشناسى و فلسفه علم اثبات گرديدهاست، بدون قبول اصولى مانند اصل تناقض، عليت و سنخيت دستيابى به هيچ راى و قانون علمى ميسور نخواهد بود.
چنانكه عواقب خطرناك انكار فطريات احساسى - بويژه احساسات اخلاقى - (بديهيات عقل عملى) نيز در قلمرو اخلاق و كرامتهاى انسانى قابل انكار نيست، برمبناى اصل فطرت مفاهيم اخلاقى محتوايى ارزشى و قداستآميز دارند، و دور از هر انگيزه مادى قابل تفسيرند. تعالى طلبى، نوعدوستى، زيبايى پسندى، عدالتخواهى و... به خودى خود مطلوب و محبوب انسان مىباشند، يعنى سرشت و نهاد انسان بهگونهاى است كه به اين ارزشهاى انسانى از آن نظر كه بار ارزشى دارند متمايل است، و حتى دعوتهاى دينى نيز انسان را به همين نداهاى فطرى فرامىخوانند و گرايشهاى فطرى را تحكيم و تقويت مىنمايند. (33)
ولى هرگاه فطرت را انكار نماييم ناچار بايد گرايش انسان به كمالات انسانى را برخاسته از تمايلات حيوانى و منافع مادى بدانيم. و با داشتن انگيزههاى مادى جايى براى كمالات ويژه انسانى باقى نمىماند. انسانى بودن رفتار و اخلاقى بودن عمل و كردار آدمى در گرو متعالى بودن اهداف و انگيزههاى او است، در غيراينصورت انسان بر ساير انواع و افراد حيوان مزيتى ندارد، و اين درحالى است كه او از مزايايى در قلمرو شناخت و رفتار برخوردار است.
وقتى گرايش انسان به ارزشهاى متعالى فطرى نباشد، بايد براى همه آنها توجيهاتى از برون انسان پيدا كنيم، آنچه انسان به حسب غريزه مىخواهد همان مسائل معاشى است، ولى انسان دراثر همين زندگى معاش و حوايج مادى به يك سلسله امور ديگر نياز پيدا مىكند، مثلا احتياج به قانون پيدا مىكند، عدالت را وضع مىكند، تا به نيازهاى مادى خود جامه عمل بپوشاند. ديگر كسى عدالت را براى خود عدالت نمىخواهد، و حتى قداستى هم كه براى علم قائل استبراى نقش مهم معيشتى آن است، نه اينكه علم خودبخود قداست داشته باشد و انسان علم را براى خود علم بخواهد. و بالاخره همه مفاهيم متعالى و ارزشهاى مقدس بهگونه مادى توجيه مىشوند، برپايه اين توجيه ارزشهاى اخلاقى بىپايه مىشود، و به عبارت ديگر با چنين گرايشهاى مادى، سخن گفتن از ارزشهاى اخلاقى تناقضآميز و نامعقول است، بدينجهت آندسته از ماديگرايان مانند نيچه كه به لوازم مكتب خود ملتزم گرديدند، بهكلى منكر ارزشهاى اخلاقى شدند.
نيچه يك فيلسوف مادى است و در مورد انسان به روح مجرد و مسائلى از اين قبيل عقيده ندارد، او در ايدئولوژى خود در مورد انسان نيز مطابق فلسفه و جهانبينى خود سخن گفتهاست. در مقابل همه اخلاقيون دنيا كه گفتهاند به كمك ضعيف بشتابيد و با قوى متجاوز به ضعيف بستيزيد مىگويد، بايد قوى را حمايتكرد، چراكه جريان طبيعتبا اقويا همنوايى مىكند نه با ضعيفان. و قدرتمندى اصل و مطلوب است (34) اگر ما انسان را موجودى صددرصد مادى بدانيم راهى جز نفى اينگونه ارزشهاى اخلاقى وجود ندارد، براين اساس آنچه بهنام انسانيت، گرايشها و مقدسات انسانى مىناميم همه موهوم و بىاساس است. (35)
ممكن است گفته شود انكار فطرى بودن ارزشهاى متعالى و منحصر دانستن تمايلات انسان در تمايلات مادى و غريزى الزاما به معناى انكار ارزشهاى اخلاقى نيست، زيرا مىتوان منشاء اخلاق را دين و تعليمات دينى دانست; ولى اين سخن سنجيده وقابل قبول نيست، زيرا تعليمات دينى آنگاه سودمند و مؤثر است كه زمينه پذيرش آنها در وجود انسان فراهمباشد، و به عبارت ديگر با ساختار وجودى انسان هماهنگ باشد، درغيراينصورت بسان چشمه آبى است كه آب آن خشكيده و از جوشش باز ايستادهاست، كه هرچه آب از بيرون در آن ريختهشود به زمين فرومىرود، و آب را نگه نمىدارد. و چنان كه اشاره شد در قرآن و روايات نيز بر اين حقيقت كه تعاليم دينى هماهنگ باعقل و فطرت آدمى بوده و درجهت تنبيه وتحكيم آن است، تاكيد شدهاست.
پاسخ به يك اشكال
بر اين استدلال اشكال شدهاستبه اينكه:
«اگرچه ممكن است پيامدهاى سوء و ويرانگر حاصل از نفى يك نظريه، به لحاظ روانى و معرفتى هراسناك باشد، اما اين امر بر بطلان آن نفى، دلالت نخواهد كرد. اگر بنا بر فرض، نفى نظريه فطرت به برهان يا تجربه مبرهن گردد، لاجرم بايد تمام پيامدهاى نيك وبد آن نيز پذيرفته شود». (36)
پاسخ اين اشكال روشن است; آيا معقول و مطلوب است كه بگوييم درختى از حيات سالم برخوردار است درحالى كه ريشهها و ميوههاى آن تباه گرديدهاند؟ فرض وجود چنين درختى فرض امرى نامعقول و غيرممكن است، همين گونهاست فرض وجود برهان بر نظريهاى كه با مبادى ضرورى معرفت و نتايجسودمند آن تعارض دارد، چنين فرضى نامعقول و غيرممكن و فاقد هرگونه ارزش معرفتى - حتى در حد احتمال - است.
