فطرى بودن دين از ديدگاه معرفت‏شناسى

سيد يحيى يثربى

استاد دانشگاه تبريز

از آنجا كه فطرت و به تعبير ديگر «راه دل‏» در عصر حاضر، در معارف اسلامى بويژه در آثار بعضى از شخصيتهاى مورد احترام و مقبول پنجاه سال اخير كشورمان مطرح شده است و از آنجا كه اين مساله، در نهاد خود پيوند استوارى با الهيات مسيحى دارد، براى اينكه از نفوذ يك اصل نادرست تفكر دينى غرب، در هاله‏اى از مقبوليت‏شرعى جلوگيرى شود، آن را از لحاظ معرفت‏شناسى مورد بحث قرار مى‏دهيم.
كاربردهاى معرفت‏شناختى فطرت

محور بحث ما موارد و مصاديق اطلاق فطرت به لحاظ معرفت‏شناسى است، در يك نگاه گذرا مى‏توان موارد و مصاديق زير را مورد بحث قرار داد:
1 - فطرت به معناى سقراطى آن:

سقراط - چنانكه افلاطون نقل مى‏كند - كار خود را در تعليم، از نوع مامايى مى‏دانست، به اين معنا كه او چيزى به شاگرد نمى‏آموزد، بلكه تنها او را يارى مى‏دهد تا آنچه را به صورت نهفته در خويشتن دارد، آگاهانه و آشكار در نظر داشته باشد و دريابد. بنابراين معلومات را انسان در خويشتن دارد و ظهور اين معلومات، تنها نيازمند دقت و مو شكافى و در پاره‏اى موارد نيازمند كمك و راهنمايى ديگران است; بدون اينكه چنين حالتى محدود به نوع يا قسم خاصى از معارف و معلومات بوده باشد.
2 - فطرت به معناى افلاطونى آن:

افلاطون در ادراك حسى آن توان را نمى‏ديد كه كليات، يعنى حقايق ثابت و تغيير ناپذير را دريابد. آن حقيقت كثرت ناپذير و غير متغير را بايد در جهان ديگرى جستجو كرد، زيرا هر آنچه در اين عالم خاكى است، متكثر و متغير است و آن جهان ديگر، جهان «مثل‏» است، اين يكى از اصول و مقدمات تفكر افلاطون است.

مقدمه ديگر افلاطون آن است كه نفس، پيش از تعلق به بدن انسان، وجود داشته و در جهان «مثل‏» با حقايق ثابت جهان آشنا بوده است; سپس در اثر هبوط، از آن حقايق غافل شده و دور افتاده است; اما ملاحظه جزئيات متكثر و متغير جهان خاكى، او را آماده توجه مجدد به اين مثل مى‏كند.
3 - فطرت به معناى خاص فلسفه غربى آن:

يعنى وجود يكسرى از معلومات در ذهن، بدون استناد به حس و تجربه. فرق اين ديدگاه با ديدگاه افلاطون در آن است كه بنابراين ديدگاه، معلومات از يك زندگى پيشين به ما نرسيده‏اند، بلكه از لوازم و ذاتيات ذهن بشرند; به عبارت ديگر، ذهن اين گونه معلومات را با پيدايش خود به همراه دارد و در دستيابى به آنها نيازمند چيزى جز هستى و نهاد خودش نيست.
4 - فطرت به معناى درك واضح و بيواسطه:

يعنى اينكه همه ذهنها، يك عده از تصورات و تصديقات را بدون نياز به استدلال و ترتيب مقدمات، به صورت واضح و روشن درك مى‏كنند، مانند حكم و باور به واقعيات جهان خارج از ذهن; چنانكه هم مرحوم طباطبايى، به عنوان يك حكيم الهى و پيرو منطق صورى، واقعيت و امكان ارتباط با واقعيت را فطرى مى‏داند و هم «برتراندراسل‏» به عنوان يك فيلسوف مادى و پيرو منطق تحليلى جديد، باور به اين گونه مسائل را «اعتقاد غريزى‏» مى‏نامد. او مى‏گويد: «البته اعتقاد ما به وجود عالم مستقل خارج، در اصل از راه استدلال و برهان حاصل نشده است. اين اعتقاد به مجرد اينكه ما خود را قادر به تعقل بيابيم، در ما حاصل مى‏شود و چيزى است كه مى‏توان آن را «اعتقاد غريزى‏» نام نهاد.
5 - فطرت به معناى درك استدلالى سريع:

«قضايا قياساتها معها»: به اين معنا كه برخى از مسائل، گرچه نيازمند استدلالند، يعنى در آنها اثبات محمول براى موضوع نيازمند واسطه و به اصطلاح «حد وسط‏» است، اين حد وسط چنان آشكار و در دسترس ذهن است كه ذهن و انديشه ما براى به دست آوردن آن واسطه، نيازمند چيزى نيست; مانند حكم به اينكه «عدد چهار زوج است‏»; به واسطه «انقسام چهار به دو قسمت متساوى‏».

فرق اين مورد با مورد قبلى در آن است كه در مورد قبلى خود حكم روشن بود و در دسترس ذهن; اما در اينجا خود حكم، نيازمند استدلال است; ولى واسطه اثبات آن براى ذهن، روشن و در دسترس است.
6 - فطرت به معناى علم بسيط به علت، از ناحيه وجود معلول:

صدرالمتالهين بر اين باور است كه انسان با درك هر معلولى از لحاظ تعلق وجودى معلول به علت، به ادراك حق نائل مى‏شود. اين علم، يك علم بسيط است; يعنى مى‏دانيم، ولى نمى‏دانيم كه مى‏دانيم; و اين را مصداق همان دانش فطرى مى‏نامند.
7 - فطرت به معنايى كه در الهيات مسيحى آمده است:

از آنجا كه بيشتر اصول الهيات مسيحى با عقل و منطق قابل تحليل و استدلال نيستند، طبعا دين از علم و انديشه فاصله مى‏گيرد; در نتيجه متكلمان مسيحى، ايمان ناشى از احساس را جايگزين ديانت معقول و استدلالى كرده و راه دل را به جاى راه عقل پيشنهاد كرده‏اند.
8 - فطرت به معناى تفسيرى و حديثى و كلام اسلامى آن:

علماى تفسير و كلام و حديث، فطرى بودن خداشناسى را به اين معنا مى‏دانند كه: انسان، پيش از پيدايش دنيا با خداشناسى و يكتاپرستى آشنا شده و پيوند يافته است; مانند اقرار به ربوبيت‏حق در «عالم ذر» و خلقت ارواح پيش از ابدان و غيره. البته فطريت‏بر اساس اين ديدگاه، جنبه «نقلى و درون دينى‏» خواهد داشت و نمى‏تواند بعنوان يك مساله فلسفى و عقلى مطرح شود; لذا عده‏اى از مفسران و اهل كلام براى عقلى كردن مساله، آن را چنين بيان كرده‏اند كه: فطرت و خلقت انسان، به گونه‏اى است كه به سوى شناخت و پرستش الهى هدايت مى‏شود; يعنى انسان با عقل و انديشه، به سادگى به وجود آفريدگار پى‏برده و به پرستش او مى‏پردازد.
9 - فطرت به معناى عرفانى آن:

يعنى همان ميل سارى و عشق عام فرعها براى بازگشت‏به سوى اصل. اين ميل طبعا سرچشمه آگاهى و توجه ما به سوى حقيقت‏شده و پس از سير و سلوك، با دستيابى به منبع ديگرى براى معرفت‏برتر - يعنى شهود و بصيرت باطنى - انسان را از معرفتى برتر برخوردار مى‏سازد و انسان، همه اين معارف و مدارج را در باطن خود داشته و دارد و در واقع مى‏تواند همه چيز را از خود طلب كند.
بررسى و ارزيابى كلى اين معانى و مصاديق

براى فطرت از ديدگاه معرفت‏شناسى، نه كاربرد را مطرح كرديم. اينك اين كاربردها را بر اساس اصول و قواعد انديشه، مورد ارزيابى و بررسى قرار مى‏دهيم:

1 - فطرت به معناى سقراطى آن مى‏تواند به يكى از ديدگاههاى زير باز گردد: - ديدگاه افلاطون (ديدگاه دوم اين مقاله) - ديدگاه برخى از فلاسفه عقل‏گراى غرب (ديدگاه سوم) - درك واضح و بيواسطه (ديدگاه چهارم)

با دقت در اظهارات سقراط - بنابر نقل افلاطون - در مى‏يابيم او بر اين اعتقاد بوده است كه انسان انديشمند، شخصا مى‏تواند به معرفت دست‏يابد و معانى اصطلاحات ارجمندى همانند عدالت و فضيلت را دريابد. او با اين كار مى‏خواست مردم را از شيفتگى و حيرت در برابر كسانى كه با قدرت سخنورى مطالب خود را حقيقى جلوه مى‏دادند، نجات بخشد و بدين منظور بود كه خود را حكيم نمى‏ناميد، بلكه دوستدار حكمت مى‏خواند و نيز خود را به جاى آنكه معلم بداند، «ماما»مى‏دانست.