هرگاه انكار فطريات معرفتى (بديهيات عقلى) مستلزم فروريختن كاخ معرفتبشرى باشد، و يا انكار فطريات احساسى (تمايلات عالى) بنيان اخلاق را ويران نمايد، خود دليلى روشن بر نادرستى آن افكار است. اين استدلال نظير استدلال معروف خواجه نصيرالدين طوسى بر اثبات حسن وقبح عقلى و ابطال نظريه منكران است كه مىگويد:
«انكار حسن و قبح عقلى مستلزم انكار مطلق حسن و قبح (اعم از عقلى و شرعى) است، و بطلان لازم دليل بر بطلان ملزوم آن است.» (37)
5 - فطرت و توحيد
پس از بررسى مسائلى درباره كليات مربوط به بحث فطرت، اكنون نقش و جايگاه فطرت در توحيد و خداشناسى را مطالعه مىكنيم.
الف - فطرت و خداجويى
مقصود از فطرى بودن خداجويى اين است كه بشر از نهاد خويش و بدون آنكه نياز به آموزش داشته باشد احساس مىكند كه نسبتبه مجموعه پديدههاى هستى رازى وجود دارد كه مىخواهد آن را بگشايد، و آن اينكه آيا جهان آفريدگارى دارد؟
مراجعه به تاريخ بشر گواه بر اين است كه بشر از دورترين روزگار حيات خويش دلمشغول اين مساله بوده و تلاش فكرى مستمرى در اين زمينه داشتهاست. علامه طباطبائى دراينباره مىگويد:
«آنچه مسلم است اين است كه از روزى كه تاريخ نقلى نشان مىدهد و يا با كنجكاويهاى علمى از روزگارهاى ماقبل التاريخ بدست مىآيد بشر از اولين روزهاى پيدايش خود هرگز در اين موضوع آرام نگرفته و پيوسته به جستجو و كنجكاوى از آن پرداخته و هميشه مبارزه اثبات و نفى در اين باب به پا بوده است.
اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم (بااينكه فطرى است) اصل بحث از آفريدگار جهان، فطرى است، زيرا بشر، جهان را درحال اجتماع ديده، يك واحد مشاهده مىنمايد و مىخواهد بفهمد كه آيا علتى كه با غريزه فطرى خود درمورد هر پديدهاى از پديدههاى جهانى اثبات مىكند در مورد مجموعه جهان نيز ثابت مىباشد». (38)
آنچه در بخش اخير كلام مرحوم علامه آمده، تفسير فطرى بودن خداجويى در افراد بشر است، و آن اينكه خداجويى بشر ناشى از يك اصل فطرى ديگر يعنى جستجوى علل حوادث و پديدههاست، زيرا تمايل به علتجويى حوادث در نهاد و سرشتبشر جاى دارد، و او با هر حادثهاى كه مواجه مىشود علت آن را جويا مىشود، و همانگونه كه در فصل قبل بيان گرديد، حس كنجكاوى يكى از تمايلات فطرى انسان است.
از طرف ديگر انسان نوعى ارتباط و پيوستگى را ميان پديدههاى مختلف طبيعى مشاهده مىكند، دراينجا اين سئوال براى او مطرح مىشود كه آيا مجموعه حوادث و پديدههاى طبيعى علتى ماورائى دارند؟ و آن كيست؟ و چه ويژگىهايى دارد؟
مرحوم استاد مطهرى گذشته از توجه فطرى انسان به اصل عليت، اصل ديگرى را نيز در تفسير فطرى بودن خداجويى بشر يادآور شدهاند وآن عبارت است از درك فطرى انسان نسبتبه وجود نظمدهنده براى هر واحد يا مجموعهاى از نظم طبيعى; چنانكه گفته است:
«بشر از قديمترين ايام به مفهوم عليت ومعلوليت پى بردهاست، و همين كافى است كه او را متوجه مبدا كل كند و لااقل اين پرسش را براى او بهوجود آورد كه آيا همه موجودات و پديدهها از يك مبدا آفرينش بهوجود آمدهاند يا نه؟
بهعلاوه بشر از قديمترين ايام نظامات حيرتآور جهان را مىديدهاست، وجود خود را با تشكيلات منظم و دقيق مشاهده مىكردهاست، همين كافى بوده است كه اين فكر را در او بهوجود آورد كه اين تشكيلات منظم و اين حركات مرتب همه از مبدا و منشايى مدبر و دانا و خودآگاه ناشى مىشود يا نه؟» (39)
البته فطرى بودن يك تمايل و گرايش در انسان، مستلزم اين نيست كه در همه انسانها و در همه شرايط بهطور يكسان فعال بوده و آثار عينى آن نمايان گردد. نقش فطرت نسبتبه ترتب آثار عملى آن درحد مقتضى و زمينه است نه علت تامه. برايناساس شرايط مختلف زندگى در قوت و ضعف و افزايش و كاهش آن مؤثر است، بديهى است در شرايطى كه آسايشخاطر فراهمبوده و شرايط لازم براى كاوشهاى علمى در زمينههاى گوناگون موجود باشند، حس راستى و فطرت علمدوستى انسان فعالتر از زمانى است كه چنين شرايطى فراهم نباشند، و چه بسا در شرايط بحرانى زندگى اين نيروى درونى به كلى از فعاليتبازمىايستد، ولى هرگز چنين نوسانى دليل بر فطرىنبودن دانشدوستى انسان نيست.
بنابراين نبايد اشكال كرد كه اگر خداجويى ريشه در فطرت و ضمير انسان مىداشت همه انسانها در همه شرايط به مباحث مربوط به الهيات و خداشناسى رغبت نشان مىدادند، درحالى كه جريان زندگى انسانها چنين رغبت همگانى را بازگو نمىكند.