اگر ديدگاه او مطابق ديدگاه افلاطون بود، حتما افلاطون در اين باره داد سخن مى‏داد. ديدگاه او - در مطالبى كه از او نقل شده - با ديدگاه پيروان اصالت عقل مغرب زمين نيز فرق دارد; بنابراين، در واقع او نيز همانند دكارت، تقسيم عقل را ميان مردم عادلانه دانسته و همه كس را به شرط بهره‏گيرى از روش درست و به كار گرفتن حوصله و دقت كافى، بر تحصيل معرفت توانا مى‏دانست.

با توجه به اين موضوع، ديدگاه سقراط ضمن بررسى ديدگاه چهارم مورد ارزيابى قرار مى‏گيرد.

2 - فطرت به معناى افلاطونى آن: درباره اين ديدگاه بايد گفت، داشتن معلومات از پيش، بر اين اساس‏كه شخص در عالم مثل با آن حقايق آشنا بوده است، موضوعى است كه اولا با هيچ مبناى عقلانى نمى‏توان اثباتش كرد; ثانيا ظاهر قضيه هم بر خلاف آن‏است; يعنى هر كسى، ظاهرا چنين وجدان مى‏كند كه مى‏آموزد; نه اينكه به ياد مى‏آورد. ثالثا وقتى كه در توجه به «مثل‏» هم نيازمند تمهيداتى از مشاهدات و تجارب حسى هستيم، ديگر تذكر و يادآورى، مفيد چه فايده‏اى خواهد بود؟

3 - فطرت به معناى خاص در فلسفه غرب; در اين باره مناقشات و تحليلهاى مفصلى در متون فلسفى غرب آمده است كه اين مقاله مجال پرداختن به آنها را ندارد. آنچه مسلم است اينكه «حس‏گراها» و «عقل‏گراها»، هر دو بر نقش قوه تعقل و استدلال انسان در تنظيم و ترتيب اصول و قوانين معترفند و بدون ترديد، اين نقش را از امتيازات دستگاه تعقل انسان مى‏دانند و نيز هر دو گروه حس و تجربه را در تكوين نظام فكرى ما مؤثر مى‏دانند; منتها بحث‏بر سر آن است كه با اصرار و تعصب، يكى از دو فرض زير را بپذيريم: - ذهن و قوه انديشه انسانى، هر چه دارد از ناحيه حس و تجربه به دست آورده است.

- ذهن و قوه انديشه انسانى، مى‏تواند مستقل از تجربه به اصول و مفاهيمى دست‏يابد.

اگر با تعصب و از موضع ستيزه جويانه سخن نگوييم، خواهيم ديد كه در وجود انسان، الزاما عقل‏گرايى و تجربه‏گرايى از يكديگر تفكيك ناپذيرند، تاريخ فلسفه‏گواه اين واقعيت است. رده‏بندى فيلسوفان به دو حوزه اصالت عقل و اصالت‏حس، كارى دشوار و در عين حال غير منطقى است.

انسان همانطور كه بدون تجربه، علم ندارد (من فقد حسا فقد فقد علما)، بدون انديشه هم هيچ تجربه‏اى به معناى فنى كلمه نمى‏تواند داشته باشد و چون انسان هرگز از قوه تعقل جدا نيست، اصولا امكان تجربه ساده، به معنى يك احساس حيوانى محض، در مورد او محل ترديد است. همچنان كه امكان صدور حكم فرض و قانون، بدون استمداد از حس و تجربه برونى يا درونى، براى قوه عاقله غير قابل تصور و تصديق است. بنابراين فطريت‏برخى قضايا و مقولات و مفاهيم براى ذهن، به معنى همراه بودن آنها با ذهن - بدون آنكه مسبوق به تجربه و تلاشى باشند - محل ترديد است، علاوه بر اين، كسى اصول ديانت را جزء اين گونه قضايا و مفاهيم ندانسته است.

4 - فطرى، به معناى درك واضح و بى‏نياز از استدلال; در اين باره بايد گفت اصولا ما اگر در همه چيز ترديد كنيم و همه چيز را غير يقينى و نيازمند استدلال بدانيم، بايد در مرحله شك فراگير و مطلق متوقف بمانيم. از آنجا كه انسانها عملا تلاش كرده‏اند از شك و حيرت مطلق رها گردند، در درياى پرتلاطم شك و حيرت به دنبال پايه‏اى از يقين بوده‏اند تا با تكيه بر آن تصور و تصديق يقينى، دانش و يقين را گسترش دهند. اين پايانها، معمولا همان اصول اوليه فكرند; از قبيل: «امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين‏»، «هو هويت‏» و غيره و (براى برخى) مسائل ديگرى از قبيل «مى‏انديشم پس هستم‏». به هرحال انسانهاى انديشمند هميشه به دنبال اصول بديهى و واضحى بوده‏اند تا سير تفكر را از آنجا ادامه دهند; اما هرگز اصول دين يا يكى از اصول اديان، جزء اين اصول اوليه و بديهى مطرح نشده است، بنابراين، دين به اين معنا نمى‏تواند فطرى باشد.

5 - فطرى; به معناى قضيه‏اى كه به سرعت‏براى ذهن انسان قابل اثبات باشد; وجود قضاياى فطرى به اين معنا، جاى ترديد نيست; اما آيا دين را به اين معنا مى‏توان فطرى دانست‏يا نه؟

بدون شك پاسخ ما به نسبت اديان مختلف و نيز بر اساس اصول مختلف يك دين فرق خواهد داشت; مثلا اگر منظور ما از دين، اديان هندى يا مسيحيت امروز باشد، حتما اين گونه ديانتها را نمى‏توان به معناى مذكور، فطرى ناميد; براى اينكه اصول و مسائل آنها چنان نيستند كه با قطع نظر از پذيرش تقليدى و وابستگى عاطفى، براى ذهن انسان به سرعت و به آسانى قابل اثبات باشند، ولى اگر دين اسلام را در نظر بگيريم، برخى از اصولش - همانند وجود مبدا - را مى‏توان به اين معنا فطرى دانست. بنابراين «فطرى بودن دين‏» به اين معنا، هم به صورت مطلق و در غالب موارد و مصاديق، مبناى عقلانى ندارد و يك ادعاى بى‏دليل است.

6 - فطرى [به اصطلاح] خاص صدرايى; فطرى به اين معنا، يعنى علم بسيط ما به علت، از ناحيه علم به‏معلول. اگر علت را هم مساوى با مفهوم «خدا» بدانيم، بازهم بر اين مبنا نمى‏توانيم دين را فطرى بدانيم; زيرا«ملاصدرا» اينگونه علم را بر فرض صحت آن، علم بسيط مى‏داند و علم بسيطى كه ما از آن در حوزه خودآگاهيمان خبر نداشته باشيم، در حوزه تفكرات فلسفى ما نقشى نخواهد داشت و بود و نبودش مساوى خواهد بود.

بعلاوه، اصل مبناى اين سخن از چندين جهت مخدوش و محل اشكال و تامل است و اگر به صرف دعوى مى‏توانستيم اصل فلسفى به دست دهيم، در آن صورت بايد مبناى شبسترى را همگانى مى‏كرديم كه:

زهى نادان كه او خورشيد تابان به نور شمع جويد در بيابان

نمى‏گوييم چنين ادعايى در قلمروهاى ديگر معرفت درست نيست، اما با اطمينان مى‏توان گفت كه در حوزه انديشه جايى ندارد; وگرنه بايد همه متفكران مسلمان و غيرمسلمان را نادان بدانيم. اين گونه برخورد با مسائل، نتيجه خلط عرفان و فلسفه است، كه به هر حال بايد روزى دقيقا بررسى شود.

7 - فطرت به معنايى كه در الهيات مسيحى آمده; به نظر مى‏رسد اين موضوع بيش از آنكه براى ما قابل تصور باشد، براى علماى دين مسيح حائز اهميت‏بوده است. كلام مسيحى و الهيات غيرمعقول آن، چون با عقل قابل سازش و تبيين نبود، بايد مستند و تكيه‏گاهى در آن سوى عقل و انديشه جستجو مى‏كرد; به همين منظور براى مسائل ايمانى از قبيل: «تثليت‏» و «فداء» تكيه‏گاهى نه در قلمرو عقل و انديشه، بلكه در قلمرو احساس و اراده جستجو كرده و بدين‏سان مشكل را به نوعى براى پيروانش حل كرده است و اصولا همين نياز، اين مساله را در فرهنگ و معارف غرب جايگاه والايى بخشيده است. در اين باره بحث‏بيشترى خواهيم داشت.

8 - فطرت به اصطلاح تفسيرى و حديثى و كلامى; چنانكه گذشت فطرت با اين معنا، مبناى عقلى ندارد و صرفا جنبه نقلى و درون دينى خواهد داشت; لذا نمى‏تواند در قلمرو فلسفه و انديشه مطرح شود; مگر اينكه آن را به اين معنا بگيريم كه خلقت انسان، او را به سوى خدا رهنمون مى‏كند و در اين صورت، «فطرى‏» به معنى اولى و بديهى (قضايا قياساتها معها) خواهد بود. از آنجا كه اثبات جزء اوليات و بديهيات بودن اصول ديانت هرگز ممكن نيست،پس‏فطرى‏بودن دين‏به اين معنا خواهد بود كه برخى ازاصولش‏چنان است كه به آسانى قابل اثبات است. چنانكه گفتيم اكثر اديان چنين وضعى ندارند و در دينى عقلانى مانند اسلام هم، برخى از اصول، اينچنين نخواهند بود.