پاسخ اين اشكال از توضيح قبل بدست آمد، دراينجا براى تكميلاينبحث نقل كلام مرحوم مطهرى را درپاسخ اشكال فوق مناسب مىدانيم:
«پاسخ اين پرسش اين است كه اولا: لازمه فطرىبودن يك بحث اين نيست كه همه اوقات افراد را بگيرد، همچنانكه هيچ علاقه طبيعى ديگر نيز چنين نيست، علاقه به هنر و زيبايى يك علاقه فطرى است اما چنان نيست كه يگانه سرگرمى بشر محسوب شود، بلى در مورد هرعلاقه فطرى عمومى هميشه افراد خاصى پيدا مىشوند كه علاقه و ذوق شديدترى نسبتبه آن دارند و آن را به عنوان رشته تخصصى خود انتخاب مىكنند.
ثانيا: چون امور مورد علاقه فطرى بشر متعدد است، طبعا سرگرمى به بعضى از علائق، از علائق ديگر مىكاهد و احيانا آنها را به بوته فراموشى مىسپارد، يك نفر دانشآموز تا وقتى كه در محيط دانش استبا علاقه وافر و عشق كامل به تحقيقات علمى مىپردازد و از آنها لذت مىبرد، اما همينكه محيط دانش را رها مىكند و به وطن خود بازمىگردد و سرگرم ملاقات خويشاوندان و گردشهاى دسته جمعى و غيره مىشود علاقه علميش كاهش مىيابد، تا جايى كه در خود رغبتى به فكر و مطالعه نمىيابد، با اينكه علاقه به تحقيق و كاوش يك علاقه فطرى و ذاتى در بشر است». (40)
ب : فطرت و خداشناسى
دومين جلوه فطرت در مورد آفريدگار هستى، جلوه معرفتى آن است، يعنى معرفت و شناختخدا و به عبارتى تصديق وجود خدا، زيرا شناختخدا وتصديق وجود او ملازم با التزام قلبى كه ايمان مصطلح در شرع است نمىباشد، چنانكه قرآن در وصف كافران به رسالتيادآور مىشود كه آنان با وجود داشتن يقين به آيات الهى راه جحود و انكار را برگزيدند. (41)
درميان متكلمان اسلامى درتفسير حقيقت ايمان اقوال بسيارى است كه نقل آنها در گنجايش و غرض بحث كنونى نيست، از جملهآن اقوال اين است كه جايگاه ايمان قلب است. اين گروه خود دو دسته شدهاند، عدهاى آن را به معرفت و شناختخدا و ساير متعلقات ايمان تقسيم كردهاند، اين قول به جهمبنصفوان، ابوالحسناشعرى و برخى متكلمان اماميه (42) و نيز ابوالحسن صالحى از قدريه نسبت داده شده است، (43) ولى اكثر محققان اين قول را مردود دانسته و معرفت را زمينهساز ايمان شمرده و حقيقت ايمان را به تسليم بودن و التزام قلبى (گرويدن) تفسير كردهاند. آيهاى كه در مورد كافران به موسى اشاره شد وآيات مشابه آن مبطل اين نظريه است. (44)
درهرحال نقش فطرت درگرايش به خدا دراين مرحله نقش معرفتى و شناختى است نه نقش تسليم و التزام قلبى، همانگونه كه رسالت عقل نيز همان اثبات وجود خدا و معرفت او است نه ايمان و التزام به وجود او بهگونهاى كه در صفات و رفتار او تاثير گذارد. بدين جهت معرفت فطرى و عقلى براى همه كسانى كه از سلامت روان و فكر برخوردارند ثابت است و برپايه آن حجتبرهمگان تمام مىباشد، گرچه همگى مؤمن نيستند.
درعبارتى كه قبلا از مرحوم طباطبايى نقل شد نيز به فطرىبودن خداشناسى به معناى معرفت و شناخت وجودخدا اشاره شدهاست چنانكه گفته است:
«اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم (بااينكه فطرى است) اصل بحث از آفريدگار جهان فطرى است».
كلمه «اثبات» در عبارت ايشان ناظر به همان معرفت و علم به وجود خدا است.
در خطبه معروف امام على عليه السلام آمده است كه اولين مرحله دين با معرفتخدا آغازمىشود و اين معرفت آنگاه به كمال مىرسد كه باتصديق (ايمان) همراه باشد، و تصديق كامل مستلزم توحيد است، و توحيد ناب از اخلاص مايه مىگيرد، چنانكه فرمودهاند:
1 - اولالدين معرفته: آغاز دين شناختخدا است.
2 - و كمال معرفته التصديق به: كمال شناختخدا، تصديق وجود او است.
3 - و كمالالتصديق به توحيده: كمال تصديق وجود خدا، يگانه دانستن او است.
4 - و كمال توحيده الاخلاص له: (45) كمال يگانه دانستن خدا، اخلاص داشتن در اعتقاد به يگانگى خدا است.
ديندارى با شناختخدا آغاز مىشود، واين شناخت آنگاه به كمال مىرسد كه با تصديق وايمان همراه باشد (زيرا علم بدون ايمان ناقص و بىثمراست) و چون مرتبه نازل ايمان به خدا با شرك - بويژه شرك در ربوبيت وعبادت - نيز قابل جمع است نيل به مرتبه كامل آن در پرتو توحيد بهدست مىآيد وآن نيز ثمره اخلاص است.
همچنين در حديثى كه از امام رضا عليه السلام روايتشده از عقل و فطرت بهعنوان دو عامل شناخت واثبات وجود خدا يادشده و آمده است:
«به واسطه انديشهها معرفتخدا حاصل مىشود، وبه واسطه فطرت حجتالهى ثابت مىگردد.» (46) يعنى فطرت شناختخدا درهمگان موجود است وبراساس آن حجتخدا بر آنان ثابت مىگردد.