9 - فطرت به اصطلاح عرفانى آن; در مورد اين معنا از فطرت نيز بايد گفت از آنجا كه عرفا مطالب و موضوعات عرفانى را مستند به شهود و تجارب شخصى مى‏دانند و مدعى عقلانى بودن آنها نيستند و حتى در اين راستا تلاشى هم نكرده‏اند، ما هم نمى‏توانيم دعاوى آنها را به عنوان قضاياى فلسفى مطرح كنيم و اگر هم مطرح كنيم از تصور وتصديقشان ناتوان خواهيم بود و نخواهيم توانست‏با مبادى و مقدمات عقلى به اثبات آنها بپردازيم.
نتيجه و نظر:

حال بايد ديد كه دين را به كدام معناى كلمه مى‏توان فطرى دانست; يعنى اصول اساسى كدام دين يا اديان، به كدام يك از معانى ياد شده فطرى‏اند.

براى روشن شدن جايگاه فطريت دين، نخست‏بايد به اين نكته توجه داشت كه اديان بطور كلى بر دو قسمند: 1) اديانى كه اصول و مبانى اوليه آنها معقولند; يعنى اديانى كه اگر انسان بخواهد آن را بپذيرد، اصول و مبانى آن دين را از معلمان و مبلغان آن دين فرا مى‏گيرد و اگر براى او مورد ترديدى بود، با استدلال و منطق به اقناع وى مى‏پردازند و اصول و مبادى آن، از نوعى معقوليت‏بهره‏مندند. پذيرش چنين دينهايى، تنها بر پايه معقوليت و مقبوليت ذهنى و فكرى آنهاست; لذا نيازى به توسل به مبانى غيرعقلانى مانند: احساس، تجربه درونى، اراده و غيره ندارند، همانطور كه نيازى به تفكيك حوزه عقل و ايمان نيز ندارند.

2) اديانى كه اصول و مبانى اوليه آنها معقول نيستند; منظور ما از «نامعقول‏» يا «غيرعقلانى‏» و به عبارت ديگر «شطحى‏» بودن، آن اصول يا قضايايى است كه با ذهن و انديشه ما قابل تصور و تصديق نباشد، مانند: اصول اديان و مكاتب هندى، تصوف اسلامى و الهيات مسيحى يا اصولى از قبيل: چرخه ارواح، نيل به نيروانا، وحدت وجود، تثليت، گناه و نجات و عشاء ربانى و غيره كه با عقل بشرى قابل تصور عادى نيستند.

براى اديان از نوع دوم، داشتن مبنا و راهى جز عقل و انديشه اجتناب ناپذير است. بنابراين، در اين گونه اديان (از جمله مسيحيت) به خاطر آنكه هم بتوانند دين را و هم علم و انديشه را داشته باشند، مى‏گويند: علم را بايد بر اساس مبانى خاص خودش - عقل و انديشه - داشت و ايمان را بر اساس مبانى خاص خودش - احساس و اراده و كشف و شهود و غيره - و بدون هيچ تضادى.

در چنين اديانى، فطرت به معناى يك احساس يا بصيرت خارج از حوزه عقل و انديشه، الزاما پذيرفته مى‏شود و اين فطرت تنها به آن معنا كه در بندهاى هفتم و نهم‏اين‏مقاله‏آمد،خواهدبود، نه معانى و مصاديق ديگر آن.

اما براى اديانى كه اصول عمده آنها معقول است، دنبال چنان مبانى نامعقول و خارج از حوزه علم و انديشه رفتن لازم نيست; زيرا عقل و انديشه بهترين مبانى انسان در همه مسائل زندگى، از جمله در امر ديندارى هستند. سازگارى دين با علم و عقل، موجب آن مى‏گردد كه تعقل و تفكر را ارج نهيم - چنانكه در اسلام چنين است - و با ارج نهادن به علم و عقل، هرگونه مبناى غير عقلانى ارزش و اهميت‏خود را از دست‏خواهد داد و همه چيز با محك عقل و انديشه ارزيابى خواهد شد.

حال اگر فطرت را با ميزان عقل و انديشه بسنجيم، براى آن (به معناى بندهاى دوم، ششم، هشتم و نهم اين مقاله) هيچ مبناى عقلى نخواهيم يافت، چون در نيم قرن اخير، فطرى بودن دين به معناى وجود يك احساس و كشش بيرون از حوزه عقلانى براى دين (معناى هفتم) مطرح شده است، و من اين امر را متاثر از الهيات مسيحى مى‏دانم; چنانكه اين بحث‏با ترجمه مقاله‏اى با عنوان: «حس مذهبى يا بعد چهارم روح انسانى‏» در حدود سى و پنج‏سال پيش در ايران به اوج خود رسيد. اين مقاله را با بحثى در اين‏باره به پايان مى‏بريم.

بايد به دقت توجه داشت كه با پذيرش عقل و انديشه به عنوان مرجع مطمئن داورى و عامل اساسى انتقال يافته‏ها و تفاهم با ديگران، چنانكه گفتيم براى اثبات معانى دوم، ششم، هشتم و نهم فطرى بودن، نمى‏توانيم هيچ‏گونه تاييد عقلى داشته باشيم. اينك ماييم و معانى ديگر آن، كه به بررسى آنهامى‏پردازيم: 1) فطرى به آن معنا كه فلاسفه غرب مى‏گويند (معنى سوم): علاوه بر آنكه خود اين نظريه، به آسانى قابل اثبات و دفاع نيست و از فيلسوفان اسلامى هم كسى از اين ديدگاه دفاع نكرده است و در مورد اصول ديانت هم مطرح نشده است; يعنى كسى چه در غرب و چه شرق، دين را به اين معنا فطرى ندانسته است.

2) اما فطرى به معناى سقراطى كلمه (معنى يكم) و به معناى درك واضح و بيواسطه (معنى چهارم) و نيز به معناى قضيه‏اى كه استدلالش را با خود داشته و به سرعت‏براى ذهن قابل قبول باشد (معناى پنجم)، براى همه دانشمندان قابل قبول و تاييد است; اما همانطور كه گفتيم اصول دين را كسى جزو بديهيات و اوليات نشمرده و به اصطلاح كسى دين را به معناى چهارم، فطرى ندانسته است.

اما در معانى ديگر (يعنى يكم و پنجم) مى‏توان آنها را با اصول معقول دين تطبيق داد; يا دين معقول را به اين دو معنا، فطرى دانست; اما معمولا در نيم قرن اخير فطرى بودن را به اين دو معنا كمتر مطرح كرده‏اند.

3) آنچه در نيم قرن اخير مطرح بوده است، «فطرى‏» به معنى احساسى كلمه است كه در الهيات مسيحى مطرح است. گرچه چنانكه گفتيم، اين بحث را كه ارمغان غرب است، علماى دين موافق ذوق يافته و نيز به دليل تشابه آن با معناى عرفانى كلمه - معنى نهم - با مبانى و ابيات عرفانى به تاييد و ترويج آن پرداخته‏اند; اما بايد توجه داشت كه در حوزه ديانتى كه ادعاى معقوليت دارد، اصولا نه جايى براى چنين فرضى هست و نه نيازى به آن و اينك توضيح مختصرى درباره اين دو نكته:

در حوزه ديانت معقول، جايى براى چنين فرضى نيست; چون اين فرض به قدر لازم عقلانى نيست. ازانديشمندان جهان، تاكنون كسى هيچ قضيه‏اى را احساسى ندانسته است و اين تنها يك استثنا در الهيات مسيحى است كه قضاياى دين مسيح را احساسى مى‏دانند.

بد نيست در اينجا به بيانى از مرحوم طباطبايى توجه كنيم:

«مقدمتا بايد دانست كه در معلومات فطرى سه اصطلاح وجود دارد:

1 - معلوماتى كه در اولين مرتبه پيدايش وجود انسان به همراه وى پيدا مى‏شود;

2 - قسم دوم از معلومات بديهى - كه در منطق شش قسم معرفى شده‏اند - و قضايا قياساتها معها ناميده مى‏شوند; مانند: الاربعة زوج، كه در باطن قياسى همراه آنها مى‏باشد، مانند: الاربعة منقسمة بمتساويين، و كل منقسم بمتساويين زوج.

3 - معلوماتى كه فطرت، يعنى آفرينش ويژه انسان، اورا به سوى آنها هدايت‏خواهد كرد; مانند اين كه اگر انسان كمترين توجهى پيدا كند، خواهد فهميد كه از هرجهت‏به بيرون از خود محتاج و نيازمند است و ساير اجزاى جهان نيز مانند وى به بيرون از خود نيازمندند; پس‏به ناچار نيازمند مقامى است كه خود از هر جهت‏بى‏نياز مى‏باشد، و همه نيازها را بيواسطه يا با واسطه رفع‏مى‏كند و آن خداست.