برهان فطرت برپايه عشق به كمال مطلق
انسان در درون خود مىيابد كه ميل به كمال دارد، و آنرا مىپسندد، بنابراين كمالخواهى يكى از تمايلات فطرى انسان است، و ازطرفى پساز دستيافتن به درجهاى از كمال، خواهان درجه بالاتر آن است و اين نشانمىدهد كه او كمال اعلا و برتر را مىخواهد، و باتوجه به عكسالعملهاى رفتارى و مطالعه گفتار و رفتار ديگران، چنين تمايلى را در وجود آنان نيز مىيابد، و از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه عشق به كمال مطلق يكى از تمايلات فطرى انسان است، و چون مصداق كمال مطلق خدا است، پس خداخواهى يكى ازتمايلات فطرى انسان است. اكنون بايد ديد با استناد به چه قاعدهاى مىتوان اثبات كرد كه اين تمايل فطرى واقعنما بوده، وجود كمال مطلق را اثبات مىكند؟
دلالت تمايل به كمال مطلق بر واقعيت داشتن آن را به دو صورت مىتوان تصويركرد:
1 - بامراجعه به سايرتمايلات فطرى و غريزى روشن مىشود كه همگى ناظر به واقعيات و كاشف از آنها مىباشند، و امورى خيالى و پندارى نيستند، و با استناد به قاعده «وحدت حكمالامثال» (47) ثابت مىشود كه فطرت كمال مطلق خواهى انسان نيز ناظر به واقعيت و كاشف از آن است.
2 - محبت وعشق از امور ذاتالاضافه است، وتحقق امور ذاتالاضافه بدون تحقق مضافاليه ممكن نيست، بنابراين هرگاه محبت وعشق به كمال مطلق فعليت دارد، متعلق آن نيز بالفعل موجود است.
برهان فطرت برپايه اميد به قدرتى برتر
انسان در لحظههاى بحرانى زندگى و در شرايطى كه از همه اسباب طبيعى قطع اميد مىكند، در نهاد خود احساس نوعى اميد به قدرتى فراتر و برتر از قدرتهاى مادى را مىيابد، وجود چنين احساسى به بيانى كه در تقرير سابق گذشت دليل بر وجود قدرت مزبور است، زيرا اميد واقعيتى ذاتالاضافه دارد، و تحقق آن بدون واقعيت داشتن متعلق آن محال است.
قرآن كريم اين برهان را در موارد مختلف يادآور شده است. كه از آن جمله آيه زير است:
آنگاه كه بر كشتى مىنشينند، مخلصانه خدا را مىخوانند، ولى هنگامىكه آنان را به ساحل نجات مىرساند شرك مىورزند. (عنكبوت / 65) (48)
علامه طباطبائى در توضيح اين دليل كلامى دارد كه ترجمه آن را نقل مىكنيم:
«هيچكس - اعم از مومن و كافر - ترديد ندارد كه انسان در لحظههاى خطر كه از همه اسباب و علل نجاتبخش نااميد مىشود، به سوى قدرتى برتر كه ناتوانى و غفلت در او راه ندارد، روى مىآورد و از او يارى مىجويد، و از طرفى رجاء و اميد بسان حب و بغض و اراده و كراهت و نظاير آنها از صفاتى است كه تعلق به غير دارد، و بدون تحقق متعلق موجود نمىشود، بنابراين وجود اميد بهصورت بالفعل در نفس انسان نسبتبه قدرتى برتر، گواه بر واقعيت داشتن آن است. وجود چنين قدرتى را فطرت انسان بهروشنى درك مىكند، اگرچه دراثر سرگرمى بسيار به اسباب و امور ظاهرى چهبسا از آن غفلت مىكند، ولى بههنگام رويارويى با خطرات و شدايد زندگى، پرده غفلت كنار رفته، و فطرت نقش هدايتى خود را نشان مىدهد.» (49)
پاسخ به يك اشكال
بر برهان فطرت به تقريرى كه گذشت اشكالى وارد شدهاست، و آن اينكه:
«حقيقت اضافى بودن محبت و ارادت وعشق بيش از اين اثبات نمىكنند كه تحقق اين حالات بدون متعلق نخواهد بود، ولى بايد توجه داشت كه متعلق بالذات در همه اين احوال همان معلوم بالذات است كه خارج از حوزه نفس نيست و آن معلوم بالذات - يعنى صورت علمى - اگر حق و صدق باشد قبل از استدلال از راه اضافى بودن اين حالتها، اصل مطلب كه وجود خداوند است اثبات مىشود، و اگر پندارى و بافته خيال باشد، نشانه تحقق متعلق در خارج نخواهد بود». (50)
ولى اين اشكال بر برهان فوق وارد نيست، زيرا بحث در تصور كمال مطلق يا قدرت برتر نيست، تا گفتهشود آنچه بالذات متعلق محبت و عشق و اميد است، معلوم بالذات يعنى صورت علمى كمال و قدرت برتر است، و وجود مفهومى اعم از تحقق مصداق است; بلكه بحث در وجود محبت و اميد بهعنوان دو احساس و تمايل روحى است كه انسان آنها را بهصورت علم حضورى درك مىكند. و چون واقعيت آنها اضافى است، بدون متعلق امكانپذير نيست، چنانكه واقعيت علم بدون واقعيت معلوم، محال است.
بنابراين درست است كه در علم حضورى خطا راه ندارد، ولى معنى آن اين نيست كه هميشه كاشف از واقعيت است، مثلا علم انسان به صورتهاى خيالى حضورى است، و در وجود چنين علمى خطا راه ندارد، و درعين حال متعلق آن جز در ذهن واقعيتى ندارد، و اين بدان خاطر است كه متعلق علم حضورى از سنخ مفهوم است، نه احساس و ميل، ولى محبت، عشق و اميد از سنخ مفهوم نمىباشند. هرچند مىتوان نسبتبه آنها علم حصولى پيدا كرد و با اعاده نظر آنها را در قالب مفهوم واريز نمود، ولى اين مطلب خارج از موضوع بحث است.
برهان فطرت برپايه احساس نياز
برهان فطرت را مىتوان به گونهاى ديگر نيز نقريركرد، و آن اينكه انسان خود را موجودى نيازمند مىيابد، چنانكه ديگران را نيز در اين ويژگى همانند خود مىيابد، اين احساس نياز وى را به سوى قدرتى كه بتواند نيازهاى او را برآورده سازد سوق مىدهد، آن قدرت انسانهاى ديگر نيستند، زيرا فرض اين است كه آنها نيز همانند او نيازمندند، چنانكه موجودات مادى نيز نمىتوانند خلاء و نياز معنوى او را برآورند، از اين روى به هدايت فطرى، موجودى توانمند را مىجويد كه بتواند برآورنده نيازهاى او بطور مطلق و كامل باشد.
ويليام جيمز دراين باره گفتهاست:
«ما حس مىكنيم كه در وجود ما يك عيب و نقصى هست كه مايه ناآرامى ما است، و نيز حس مىكنيم كه هرگاه با قدرتى مافوق خود ارتباط حاصل كنيم مىتوانيم خود را از اين ناآرامى نجات دهيم، از آنجا كه بشر از آن عيب نقصى كه در او هست رنج مىبرد و آن را محكوم مىكند، ازلحاظ فكر كاملتر از اين نقصان است، و همين امر براى او كافى است كه به يك حقيقت عالىتر متوسل شود.
آدمى به اينجا كه مىرسد مىيابد كه آن خودى از او كه بالاى اين ناراحتىها و ناآرامىها مىباشد با يك حقيقت عاليترى كه از او جدا نيست مرتبط است، اين حقيقت عاليتر در هستىهاى خارج از او تصرف داشته و ممكن است مددكار او باشد، و هنگامى كه وجود نازل او به گرداب و غرقاب است پناهگاه و كشتى نجات او خواهد بود». (51)
به ديگر سخن نخستين چيزى كه انسان واقعيت آن را درك مىكند، وجود و قوا و افعال خود مىباشد، ولى انسان واقعيت اين امور را بهصورت نيازمند به غير خود درك مىكند، بنابراين حقيقت نيازمندى، نخستين حقيقتى است كه انسان با آن آشنامىشود. واز اينجا به وجود موجودى كه برآورنده اين نيازها است منتقل مىشود.
تاريخ بشر نيز گواه بر اين است كه بشر از دورترين روزگارها به وجود قدرت يا قدرتهايى ماوراء طبيعى عقيده داشته و اقعيتخود را وابسته به آن مىدانسته است، و اين گواه بر آن است كه اعتقاد به عالم ماوراء طبيعت از لوازم فطرت انسان است، و جز كسانى كه به خاطر برخى شبهات از طريق فطرت منحرف شدهاند، از آن روى برنمىتابد، اين افراد بسان كسانىاند كه يا در اثر اعتياد به مواد مخدر آن را مىپسندند، هر چند فطرت آنان از آن گريزان است. (52)
ج - فطرت و خداگرائى
از تجليات ديگر فطرت دينى، دينگرايى و خداباورى است، اين بعد از فطرت دينى انسان مبتنى بر بعد پيشين است، يعنى نخست فطرت وجود خدا را به انسان مىنماياند و نوعى تصديق علمى (معرفت) براى او فراهم مىسازد، اين معرفت فطرى موضوع براى احساس فطرى ديگرى مىشود كه به ايمان به خدا و پرستش او دعوت مىكند، اين احساس فطرى همان است كه از آن بهعنوان لزوم شكر منعم و احيانا لزوم دفع ضرر و زيان ياد مىشود. يعنى پس از آنكه با درك روشن فطرت وجود خدا ثابتشد، به حكم اينكه او آفريدگار و ولى نعمت انسان است و - لااقل - احتمال داده مىشود كه دستورات و تكاليفى دارد كه بىاعتنايى سبتبه آنها زيانبار و عمل به آنها سودبخش خواهد بود «حس شكرگزارى، و نفعطلبى و زيانگريزى انسان را به ايمان و پرستش خدا فرا مىخواند».
به عبارت ديگر آنچه مربوط به مرحله قبلى فطرت است از مقوله جهانبينى (جهانبينى فطرى) است و آنچه مربوط به اين مرحله است از مقوله ايدئولوژى مىباشد، گزارهاى كه دستاورد فطرت را در مرحله قبل گزارش مىدهد، گزارهاى اخبارى است (خدا موجود است) و گزارهاى كه محصول فطرت را در اين مرحله بازگو مىكند انشائى مىباشد (بايد به خدا ايمان آورد).
خداگرايى فطرى براساس اصل فطرى ديگرى نيز قابل تفسير است، و آن عبارت است از حس زيبايى دوستى و جمال گرايى انسان، يعنى نخست فطرت خداشناسى به معرفتخدا بهعنوان مركز و كانون كمال و جمال نايل مىگردد و برپايه آن حس جمال گرايى و زيبايى پرستى، انسان را به ايمان به خدا و پرستش او برمىانگيزد.
بنابراين ريشههاى خداباورى و ايمان فطرى، تمايلات فطرى زير است:
1 - حس شكرگزارى
2 - حس جمال پرستى
3 - حس نفع طلبى
4 - حس زيان گريزى.