انسان جزء ناچيزى است از اجزاء جهان پهناور هستى، كه همه اجزاى آن تحت‏يك نظام كلى منظم و مرتب، با قوانين كلى و استثنا ناپذير اداره مى‏شود; پس پيدايش آنها اتفاقى نخواهد بود، و ناگزير آفريدگارى است; و چون نظام، نظامى است واحد و مرتبط الاجزاء، آفريدگار نيز واحد خواهد بود. به زبان شرع اين گونه افكار، معلومات فطرى ناميده مى‏شود.
واما پاسخ سؤالها:

1 - انسان معلومات فطرى به اصطلاح اول ندارد، و از حكما و فلاسفه ما نيز كسى چنين ادعايى نكرده است.

2 - دين و خداشناسى جزو معلومات فطرى به اصطلاح سوم مى‏باشد و لاغير.

3 - معلومات فطرى به اصطلاح دوم و سوم، دخلى به محسوسات ندارد

4 - غرايز مانند: حب ذات، ميل جنسى، و غير آنها، كيفيتهاى نفسانى هستند نه معلومات; نهايت اين كه كيفيات نفسانى آميخته به علم و ادراكند نه خود ادراك; ولى معلومات فطرى از نوع ادراك مى‏باشند. «محمد حسين طباطبايى‏»

چنانكه مى‏بينيم، از نظر ايشان فطرى به معناى معلومات از ابتدا همراه با ذهن، به معناى افلاطونى كلمه يا به معناى غربى آن - معانى دوم و سوم - واقعيت ندارد; از حكما و فلاسفه ما نيز كسى چنين ادعايى نكرده است و حتى در كتاب «شفا»ى ابن سينا كه مى‏توان آن را نخستين مجموعه نظام‏دار فلسفى جهان اسلام دانست، اين موضوع به طور جدى رد شده است. در آخرين فصل برهان شفا (فصل دهم از مقاله چهارم از فن پنجم) هر گونه قول به فطريت فلسفى انكارشده است. تاريخ فلسفه در جهان اسلام، افتخار دارد كه هرگز فيلسوفى را كه قائل به فطريت‏باشد به خود نديده‏است.

اما اگر فطرى را به معناى قضيه مستدل و روشنى كه قياس و دليلش را به همراه داشته باشد بگيريم، برخى از اصول اديان معقول را به اين معناى (معناى پنجم) هم مى‏توان فطرى دانست; در حالى كه مرحوم طباطبايى با دقت‏خاص، دين را حتى در اين حد هم فطرى ندانسته، بلكه فطرى بودن دين را به اين معنا قبول دارد كه اصول اديان به گونه‏اى است كه انسان با ساختمان خاص وجودى خود، به سوى آنها هدايت‏شده و آنها را درك خواهد كرد. با اين حساب، اصول دين و البته اصول عقلانى يك دين معقول، نه بديهى‏اند و نه در حد قضايايى كه قياس خود را به همراه دارند; بلكه استدلالى‏اند; منتها چندان هم دور از امكانات فكرى و ذهنى انسان نيستند كه نتوان به آنها دست‏يافت و اين را بايد معنى دهم فطرت به شمار آورد.

اما اگر فطرت به معناى يك احساس خاص باشد، ما براى چنين چيزى هيچ دليل منطقى نداريم، اما دلايل مذكور در نيم قرن اخير بر اثبات چنين احساسى، همگى به سادگى قابل نقض و مناقشه‏اند و ما يكى از آنها را متذكر مى‏شويم: - درونكاوى و ملاحظه حالات روانى. به نظر مى‏رسد اين تنها دليل و نيرومندترين دليل باشد. هر كسى با مراجعه به باطن خود، احساس مى‏كند كه خدايى هست و... تنها يك دقت فلسفى كافى است كه ما فريب اين «دليل نما» را نخوريم و آن اين است كه: «كسى كه بايد به باطن خود مراجعه كند، چه كسى است؟» انسانى است‏بدون هيچ زمينه ذهنى و غيرمتاثر از هرگونه تربيت و تلقين و تقليد و ناوابسته احساسى به هيچ يك از عقايد و باورها؟ يا برعكس، انسانى است‏با سابقه طولانى تربيت و تلقين و با عميقترين نوع وابستگى به افكار و عقايد خاص؟ بى‏ترديد در شرايط فعلى بخصوص در جوامعى كه شديدا متاثر از تعليمات و تبليغات دينى‏اند، ذهن ساده و بيرنگ و آزاد، دشوار به دست مى‏آيد. تازه اگر به دست آيد و مورد توجه قرار گيرد، معلوم نيست نتيجه اين طور باشد كه بتوان فطرى بودن دين را تاييد كرد، علاوه بر اينكه وابستگيهاى احساسى در هر دينى، به مجموعه اصول و مسائل آن دين خاص است، نه دين ديگر; پس بايد فطرت هر امتى، فطرت مناسب دين خودش باشد.