در منابع دينى تصريحات و تلويحاتى به عوامل مزبور يافت مىشود. حضرت على عليه السلام در يكى از سخنان خود عبادت كنندگان خدا را به سه دسته با سه انگيزه مختلف بشرح زير تقسيم كردهاست:
الف: آنان كه خدا را به انگيزه رغبت (به پاداشهاى الهى) عبادت مىكنند كه عبادتى تاجرمآبانه دارند. (قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار)
ب: آنان كه خدا را به انگيزه رهبت و ترس پرستش مىكنند و عبادت آنان برده صفت است. (وان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد)
ج: آنان كه خدا را به انگيزه شكرگزارى پرستش مىكنند و آن عبادت آزادگان است. (وان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار) (53)
در حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايتشده است، انگيزه عبادت احرار حب و دوستى خدا بشمار آمدهاست (و قوم عبدوا الله عزوجل حبا له فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العبادة) (54)
در تفسير اين دو روايت مىتوان گفت: حريت در عبادت دو مرتبه دارد كه عاليترين مرتبه آن عبادت به انگيزه حب است، عبادتكننده در اين مرتبه جز به جمال و كمال معبود توجهى ندارد، ولى در عبادت شاكرانه، نعمتهاى الهى نظر عابد را به خود جلب مىكند و او را به پرستش ولى نعمت فرا مىخواند. اين مطلب از جمله اخير حديث كه فرمود: «و هى افضلالعبادة» نيز بدست مىآيد، چنانكه در حديث ديگرى كه از امام صادق عليه السلام روايتشده، آن حضرت پس از اشاره به عبادت عبادتكنندگان و انگيزه رهبت و رغبت فرمود:
«ولى من خدا را به انگيزه محبت پرستش مىكنم (ولكنى اعبده حبا له عز و جل)» (55)
حضرت ابراهيم در برابر پرستشكنندگان ستارگان و به منظور ابطال عقيده آنان چنين احتجاج كرد كه او اشياء افول كننده را دوست ندارد «انى لا احبالآفلين» (انعام/76)، توضيح استدلال او اين است كه عبادت راستين از حب و دوستى معبود سرچشمه مىگيرد، و معبود آنگاه شايسته محبت است كه از نقص و نيازمندى پيراسته باشد، و افول و غيبت از نشانههاى نقص است، بدينجهت او ستارگان و هرچه مانند آنها داراى افول و غيبت و زوال است را محبوب حقيقى خود برنمىگزيند. (56)
خداشناسى و فطرت در اقوال فلاسفه و دانشمندان
خداشناسى و دينگرايى فطرى پيوسته مورد توجه فلاسفه و دانشمندان بوده و اخيرا نظر روانشناسان را بيش از گذشته به خود جلب كردهاست. در اين بخش آراء برخى از فلاسفه و روانشناسان معروف پيرامون اين مسئله را بررسى مىكنيم:
× امام فخر رازى پس از اشاره به راههايى (57) كه فلاسفه و متكلمان براى اثبات وجود خدا پيمودهاند گفته است:
«برخى بر اين باورند كه علم به وجود خدا بديهى است. زيرا انسان هنگامى كه با محنتها و بلاها مواجه مىشود نفس خود را چنين مىيابد كه بهسوى موجودى توانا تضرع مىنمايد تا او را از آن بلاها نجات دهد، و اهل تصوف و عارفان نيز بر اين باورند كه علم به وجود خدا بديهى است». (58)
× صدرالمتالهين نيز در كتاب مبداء و معاد فطرى بودن وجود خدا را يادآور شده و گفتهاست:
«وجود واجب تعالى - چنانكه گفته شدهاست - امرى فطرى است، زيرا انسان به هنگام رويارويى با شرايط هولناك به سائقه خلقت (فطرت) خود به خدا توكل كرده و بهطور غريزى به مسببالاسباب و آنكه دشوارىها را آسان مىسازد روى مىآورد، هرچند به اين گرايش فطرى و غريزى خود توجه (علم به علم) نداشته باشد. بدين جهت اكثر عرفا به حالتى كه انسان در لحظههاى خطر مانند غرق شدن و سوختن در خود احساس مىكند بر اثبات وجود خدا استدلال مىكنند و در كلام الهى نيز به اين مطلب اشاره شده است». (59)
× پاسكال رياضيدان معروف فرانسوى در قرن هفدهم ميلادى (60) براين عقيده است كه محبت امرى است الهى كه برتر از عقل مىباشد براين اساس او بنياد علم و اعتقاد را بر اشراق قلبى قرار داده مىگويد:
«به وجود خدا دل گواهى مىدهد نه عقل، و ايمان از اين راه بهدست مىآيد» و نيز مىگويد: «دل دلايلى دارد كه عقل را بهآن دسترسى نيست». (61)
× مالبرانش از حكماى فرانسه در اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هيجدهم ميلادى (62) در باب روح و معرفت انسان بيانى دارد كه نتيجه آن اين است كه اولا: آنچه متعلق حقيقى ادراك انسان است وجود خدا است ثانيا: اين معرفتبديهى و بىواسطه حاصل مىشود. چنانكه گفته است:
«روح انسان هرچند بظاهر به تن پيوسته است ولى پيوستگى حقيقى و اصلى او به خدا است، اما چون انسان گناهكار شده به تن متوجه گرديده و اتصالش به مبداء ضعيف شدهاست، بايد بكوشد كه آن اتصال قوت بگيرد و هرچه اين پيوستگى بيشتر قوت يابد روشنايى علم بهتر تابش خواهد داشت.
روح نمىتواند ادراك كند مگر آنچه را با او متحد و پيوسته است. و چون به جسم پيوستگى حقيقى ندارد و اتصالش در واقع به خدا است، فقط وجود خدا را ادراك مىكند... از اين بيان روشن مىشود كه ذات بارى اثبات لازم ندارد. وجودش بديهى و علم انسان به هستى او ضرورى است و نفس انسان خدا را مستقيما و بلاواسطه ادراك مىكند». (63)
× از دانشمندانى كه در اين باره مطالعات علمى گستردهاى انجام داده، ويليام جيمز روانشناس معروف آمريكايى در نيمه دوم قرن نوزدهم و دهه اول قرن بيستم ميلادى (64) مىباشد، وى اين موضوع را به شيوه معمول در روانشناسى مورد بحث قرار داده و سرانجام نتيجه گرفته است كه مبناى مذهب دل و جاذبههاى درونى و اشراقاتى است كه از ضمير ناخودآگاه انسان مايه مىگيرد. اينك بخشى از آراء او را يادآور مىشويم:
1 - مايك قاعده خوبى در روانشناسى داريم و آن ايناست كه هرگاه بخواهيم يك عضوى را بشناسيم، جستجو و مطالعه مىكنيم كه كار و عمل خصوصى آن عضو كدام است، يعنى آن عضو چه عمل و كارى انجام مىدهد كه عضوهاى ديگر آن كار را انجام نمىدهند، مطمئنا اين روش در اين كار ما نيز مفيد خواهد بود. خصوصيات آزمايشهاى مذهبى، يعنى آن چيزى كه از روى آن مىتوان آزمايشهاى مذهبى را از ديگر رويدادهاى زندگى جدا ساخت، عوامل و خصوصياتى هستند كه جز در آزمايشهاى مذهبى جاى ديگر آنها را نمىتوان يافت، و البته يك چنين خصوصياتى را ما مىتوانيم در آزمايشهاى مذهبى حالتهاى شديد آن را بررسى كرده و تحت مطالعه قرار دهيم (65)
2 - مايه اوليه مفهومات مذهبى از اعتقادات قلبى سرچشمه مىگيرد و سپس فلسفه و استدلالهاى تعقلى آن مفهومات را تحت نظم و فرمول درمىآورند، آنچه در اين ساختمان استحكام و اطمينان مىدهد از اعماق قلب بيرون مىآيد و آنچه سر و صورت به آن مىبخشد كار مهندس عقل و منطق است، فطرت و قلب جلو مىرود و عقل به دنبال او همراهى مىكند.
فراموش نفرماييد كه من هيچوقت نمىگويم در قلمرو مذهب، قلب و باطن بايستى پيشرو باشد، آنچه من مىخواهم بگويم اين است كه عملا اين گونهاست، نه آنكه بايد و بهتر است كه اين گونه باشد (66)
3 - من به خوبى مىپذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است، و قبول هم دارم كه فرمولها و دستورالعملهاى فلسفى و خداشناسى مانند مطالب ترجمهشدهاى است كه اصل آن به زبان ديگرى باشد.
4 - ما حس مىكنيم در وجود ما يك عيب و نقصى هست كه مايه ناآرامى ما است، و نيز حس مىكنيم كه هرگاه با قدرتى مافوق خود ارتباط حاصل كنيم مىتوانيم خود را از اين ناآرامى و ناراحتى نجات دهيم.
از آنجا كه بشر از آن عيب و نقصى كه در او هست رنج مىبرد و آن را محكوم مىداند، از لحاظ فكر كاملتر از اين نقصان است، و همين امر براى او كافى است كه به يك حقيقت عاليتر متوسل شود، ... آدمى به اينجا مىرسد كه درمىيابد آن خودى از او كه بالاى اين ناراحتىها و ناآرامىها مىباشد با يك حقيقت عاليترى كه از او جدا نيست مرتبط است، اين حقيقت عاليتر در هستىهاى خارج از او تصرف داشته و ممكن است نسبتبه او كمككار و مددكار باشد و هنگامىكه وجود نازل و پايين مرتبه او به گرداب و غرقاب است پناهگاه و كشتى نجات او خواهد بود.
اين كه بشر مىگويد: «اين كنم يا آن كنم» اين تلاشهاى درونى، و اينكه مركز نيرو و فعاليتخود را از قسمت پايين به بالا منتقل مىكند و جزء پايين را ترك مىگويد، اينها همه نشان مىدهد كه آن نيروى كمككار خارج از اوست وبا اين همه بىنهايت متحد با او مىباشد. (67)
5 - بهنظر من هرگاه ضمير آگاه خود را دنبال كنيم، به ماوراء اين جهان محسوس و عقلانى - كه بعد ديگرى از هستى ماست - مىرسد، نام آن را هرچه مىخواهيد بگذاريد، ماوراء طبيعتيا عالم غيب و اسرار.
اين عالم غيب اسرارآميز كه مورد بحث ماستيك عالم خيالى و وهمى نيست، زيرا چنانكه مىبينيم در اين دنياى محسوس اثر و عمل دارد، وقتى ما با آن عالم ارتباط پيدا مىكنيم، ما را دگرگون مىكند، ما آدم نوى مىشويم، مثل اينكه روح نوى در ما دميده باشند، اعمال و رفتار ما كاملا عوض مىشود، پس به چه دليل بعضى از فلاسفه اين عالم را عالم غيرواقعى و غيرحقيقى مىدانند. آيا يك امر غير حقيقى و غير واقعى مىتواند در عالم واقعى و حقيقى مؤثر باشد؟
دراينجا من فقط اعتقادات قلبى و فطرى نوع بشر را بيان مىكنم و آن ايناست كه: خداوند وجود دارد چرا كه او در زندگى ما اثر واقعى و حقيقى دارد. (68)
حاصل مطالب ياد شده نكات زير است:
1 - حس مذهبى يكى از احساسات اصيل روان انسان است كه در ضمير ناخودآگاه او جاى دارد.
2 - روش كشف اين حس همان روش معمول در روانشناسى است، يعنى اثبات يك حس درونى از طريق مطالعه آثار ويژه آن.
3 - از مطالعات روانشناسانه به دست مىآيد كه نوع انسان احساس مىكند كه در او نقصان و كاستى يافت مىشود و او مىتواند از طريق ارتباط با نيرويى برتر اين نقصان و كاستى را برطرف سازد، آن نيروى برتر در عين اينكه جدا از اوست، ولى با بعد برين روح (ضمير ناخودآگاه) او ارتباط عميق دارد.
4 - آن قدرت ماوراء طبيعى كه انسان احساس مىكند، و براى رفع كاستىهاى خود از او استمداد مىجويد امرى تخيلى و پندارى نيست، زيرا در زندگى روحى انسان آثار حقيقى و واقعى مهمى دارد.
پىنوشتها:
1) راغب اصفهانى .المفردات .ماده فطر.
2) طبرسى . مجمع البيان ج3.ص 169.«الفطرالشق عن امرالله كماينفطرالورق عنالشجر، ومنه فطراللهالخلق، لانه بمنزلة ماشق منه فظهر».
3) راغب اصفهانى. المفردات ، ماده فطر. «فطرالله الخلق هو ايجاده الشيى وابداعه على هيئة مترشح لفعل من الافعال».
4) ابن اثير. نهايه. ج3. ص457. «الفطر: الابتداء والاختراع»
5) الميزان، ج10. ص299.
6) ر.ك: فطرت.صص 18-21.
7) همان. صص 32 -34 و صص 69 -73.
8) ده مقاله پيرامون مبدا و معاد. صص 67 -69.(مقاله سوم)
9) همان . ص 69.
10) نهج البلاغه. خطبه 87 .
11) لا تبديل لخلق الله» (روم/ 30).
12) دهر/3.
13) النجاة المنطق . طبع مرتضوى، ص 62 .
14) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج2. ط دارالعلم ، صص 18 - 19.
15) فطرت. صص 58 -59.
16) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش 12.
17) شرح اشارات، ج1. ص 21.
18) فولكيه، پل. فلسفه عمومى. ترجمه دكتر يحيى مهدوى. ص 86.
19) ر.ك:اصول فلسفه،ج2.صص 4 - 8.