- ديانت عقلانى، هرگز نيازمند آن نيست كه براى عقل و انديشه، رقيب يا حريف يا عامل كمكى از حوزه غيرعقلانى پيدا كند. در يك ديانت غيرعقلانى مانند مسيحيت كه ايمان را نه تنها «غيرعقلانى‏» بلكه «ضدعقلانى‏» مى‏داند، و خدايش همان خداى تورات است، از آگاهى انسان ناخشنود بوده، آدم را به خاطر تلاش براى دست‏يافتن به «معرفت‏» از بهشت مى‏راند و بنا به گفته پولس رسول «خدا جهال جهان را برگزيد تا حكما را رسوا سازد! حتما در چنين ديانتى بايد عقل ستيزى و عقل گريزى اساس كار باشد و روشن است كه گريز از عقل، جز به حوزه غيرعقلانى راهى ندارد.

اكنون بزرگترين مشكل انديشمندان غرب، رويارويى و احيانا تحمل ديانتى است كه از عقلانيت‏بى‏بهره است، و اين امر مستلزم فرضهاى نادرست گوناگونى در زمينه فلسفه دين، فلسفه كلام، زبان دين و فهم متون دينى از قبيل «نسبيت تئوريها»، «تلازم شك و ايمان‏» و «جدايى حوزه عقل و ايمان‏» و غيره شده است.

ما از اينكه «راه دل‏» را در كنار دلايل عقلى نيرومندى همچون برهان صديقين داشته باشيم خرسنديم. شايد هم انتظار ما آن است كه اگر كسى با اين برهان قانع نشد، سراغ آن يكى (يعنى راه دل) برود; يا از راه دل، به عنوان تاكيد و تاييد برهان بهره بگيريم كه بسيار خوب و مطلوب است.

اما آنچه ما را وادار مى‏كند كه بر ايستادگى در برابر اين گونه‏مسائل‏وارداتى‏تاكيد و اصرار داشته باشيم آن است كه: اولا با پذيرش و استقبال از اين گونه مسائل وارداتى، در قسمتى از مبانى، عملا با الهيات نامعقول دين غالب غرب همنوا مى‏شويم و اين توفيقى است‏براى فرهنگ غرب كه توانسته تهاجم يا لااقل صدور داشته باشد.

ثانيا در عمل، حوزه غيرعقلانى را - كه اساس تفكرات دينى آنهاست - تاييد مى‏كنيم و اين نوعى تقويت موضع متزلزل آنهاست.

ثالثا بهره‏گيرى از مبانى غيرعقلانى مطرح شده در تصوف اسلامى كه اخيرا دستاويزى براى برخى محققان غرب‏گراى ما شده تا تصوف اسلامى را هم در كنار الهيات مسيحى در صف مكاتب عقل ستيز قرار دهند، اگر دقت‏شود حسابى جدا گانه دارد. اگرچه اين مقاله جاى بحث اين موضوع نيست، اما نظر به اهميت مطلب، دو مورد از تفاوت و اختلاف آن دو را يادآور مى‏شويم: يكى آنكه اگر چه هر دو گروه، حوزه وراى تعقل را با قدرت عقل و انديشه قابل تصور و تصديق نمى‏دانند، اما برخلاف مسيحيت، در عرفان اسلامى ايمان به آن مسائل غيرمعقول، جزو ضروريات و مبانى ديانت نيست.

ديگر آنكه حوزه معرفت‏شهودى عرفان اسلامى - برخلاف حوزه ايمانى مسيحيت - موضع حريف علم و انديشه نبوده و از آن سلب صلاحيت نمى‏كند; بلكه يافته‏هاى عقل و انديشه را در محدوده كارش در تمامى علوم، حتى در عقايد و الهيات، ارج مى‏نهد. در عين حال مردم را به معرفتى برتر - كه همان معرفت‏شهودى است - دعوت مى‏كند و تا خود انسان، به درجه‏اى از كمال و بلوغ كه لازمه دستيابى به معرفت‏شهودى است نرسد، باور به آن معارف را از او نمى‏خواهد; برخلاف مسيحيت كه ايمان به حقايق نامعقول را بر همگان تحميل كرده و بدين سان از عقل و انديشه سلب صلاحيت مى‏كند.