20) اين مقولات عبارتند از: وحدت، كثرت و كليت در مورد كميت، و ايجاب و سلب در مورد كيفيت، و ذاتيت، عرضيت، عليت، مشاركت در مورد نسبت، و امكان، امتناع و وجوب در مورد جهت. ر.ك: سير حكمت در اروپا، ج2. صص 218 - 219.
21) ر.ك: اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 2. مقدمه مقاله پنجم.
22) ر.ك:فطرت.صص 50 - 53.
23) ر.ك:همان.صص76 - 77.
24) نقدى برماركسيسم .ص 250.
25) مجله كيان، شماره 12، مطهرى و نظريه فطرت، احمدنراقى
26) علل الشرايع، ج1. باب 6، ص4. با اندكى اختلاف.
27) فطرت. صص105 -106.
28) الميزان، ج20. ص298.
29) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش12.
30) سياسى، على اكبر. مبانى فلسفه . صص 116 - 126.
31) مقاله وى دراكتبر 1958 ميلادى (آبان ماه 1337) در مجله پاريسى:(. (Realite Femins - Illustration چاپ گرديد و توسط آقاى مهندس بيانى به فارسى ترجمه گرديد و با مقدمه مهندس بازرگان و توضيحات سيدهادى خسروشاهى بانام «حس مذهبى يا بعد چهارم روح انسانى» در نوبتهاى مكرر طبع گرديدهاست.
32) حس مذهبى. صص 16 - 32.
33) چنانكه قرآن كريم انسان را به سوى دين فطرى دعوت نموده مىفرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها.» (روم/30)، و على (ع) فلسفه بعثت پيامبران را تجديد ميثاق فطرى و برانگيختن انديشهها دانسته مىفرمايد: «ليستادوهم ميثاق فطرته... و يثيروا لهم دفائن العقول» نهج البلاغه خطبه اول.
34) دربارهنظريه اخلاقى نيچه و نقد آن ر.ك: فصل نهم از كتاب فلسفه اخلاق تاليف ژكس، ترجمه ابوالقاسم پورحسينى
35) فطرت. صص 100 -105.
36) نراقى، احمد.[مقاله] مطهرى و نظريه فطرت. كيان، ش 12.
37) كشف المراد. مقصد سوم، فصل سوم، مبحثحسن و قبح عقلى: «ولا نتفائهما مطلقا لو ثبتا شرعا». اگر راه اثبات حسن و قبح افعال منحصر در شرع باشد، حسن و قبح بهطور مطلق (اعم از عقلىو شرعى) منتفى خواهد شد.
38) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5. ص 4.
39) همان. ص 3.
40) همان. صص 5 -6.
41) وجحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما و علوا (نمل/14).
42) فاضل مقداد. ارشادالطالبين. ص 9439.
43) تفتازانى.شرحالمقاصد، ج 5. ص 177.
44) مانند آيه 83 سورهبقره وآيه 102 سوره اسراء.
45) نهجالبلاغه، خطبه اول.
46) صدوق.توحيد.دارالمعرفه، ص 35،باب2، حديث2. «و بالعقول يعتقد معرفته، وبالفطرة تثبتحجته»
47) قاعده حكمالامثال فيمايجوز وفيمالايجوز واحد، ازقواعد بديهى عقل بوده، وبه اصل سنخيتبين علت ومعلول بازمىگردد، ومواردى كه به عنوان نقض قاعده يادمىشود، درحقيقت نقض مربوط به مصداق است نه قاعده كلى.
48) فاذا ركبوا فى الفلك دعوالله مخلصين له الدين، فلما نجاهم الى البر اذاهم يشركون» مضمون اين آيه در آيات 22 -23 يونس و 33 لقمان نيز تكرار شدهاست.
49) الميزان، ج 12. ص 274، تفسير آيه 53 سوره نحل.
50) جوادى آملى، عبدالله. مبداء و معاد. ص 112.
51) ويليام جيمز. دين و روان ترجمه مهدى قائنى. صص 193 -195.
52) ر.ك : الميزان، ج 8. ص 349.
53) نهج البلاغه. كلمات قصار، شماره 237.
54) اصول كافى، ج 1. ص 68، باب العبادة، روايت 5.
55) شيخ صدوق.خصال، باب الثلاثة، حديث 222.
56) ر. ك: الميزان، ج 7. ص 177.
57) اين راهها عبارتنداز: طريقه امكان، طريقه اتقان صنع، طريقه حركت.
58) و من الناس من زعم ان العلم بالله تعالى علم بديهى، فان الانسان يجد من نفسه عندالوقوع فى محنة او بلية متضرعه الى موجود قادر يخرجه من انواع البليات، و اصحابالرياضات و تجريدالنفس يزعمون ايضا ان العلم بوجود الله تعالى ضرورى بديهى». المباحث المشرقيه، ج 2. دارالكتاب العربى، ص471.
59) بل وجود الواجب تعالى - كما قيل - امر فطرى، فان العبد عند الوقوع فى الاهوال و صعاب الاحوال يتوكل بحسب الجبلة على الله تعالى و يتوجه توجها غريزيا الى مسبب الاسباب و مسهل الامور الصعاب و ان لم يتفطن لذلك، و لذلك ترى اكثر العرفا مستدلين على اثبات وجوده و تدبيره للمخلوقات بالحالة المشاهدة عند الوقوع فى الامور الهايلة كالغرق و الحرق، و فى الكلام الالهى، اشارة الى هذا ايضا» مبداء و معاد. ص 16.
60) وى در سال 1623 متولد شد و در سال 1662 در سى و نه سالگى درگذشت.
61) سير حكمت در اروپا، ج 2. ص 18.
62) وى در سال 1638 متولد شد و در سال 1715 در هفتاد و هفتسالگى درگذشت.
63) سير حكمت در اروپا، ج 2. صص 22 -23.
64) وى در سال 1842 متولد شد و در سال 1910 درگذشت. وى طرفدار فلسفه پراگماتيسم بود.
65) ويليام جيمز، دين و روان. ترجمه مهدى قائنى. ص 23.
66) همان. ص 57.
67) همان. صص 193 -195. نقل به اختصار و اندكى تصرف.
68) همان. صص 200 -201.
+ نوشته شده در ساعت توسط احسان خوشخرام
|